غزلیات افسر کرمانی
ای، دل ما غرق خون از نوک تیرت
ای، دل ما غرق خون از نوک تیرت غرق خون مپسند، صید دستگیرت ای کمان ابرو، بنازم شست و دستت صید بتوان کرد، هر جا…
ای کرده بنا چشم تو عاشق فکنی را
ای کرده بنا چشم تو عاشق فکنی را و ای بسته میان ترک تو نخجیر زنی را چشمت به صف مژگان گویی شه ترک است…
ای آفتاب از مه رویت در التهاب
ای آفتاب از مه رویت در التهاب آیینه تو ساخته، خاکستر آفتاب ما بی حجاب، روی تو دیدیم و عاشقیم اندر میان ما و تو،…
ابر نیسان به چمن بار دگر باران ریخت
ابر نیسان به چمن بار دگر باران ریخت گلبن از باد سحر، گر به سر یاران ریخت امشب ای بنده بنه خواب، که آن هندوی…
هیچ گلستان، به روی یار نماند
هیچ گلستان، به روی یار نماند صفحه مانی بدان نگار نماند بی گل روی توام بهار خزان شد جای خزان است اگر بهار نماند گر…
مرا ز دست تو دانی، چها بسر گذرد
مرا ز دست تو دانی، چها بسر گذرد چها به من، ز تو ای شوخ سیمبر گذرد گذشت روز وصال تو و همی شادم که…
که میگوید که من دلبر ندارم
که میگوید که من دلبر ندارم که از زلف بتان دل برندارم دل صدپارهام را مرهمی کو که تاب خنجر دیگر ندارم خوشم با گلستان…
ساقی بیار باده که آمد بهار باز
ساقی بیار باده که آمد بهار باز شد صحن بوستان چو عذار نگار باز ساقی به روی گل قدحی پر کن و ببخش کو اعتبار…
دوش دیدم بر در میخانه پیر میفروش
دوش دیدم بر در میخانه پیر میفروش کرده یک یک میکشان آویزه حکمش به گوش از می مینای او میخوارگان مست و خراب زآتش صهبای…
خوب دیدیم و نباشد نظری بهتر از این
خوب دیدیم و نباشد نظری بهتر از این پدری نیست که آرد پسری بهتر از این گرچه من میوه فرو ریزم و او سنگ زند…
جز ماه من که هشته به تارک کلاه را
جز ماه من که هشته به تارک کلاه را باور مکن که بوده کله فرق ماه را گرد از عذار خویشتن ای ماه من بگیر…
بیا، تصرف در صنعت سکندر کن
بیا، تصرف در صنعت سکندر کن ز آفتاب رخ، آیینه اش منور کن بگو به ساقی مجلس، برغم زاهد خشک ز آب روشن ساغر دماغ…
برق عشقت را، چنان در استخوان آوردهام
برق عشقت را، چنان در استخوان آوردهام کاستخوان را همچو نی، آتش به جان آوردهام از دهانت خواستم سرّی بیارم در میان هیچ را، تعبیر…
ای ماه وشان همه غلامت
ای ماه وشان همه غلامت خورشید رخان اسیر دامت در ناف غزال خون گره کرد یک چین ز دو زلف مشک قامت بی رخصت ما…
ای قامت دلجوی تو، آشوب قیامت
ای قامت دلجوی تو، آشوب قیامت آشوب قیامت، خبری زآن قد و قامت ای طرّه تو افعی و ای چشم تو آهو ای خنده تو…
آنچه در مدرسه آموختم ایامی چند
آنچه در مدرسه آموختم ایامی چند دوش در میکده دادم عوض جامی چند بوالهوس خویشتن از حلقه عشاق تو خواند ننگ را بین، که در…
هرکه نبود گل نورسته به گلشن چو منش
هرکه نبود گل نورسته به گلشن چو منش واله و مست کند نغمه مرغ چمنش یار مانند بهار آمد و می باید داد باغبان را…
ماه من، ای بدر آفتاب شمایل
ماه من، ای بدر آفتاب شمایل شاه من، ای خسرو خجسته خصایل دیده ترسا به هیچ دیر و کلیسا چون تو ندیده بتی بدیع شمایل…
کسی کز عشق خوبان هیچ نبود صبر و آرامش
کسی کز عشق خوبان هیچ نبود صبر و آرامش بباید ترک سر کردن که ناکامی بود کامش اگر عاقل بود عاشق نخواهد شد در این…
شبی به شوخیم، آن ترک سیمتن بکشد
شبی به شوخیم، آن ترک سیمتن بکشد مرا چو شمع سحرگه در انجمن بکشد چگونه طاقت گفت و شنیدمی آرم از آن دو لب، که…
