رباعیات سعدی
هرچند که هست عالم از خوبان پر
هرچند که هست عالم از خوبان پر شیرازی و کازرونی و دشتی و لر مولای منست آن عربیزادهٔ حر کاخر به دهان حلو میگوید مر
من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟
من گر سگکی زان تو باشم چه شود؟ خاری ز گلستان تو باشم چه شود؟ شیران جهان روبه درگاه تواند گر من سگ دربان تو…
گویند مرا صوابرایان به هوش
گویند مرا صوابرایان به هوش چون دست نمیرسد به خرسندی کوش صبر از متعذر چه کنم گر نکنم گر خواهم و گر نخواهم از نرمهٔ…
گر تیر جفای دشمنان میآید
گر تیر جفای دشمنان میآید دل تنگ مکن که دوست میفرماید بر یار ذلیل هر ملامت کاید چون یار عزیز میپسندد شاید
شبها گذرد که دیده نتوانم بست
شبها گذرد که دیده نتوانم بست مردم همه از خواب و من از فکر تو مست باشد که به دست خویش خونم ریزی تا جان…
خورشید رخا من به کمند تو درم
خورشید رخا من به کمند تو درم بارت بکشم به جان و جورت ببرم گر سیم و زرم خواهی و گر جان و سرم خود…
با دوست به گرمابه درم خلوت بود
با دوست به گرمابه درم خلوت بود وانروی گلینش گل حمام آلود گفتا دگر این روی کسی دارد دوست؟ گفتم به گل آفتاب نتوان اندود
ای بیتو فراخای جهان بر ما تنگ
ای بیتو فراخای جهان بر ما تنگ ما را به تو فخرست و تو را از ما ننگ ما با تو به صلحیم و تو…
آن دوست که دیدنش بیارید چشم
آن دوست که دیدنش بیارید چشم بیدیدنش از دیده نیاساید چشم ما را ز برای دیدنش باید چشم ور دوست نبینی به چه کار آید…
هر وقت که بر من آن پسر میگذرد
هر وقت که بر من آن پسر میگذرد دانی که ز شوقم چه به سر میگذرد؟ گو هر سخن تلخ که خواهی فرمای آخر به…
من خاک درش به دیده خواهم رفتن
من خاک درش به دیده خواهم رفتن ای خصم بگوی هرچه خواهی گفتن چون پای مگس که در عسل سخت شود چندانکه برانی نتواند رفتن
گویند مرو در پی آن سرو بلند
گویند مرو در پی آن سرو بلند انگشت نمای خلق بودن تا چند؟ بیفایده پندم مده ای دانشمند من چون نروم که میبرندم به کمند؟
گر باد ز گل حسن شبابش ببرد
گر باد ز گل حسن شبابش ببرد بلبل نه حریفست که خوابش ببرد گل وقت رسیدن آب عطار ببرد عطار به وقت رفتن آبش ببرد
رویی که نخواستم که بیند همه کس
رویی که نخواستم که بیند همه کس الا شب و روز پیش من باشد و بس پیوست به دیگران و از من ببرید یارب تو…
خود را به مقام شیر میدانستم
خود را به مقام شیر میدانستم چون خصم آمد به روبهی مانستم گفتم من و صبر اگر بود روز فراق چون واقعه افتاد بنتوانستم
ای مطرب ازان حریف پیغامی ده
ای مطرب ازان حریف پیغامی ده وین دلشده را به عشوه آرامی ده ای ساقی ازان دور وفا جامی ده ور رشک برد حسود، گو…
ای باد چو عزم آن زمین خواهی کرد
ای باد چو عزم آن زمین خواهی کرد رخ در رخ یار نازنین خواهی کرد از ماش بسی دعا و خدمت برسان گو یاد ز…
آن خال حسن که دیدمی خالی شد
آن خال حسن که دیدمی خالی شد وان لعبت با جمال جمالی شد چال زنخش که جان درو میآسود تا ریش برآورد سیه چالی شد
هر گه که نظر بر گل رویت فکنم
هر گه که نظر بر گل رویت فکنم خواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم ور بیتو میان ارغوان و سمنم بنشینم و چون…
من دوش قضا یار و قدر پشتم بود
من دوش قضا یار و قدر پشتم بود نارنج زنخدان تو در مشتم بود دیدم که همی گزم لب شیرینش بیدار چو گشتم سر انگشتم…
گویند رها کنش که یاری بدخوست
