غزلیات افسر کرمانی
هر آن بلبل که آمد بوستان دیدار صیادش
هر آن بلبل که آمد بوستان دیدار صیادش از آن نالد که می ترسد کند صیاد آزادش جفاهایی که بلبل می کشد در بوستان از…
ما که از صهبای جام عشق تو مستیم
ما که از صهبای جام عشق تو مستیم بر سر بازار نام و ننگ نشستیم تا تو ببینی و باز زخم نو آری، پاره دل…
غمی دارم به دل مدغم که در عالم نمیگنجد
غمی دارم به دل مدغم که در عالم نمیگنجد دلی دارم به غم توأم که در آدم نمیگنجد ز مرهمها، جراحتها، پذیرند التیام آخر مرا…
زین شعله که رخسار تو افروخته دارد
زین شعله که رخسار تو افروخته دارد پروانه صفت خرمن ما سوخته دارد شه رسم صف آرایی و لشکر شکنی را از طرّه مژگان تو…
در کنگر سپهر، هنر داستان ماست
در کنگر سپهر، هنر داستان ماست کیوان آسمان سخن، پاسبان ماست افزون تر از فزونی نجم است، نظم ما روشن تر از بنان عطارد بنان…
خلاف تلخکامیهای دیرین
خلاف تلخکامیهای دیرین بیا، بوسی بده ای جانِ شیرین کرم کن، تا بیفزاید به دولت تو شاه حسن و من درویش مسکین زنخدانی که دارد،…
تهی شد کاسه از می، کیسه از زر
تهی شد کاسه از می، کیسه از زر نه ساقی مهربان با من، نه دلبر اگر با ما خوشی این جان و این دل می…
بود بیمار چشم یار و جان من پرستارش
بود بیمار چشم یار و جان من پرستارش پرستاری که این باشد چه باشد حال بیمارش نمی آرد کس این بیمار را تاب پرستاری که…
بر فرق کوه اگر بزنم برق آه را
بر فرق کوه اگر بزنم برق آه را سوزد چنانکه آتش سوزنده کاه را بر اشک و آه من به غلط طعنه ها مزن بنگر…
ای که لبت کوثر و رویت بهشت
ای که لبت کوثر و رویت بهشت بی تو عذاب است مرا گشت کشت شور توام از سر و مهرت ز دل می نشود گر…
ای سرو چه، ای ماه که، ای شوخ کدامی؟
ای سرو چه، ای ماه که، ای شوخ کدامی؟ کاین گونه به رقص اندر و این سان بخرامی ماهت بِنَخوانم، ملکت میبِنَدانم حیران همه زآنم…
آن که در عشق بتان هر نفسش فریاد است
آن که در عشق بتان هر نفسش فریاد است نیست عاشق، هوسی دارد و بی بنیاد است عجب ازمرحله عشق بتان است بسی، ای بسا…
نوبهار آمد و هرکس به هوای چمن است
نوبهار آمد و هرکس به هوای چمن است نوبهار منی و روی تو بستان من است حیوانی است که بی گلشن آن روی نکوی خاطرش…
ماه من از شرم بر خورشید اختر پرورد
ماه من از شرم بر خورشید اختر پرورد سرو من بر رخ ز مشکین طرّه عنبر پرورد قد برافرازد به بزم، آنگه برافروزد جمال ماه…
غم نیست گر نه ما را دور فلک به کام است
غم نیست گر نه ما را دور فلک به کام است دوری به مانه هرگز خوشتر ز دور جام است بر بوی وصل جانان خون…
زین سان که آن پیمانگسل، آغاز دستان میکند
زین سان که آن پیمانگسل، آغاز دستان میکند آخر به خون دوستان، آلوده دستان میکند هی خم به گیسو میدهد، هی چین به ابرو مینهد…
در دام گرفتند و شکستند پرم را
در دام گرفتند و شکستند پرم را وانگاه به بازیچه بریدند سرم را ای کاش سرم را که به بازیچه بریدند، بریان ننمودند بر آتش…
حق انصاف عجب مملکتی مسکن ماست
حق انصاف عجب مملکتی مسکن ماست پیر ما، پیرو ما، رهبر ما، رهزن ماست ما در این شهر امیریم که از همت دوست آفتاب فلکی،…
تذرو باغ توام، دل به شاخ سرو که بندم
تذرو باغ توام، دل به شاخ سرو که بندم شکنج دام تو خوش تر، ز شاخسار بلندم من آن تذرو خموشم، که در فضای گلستان…
بی زلف تو، چون قرار ما نیست،
بی زلف تو، چون قرار ما نیست، جز شام به روزگار ما نیست چون زلف تو، در رخت، فروغی، با بخت سیاه، کار ما نیست…
