مزین کرده قرآن را تفنگ کهنهی روسی
مه از کلکینچه مانده خیره بر رویت، در آیینه
پدیدار است زیباییِ حزنانگیز ملموسی
نگاهت چون چکاوکهای قریه از تو میپرسند
چرا ای «لالهی آزاد» در این خانه محبوسی؟
دلت با تیکتاک ساعت دیوار میلرزد
مبادا بازگردد مثل هر شب پیر منحوسی-
-که در نُه سالگی دست تو را در دست او دادند
و آن شام ملالاندود را خواندند «عاروسی»
تو را باغ جوانی تازه گل کرده، نه! ممکن نیست
بسوزد پیکرت را آهِ آتشناک افسوسی
کلید گنجه میچرخد، از آن دفترچهی یادی…
میانش یک قلمنی با پرِ خوش نقش طاووسی…
به معشوقی که شاید هم خیالی هست، بنویسی:
«الا ای که لبم را دزدکی هر روز میبوسی!
مرا نگذار در این چاردیواری نام و ننگ
در این نفرین اجدادی، در این زندان موروثی
مرا با خود ببر تا آبیِ امید و آزادی
مرا برهان از این مرداب خاموشی و مایوسی…»
و مانند تمام نامههای نافرستادت
تهِ آن نامه هم معشوق را بسیار میبوسی
کنار واژههایت پلک میبندی، نمیترسی
هراسانگیزتر از زندگیات نیست کابوسی
سراسر بیدهای روستا ماوای زاغاناند
نه آهنگ شباهنگی، نه رستاخیز ققنوسی
تو در ژرفای خوابی، بیپناهیِ تو را گردون
تماشا میکند از چشمهای غیر محسوسی
که در وا… پیرِ نحس آن نامهها را… رادیوی شهر
گزارش میدهد فردایش از یک قتل ناموسی
راحل رایومند