گویند رها کنش که یاری بدخوست خوبیش نیرزد به درشتی که دروست بالله بگذارید میان من و دوست نیک و بد و رنج و راحت…
کی دانستم که بیخطا برگردی؟
کی دانستم که بیخطا برگردی؟ برگشتی و خون مستمندان خوردی بالله اگر آنکه خط کشتن دارد آن جور پسندد که تو بیخط کردی
روی تو به فال دارم ای حور نژاد
روی تو به فال دارم ای حور نژاد زیرا که بدو بوسه همی نتوان داد فرخنده کسی که فال گیرد ز رخت تا لاجرم از…
خالی که مرا عاجز و محتال بکرد
خالی که مرا عاجز و محتال بکرد خطی برسید و دفع آن خال بکرد خال سیهش بود که خونم میریخت ریش آمد و رویش همه…
این ریش تو سخت زود برمیآید
این ریش تو سخت زود برمیآید گرچه نه مراد بود برمیآید بر آتش رخسار تو دلهای کباب از بس که بسوخت دود برمیآید
ای بلبل خوش سخن چه شیرین نفسی
ای بلبل خوش سخن چه شیرین نفسی سرمست هوی و پایبند هوسی ترسم که به یاران عزیزت نرسی کز دست و زبان خویشتن در قفسی
امشب نه بیاض روز برمیآید
امشب نه بیاض روز برمیآید نه نالهٔ مرغان سحر میآید بیدار همه شب و نظر بر سر کوه تا صبح کی از سنگ به در…
هر سرو که در بسیط عالم باشد
هر سرو که در بسیط عالم باشد شاید که به پیش قامتت خم باشد از سرو بلند هرگز این چشم مدار بالای دراز را خرد…
من چاکر آنم که دلی برباید
من چاکر آنم که دلی برباید یا دل به کسی دهد که جان آساید آن کس که نه عاشق و نه معشوق کسیست در ملک…
گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد
گفتم شب وصل و روز تعطیل آمد کان شوخ دوان دوان به تعجیل آمد گفتم که نمینهی رخی بر رخ من گفتا برو ابلهی مکن…
کس عیب نظر باختن ما نکند
کس عیب نظر باختن ما نکند زیرا که نظر داعی تنها نکند بیکار بهیمهای و کژ طبع کسی کو فرق میان زشت و زیبا نکند
دل میرود و دیده نمیشاید دوخت
دل میرود و دیده نمیشاید دوخت چون زهد نباشد نتوان زرق فروخت پروانهٔ مستمند را شمع نسوخت آن سوخت که شمع را چنین میافروخت
چون میکشد آن طیرهٔ خورشید و مهم
چون میکشد آن طیرهٔ خورشید و مهم من نیز به ذل و حیف تن در ندهم باری دو سه بوسه بر دهانش بدهم وانگه بکشد…
ای مایهٔ درمان نفسی ننشینی
ای مایهٔ درمان نفسی ننشینی تا صورت حال دردمندان بینی گر من به تو فرهاد صفت شیفتهام عیبم مکن ای جان که تو بس شیرینی
آنان که پریروی و شکر گفتارند
آنان که پریروی و شکر گفتارند حیفست که روی خوب پنهان دارند فیالجمله نقاب نیز بیفایده نیست تا زشت بپوشند و نکو بگذارند
امشب که حضور یار جان افروزست
امشب که حضور یار جان افروزست بختم به خلاف دشمنان پیروزست گو شمع بمیر و مه فرو شو که مرا آن شب که تو در…
هر سروقدی که بگذرد در نظرم
هر سروقدی که بگذرد در نظرم در هیأت او خیره بماند بصرم چون چشم ندارم که جوان گردم باز آخر کم از آنکه در جوانان…
من بندهٔ بالای تو شمشاد تنم
من بندهٔ بالای تو شمشاد تنم فرهاد تو شیرین دهن خوش سخنم چشمم به دهان توست و گوشم به سخن وز عشق لبت فهم سخن…
گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم
گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم صوفی شوم و گوش به منکر نکنم دیدم که خلاف طبع موزون من است توبت کردم که توبه…
کس نیست که غم از دل ما داند برد
کس نیست که غم از دل ما داند برد یا چارهٔ کار عشق بتواند برد گفتم که به شوخی ببرد دست از ما زین دست…
روزی نظرش بر من درویش آمد