بر دوش فکند زلف را دوش
بر دوش فکند زلف را دوش خورشید ز شام شد زره پوش زلفش چو شبان تار عشاق در ماتم بخت ما سیه پوش هنگامه صبح…
ای که صد دل به یکی حلقه زلفت زنجیر
ای که صد دل به یکی حلقه زلفت زنجیر گر بود شیر، کند آهوی چشمت نخجیر هر کجا ماه رخی، مهر تواش داده فروغ هر…
ای سایه سعادت و ای مایه شکیب
ای سایه سعادت و ای مایه شکیب ما از تو بی خودیم و هنوزت به ما عتیب بی خار گل نبوده و بی رنج، مارِ…
آن که در بزم نه ساقی و نه جامی دارد
آن که در بزم نه ساقی و نه جامی دارد نیست بی عیش ولی عیش حرامی دارد آن که می، نوشد از آن لعل لب…
هر آن مرغی که میبندند در گلزار بالش را
هر آن مرغی که میبندند در گلزار بالش را چه میدانند مرغانی که آزادند حالش را من آن مرغم که صیاد جفاکیشم به صد حسرت،…
ما را، ز دل، اندر غم دلبر، گله بسیار
ما را، ز دل، اندر غم دلبر، گله بسیار دل را گله از ما که کند حوصله بسیار پوئیم به سر در سفر عشق تو…
عید است و مرا در طلب باده شتاب است
عید است و مرا در طلب باده شتاب است خورشید مرا ساغر و یاقوت شراب است با بوسه لعلش نخورم باده گلگون، کانجا که بود…
زمان سرکشی عشق و گاه شرب مدام است
زمان سرکشی عشق و گاه شرب مدام است بیا به دور تو گردم که وقت گردش جام است به زاهدم سخنی هست اگرچه پند نگیرد…
در پیرهن ای ماه نهفتی بدنی را
در پیرهن ای ماه نهفتی بدنی را و آکندهای ای سرو به گل پیرهنی را جز سیم بناگوش تو در زلف معنبر پرورده مگر سایه…
حالت چشم تو و قصه بیماری دل
حالت چشم تو و قصه بیماری دل می توان یافت طبیب از اثر زاری دل بخت بیدارتو داند که من و مردم چشم چشم خوابی…
تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایم
تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایم از کوی عافیت قدم آن سو نهاده ایم آرام و تاب در پر عنقا سپرده ایم صبر و…
به هر محفل که شمعی زآتش پروانه میسوزد
به هر محفل که شمعی زآتش پروانه میسوزد ز حسرت بس دل دیوانه و فرزانه میسوزد شب هجران خیالش زد چنان بر خرمنم آتش که…
باورم نیست که باشد چمنی بهتر از این
باورم نیست که باشد چمنی بهتر از این یا بروید ز چمن، نسترنی بهتر از این نتوان گفت تنی را، به از این پیرهن است…
ای که در فکر مهندس، دهنت سرّ محال
ای که در فکر مهندس، دهنت سرّ محال کمرت نیز در اندیشه ما دیگر حال تا تو با ماه رخ و زلف دراز آمده ای…
ای ز ماه طلعتت خورشید تابان شرمسار
ای ز ماه طلعتت خورشید تابان شرمسار وز عبیر طرّه ات مشک تتاری یادگار چیست شهد جان مشتاق، آن دو لعل شکرین چیست تار عمر…
آن که در دیده بینای من آمد جایش
آن که در دیده بینای من آمد جایش هیچ از ریختن خون نبود پروایش کرده منقار به خون جگر خویش خضاب طوطی از حسرت لعل…
نه در شرار رخ افکنده ای ز خال سپندی
نه در شرار رخ افکنده ای ز خال سپندی که زآن سپند شراری به جان خلق فکندی ز طرّه رشته و بندم، منه بپای که…
ما را هوای باده یاقوتفام توست
ما را هوای باده یاقوتفام توست ساقی ببخش بوسه، که آن می به جام توست ما همچو سکه زر خالص گداختیم دریاب ای که سکه…
عیبم مکن امروز که دستار ندارم
عیبم مکن امروز که دستار ندارم فرداست که خرقه گرو باده گذارم ای آن که به حنجر کشیم خنجر بیداد تا لب به لب من…
زنده آن را نتوان گفت که جانی دارد
