غزلیات افسر کرمانی
هیچ گلستان، به روی یار نماند
هیچ گلستان، به روی یار نماند صفحه مانی بدان نگار نماند بی گل روی توام بهار خزان شد جای خزان است اگر بهار نماند گر…
مرا ز دست تو دانی، چها بسر گذرد
مرا ز دست تو دانی، چها بسر گذرد چها به من، ز تو ای شوخ سیمبر گذرد گذشت روز وصال تو و همی شادم که…
که میگوید که من دلبر ندارم
که میگوید که من دلبر ندارم که از زلف بتان دل برندارم دل صدپارهام را مرهمی کو که تاب خنجر دیگر ندارم خوشم با گلستان…
ساقی بیار باده که آمد بهار باز
ساقی بیار باده که آمد بهار باز شد صحن بوستان چو عذار نگار باز ساقی به روی گل قدحی پر کن و ببخش کو اعتبار…
دوش دیدم بر در میخانه پیر میفروش
دوش دیدم بر در میخانه پیر میفروش کرده یک یک میکشان آویزه حکمش به گوش از می مینای او میخوارگان مست و خراب زآتش صهبای…
خوب دیدیم و نباشد نظری بهتر از این
خوب دیدیم و نباشد نظری بهتر از این پدری نیست که آرد پسری بهتر از این گرچه من میوه فرو ریزم و او سنگ زند…
جز ماه من که هشته به تارک کلاه را
جز ماه من که هشته به تارک کلاه را باور مکن که بوده کله فرق ماه را گرد از عذار خویشتن ای ماه من بگیر…
بیا، تصرف در صنعت سکندر کن
بیا، تصرف در صنعت سکندر کن ز آفتاب رخ، آیینه اش منور کن بگو به ساقی مجلس، برغم زاهد خشک ز آب روشن ساغر دماغ…
برق عشقت را، چنان در استخوان آوردهام
برق عشقت را، چنان در استخوان آوردهام کاستخوان را همچو نی، آتش به جان آوردهام از دهانت خواستم سرّی بیارم در میان هیچ را، تعبیر…
ای ماه وشان همه غلامت
ای ماه وشان همه غلامت خورشید رخان اسیر دامت در ناف غزال خون گره کرد یک چین ز دو زلف مشک قامت بی رخصت ما…





