غزلیات بابا فغانی
یار را چون هوس صحبت درویشانست
یار را چون هوس صحبت درویشانست گر قدم رنجه کند دولت درویشانست جگر پاره و داغ دل خونابه چکان لاله ی عیش و گل عشرت…
هرگز نیافت برگ گلی عندلیب تو
هرگز نیافت برگ گلی عندلیب تو ای غنچه ی شکفته فغان از رقیب تو تو شادمان بحسن و من از عشق داغ داغ آتش قرین…
هر دم از بزم طرب آن دلنواز آید برون
هر دم از بزم طرب آن دلنواز آید برون چون مرا بیند رود از ناز و باز آید برون چون برون آید بقصد کشتنم آن…
نشستی با شراب و رود تا در خونم افگندی
نشستی با شراب و رود تا در خونم افگندی بشو دست از وجود من که در جیحونم افگندی ز بزم خود چو موج آب و…
مه خورشدروی من دمی یک جا نمیگنجد
مه خورشدروی من دمی یک جا نمیگنجد چنان گرمست بر دلها که در دلها نمیگنجد نسیم دامنش گلزار گیتی برنمیآرد غبار موکبش در عرصهٔ غبرا…
معاذالله گرت با همدمان رغبت زیاد افتد
معاذالله گرت با همدمان رغبت زیاد افتد من بیتاب را از غصه آتش در نهاد افتد دلم خواهد که ساید دیده بر اندام سیمینت چه…
مدام از کشت امیدم خس و خاشاک میروید
مدام از کشت امیدم خس و خاشاک میروید عجب گر بر مراد من گلی از خاک میروید چو من بیبهرهام از عشرت دنیا چه سودم…
ما ناکس و تو در پی بد گفتن اینچنین
ما ناکس و تو در پی بد گفتن اینچنین تا کی خطای ما نپذیرفتن اینچنین تا چند صلح و جنگ، چه داری بجان ما خندیدن…
گه گه بجور از عاشی ای شوخ بیزارم کنی
گه گه بجور از عاشی ای شوخ بیزارم کنی بازم نمایی عشوه یی وز نو گرفتارم کنی تو می روی و من بخود طوطی صفت…
گر تلخ شدی سوز تو از سینه کجا شد
گر تلخ شدی سوز تو از سینه کجا شد شیرینی درد از دل بی کینه کجا شد شب یار و سحر دشمن جان این چه…