زنده آن را نتوان گفت که جانی دارد ای خوش آن دل، که چو ما جان جهانی دارد گنج ها می طلبد دوست ز ویرانه…
در آن گلشن، که آرند از قفس بیرون هزارش را،
در آن گلشن، که آرند از قفس بیرون هزارش را، به منقار آورد چون برگ گل هر نیش خارش را نمیدانم چه گلزار است این…
حاجتم از روی خوبان، جز تماشایی نباشد
حاجتم از روی خوبان، جز تماشایی نباشد ور میسر گرددم، دیگر تمنایی نباشد در دلم جز مهر رخسار بتان، چیزی نگنجد در سرم جز عشق…
تا هست در تن من افسرده جان نفس،
تا هست در تن من افسرده جان نفس، جز دیدن رخ تو نباشد مرا هوس شب های هجر با غم عشق تو هر زمان، هم…
به غم دوست فکندیم دل خرّم را
به غم دوست فکندیم دل خرّم را خرّم آن دل، که گزیده است غم عالم را خنک آن دم که زند بردل ریشم خنجر زخم…
باز باد سحری بوی خوش یار آورد
باز باد سحری بوی خوش یار آورد کاروان ختنی مشک به خروار آورد آنچنان در طرب آورده هوا زاهد را که بر پیر مغان سبحه…
ای که داری هوس لعل لب جانان را
ای که داری هوس لعل لب جانان را تا لبش را به لب آری، به لب آری جان را زهر پیماید اگر خواهم از او…
ای ز شرم عارضت در کاستن جرم قمر
ای ز شرم عارضت در کاستن جرم قمر وز عقیق لعل تو، لعل بدخشان خون جگر مشک تاتاری که این سان منتشر شد در جهان…
آن که حیرانیم افزود ز پا تا به سرش
آن که حیرانیم افزود ز پا تا به سرش شد چو مو پیکرم از حسرت موی کمرش عاشق از لعل لبش یک دو سه بوسی…
وه چه خوش است گلشن و باد خوش بهاریش
وه چه خوش است گلشن و باد خوش بهاریش لاله و داغ آتشین، سنبل و بیقراریش سرو سهی به بوستان یاد قد تو میکند هر…
نه به دستگاه شهنشهی، نه به خوبیت ضرری رسد
نه به دستگاه شهنشهی، نه به خوبیت ضرری رسد که ز ترک چشم ستمگرت، نگهی به خونجگری رسد چه که هم تو زخمی و مرهمی،…
ما را طمع ز ساقی مجلس شراب توست
ما را طمع ز ساقی مجلس شراب توست و از مطرب آرزوی سرود رباب توست جانم فتاده همچو سکندر ز تشنگی، در ظلمتی که چشمه…
عقرب سر زلفت، با قمر قرین باشد
عقرب سر زلفت، با قمر قرین باشد تا قمر به عقرب هست، روز ما چنین باشد خوشههای زلفینت، گرد خرمن عارض وه به گرد این…
زلفا، تو کانهمه شکن و تار داریا
زلفا، تو کانهمه شکن و تار داریا بهر شکست نافه تاتار داریا دام و کمند و رشته و چین، حلقه و رسن بر صید جان…
در بزم چمان آمده سرو چمن ما
در بزم چمان آمده سرو چمن ما امشب همه رشک چمن است انجمن ما ماه است که در بزم برافروخته طلعت، یا شمع رخ مهوش…
چو یاد خوی تو آید در آتش سخنم
چو یاد خوی تو آید در آتش سخنم گذارم آن که بسوزد ز شعلهاش دهنم هر آن که سوز درون مرا کند انکار عجب کند…
تا گریزد طرب از کلبه ویرانه ما،
تا گریزد طرب از کلبه ویرانه ما، آسمان سنگ غم افکنده به پیمانه ما بس که از دیده و دل، گشت روان آتش و آب،…
به حریم کوی دلبر که برد پیام ما را
به حریم کوی دلبر که برد پیام ما را که به پادشه بگوید سخن من گدا را بود آرزو همینم، که نهد قدم به چشمم…
با تو صنوبر خرام، کرده قیامت قیام
با تو صنوبر خرام، کرده قیامت قیام کرده قیامت قیام، با تو صنوبر خرام گر تو بریزی به جام، باده نباشد حرام باده نباشد حرام،…
ای که چون چشم بت من، حال بیماریت هست
ای که چون چشم بت من، حال بیماریت هست مینماید کز طلب، اندر دلآزاریت هست فصل گل بیمِی نشاید زیستن ور نیست زر، هشت باید…
ای ذره های کوی تو خورشید منظران
ای ذره های کوی تو خورشید منظران با طرّه تو جان و دل خلق توامان صد بار بیش سوخته دلهای چون کباب تا داده آب…
