رباعیات سعدی
هر روز به شیوهای و لطفی دگری
هر روز به شیوهای و لطفی دگری چندانکه نگه میکنمت خوبتری گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش بستانم و ترسم دل قاضی ببری
مردان نه بهشت و رنگ و بو میخواهند
مردان نه بهشت و رنگ و بو میخواهند یا موی خوش و روی نکو میخواهند یاری دارند مثل و مانندش نیست در دنیی و آخرت…
گفتم بکنم توبه ز صاحبنظری
گفتم بکنم توبه ز صاحبنظری باشد که بلای عشق گردد سپری چندانکه نگه میکنم ای رشک پری بار دومین از اولین خوبتری
کس با تو عدو محاربت نتواند
کس با تو عدو محاربت نتواند زیرا که گرفتار کمندت ماند نه دل دهدش که با تو شمشیر زند نه صبر کها ز تو روی…
دستارچهای کان بت دلبر دارد
دستارچهای کان بت دلبر دارد گر بویی ازان باد صبا بردارد بر مردهٔ صد ساله اگر برگذرد در حال ز خاک تیره سر بردارد
چون حال بدم در نظر دوست نکوست
چون حال بدم در نظر دوست نکوست دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست چون دشمن بیرحم فرستادهٔ اوست بدعهدم اگر ندارم این دشمن…
ای کاش که مردم آن صنم دیدندی
ای کاش که مردم آن صنم دیدندی یا گفتن دلستانش بشنیدندی تا بیدل و بیقرار گردیدندی بر گریهٔ عاشقان نخندیدندی
آن ماه که گفتی ملک رحمانست
آن ماه که گفتی ملک رحمانست این بار اگرش نگه کنی شیطانست رویی که چو آتش به زمستان خوش بود امروز چو پوستین به تابستانست
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست گویی به گناه مسخ کردندش پوست وقتی غم او بر همه دلها بودی اکنون همه غمهای جهان…
یاران به سماع نای و نی جامهدران
یاران به سماع نای و نی جامهدران ما، دیده به جایی متحیر نگران عشق آن منست و لهو از آن دگران من چشم برین کنم…





