غزلیات افسر کرمانی
ای که از قامت و رخ، حسرت سرو و قمری
ای که از قامت و رخ، حسرت سرو و قمری این چه نسبت، که تو از سرو و قمر خوبتری نیست زیبایی و خوبی که…
ای بوستان لاله رویت بهار من
ای بوستان لاله رویت بهار من بندد نگار از تو بهار ای نگار من بر من خزان بهشت ز اردیبهشت شد تا صفحه نگار تو…
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش روشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمط…
وقت آن است که از خانه به میخانه روم
وقت آن است که از خانه به میخانه روم مست و مخمور و پراکنده و دیوانه روم بر در بارگه پیر مغان مست و خراب…
مرغ دل ما در قفست دانه ندارد
مرغ دل ما در قفست دانه ندارد ور ز آن که رها می کنیش خانه ندارد دیوانه شدم بس که به ویرانه نشستم ای خوش…
کیست آن سرو صنوبر قد طوبی رفتار
کیست آن سرو صنوبر قد طوبی رفتار شکرین خنده و نوشین لب و شیرین گفتار آمده بر سر ره تا چه کند با من مست…
شمشیر تو چشمه حیات است
شمشیر تو چشمه حیات است زنجیر تو حلقه نجات است گیسوی دراز تاب دارت سر رشته عمر ممکنات است هر عقده از آن سیاه ساحر…
روز هنگامه شه ما، صف مژگان سپهش
روز هنگامه شه ما، صف مژگان سپهش وآن خم زلف پر از حلقه، کمند و زرهش ترک آن چشم سیاه مژه اش حاجت نیست کار…
خوبان که در آیینه رخ خود نگرانند
خوبان که در آیینه رخ خود نگرانند دانند که عشاق چه صاحبنظرانند در کوی محبّت چه عجب مرحله سنجند در بحر حقیقت چه گرامی گهرانند…
جز ملک محبت به جهان مملکتی نیست
جز ملک محبت به جهان مملکتی نیست جز بندگی دوست، در آن سلطنتی نیست دل می سپرم در دهن افعی زلفت، در فکرت دیوانه، مرا…