امروز همه خرّمی دولت دین است
امروز همه خرّمی دولت دین است این است که این دولت دارای زمین است شاهد که دهی در عوضش سیم بناگوش ما را که دل…
یاد آن شبها که در زلف تو ماهی داشتیم
یاد آن شبها که در زلف تو ماهی داشتیم روز روشن از پی شام سیاهی داشتیم با خیال روی چون آینه و لعل لبت سوز…
نظاره کردی بر کشتنم، نظاره دیگر
نظاره کردی بر کشتنم، نظاره دیگر اشاره ای که شوم زنده از اشاره دیگر بجز دلم که پس از خون شدن ز دیده برآمد رفو…
ما را به سراپرده گل رفت اشارت
ما را به سراپرده گل رفت اشارت برقع ز رخ افکندش، ای دیده بشارت کام دهن از بهر چه شیرین نکنم من؟ شکر دهن ار…
عیب جنونِ من مکن ای که ندیدهای پری
عیب جنونِ من مکن ای که ندیدهای پری گر تو ببینیش چو من جامه عقل بردری ای بدن تو همچو جان رفته به جسم پیرهن…
زلف، در آتش روی تو، چو در تاب شود
زلف، در آتش روی تو، چو در تاب شود دل و جانم، بدل آتش و سیماب شود تیر مژگان تو، هر لحظه که پرتاب آید،…
داری ز چمن گر هوس حلقه دامی
داری ز چمن گر هوس حلقه دامی ای مرغ دل ما، بنشین بر سر بامی ما را ز حرم راند اگر شیخ به تزویر غم…
چون سرو دلارای قدت در چمنی نیست
چون سرو دلارای قدت در چمنی نیست افسوس، که این سرو به باغ چو منی نیست گفتم به دل، از سرو قدت نسترن آرم در…
تا شدم شیفته زلف تو آرامم نیست
تا شدم شیفته زلف تو آرامم نیست همچو آغاز غمت شادی انجامم نیست دلم آن گونه به دام تو هوس کرد که هیچ، حلقه ای…
بهر پا بستن دل زلف گرهگیر دوتا
بهر پا بستن دل زلف گرهگیر دوتا هست دیوانه یکی حلقه زنجیر دوتا ترک چشمش چو نظر جانب ابرو افکند واجبالقتل یکی، دست به شمشیر…
با صبا نفحه جان از بر جانان آید
با صبا نفحه جان از بر جانان آید هر نفس ز آمدنش در تن ما جان آید آن که ننشست و به اکراه برفت، اینک…
ای که تو را ز شام مو، روی دمیده چون فلق
ای که تو را ز شام مو، روی دمیده چون فلق از فلق تو خون جگر، ساغر باده شفق از می ساغر لبت، لعل بدخش…
ای خوش آن دیده، که از اشک نگاری دارد
ای خوش آن دیده، که از اشک نگاری دارد خوش تر آن دیده، که با روی تو کاری دارد هر نفس می شود آشفته ز…
اگر سری است با گلت، به عارض نگار بین
اگر سری است با گلت، به عارض نگار بین وگر هواست سنبلت، شکنج زلف یار بین مخواه نوبهار را، مجو بنفشه زار را ز طره…
یار ما، برماه از عنبر نقاب انداخته
یار ما، برماه از عنبر نقاب انداخته ماه ما، سنبل به روی آفتاب انداخته گر جهان در جام جم پیدا، مهم از لعل لب، یک…
مهر و وفا سرشته به آب و گل تو نیست
مهر و وفا سرشته به آب و گل تو نیست یا آن که آشنایی ما، در دل تو نیست رشکم ز میل توست، به اغیار،…
گیسو به رخ بیفکن و مه را نقاب کن
گیسو به رخ بیفکن و مه را نقاب کن خاک سیه به فرق سر آفتاب کن شد آب همچو سنگ ز تأثیر برد دی تو…
عشق برتافت چنان صبر و شکیبایی را
عشق برتافت چنان صبر و شکیبایی را که به خود ره ندهم عزم و توانایی را فارغ از خون جگر، مردم چشمم نشود میل صحرا…
زلف سیه منه که حجاب قمر شود
زلف سیه منه که حجاب قمر شود مپسند روزگارم از این تیره تر شود آیینه روی من، مشو ایمن که سوی توست آهم، که هم…
دارم هوای آن که روم در دیار خویش
دارم هوای آن که روم در دیار خویش بندم دوباره دل به سر زلف یار خویش زین ورطه پر از خطرم تا کجا برد دادم…
چو ماه روی تو را در خیال می نگرم
