بکردم جلوه هر ساعت به رنگی
گهی بر شکل یوسف گه زلیخا
گهی مجنون صفت در کوه و صحرا
گهی در پرده بنشستم چو لیلی
گهی وامق شدم آتش زبانه
گهی از حسن خود گشتم چو عذرا
گهی شمعم به بزم شب نشینان
گهی صبحم فروزنده چو بیضا
تجلی کردم از رخسار خوبان
بکردم عاشقان را مست و شیدا
بچوب و تارا فگندم فسونی
که سازند می پرستان نشه بالا
بود صوت الست اندر سماعش
که تا جهان کشد در حضرت ما
مسلمانم صمد خوانم صنم کفر
برنگی کرده ام هر کس من ایما
بهر ذره که بینی نیست جز من
ببین حسن مرا در جمله اشیاء
شدم از نطق مستان شه سخن سنج
نمودم از صور مرموز معنی
گهی بر شکل یوسف گه زلیخا
گهی مجنون صفت در کوه و صحرا
گهی در پرده بنشستم چو لیلی
گهی وامق شدم آتش زبانه
گهی از حسن خود گشتم چو عذرا
گهی شمعم به بزم شب نشینان
گهی صبحم فروزنده چو بیضا
تجلی کردم از رخسار خوبان
بکردم عاشقان را مست و شیدا
بچوب و تارا فگندم فسونی
که سازند می پرستان نشه بالا
بود صوت الست اندر سماعش
که تا جهان کشد در حضرت ما
مسلمانم صمد خوانم صنم کفر
برنگی کرده ام هر کس من ایما
بهر ذره که بینی نیست جز من
ببین حسن مرا در جمله اشیاء
شدم از نطق مستان شه سخن سنج
نمودم از صور مرموز معنی