دوش از درم درآمد، آن سرو سیمتن
دوش از درم درآمد، آن سرو سیمتن شادان و خوی فشان و غزلخوان و خنده زن با رویی، ای بمیرم، تاراج دین و دل با…
خم ابروی تو، هم کعبه و هم میخانه
خم ابروی تو، هم کعبه و هم میخانه لعل دلجوی تو، هم باده و هم پیمانه تا فسون غم عشق تو، مرا شد در گوش،…
تو را با لعل خندان آفریدند
تو را با لعل خندان آفریدند مرا با چشم گریان آفریدند تو را آن زلف و رخ دادند و ما را، پس آن گه، کفر…
بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یارا
بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یارا چنان سیه، که نباشد به غیر شب ما را بدین روش که دل اندر محیط خون شده…
بسته بر قتل من آن ترک جفا پیشه کمر
بسته بر قتل من آن ترک جفا پیشه کمر ابروان کرده حسام و مژّگان را خنجر دل ما در صف مژگانش، شبی یک تنه تاخت…
ای ماه پریچهر مطبوع خصایل
ای ماه پریچهر مطبوع خصایل ای سرو صنوبر قد خورشید شمایل آن زلف چو شام تو که پرورده صبح است بر تیرگی بخت دل ماست…
ای صورت تو معنی والشمس والضحی
ای صورت تو معنی والشمس والضحی مرآت حق نما، تویی از مظهر خدا جلوات مظهر تو چو خورشید منکشف آیات جلوه تو ز هر ذره…
آن گروهی که ز جان و دل ما خوبترند
آن گروهی که ز جان و دل ما خوبترند آن گروهند که پرورده خون جگرند شوخ چشمند و سیه طرّه و سیمین اندام بلکه با…
هوای حلقه دامی، مرا نشاند به بامی
هوای حلقه دامی، مرا نشاند به بامی دلم گرفت ز گلشن خوش است حلقه دامی دهم به باد فنا صفحه صفحه دفتر هستی، اگر نسیم…
مرا امروز کاخ از بوستان به
مرا امروز کاخ از بوستان به ز رنگ لاله، روی دوستان به طبیبا، چاره و درمان نخواهم که درد او به جانم جاودان به مرا…
قدح را در کف ساقی، ز حسرت خون جگر کردم
قدح را در کف ساقی، ز حسرت خون جگر کردم چو در مستی حدیث از لعل آن زیبا پسر کردم بت یاقوت لب، مانند صهبا…
شکر شده عالمی ز قندت
شکر شده عالمی ز قندت من بنده لعل نوشخندت تنها نه دلم به زلفت آویخت، هر جا که دلی، اسیر بندت رخساره به آفتاب منمای…
در کشورم کشید سپه پادشاه باز
در کشورم کشید سپه پادشاه باز در مزرعم نماند اثر از گیاه باز دور از نظر شدی تو و عمری بود که ما، داریم دیده…
خط تو هالهصفت، ماه در میان دارد
خط تو هالهصفت، ماه در میان دارد مه تو جای بر اوج سپهر جان دارد ز چشمکان تو پیداست ای صنم، بر خلق که فتنه…
جان است اگر گرامی و عمر است اگر عزیز،
جان است اگر گرامی و عمر است اگر عزیز، بادا نثار روی خوش و سیرت تو نیز صبح است و باغ پرگل و بلبل ترانه…
بیا ساقی کرم کن جام می را
بیا ساقی کرم کن جام می را معطر کن مشام جان کی را به نام ایزد، گلی دارم که هرگز، نبیند آفت تاراج دی را…
برخیز و بزدای از دلم، ساقی غم ایام را
برخیز و بزدای از دلم، ساقی غم ایام را منشین که گردون خون کند، در گردش آور جام را از یاسمن ای سیمتن، نازک ترت…
ای لب لعل تو روح بخش مسیحا
ای لب لعل تو روح بخش مسیحا وی به روان بخشی از مسیح معلاّ زهر به جام ار کنی، تو با همه تلخی خوب تر…
ای صنم نازنین، ناز تو بر جان من
ای صنم نازنین، ناز تو بر جان من وِی بتِ مهرآفرین ، کفرِ تو ایمانِ من گر تو فرستیم زهر، ور تو پسندیم درد، زهر…
آن کو به تو بخشید چنین لطف و صباحت
آن کو به تو بخشید چنین لطف و صباحت آموخت مرا شاعری و رسم فصاحت تا مردم چشمم صدف در تو بیند چون آدم آبی…