روزی نظرش بر من درویش آمد دیدم که معلم بداندیش آمد نگذاشت که آفتاب بر من تابد آن سایه گران چو ابر در پیش آمد
چون صورت خویشتن در آیینه بدید
چون صورت خویشتن در آیینه بدید وان کام و دهان و لب و دندان لذیذ میگفت چنانکه میتوانست شنید بس جان به لب آمد که…
ای ماه شبافروز شبستانافروز
ای ماه شبافروز شبستانافروز خرم تن آنکه با تو باشد شب و روز تو خود به کمال خلقت آراستهای پیرایه مکن، عرق مزن، عود مسوز
آهو بره را که شیر در پی باشد
آهو بره را که شیر در پی باشد بیچاره چه اعتماد بر وی باشد؟ این ملح در آب چند بتواند بود وین برف در آفتاب…
از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر
از هرچه کنی مرهم ریش اولیتر دلداری خلق هرچه بیش اولیتر ای دوست به دست دشمنانم مسپار گر میکشیم به دست خویش اولیتر
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را واگاهی نیست مردم بیرون را الا مگر آنکه روی لیلی دیدست داند که چه درد میکشد مجنون را؟
من با تو سکون نگیرم و خو نکنم
من با تو سکون نگیرم و خو نکنم بی عارض گلبوی تو گل بو نکنم گویند فراموش کنش تا برود الحمد فراموش کنم و او…
گر کام دل از زمانه تصویر کنی
گر کام دل از زمانه تصویر کنی بیفایده خود را ز غمان پیر کنی گیرم که ز دشمن گله آری بر دوست چون دوست جفا…
کس عهد وفا چنانکه پروانهٔ خرد
کس عهد وفا چنانکه پروانهٔ خرد با دوست به پایان نشنیدیم که برد مقراض به دشمنی سرش برمیداشت پروانه به دوستیش در پا میمرد
روزی گفتی شبی کنم دلشادت
روزی گفتی شبی کنم دلشادت وز بند غمان خود کنم آزادت دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت وز گفتهٔ خود هیچ نیامد یادت؟
چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت
چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت درمانش تحملست و سر پیش انداخت یا ترک گل لعل همی باید گفت یا با الم خار همی…
ای کودک لشکری که لشکر شکنی
ای کودک لشکری که لشکر شکنی تا کی دل ما چو قلب کافر شکنی؟ آن را که تو تازیانه بر سر شکنی به زانکه ببینی…
آن یار که عهد دوستاری بشکست
آن یار که عهد دوستاری بشکست میرفت و منش گرفته دامان در دست میگفت دگرباره به خوابم بینی پنداشت که بعد از آن مرا خوابی…
از جملهٔ بندگان منش بندهترم
از جملهٔ بندگان منش بندهترم وز چشم خداوندیش افکندهترم با این همه دل بر نتوان داشت که دوست چندانکه مرا بیش کشد زندهترم
هر روز به شیوهای و لطفی دگری
هر روز به شیوهای و لطفی دگری چندانکه نگه میکنمت خوبتری گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش بستانم و ترسم دل قاضی ببری
مردان نه بهشت و رنگ و بو میخواهند
مردان نه بهشت و رنگ و بو میخواهند یا موی خوش و روی نکو میخواهند یاری دارند مثل و مانندش نیست در دنیی و آخرت…
گفتم بکنم توبه ز صاحبنظری
گفتم بکنم توبه ز صاحبنظری باشد که بلای عشق گردد سپری چندانکه نگه میکنم ای رشک پری بار دومین از اولین خوبتری
کس با تو عدو محاربت نتواند
کس با تو عدو محاربت نتواند زیرا که گرفتار کمندت ماند نه دل دهدش که با تو شمشیر زند نه صبر کها ز تو روی…
دستارچهای کان بت دلبر دارد
دستارچهای کان بت دلبر دارد گر بویی ازان باد صبا بردارد بر مردهٔ صد ساله اگر برگذرد در حال ز خاک تیره سر بردارد
چون حال بدم در نظر دوست نکوست
چون حال بدم در نظر دوست نکوست دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست چون دشمن بیرحم فرستادهٔ اوست بدعهدم اگر ندارم این دشمن…
