غزلیات ابراهیم شاهدی
رخش آتشم در درون میبرد
رخش آتشم در درون میبرد دو زلفش ز عقلم برون میبرد ندانم چه شد عقل و اندیشه را که عشقم به سوی جنون میبرد دلم…
خوشا شب تا سحر با او نشسته
خوشا شب تا سحر با او نشسته فروزان شمع و رو در رو نشسته صلاح و عقل را یک سو نهاده ز غیر عشق او…
چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت
چو بر دل لشکر دل از کمین ریخت قرار و صبر و هوش از عقل و دین ریخت چو دیدم غمزهاش فتان دین است بگفتم…
پر کن بدور لعل نگارم پیاله را
پر کن بدور لعل نگارم پیاله را تا بشکنیم توبه هفتاد ساله را گشتند منفعل گل و سنبل به رنگ و بوی تا برفکند ماه…
با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارد
با سلسلۀ زلفی دل میل بسی دارد در قید جنون او را سودای کسی دارد ای شیخ مکن عیبم از عشق پریرویان هر کس به…
از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایند
از کمان خانه چو خوبان سحری بگشایند خون بس دل که به هر رهگذری بگشایند خط و خال تو چو از عشق دری بگشایند ای…
هر لحظه بر دلم ز تو گر صد بلا رسد
هر لحظه بر دلم ز تو گر صد بلا رسد از هر بلا به درد دلم صد دوا رسد هر صبح مژده میرسدم با صبا…
کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما را
کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما را بازآ و ببین مونس هم خانه ما را مگذار که ویرانه شود از غم هجران آباد چو…
دو زلف سرکش دلبند داری
دو زلف سرکش دلبند داری که در هر یک بسی دل بند داری شدم دیوانه در سودای زلفت در ین قیدم بگو تا چند داری…
خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوست
خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوست خوشا سری که سرانجامش آستانه اوست به کشتنم ز چه رو دم به دم بهانه کند…
چرا ز درد غم یار خود بغم باشیم
چرا ز درد غم یار خود بغم باشیم خوشا دمی که به درد و غمش به هم باشیم به تاج و تخت شهان سر فرو…
بی گل روی تو نبود میل سوی گلشنم
بی گل روی تو نبود میل سوی گلشنم بی لبت هم جان شیرین را نمی خواهد تنم تا مگر بر دامنت افتد ز خونم قطره…
با لعل جان فزای تو آب زلال چیست
با لعل جان فزای تو آب زلال چیست با آفتاب روی تو مه در کمال چیست دل تنگ گشتهام ز دهانت که هست نیست ور…
از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست
از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست شرمنده گشت نافه و در ملک چین نشست شد خاک راه جمله تنم زان طمع که دید آمد…
مژهاش صف زد و با خنجر و بس تیز آمد
مژهاش صف زد و با خنجر و بس تیز آمد گوییا در صف عشاق بخون ریز آمد آمد آن سرو و به گرد گل رویش…
کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست
کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست کدام دل که به هر گوشه بی قرار تو نیست بیادگار تو در دل خدنگ هاست…
دیده از دیدن تو بس نکند
دیده از دیدن تو بس نکند با لبت دل به جان هوس نکند گرچه عیسی دمی ولی طالع یک دمم با تو هم نفس نکند…
خونم از مستی طریق عقل را گم میکنم
خونم از مستی طریق عقل را گم میکنم میکشم خون صراحی روی در خم میکنم با سگان کوی تو من بعد خواهم یار شد عقل…
جز تحفه جان عاشق درویش ندارد
جز تحفه جان عاشق درویش ندارد جانا بستان زو که از این بیش ندارد بیگانه شدم از همه خویشان به غم عشق عاشق بجز از…
بی تو به گلشنم نکشد دل به باغ هم
بی تو به گلشنم نکشد دل به باغ هم با تو به درد خوش بردم دل به داغ هم جایی که آفتاب رخت نور گسترد…
با آنکه دل به درد تو بس دردمند بود
با آنکه دل به درد تو بس دردمند بود جز درد چارۀ دگرش ناپسند بود گر دست ما ز دامن وصل تو کوته است اندر…
از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم
از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم نبیند هیچ کس از درد و داغش آنچه من دیدم ز لعلش خاتم پرسم بگفتا…