هرجا که تو بنشینی، صد فتنه برانگیزی
هرجا که تو بنشینی، صد فتنه برانگیزی هر فتنه شود هفتاد، هر لحظه که برخیزی کام دل هر عاقل، از لعل شکر خایی دام ره…
ماه ما را آسمانی دیگر است،
ماه ما را آسمانی دیگر است، سرو ما را بوستانی دیگر است گو دگر کیوان مده زحمت به خویش، کاین فلک را، پاسبانی دیگر است…
غیر آن زلف پر از سلسله زنجیر ندارم
غیر آن زلف پر از سلسله زنجیر ندارم من دیوانه در آن مرحله تدبیر ندارم من که ویرانه گنج لب یاقوت تو باشم، شادمانم که…
ساقی به سر ما هوس شرب مدام است
ساقی به سر ما هوس شرب مدام است زآن لعلم اگر بوسه دهی، کار تمام است هر لحظه به کام دگری ساقی مجلس این گردش…
دلم به یک نظر آمد اسیر چشم سیاهی
دلم به یک نظر آمد اسیر چشم سیاهی شنیده ای که اسیر آورد کسی به نگاهی؟ ببین که زلف سیه پرده بسته صبح رخش را…
خرم دلی که کشته تیغ جفای توست
خرم دلی که کشته تیغ جفای توست خرم تر آن که زنده مهر و وفای توست اینک دلی شکسته و جانی گداخته، از ما اگر…
تیری که زد به دشمن، ما را نشست بر دل
تیری که زد به دشمن، ما را نشست بر دل دردا که صید ما را صیاد کشت غافل افسوس، کان جفاجو، از ما نمی ستاند…
بوسی به من از آن لب و رخسار عطا کن
بوسی به من از آن لب و رخسار عطا کن ضعف دلم از شربت گل قند، دوا کن تا فتنه بلایی به وجودت نرساند جان…
بر قتل من خسته، اگر بسته میان را
بر قتل من خسته، اگر بسته میان را تا باز کند زنده، گشوده است دهان را سر خط امان داد به ما طلعت تو دوش،…
ای که نرسته در چمن سرو به دلربائیت
ای که نرسته در چمن سرو به دلربائیت حیف، که همچو گل بود، عادت بی وفائیت ای مه آفتاب رخ، در شب تار عاشقان اشک…
ای صبا از ره یاری سوی یارم گذری کن
ای صبا از ره یاری سوی یارم گذری کن دمی از حال دل غمزده او را خبری کن کای طبیب دل بیمار، بر خسته خویش…
آن که قرار ما بود قصه آشنائیش
آن که قرار ما بود قصه آشنائیش کی برسد به مهر و مه دعوی روشنائیش این همه گفتگو عبث بر سر عمر و زید شد…
هر آن بلبل که آمد بوستان دیدار صیادش
هر آن بلبل که آمد بوستان دیدار صیادش از آن نالد که می ترسد کند صیاد آزادش جفاهایی که بلبل می کشد در بوستان از…
ما که از صهبای جام عشق تو مستیم
ما که از صهبای جام عشق تو مستیم بر سر بازار نام و ننگ نشستیم تا تو ببینی و باز زخم نو آری، پاره دل…
غمی دارم به دل مدغم که در عالم نمیگنجد
غمی دارم به دل مدغم که در عالم نمیگنجد دلی دارم به غم توأم که در آدم نمیگنجد ز مرهمها، جراحتها، پذیرند التیام آخر مرا…
زین شعله که رخسار تو افروخته دارد
زین شعله که رخسار تو افروخته دارد پروانه صفت خرمن ما سوخته دارد شه رسم صف آرایی و لشکر شکنی را از طرّه مژگان تو…
در کنگر سپهر، هنر داستان ماست
در کنگر سپهر، هنر داستان ماست کیوان آسمان سخن، پاسبان ماست افزون تر از فزونی نجم است، نظم ما روشن تر از بنان عطارد بنان…
خلاف تلخکامیهای دیرین
خلاف تلخکامیهای دیرین بیا، بوسی بده ای جانِ شیرین کرم کن، تا بیفزاید به دولت تو شاه حسن و من درویش مسکین زنخدانی که دارد،…
تهی شد کاسه از می، کیسه از زر
تهی شد کاسه از می، کیسه از زر نه ساقی مهربان با من، نه دلبر اگر با ما خوشی این جان و این دل می…
بود بیمار چشم یار و جان من پرستارش
بود بیمار چشم یار و جان من پرستارش پرستاری که این باشد چه باشد حال بیمارش نمی آرد کس این بیمار را تاب پرستاری که…
بر فرق کوه اگر بزنم برق آه را
بر فرق کوه اگر بزنم برق آه را سوزد چنانکه آتش سوزنده کاه را بر اشک و آه من به غلط طعنه ها مزن بنگر…
ای که لبت کوثر و رویت بهشت
ای که لبت کوثر و رویت بهشت بی تو عذاب است مرا گشت کشت شور توام از سر و مهرت ز دل می نشود گر…
ای سرو چه، ای ماه که، ای شوخ کدامی؟
ای سرو چه، ای ماه که، ای شوخ کدامی؟ کاین گونه به رقص اندر و این سان بخرامی ماهت بِنَخوانم، ملکت میبِنَدانم حیران همه زآنم…
آن که در عشق بتان هر نفسش فریاد است
آن که در عشق بتان هر نفسش فریاد است نیست عاشق، هوسی دارد و بی بنیاد است عجب ازمرحله عشق بتان است بسی، ای بسا…
نوبهار آمد و هرکس به هوای چمن است
نوبهار آمد و هرکس به هوای چمن است نوبهار منی و روی تو بستان من است حیوانی است که بی گلشن آن روی نکوی خاطرش…
ماه من از شرم بر خورشید اختر پرورد
ماه من از شرم بر خورشید اختر پرورد سرو من بر رخ ز مشکین طرّه عنبر پرورد قد برافرازد به بزم، آنگه برافروزد جمال ماه…
غم نیست گر نه ما را دور فلک به کام است
غم نیست گر نه ما را دور فلک به کام است دوری به مانه هرگز خوشتر ز دور جام است بر بوی وصل جانان خون…
زین سان که آن پیمانگسل، آغاز دستان میکند
زین سان که آن پیمانگسل، آغاز دستان میکند آخر به خون دوستان، آلوده دستان میکند هی خم به گیسو میدهد، هی چین به ابرو مینهد…
در دام گرفتند و شکستند پرم را
در دام گرفتند و شکستند پرم را وانگاه به بازیچه بریدند سرم را ای کاش سرم را که به بازیچه بریدند، بریان ننمودند بر آتش…
حق انصاف عجب مملکتی مسکن ماست
حق انصاف عجب مملکتی مسکن ماست پیر ما، پیرو ما، رهبر ما، رهزن ماست ما در این شهر امیریم که از همت دوست آفتاب فلکی،…
تذرو باغ توام، دل به شاخ سرو که بندم
تذرو باغ توام، دل به شاخ سرو که بندم شکنج دام تو خوش تر، ز شاخسار بلندم من آن تذرو خموشم، که در فضای گلستان…
بی زلف تو، چون قرار ما نیست،
بی زلف تو، چون قرار ما نیست، جز شام به روزگار ما نیست چون زلف تو، در رخت، فروغی، با بخت سیاه، کار ما نیست…
بر دوش فکند زلف را دوش
بر دوش فکند زلف را دوش خورشید ز شام شد زره پوش زلفش چو شبان تار عشاق در ماتم بخت ما سیه پوش هنگامه صبح…
ای که صد دل به یکی حلقه زلفت زنجیر
ای که صد دل به یکی حلقه زلفت زنجیر گر بود شیر، کند آهوی چشمت نخجیر هر کجا ماه رخی، مهر تواش داده فروغ هر…
ای سایه سعادت و ای مایه شکیب
ای سایه سعادت و ای مایه شکیب ما از تو بی خودیم و هنوزت به ما عتیب بی خار گل نبوده و بی رنج، مارِ…
آن که در بزم نه ساقی و نه جامی دارد
آن که در بزم نه ساقی و نه جامی دارد نیست بی عیش ولی عیش حرامی دارد آن که می، نوشد از آن لعل لب…
هر آن مرغی که میبندند در گلزار بالش را
هر آن مرغی که میبندند در گلزار بالش را چه میدانند مرغانی که آزادند حالش را من آن مرغم که صیاد جفاکیشم به صد حسرت،…
ما را، ز دل، اندر غم دلبر، گله بسیار
ما را، ز دل، اندر غم دلبر، گله بسیار دل را گله از ما که کند حوصله بسیار پوئیم به سر در سفر عشق تو…
عید است و مرا در طلب باده شتاب است
عید است و مرا در طلب باده شتاب است خورشید مرا ساغر و یاقوت شراب است با بوسه لعلش نخورم باده گلگون، کانجا که بود…
زمان سرکشی عشق و گاه شرب مدام است
زمان سرکشی عشق و گاه شرب مدام است بیا به دور تو گردم که وقت گردش جام است به زاهدم سخنی هست اگرچه پند نگیرد…
