غلام نبی عشقری
بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز
بسته يی زنار ای دل اهل ايمانی هنوز با وجود بت پرستی ها مسلمانی هنوز خط مشکينت دميده ای لب رنگين يار در تلون رشک…
ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت
ای که چشمت باج از چشم غزالان می گرفت وز نگاه دلفريبت مردمان جان می گرفت حسن زيبايت سراپا صاحب اعجاز بود عنبرين مويت خراج…
افسوس که جان دارم و جانانه ندارم
افسوس که جان دارم و جانانه ندارم يعنی که جوانبازم و قشخانه ندارم عمريست که بی پا و سر و خانه بدوشم جز ديده و…
هرقدر طرب رو داد داغ و دردم افزون شد
هرقدر طرب رو داد داغ و دردم افزون شد در شب وصال تو آب ديده ام خون شد شوخ جامه زيب من، دست و بازويت…
نبودم واقف از آيينهء دل
نبودم واقف از آيينهء دل كه از جمشيد جام جم خريدم برای زخم ناسور دل خويش ز مژگان كسی مرهم خريدم محبت عشقری راحت ندارد…
مرا با مصحف روی تو سوگند
مرا با مصحف روی تو سوگند به بسم الله ابروی تو سوگند نشانده قامتت در خاک ما را به قد سرو دلجوی تو سوگند به…
غريبم من سر و سامانه ام نيست
غريبم من سر و سامانه ام نيست سرای و باغ و مهمانخانه ام نيست منم خانه بدوش و بی علايق شکر گويم به پا زولانه…
شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را
شکر بی اندازه گويم کردگار خويش را بعد عمری ديده ام امروز يار خويش را در دم آخر سر بالينم آمد يار من يافتم يکباره…
زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد
زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد از قيد ريش و شانه و دستار بگذرد هرکس که پيش ابروی خوبان کند سجود از کفر و…
دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود
دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود تا نشوی فدای شان پوره به گپ نمی شود رقص بکن جنون نما، پيرهنت بدر ز شوق…
در جهان گشتم، گل بی خار نيست
در جهان گشتم، گل بی خار نيست هرکجا ياريست، بی اغيار نيست بهر مجنون استراحت تهمت است در بيابان سايهٔ ديوار نيست آدمی با عقل…
چه عیدست اینکه قربانت نگشتم
چه عیدست اینکه قربانت نگشتم شهید تیغ عریانت نگشتم ندادم سر به قربانگاه نازت که خاک راه جولانت نگشتم شدم خاک ره و برباد رفتم…
تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد نخل هوسم خشک شد و از ثمر افتاد سر تا بقدم سوختم از آتش عشقت وز طرز…
بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم
بی یار و بی دیارم، فوج علم ندارم پامال و خاکسارم، جاه و حشم ندارم از بسکه بی سرانجام افتاده کار و بارم بتخانه ساز…
برو جايی که کر و فر نباشد
برو جايی که کر و فر نباشد در آنجا از تو بالاتر نباشد ز عطاران بجو مشک ختن را به هر جا عنبر و زعفر…
ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد
ای سينه ات بسان گل نسترن سفيد زيبنده تر بود به تنت پيرهن سفيد روزی عيادتم ننمودی هزار حيف در راه انتظار تو شد چشم…
اشعار کامل شاعر افغانی
اشعار کامل شاعر افغانی صوفی غلام نبی عشقری » غزليات به گوش من صدای زنگ عشق است مگر عالم پر از آهنگ عشق است سر…
هردم که یاد آن بت می نوش می کنم
هردم که یاد آن بت می نوش می کنم سر تا بپای خویش فراموش می کنم درد تو هرقدر که بمن می رسد خوشم خود…
می نمايی اگر جدايی باز
می نمايی اگر جدايی باز مکن همراهم آشنايی باز تويی بر من مثال عمر عزيز چون روی از نظر، نيايی باز من ندارم اميد ياری…
مرا با خاطر رويت ببخشا
مرا با خاطر رويت ببخشا مرا با قد دلجويت ببخشا به نزدت هر قدر باشم سيه کار به پاس حلقهٔ مويت ببخشا سراسر در حضورت…
قدت طوبی، رخت ماه تمام است
قدت طوبی، رخت ماه تمام است بناگوشت سحر، زلف تو شام است برهمن زادۀ کرده اسيرم شده عمری که وردم رام رام است نظر بازان…
شکست دل صدا دارد، ندارد؟
شکست دل صدا دارد، ندارد؟ شکست دل صدا دارد، ندارد؟ محبت موميا دارد، ندارد؟ بپرسيد ای حريفان از مسيحا که درد ما دوا دارد، ندارد؟…
ز سر تا پا اداهايت قشنگ است
ز سر تا پا اداهايت قشنگ است به چشمم جلوه هايت شوخ و شنگ است جوان جامه زيبی چشم بد دور به جانت جاکت فيروزه…
دلم تنگ است غوغا می کنم يار
دلم تنگ است غوغا می کنم يار صدای خويش بالا می کنم يار به يادت چشمه سار ديدۀ خود روان مانند دريا می کنم يار…
در دبستان بهر تحصيليم ما
در دبستان بهر تحصيليم ما روزها در قال و در قيليم ما چرس و افيون چارۀ ما کی کند مست و سرشار برنديليم ما گر…
چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا
چشم مستت گر ببيند چهرۀ زرد مرا لعل شيرينت نمايد چارۀ درد مرا پيکر خود خاک راهت ساختم آخر چرا می تکانی دايم از دامان…
تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم کاسه های زهر هجران را تناول می کنم هر سحر یاران بیاد روی گلفام کسی در گلستان…
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا بيگانه نيستی که بگويم بيا بيا در زندگی نيامدی روزی به پرسشم مُردم کنون به فاتحه ام…
بروز عيد گريان می کنم يار
بروز عيد گريان می کنم يار به عيدم از تو افغان می کنم يار خيالت را درين روز مبارک ميان ديده مهمان می کنم يار…
ای ساربان ای ساربان، من همرهت همراستم
ای ساربان ای ساربان، من همرهت همراستم هرسو كه ميباشی روان،من همرهت همراستم زاد سفر دارم بخود من بار دوشت نيستم ترسم بود از سارقان،من…
اسرار خداوند است، سنجيدنش آسان نيست
اسرار خداوند است، سنجيدنش آسان نيست بگذار تو کُنج و کاو، فهميدنش آسان نيست اين درد محبت را با ديدۀ کم منگر زهر است عزيز…





