قیامت کرده بر پا چشمهای شعله انگیزت

قیامت کرده بر پا چشمهای شعله انگیزت
منم اندوهِ تلخِ حاصل از یک«عصرِ پاییزت»

همان عصری که جادوی نگاهت کرد مجنونم
دلم گم شد میان جنگلِ مویِ خطر خیزت

به نازی می‌زنی دنیای عاشق را به‌هم بانو!
به بازی دست،گاهی می کَشی بر گردن آویزت

زبان ماه را بسته است صبحِ روشن رویت
ستاره صف کشیده پشتِ لب‌های شکر ریزت

پناهی‌نیست! اینجا رو به رویت سخت بی‌تابم
گرفتارم در امواجِ صدایِ سِحر آمیزت

من اینجا فی‌المثل،این عصرِعاشق سوز! فرهادم
تو شیرینی به بزم خسروی و کام پرویزت

نورمحمد شکوه

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *