غزلیات افسر کرمانی
یار ما، برماه از عنبر نقاب انداخته
یار ما، برماه از عنبر نقاب انداخته ماه ما، سنبل به روی آفتاب انداخته گر جهان در جام جم پیدا، مهم از لعل لب، یک…
مهر و وفا سرشته به آب و گل تو نیست
مهر و وفا سرشته به آب و گل تو نیست یا آن که آشنایی ما، در دل تو نیست رشکم ز میل توست، به اغیار،…
گیسو به رخ بیفکن و مه را نقاب کن
گیسو به رخ بیفکن و مه را نقاب کن خاک سیه به فرق سر آفتاب کن شد آب همچو سنگ ز تأثیر برد دی تو…
عشق برتافت چنان صبر و شکیبایی را
عشق برتافت چنان صبر و شکیبایی را که به خود ره ندهم عزم و توانایی را فارغ از خون جگر، مردم چشمم نشود میل صحرا…
زلف سیه منه که حجاب قمر شود
زلف سیه منه که حجاب قمر شود مپسند روزگارم از این تیره تر شود آیینه روی من، مشو ایمن که سوی توست آهم، که هم…
دارم هوای آن که روم در دیار خویش
دارم هوای آن که روم در دیار خویش بندم دوباره دل به سر زلف یار خویش زین ورطه پر از خطرم تا کجا برد دادم…
چو ماه روی تو را در خیال می نگرم
چو ماه روی تو را در خیال می نگرم دگر خیال بود هر چه هست در نظرم اگر تو را لب لعل است لؤلؤ شهوار…
تا چند سخن از عقل، از عشق دلا دم زن
تا چند سخن از عقل، از عشق دلا دم زن زنهار، دم از دانش اندر بر ما، کم زن افسانه دور دهر، بر ما چه…
بهار آمد و در باغ، لاله شد چو پیاله
بهار آمد و در باغ، لاله شد چو پیاله خوش است در کف ساقی، پیاله غیرت لاله تو نیز می به قدح ریز و خوی…
این نکویان که سهی قامت و سیمین بدنند
این نکویان که سهی قامت و سیمین بدنند رفته در پیرهنی چون چمن یاسمنند بلبلانند که نالان گل سرخ بهار دوستانند که دستان گل انجمنند…
ای که بی کام لبت یک نفس آرام ندارم
ای که بی کام لبت یک نفس آرام ندارم روزگاری است که کامی من ناکام ندارم تا خیال دو لبت ساغر و صهبای من آمد،…
ای چشمه خورشید تو، آسایش جانم
ای چشمه خورشید تو، آسایش جانم اندوه غمت، خوب تر از عیش جهانم جسمی که از او روح جدا گشته چسان است ای راحت جان،…
از نوا کم نکنم، تا نکند آزادم
از نوا کم نکنم، تا نکند آزادم گر قفس گلشن و گلشن قفس صیادم آن نهان عشوه، که آوردی و بردی دل من از تنم…
وقت شد کاسکندر گل لشکر آرایی کند
وقت شد کاسکندر گل لشکر آرایی کند لشکر گل را خدیو باغ دارایی کند باغ را دست صبا، عنبر نهد در آستین راغ را جیب…
مهر چهری که منور بصر کوکب از اوست
مهر چهری که منور بصر کوکب از اوست جلوه طرّه طلعت نه، که روز و شب از اوست مطرب و ساقی از آن بی خود…
گلی کز اشک خونین، باغبان داده است آبش را
گلی کز اشک خونین، باغبان داده است آبش را چه دشوار است دست غیر، اگر گیرد گلابش را اگر ملک دلم ویران شد از دست…
عاشق نتوان گفت که در بند نباشد
عاشق نتوان گفت که در بند نباشد در بند گرفتاری، خرسند نباشد در عشق به مایی و منی یار نگردد در بند خودی در غم…
زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست،
زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست، بی نشئه در خمارک و بی جام باده، مست هم پای عقل و هم پر مرغ…
خوشتر است از دولت دنیا و عقبی وصل یاری
خوشتر است از دولت دنیا و عقبی وصل یاری دست در گردن درآوردن، شبی با غمگساری حاصل عمر است وقتی بابت یاقوت لعلی باده چون…
چه حاجتم بود از جام باده من که مدامم
چه حاجتم بود از جام باده من که مدامم بود ز هجر بتان اشک دیده، باده و جامم به شامم ار بنمایند رو چه حاجت…
تا چند جفا باما، یک ره ز وفا دم زن
تا چند جفا باما، یک ره ز وفا دم زن با خیل وفاکیشان، دستان جفا کم زن جمعیت دلها را، آشفته اگر خواهی، دستی ز…
به ترک ساقی و صهبا، هزار توبه ببستم
به ترک ساقی و صهبا، هزار توبه ببستم چو چشم مست تو دیدم، دوباره توبه شکستم بگو به ساقی مجلس، به دور ما ندهد می…
آیم از دیر مغان سرخوش و مست و مدهوش
آیم از دیر مغان سرخوش و مست و مدهوش حلقه بندگی پیر مغانم در گوش یک زمان مطرب ما نغمه سراید که برقص یک طرف…
ای که به کوی مهوشان بار فتاده در گلت
ای که به کوی مهوشان بار فتاده در گلت تا نرهی از این خطر وا نرهد غم از دلت دعوی عاشقی تو، باور دوست کی…
ای چرخ زمین آستانت
ای چرخ زمین آستانت خورشید، غلام پاسبانت سام آمده صیدی از کمندت رستم شده زالی از کمانت کاووس ملازم رکابت گرشاسب، پیاده عنانت کیخسرو، چون…
از دیده چکد قطره خون جگر ما
از دیده چکد قطره خون جگر ما خون جگر آویزه چشمان تر ما عزم سفر کوی تو داریم و نباشد جز لخت جگر توشه راه…
یاد ایامی که در کوی تو کاری داشتیم
یاد ایامی که در کوی تو کاری داشتیم ما و دل با زلف و رویت روزگاری داشتیم در خم هر حلقه زلف تو در القیم…
من که سودا زده روی توام
من که سودا زده روی توام بسته سلسله موی توام من که خود بلبل هر گل نشوم قمری قامت دلجوی توام هر شب از دست…
گشتیم همه عالم و جای دگری نیست
گشتیم همه عالم و جای دگری نیست دیدیم و ز سودای غمت خوبتری نیست تا شیفته سامان گذرد خاطرم ای دوست، از زلف تو در…
عاشق و رند و میخواره من از عهد قدیم
عاشق و رند و میخواره من از عهد قدیم دل و جان در خم زلف تو نمودم تسلیم آفتابا، ندهم ذره ای از خاک درت…
روی پاک تو، در آیینه ادراک افتاد
روی پاک تو، در آیینه ادراک افتاد که ز آلودگی، آیینه ما پاک افتاد ای کمان ابروی،از این عیش نگنجم در پوست که گذر، تیر…
خوشا سودای عشق و روزگارش
خوشا سودای عشق و روزگارش وز آن خوش تر به جان ما شرارش دلم در زلف او عمری اسیر است من آشفته سامان یادگارش توانم…
چه خوش باشد شبی در سرزمینی،
چه خوش باشد شبی در سرزمینی، به روز آریم با صبح جبینی به زلف و چهرهات، یارا، که ما را به غیر از این نباشد…
تا به روی تو شد دیده بازم
تا به روی تو شد دیده بازم از همه دلبران بی نیازم توشه حسن و من بنده تو، تو چو محمود و من چون ایازم…
بنازم خاک اقلیم سلیمان را که هر مورش،
بنازم خاک اقلیم سلیمان را که هر مورش، بیارد تخت بلقیسی اگر سازند مأمورش حدیثی را که عقل از نقل آن دیوانه شد یارب، بدارم…
این خون عاشق است همانا به جام شد
این خون عاشق است همانا به جام شد ور نه به شرع پاک نبی، می حرام شد گو باش دور چرخ به کام رقیب ما،…
ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختی
ای که اندر زلف مشکین پیچ و تاب انداختی مشک در چین و تو چین در مشک ناب انداختی آب دادی هی به چهر و…
ای پناه هر فقیر و هر اسیر
ای پناه هر فقیر و هر اسیر من ز پا افتادهام دستم بگیر نه همین زنجیر ما زلف تو شد هر خمش زندان جان صد…
از درم باز کی آن دلبر طناز آید
از درم باز کی آن دلبر طناز آید عمر بگذشته ندیده است کسی باز آید باز می دوزمش از سوزن صبر و نخ تاب، تیر…
وه که اگر پیام ما، صبحدمی صبا برد
وه که اگر پیام ما، صبحدمی صبا برد جانب آشنای ما، قصه آشنا برد خوب و خوش است و جان فزا، صبح که قاصد صبا…
