تیغِ ترَدُد
آسمان گر رنگِ خون دارد ، زمین را کشته اند
بر درِ صبح ، آفتابِ در کمین را کشته اند
جای حیرت نیست گر تلخ است پیغامِ بهار
در رگِ گلها جَنینِ ، انگبین را کشته اند
چهره ها مسخ اند و باور ، چون متاعِ کس نخر
چونکه با تیغِ ترددها ، یقین را کشته ان
ناید از منبر ، به جز آوازِ تزویر و ریا
در گلوی خُطبه ، حرفِ راستین را کشته اند
نی به بزمِ خویش نی در صحبتِ بیگانه شوق
آخرین لبخند هایِ آن و این را کشته اند
نیزه دارانِ عقیدت ، بر سرِ تعبیرها
بر وجودِ اختلافی ، اهل دین را کشته اند
این چه می بینم به هرسو سنگ و خون و اهلِ دِه
باز بیرحمان کدامین مه جبین را کشته اند
فتح می جوشد به چشمِ باخدایانِ محل
فکر می کردی که ببرِ آهنین را کشته اند
نیست مضمونِ تعجب گر نمی پرسم چرا ؟
خصلتِ پرسیدن از چون و چنین را کشته اند
آسمان گر رنگِ خون دارد ، زمین را کشته اند
بر درِ صبح ، آفتابِ در کمین را کشته اند
جای حیرت نیست گر تلخ است پیغامِ بهار
در رگِ گلها جَنینِ ، انگبین را کشته اند
چهره ها مسخ اند و باور ، چون متاعِ کس نخر
چونکه با تیغِ ترددها ، یقین را کشته ان
ناید از منبر ، به جز آوازِ تزویر و ریا
در گلوی خُطبه ، حرفِ راستین را کشته اند
نی به بزمِ خویش نی در صحبتِ بیگانه شوق
آخرین لبخند هایِ آن و این را کشته اند
نیزه دارانِ عقیدت ، بر سرِ تعبیرها
بر وجودِ اختلافی ، اهل دین را کشته اند
این چه می بینم به هرسو سنگ و خون و اهلِ دِه
باز بیرحمان کدامین مه جبین را کشته اند
فتح می جوشد به چشمِ باخدایانِ محل
فکر می کردی که ببرِ آهنین را کشته اند
نیست مضمونِ تعجب گر نمی پرسم چرا ؟
خصلتِ پرسیدن از چون و چنین را کشته اند