در پیرهن ای ماه نهفتی بدنی را
در پیرهن ای ماه نهفتی بدنی را و آکندهای ای سرو به گل پیرهنی را جز سیم بناگوش تو در زلف معنبر پرورده مگر سایه…
حالت چشم تو و قصه بیماری دل
حالت چشم تو و قصه بیماری دل می توان یافت طبیب از اثر زاری دل بخت بیدارتو داند که من و مردم چشم چشم خوابی…
تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایم
تا عشق را قدم بسرکو نهاده ایم از کوی عافیت قدم آن سو نهاده ایم آرام و تاب در پر عنقا سپرده ایم صبر و…
به هر محفل که شمعی زآتش پروانه میسوزد
به هر محفل که شمعی زآتش پروانه میسوزد ز حسرت بس دل دیوانه و فرزانه میسوزد شب هجران خیالش زد چنان بر خرمنم آتش که…
باورم نیست که باشد چمنی بهتر از این
باورم نیست که باشد چمنی بهتر از این یا بروید ز چمن، نسترنی بهتر از این نتوان گفت تنی را، به از این پیرهن است…
ای که در فکر مهندس، دهنت سرّ محال
ای که در فکر مهندس، دهنت سرّ محال کمرت نیز در اندیشه ما دیگر حال تا تو با ماه رخ و زلف دراز آمده ای…
ای ز ماه طلعتت خورشید تابان شرمسار
ای ز ماه طلعتت خورشید تابان شرمسار وز عبیر طرّه ات مشک تتاری یادگار چیست شهد جان مشتاق، آن دو لعل شکرین چیست تار عمر…
آن که در دیده بینای من آمد جایش
آن که در دیده بینای من آمد جایش هیچ از ریختن خون نبود پروایش کرده منقار به خون جگر خویش خضاب طوطی از حسرت لعل…
نه در شرار رخ افکنده ای ز خال سپندی
نه در شرار رخ افکنده ای ز خال سپندی که زآن سپند شراری به جان خلق فکندی ز طرّه رشته و بندم، منه بپای که…
ما را هوای باده یاقوتفام توست
ما را هوای باده یاقوتفام توست ساقی ببخش بوسه، که آن می به جام توست ما همچو سکه زر خالص گداختیم دریاب ای که سکه…
عیبم مکن امروز که دستار ندارم
عیبم مکن امروز که دستار ندارم فرداست که خرقه گرو باده گذارم ای آن که به حنجر کشیم خنجر بیداد تا لب به لب من…
زنده آن را نتوان گفت که جانی دارد
زنده آن را نتوان گفت که جانی دارد ای خوش آن دل، که چو ما جان جهانی دارد گنج ها می طلبد دوست ز ویرانه…
در آن گلشن، که آرند از قفس بیرون هزارش را،
در آن گلشن، که آرند از قفس بیرون هزارش را، به منقار آورد چون برگ گل هر نیش خارش را نمیدانم چه گلزار است این…
حاجتم از روی خوبان، جز تماشایی نباشد
حاجتم از روی خوبان، جز تماشایی نباشد ور میسر گرددم، دیگر تمنایی نباشد در دلم جز مهر رخسار بتان، چیزی نگنجد در سرم جز عشق…
تا هست در تن من افسرده جان نفس،
تا هست در تن من افسرده جان نفس، جز دیدن رخ تو نباشد مرا هوس شب های هجر با غم عشق تو هر زمان، هم…
به غم دوست فکندیم دل خرّم را
به غم دوست فکندیم دل خرّم را خرّم آن دل، که گزیده است غم عالم را خنک آن دم که زند بردل ریشم خنجر زخم…
باز باد سحری بوی خوش یار آورد
باز باد سحری بوی خوش یار آورد کاروان ختنی مشک به خروار آورد آنچنان در طرب آورده هوا زاهد را که بر پیر مغان سبحه…
ای که داری هوس لعل لب جانان را
ای که داری هوس لعل لب جانان را تا لبش را به لب آری، به لب آری جان را زهر پیماید اگر خواهم از او…
ای ز شرم عارضت در کاستن جرم قمر
ای ز شرم عارضت در کاستن جرم قمر وز عقیق لعل تو، لعل بدخشان خون جگر مشک تاتاری که این سان منتشر شد در جهان…
آن که حیرانیم افزود ز پا تا به سرش
آن که حیرانیم افزود ز پا تا به سرش شد چو مو پیکرم از حسرت موی کمرش عاشق از لعل لبش یک دو سه بوسی…





