از کودکیها بوده، حالا،هم
در جمع گرم دوستانت هست
در لحظههای سردِ تنها،هم»
آمد، نشست و دست پیش آورد
گیر و گره، از بقچهاش وا کرد
حرف از جدایی در میان افکند
از درد گفت و از مداوا هم
«با تو سفر کردهاست از خُردی
با تو مهاجر گشته از میهن
در نوجوانی بوده همراهت
بس روزها را،بیهم و باهم
اغلب دلش از شهر میگیرد
تو پا به پایش میدوی تا کوه
از خاطراتت خط نخواهدخورد
در چارسوی دور دنیا،هم
مثل غروب از ساحل دریا
زیبا و وهم آلود و غمگیناست
گاهی به شکل درد میگیرد
از فرق سر، تا قوزک پا،هم »
در دستهایم جستجو میکرد
میدید و گاهی تلخ میخندید
بانوی جوگی، خط به خط میخواند
در نقلهایش درد و سودا هم
در غارهای بامیان بودی
او زانوانت را بغل میکرد
از او نشانیهاست در عالم
در غزنه و بلخ و بخارا،هم
در چشمهایش رو به خاموشیست
ته شعلههای آتش زرتشت
در خوابهایش رو به ویرانیست
تندیسهای رنج بودا هم
خون است در رگهای اندامت
اشک است در چشمت کمین کرده
یا چون خیال یار شیرین است
در عالم سرسبز رویا هم
در خانه خاموشیاست نام او
در جمع تنهایی است عنوانش
او نامهای گونهگون دارد
شاید که مریم یا که سارا هم
این خط سرگردانی عشقاست
این هم صلیب رنج بردوشت
در طالعتای مرد! میخوانم
یک عشق دور از سال بلوا هم
اقبال سبز و روشنی داری
فالت خوش است و فاش میبینم
در گردش محزون چشمانت
ته نالههای نای و سرنا،هم
جوگی٭ رها کن دستهایم را
حال خودت را پیش من کم گوی
من واقف اسرار خود هستم
دلبستهی این مرد تنها،هم
تنهاییام مار است یا عقرب
در جلد سال و ماه من مستور
هرجا که رفتم می برم با خود
در بحر و بر و کوه و صحرا،هم
او هرکه باشد دوستش دارم
این حس تند و تلخ خاکی را
تنهاییام نام خداوند است
شاید برایم رنگ و معنا،هم
جوگی/ دورهگرد
سید ابوطالب مظفری





