میرهاند میهنم کَی گَرِد دامان ات مرا
میکشاند دانه و نان و نمکدانات مرا
مَی پرستان را نسازد مست دریا های مَی،
آنچه سازد جرعه ای از آب پغمانت مرا
خُو نمیگیرم درین شهر ای دیارخوب من
میکشانی با طناب عهد و پیمانات مرا
مَکنَت و مال و منال اغنیا ناید به من
آیدم هر آنچه آید از بیابانات مرا
باغ و بُستان اجانب خار چشمان ترم
لاله زار آید کویرِ خشکِ بریانات مرا
عید قربان آمد و من در جدال روزه ام
اختیارم را تو داری کن به قربانت مرا
بر سرا پای وجود نازک ات آتش زدند
میزنی، آتش بزن از بهر درمانات مرا
کوله بار درد هجرانت فگارم می کند
در شب تنهای بی فردا، فراوانات مرا
درد بی درمان تونقش زمینم کرده است
میکنی در انتها، تصویر بی جانت مرا
ایما نیایش