ای کاش که مردم آن صنم دیدندی
ای کاش که مردم آن صنم دیدندی یا گفتن دلستانش بشنیدندی تا بیدل و بیقرار گردیدندی بر گریهٔ عاشقان نخندیدندی
آن ماه که گفتی ملک رحمانست
آن ماه که گفتی ملک رحمانست این بار اگرش نگه کنی شیطانست رویی که چو آتش به زمستان خوش بود امروز چو پوستین به تابستانست
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست گویی به گناه مسخ کردندش پوست وقتی غم او بر همه دلها بودی اکنون همه غمهای جهان…
یاران به سماع نای و نی جامهدران
یاران به سماع نای و نی جامهدران ما، دیده به جایی متحیر نگران عشق آن منست و لهو از آن دگران من چشم برین کنم…
هر چند که عیبم از قفا میگویند
هر چند که عیبم از قفا میگویند دشنام و دروغ و ناسزا میگویند نتوان به حدیث دشمن از دوست برید دانی چه؟ رها کنیم تا…
مشنو که مرا از تو صبوری باشد
مشنو که مرا از تو صبوری باشد یا طاقت دوستی و دوری باشد لیکن چه کنم گر نکنم صبر و شکیب؟ خرسندی عاشقان ضروری باشد
گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست
گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست یا مغز برآیدم چو بادام از پوست غیرت نگذاردم که نالم به کسی تا خلق ندانند که…
کردیم بسی جام لبالب خالی
کردیم بسی جام لبالب خالی تا بود که نهیم لب بران لب حالی ترسنده ازان شدم که ناگاه ز جان بیوصل لبت کنمی قالب خالی
در دیده به جای سرمه سوزن دیدن
در دیده به جای سرمه سوزن دیدن برق آمده و آتش زده خرمن دیدن در قید فرنگ غل به گردن دیدن به زانکه به جای…
چون جاه و جلال و حسن و رنگ آمد و بو
چون جاه و جلال و حسن و رنگ آمد و بو آخر دل آدمی نه سنگست و نه رو آن کس که نه راست طبع…
ای کاش نکردمی نگاه از دیده
ای کاش نکردمی نگاه از دیده بر دل نزدی عشق تو راه از دیده تقصیر ز دل بود و گناه از دیده آه از دل…
آن لطف که در شمایل اوست ببین
آن لطف که در شمایل اوست ببین وآن خندهٔ همچو پسته در پوست ببین نینی تو به حسن روی او ره نبری در چشم من…
آرام دل خویش نجویم چه کنم؟
آرام دل خویش نجویم چه کنم؟ وندر طلبش به سر نپویم چه کنم؟ گویند مرو که خون خود میریزی مادام که در کمند اویم چه…
وه وه که قیامتست این قامت راست
وه وه که قیامتست این قامت راست با سرو نباشد این لطافت که تراست شاید که تو دیگر به زیارت نروی تا مرده نگوید که…
نوروز که سیل در کمر میگردد
نوروز که سیل در کمر میگردد سنگ از سر کوهسار در میگردد از چشمهٔ چشم ما برفت اینهمه سیل گویی که دل تو سختتر میگردد
من با دگری دست به پیمان ندهم
من با دگری دست به پیمان ندهم دانم که نیوفتد حریف از تو به هم دل بر تو نهم که راحت جان منی ور زانکه…
گر زحمت مردمان این کوی از ماست
گر زحمت مردمان این کوی از ماست یا جرم ترش بودن آن روی از ماست فردا متغیر شود آن روی چو شیر ما نیز برون…
عشاق به درگهت اسیرند بیا
عشاق به درگهت اسیرند بیا بدخویی تو بر تو نگیرند بیا هرجور و جفا که کردهای معذوری زان پیش که عذرت نپذیرند بیا
در وهم نیاید که چه شیرین دهنی
در وهم نیاید که چه شیرین دهنی اینست که دور از لب ودندان منی ما را به سرای پادشاهان ره نیست تو خیمه به پهلوی…
چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد
چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد بیفایده سعی و گفت و گو نتوان کرد گفتم بروم صبر کنم یک چندی هم صبر برو که…