من دیوانه، که در حلقه عشاق توام
من دیوانه، که در حلقه عشاق توام همچنان بسته زنجیرم و مشتاق توام عجبی نیست به مردم اگر از زهر فراق من بی تاب و…
گفتم قرین به روحی و با جان مقابلی
گفتم قرین به روحی و با جان مقابلی وه، وه که نیست قابل وزین بیش قابلی مهرت مرا نمود بدل جای و ای عجب این…
صبا، به جانان اگر توانی،
صبا، به جانان اگر توانی، پیامی از من ببر نهانی بگو، ز نازت، چه میشود کم شبی به کویت گرم بخوانی ز جام وصلت، زلال…
روی و لب و تن و ذقن یار نازک است
روی و لب و تن و ذقن یار نازک است مانند برگ نسترن، این چار نازک است گر سیم و زر طلب کند و جسم…
خوش آن بلبل که بگشایند در گلزار دامش را
خوش آن بلبل که بگشایند در گلزار دامش را دهد گل بی جفای باغبان هر لحظه کامش را مرا، صیاد، طفلی باغبان بوده است و…
چشمه حیوان بر ارباب هوش
چشمه حیوان بر ارباب هوش چیست لب مغ بچه باده نوش افسر و دیهیم فریدون و جم نیست مگر خم می، می فروش می نچشی…
پروانه را ز آتش دلها خبر بپرس
پروانه را ز آتش دلها خبر بپرس سوز و گداز شمع ز آه سحر بپرس با مدعی بگوی که از گفتگوی ما، از لعل یار…
بگو صیاد ما، در دام ریزد دانه ما را
بگو صیاد ما، در دام ریزد دانه ما را که شاید بشنود مرغی دگر افسانه ما را مرا در بندبند افتاد چون نی آتش غیرت…
آیا بُوَد که روزی از دوستان بشیری
آیا بُوَد که روزی از دوستان بشیری آرد به دوستداران پیغام دلپذیری ای بوی آشنائی از کوی کیست کائی خود نکهت بهشتی یا نفحه عبیری…
ای که بر ما گذری با همه کبر و غرور
ای که بر ما گذری با همه کبر و غرور غم ما شیفتگان آوردت عیش و سرور این همه گام که از کبر گذاری به…
ای بی وفا که عمری سازیم با جفایت
ای بی وفا که عمری سازیم با جفایت با ما سری نداری بازیم سر به پایت بس خون که در دل افتاد از بوی باده…
از جان بگسل، صحبت جانانه به دست آر
از جان بگسل، صحبت جانانه به دست آر بشکن صدف و گوهر یکدانه به دست آر معموری تن چیست، به ویرانی آن کوش صد گنج…
هیچ میدانی مرا در بوته دل تاب نیست؟
هیچ میدانی مرا در بوته دل تاب نیست؟ کمتر آتش زن که جانم، کمتر از سیماب نیست هرشب از هجر تو می میریم و در…
مرحبا ای برید باد شمال
مرحبا ای برید باد شمال که به ما می دهی نوید وصال چند گویی که خون عاشق مست شد به فتوای شیخ شهر حلال عاشق…
گر آن دو زلف عنبرین به رخ شود نقاب تو
گر آن دو زلف عنبرین به رخ شود نقاب تو کنند تیرگون همی جهان بر آفتاب تو به روزگار دوریت، چه پرتوم ز مهر و…
شود آیا که ز ما حرف وفا گوش کنی
شود آیا که ز ما حرف وفا گوش کنی مهربان باشی و بیداد فراموش کنی پرتو روی تو بگرفت جهان، پرده بهل مگر این آتش…
زآن قد چون صنوبر و زآن روی چون سمن،
زآن قد چون صنوبر و زآن روی چون سمن، کاخم شده است گلشن و کویم شده چمن ماه است و ماه را نبود لعل لب…
خوش میرود بناز و صدش دیده در قفاست
خوش میرود بناز و صدش دیده در قفاست قامت نه، این قیامت و بالا نه، این بلاست اندر شرار روی چه جانهاش مستمند واندر شکنج…
چشم بدبین فلک بادا هم از روی تو کور
چشم بدبین فلک بادا هم از روی تو کور از رخ پاک تو یا رب دیده ناپاک دور خواستم در حلقه زلفت شبی منزل کنم…
تا به دامان تو من دست تولا زدهام
تا به دامان تو من دست تولا زدهام پای بر اطلس و نه جامه خضرا زدهام تا دلم مطلع خورشید گریبان تو شد خنده بر…