چو ماه روی تو را در خیال می نگرم دگر خیال بود هر چه هست در نظرم اگر تو را لب لعل است لؤلؤ شهوار…
تا چند سخن از عقل، از عشق دلا دم زن
تا چند سخن از عقل، از عشق دلا دم زن زنهار، دم از دانش اندر بر ما، کم زن افسانه دور دهر، بر ما چه…
بهار آمد و در باغ، لاله شد چو پیاله
بهار آمد و در باغ، لاله شد چو پیاله خوش است در کف ساقی، پیاله غیرت لاله تو نیز می به قدح ریز و خوی…
این نکویان که سهی قامت و سیمین بدنند
این نکویان که سهی قامت و سیمین بدنند رفته در پیرهنی چون چمن یاسمنند بلبلانند که نالان گل سرخ بهار دوستانند که دستان گل انجمنند…
ای که بی کام لبت یک نفس آرام ندارم
ای که بی کام لبت یک نفس آرام ندارم روزگاری است که کامی من ناکام ندارم تا خیال دو لبت ساغر و صهبای من آمد،…
ای چشمه خورشید تو، آسایش جانم
ای چشمه خورشید تو، آسایش جانم اندوه غمت، خوب تر از عیش جهانم جسمی که از او روح جدا گشته چسان است ای راحت جان،…
از نوا کم نکنم، تا نکند آزادم
از نوا کم نکنم، تا نکند آزادم گر قفس گلشن و گلشن قفس صیادم آن نهان عشوه، که آوردی و بردی دل من از تنم…
وقت شد کاسکندر گل لشکر آرایی کند
وقت شد کاسکندر گل لشکر آرایی کند لشکر گل را خدیو باغ دارایی کند باغ را دست صبا، عنبر نهد در آستین راغ را جیب…
مهر چهری که منور بصر کوکب از اوست
مهر چهری که منور بصر کوکب از اوست جلوه طرّه طلعت نه، که روز و شب از اوست مطرب و ساقی از آن بی خود…
گلی کز اشک خونین، باغبان داده است آبش را
گلی کز اشک خونین، باغبان داده است آبش را چه دشوار است دست غیر، اگر گیرد گلابش را اگر ملک دلم ویران شد از دست…
عاشق نتوان گفت که در بند نباشد
عاشق نتوان گفت که در بند نباشد در بند گرفتاری، خرسند نباشد در عشق به مایی و منی یار نگردد در بند خودی در غم…
زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست،
زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست، بی نشئه در خمارک و بی جام باده، مست هم پای عقل و هم پر مرغ…
خوشتر است از دولت دنیا و عقبی وصل یاری
خوشتر است از دولت دنیا و عقبی وصل یاری دست در گردن درآوردن، شبی با غمگساری حاصل عمر است وقتی بابت یاقوت لعلی باده چون…
چه حاجتم بود از جام باده من که مدامم
چه حاجتم بود از جام باده من که مدامم بود ز هجر بتان اشک دیده، باده و جامم به شامم ار بنمایند رو چه حاجت…
تا چند جفا باما، یک ره ز وفا دم زن
تا چند جفا باما، یک ره ز وفا دم زن با خیل وفاکیشان، دستان جفا کم زن جمعیت دلها را، آشفته اگر خواهی، دستی ز…
به ترک ساقی و صهبا، هزار توبه ببستم
به ترک ساقی و صهبا، هزار توبه ببستم چو چشم مست تو دیدم، دوباره توبه شکستم بگو به ساقی مجلس، به دور ما ندهد می…
آیم از دیر مغان سرخوش و مست و مدهوش
آیم از دیر مغان سرخوش و مست و مدهوش حلقه بندگی پیر مغانم در گوش یک زمان مطرب ما نغمه سراید که برقص یک طرف…
ای که به کوی مهوشان بار فتاده در گلت
ای که به کوی مهوشان بار فتاده در گلت تا نرهی از این خطر وا نرهد غم از دلت دعوی عاشقی تو، باور دوست کی…
ای چرخ زمین آستانت
ای چرخ زمین آستانت خورشید، غلام پاسبانت سام آمده صیدی از کمندت رستم شده زالی از کمانت کاووس ملازم رکابت گرشاسب، پیاده عنانت کیخسرو، چون…
از دیده چکد قطره خون جگر ما
از دیده چکد قطره خون جگر ما خون جگر آویزه چشمان تر ما عزم سفر کوی تو داریم و نباشد جز لخت جگر توشه راه…