ای راهروان را گذر از کوی تو نه
ای راهروان را گذر از کوی تو نه ما بیخبر از عشق و خبر سوی تو نه هر تشنه که از دست تو بستاند آب…
آن کودک لشکری که لشکر شکند
آن کودک لشکری که لشکر شکند دایم دل ما چو قلب کافر شکند محبوب که تازیانه در سر شکند به زانکه ببیند و عنان برشکند
یک روز به اتفاق صحرا من و تو
یک روز به اتفاق صحرا من و تو از شهر برون شویم تنها من و تو دانی که من و تو کی به هم خوش…
یا همچو همای بر من افکن پر خویش
یا همچو همای بر من افکن پر خویش تا بندگیت کنم به جان و سر خویش گر لایق خدمتم ندانی بر خویش تا من سر…
نونیست کشیده عارض موزونش
نونیست کشیده عارض موزونش وآن خال معنبر نقطی بر نونش نی خود دهنش چرا نگویم نقطیست خط دایرهای کشیده پیرامونش
مجنون اگر احتمال لیلی نکند
مجنون اگر احتمال لیلی نکند شاید که به صدق عشق دعوی نکند در مذهب عشق هر که جانی دارد روی دل ازو به هر که…
گر دل به کسی دهند باری به تو دوست
گر دل به کسی دهند باری به تو دوست کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست از هر که وجود صبر بتوانم کرد…
شمع ارچه به گریه جانگدازی میکرد
شمع ارچه به گریه جانگدازی میکرد گریه زده خندهٔ مجازی میکرد آن شوخ سرش را ببریدند و هنوز استاده بد و زباندرازی میکرد
در خرقهٔ توبه آمدم روزی چند
در خرقهٔ توبه آمدم روزی چند چشمم به دهان واعظ و گوش به پند ناگاه بدیدم آن سهی سرو بلند وز یاد برفتم سخن دانشمند
تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد
تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد گر خام بود اطلس و دیبا گردد مندیش که هرکه یک نظر روی تو دید دیگر همه عمر…
ای دوست گرفته بر سر ما دشمن
ای دوست گرفته بر سر ما دشمن یا دوست گزین به دوستی یا دشمن نادیدن دوست گرچه مشکل دردیست آسانتر ازان که بینمش با دشمن
آن شب که تو در کنار مایی روزست
آن شب که تو در کنار مایی روزست و آن روز که با تو میرود نوروزست دی رفت و به انتظار فردا منشین دریاب که…
یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهان
یرلیغ ده ای خسرو خوبان جهان تا پیش قدت چنگ زند سرو روان تا کی برم از دست جفای تو قلان نی شرع محمدست نی…
میآیی و لطف و کرمت میبینم
میآیی و لطف و کرمت میبینم آسایش جان در قدمت میبینم وآن وقت که غایبی همت میبینم هر جا که نگه میکنمت میبینم
ماها همه شیرینی و لطف و نمکی
ماها همه شیرینی و لطف و نمکی نه ماه زمین که آفتاب فلکی تو آدمیی و دیگران آدمیند؟ نینی تو که خط سبز داری ملکی
گر دولت و بخت باشد و روزبهی
گر دولت و بخت باشد و روزبهی در پای تو سر ببازم ای سرو سهی سهلست که من در قدمت خاک شوم ترسم که تو…
صد بار بگفتم به غلامان درت
صد بار بگفتم به غلامان درت تا آینه دیگر نگذارند برت ترسم که ببینی رخ همچون قمرت کس باز نیاید دگر اندر نظرت
در چشم من آمد آن سهی سرو بلند
در چشم من آمد آن سهی سرو بلند بربود دلم ز دست و در پای افکند این دیدهٔ شوخ میبرد دل به کمند خواهی که…
تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز
تا سر نکنم در سرت ای مایهٔ ناز کوته نکنم ز دامنت دست نیاز هرچند که راهم به تو دورست و دراز در راه بمیرم…
ای دست جفای تو چو زلف تو دراز
ای دست جفای تو چو زلف تو دراز وی بیسببی گرفته پای از من باز ای دست از آستین برون کرده به عهد وامروز کشیده…