بشکست سنگ محنت عشق تو نام من
بشکست سنگ محنت عشق تو نام من دردا، که ریخت آب رخ و ننگ و نام من تا من شدم غلام سگ پاسبان دوست شد…
ای مایه خرّمی جهان را
ای مایه خرّمی جهان را و ای راحت جان جهانیان را از حسرت نوش لعلکانت خون در جگر است لعل و کان را گل بیند…
ای که از قامت و رخ، حسرت سرو و قمری
ای که از قامت و رخ، حسرت سرو و قمری این چه نسبت، که تو از سرو و قمر خوبتری نیست زیبایی و خوبی که…
ای بوستان لاله رویت بهار من
ای بوستان لاله رویت بهار من بندد نگار از تو بهار ای نگار من بر من خزان بهشت ز اردیبهشت شد تا صفحه نگار تو…
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش
آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش روشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمط…
وقت آن است که از خانه به میخانه روم
وقت آن است که از خانه به میخانه روم مست و مخمور و پراکنده و دیوانه روم بر در بارگه پیر مغان مست و خراب…
مرغ دل ما در قفست دانه ندارد
مرغ دل ما در قفست دانه ندارد ور ز آن که رها می کنیش خانه ندارد دیوانه شدم بس که به ویرانه نشستم ای خوش…
کیست آن سرو صنوبر قد طوبی رفتار
کیست آن سرو صنوبر قد طوبی رفتار شکرین خنده و نوشین لب و شیرین گفتار آمده بر سر ره تا چه کند با من مست…
شمشیر تو چشمه حیات است
شمشیر تو چشمه حیات است زنجیر تو حلقه نجات است گیسوی دراز تاب دارت سر رشته عمر ممکنات است هر عقده از آن سیاه ساحر…
روز هنگامه شه ما، صف مژگان سپهش
روز هنگامه شه ما، صف مژگان سپهش وآن خم زلف پر از حلقه، کمند و زرهش ترک آن چشم سیاه مژه اش حاجت نیست کار…
خوبان که در آیینه رخ خود نگرانند
خوبان که در آیینه رخ خود نگرانند دانند که عشاق چه صاحبنظرانند در کوی محبّت چه عجب مرحله سنجند در بحر حقیقت چه گرامی گهرانند…
جز ملک محبت به جهان مملکتی نیست
جز ملک محبت به جهان مملکتی نیست جز بندگی دوست، در آن سلطنتی نیست دل می سپرم در دهن افعی زلفت، در فکرت دیوانه، مرا…
پرورده نهان به مشک و کافور
پرورده نهان به مشک و کافور در شهپر زاغ بیضه نور دارد مه نو عیان به غبغب کافور به ساتکین بلور ماه تو که شرم…
بسکه لعل و گهر دیده به دامن دارم
بسکه لعل و گهر دیده به دامن دارم دامن از لعل و گهر، غیرت مخزن دارم کوهکن باشم و باید بکنم جان در کوه نه…
ای، دل ما غرق خون از نوک تیرت
ای، دل ما غرق خون از نوک تیرت غرق خون مپسند، صید دستگیرت ای کمان ابرو، بنازم شست و دستت صید بتوان کرد، هر جا…
ای کرده بنا چشم تو عاشق فکنی را
ای کرده بنا چشم تو عاشق فکنی را و ای بسته میان ترک تو نخجیر زنی را چشمت به صف مژگان گویی شه ترک است…
ای آفتاب از مه رویت در التهاب
ای آفتاب از مه رویت در التهاب آیینه تو ساخته، خاکستر آفتاب ما بی حجاب، روی تو دیدیم و عاشقیم اندر میان ما و تو،…
ابر نیسان به چمن بار دگر باران ریخت
ابر نیسان به چمن بار دگر باران ریخت گلبن از باد سحر، گر به سر یاران ریخت امشب ای بنده بنه خواب، که آن هندوی…
هیچ گلستان، به روی یار نماند
هیچ گلستان، به روی یار نماند صفحه مانی بدان نگار نماند بی گل روی توام بهار خزان شد جای خزان است اگر بهار نماند گر…
مرا ز دست تو دانی، چها بسر گذرد
مرا ز دست تو دانی، چها بسر گذرد چها به من، ز تو ای شوخ سیمبر گذرد گذشت روز وصال تو و همی شادم که…
که میگوید که من دلبر ندارم
