غزلیات ابراهیم شاهدی
ای نسیم از دوست اعلامی بده
ای نسیم از دوست اعلامی بده با دل افکار آرامی بده در فراقت طاقت صبرم نماند از ره الطاف پیغامی بده از سگان کوی تو…
مرا درد تو در جان حزین بس
مرا درد تو در جان حزین بس ز درمانهای دل ما را همین بس به رضوان را بگو جنت ببندد سر کوی توام خلد برین…
قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادت
قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادت که جان نثار قدومت کنم ز روی ارادت نهادهام سر تسلیم بر ارادت محبوب که بنده…
دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست
دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست ور نخواهی کشتن از جور و ستم مقصود چیست کس نمیپرسد ز احوال درون درد من هم…
خواهم که با تو قصه خود در میان نهم
خواهم که با تو قصه خود در میان نهم چون بینمت ز شوق گره بر زبان نهم بر لوح جان نماند گمان و خیال و…
جانا به لطف خویش به ما یک سخن بگو
جانا به لطف خویش به ما یک سخن بگو با اهل راز یک خبری زان دهن بگو زاهد ز عشق و محنت او نیست با…
به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم
به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم همی خواهم که من با کاکلش سودا به سر بندم به زنجیر سر زلفش دلم…
ای طاق دو ابروی تو محراب جبینها
ای طاق دو ابروی تو محراب جبینها خاک سر کوی تو به از خلد برینها گفتی که منم سرور و سرحلقه خوبان ای شاه کسی…
مرا دلیست که در وی بجز محبت نیست
مرا دلیست که در وی بجز محبت نیست ز عشق حاصل او غیر درد و محنت نیست مکن ملامتم ای شیخ از طریقه عشق که…
قدت سرو گفتیم و رویی نداشت
قدت سرو گفتیم و رویی نداشت چو زلف تو هم مشک بوئی نداشت فرات ار چه سیل در سیل بود چو چشمم بسی جست و…
دلا گر عشق مهروئی نداری
دلا گر عشق مهروئی نداری برو کز معرفت بوئی نداری بیا ای سرو و بر چشمم بکن جا کزین بهتر لب جویی نداری برو ای…
خواهم امروز عتابی بکنم با دل خویش
خواهم امروز عتابی بکنم با دل خویش کز چه رو سعی کند در غم بی حاصل خویش اگر آن سرو ببیند قد خود ر ا…
جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماند
جان ز تن رفت و دل اندر عقد گیسویت بماند شد تنم هم خاک دروی تا ابد بویت بماند خاک ره گشتم ولی شادم که…
به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا را
به عاشقان خود بنما جمال عالم آرا را که دل پر خون شد از شوق تو مشتاقان شیدا را توهم ای عقل نامحرم برون شو…
ای دل ز خودی خود جدا باش
ای دل ز خودی خود جدا باش بگذر ز خودی و با خدا باش بیگانه شو از هوا و هستی با دلبر خویش آشنا باش…
مرا خوش است به درد خود و جراحت خویش
مرا خوش است به درد خود و جراحت خویش رو ای طبیب رها کن مرا به لذت خویش چو در زمانه رفیق شفیق ممتنعست کشیم…
عمر در صبر شد و وعدۀ دیدار همان
عمر در صبر شد و وعدۀ دیدار همان سوخت دل در غم و با داغ گرفتار همان کار من نیست بجز عشق بتان ورزیدن شدم…
دل و جگر به غم تو کباب شد هر دو
دل و جگر به غم تو کباب شد هر دو سرای دیده و دل هم خراب شد هر دو شب فراق تو شد دیدهام چو…
خطت را بدایت به غایت خوش است
خطت را بدایت به غایت خوش است تماشای آن بی نهایت خوش است به تیری دل بی نوا را بساز که از پادشاهان عنایت خوش…
ترسم آن سرور خوبان ستمش یاد آید
ترسم آن سرور خوبان ستمش یاد آید تاج بر سر نهد و بر سر بیداد آید سوزد از آتش دل خار و خس راه ترا…
به پیش عارض او عرض آفتاب مکن
به پیش عارض او عرض آفتاب مکن که آفتاب از او ذره ایست بی سر و بن محبت من و دلدار سابق از ازل است…
ای خاک درت سجدهگه جمله جبینها
ای خاک درت سجدهگه جمله جبینها زنار دو گیسوی تو سرفتنه دینها عشاق تو را طاقت جور و ستمت نیست گشتند همه خاک درت بگذر…