که میگوید که من دلبر ندارم که از زلف بتان دل برندارم دل صدپارهام را مرهمی کو که تاب خنجر دیگر ندارم خوشم با گلستان…
ساقی بیار باده که آمد بهار باز
ساقی بیار باده که آمد بهار باز شد صحن بوستان چو عذار نگار باز ساقی به روی گل قدحی پر کن و ببخش کو اعتبار…
دوش دیدم بر در میخانه پیر میفروش
دوش دیدم بر در میخانه پیر میفروش کرده یک یک میکشان آویزه حکمش به گوش از می مینای او میخوارگان مست و خراب زآتش صهبای…
خوب دیدیم و نباشد نظری بهتر از این
خوب دیدیم و نباشد نظری بهتر از این پدری نیست که آرد پسری بهتر از این گرچه من میوه فرو ریزم و او سنگ زند…
جز ماه من که هشته به تارک کلاه را
جز ماه من که هشته به تارک کلاه را باور مکن که بوده کله فرق ماه را گرد از عذار خویشتن ای ماه من بگیر…
بیا، تصرف در صنعت سکندر کن
بیا، تصرف در صنعت سکندر کن ز آفتاب رخ، آیینه اش منور کن بگو به ساقی مجلس، برغم زاهد خشک ز آب روشن ساغر دماغ…
برق عشقت را، چنان در استخوان آوردهام
برق عشقت را، چنان در استخوان آوردهام کاستخوان را همچو نی، آتش به جان آوردهام از دهانت خواستم سرّی بیارم در میان هیچ را، تعبیر…
ای ماه وشان همه غلامت
ای ماه وشان همه غلامت خورشید رخان اسیر دامت در ناف غزال خون گره کرد یک چین ز دو زلف مشک قامت بی رخصت ما…
ای قامت دلجوی تو، آشوب قیامت
ای قامت دلجوی تو، آشوب قیامت آشوب قیامت، خبری زآن قد و قامت ای طرّه تو افعی و ای چشم تو آهو ای خنده تو…
آنچه در مدرسه آموختم ایامی چند
آنچه در مدرسه آموختم ایامی چند دوش در میکده دادم عوض جامی چند بوالهوس خویشتن از حلقه عشاق تو خواند ننگ را بین، که در…
هرکه نبود گل نورسته به گلشن چو منش
هرکه نبود گل نورسته به گلشن چو منش واله و مست کند نغمه مرغ چمنش یار مانند بهار آمد و می باید داد باغبان را…
ماه من، ای بدر آفتاب شمایل
ماه من، ای بدر آفتاب شمایل شاه من، ای خسرو خجسته خصایل دیده ترسا به هیچ دیر و کلیسا چون تو ندیده بتی بدیع شمایل…
کسی کز عشق خوبان هیچ نبود صبر و آرامش
کسی کز عشق خوبان هیچ نبود صبر و آرامش بباید ترک سر کردن که ناکامی بود کامش اگر عاقل بود عاشق نخواهد شد در این…
شبی به شوخیم، آن ترک سیمتن بکشد
شبی به شوخیم، آن ترک سیمتن بکشد مرا چو شمع سحرگه در انجمن بکشد چگونه طاقت گفت و شنیدمی آرم از آن دو لب، که…
دوش از درم درآمد، آن سرو سیمتن
دوش از درم درآمد، آن سرو سیمتن شادان و خوی فشان و غزلخوان و خنده زن با رویی، ای بمیرم، تاراج دین و دل با…
خم ابروی تو، هم کعبه و هم میخانه
خم ابروی تو، هم کعبه و هم میخانه لعل دلجوی تو، هم باده و هم پیمانه تا فسون غم عشق تو، مرا شد در گوش،…
تو را با لعل خندان آفریدند
تو را با لعل خندان آفریدند مرا با چشم گریان آفریدند تو را آن زلف و رخ دادند و ما را، پس آن گه، کفر…
بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یارا
بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یارا چنان سیه، که نباشد به غیر شب ما را بدین روش که دل اندر محیط خون شده…
بسته بر قتل من آن ترک جفا پیشه کمر
بسته بر قتل من آن ترک جفا پیشه کمر ابروان کرده حسام و مژّگان را خنجر دل ما در صف مژگانش، شبی یک تنه تاخت…
ای ماه پریچهر مطبوع خصایل
ای ماه پریچهر مطبوع خصایل ای سرو صنوبر قد خورشید شمایل آن زلف چو شام تو که پرورده صبح است بر تیرگی بخت دل ماست…





