کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما را

کردی ز غم آباد چو کاشانۀ ما را بازآ و ببین مونس هم خانه ما را مگذار که ویرانه شود از غم هجران آباد چو…

دو زلف سرکش دلبند داری

دو زلف سرکش دلبند داری که در هر یک بسی دل بند داری شدم دیوانه در سودای زلفت در ین قیدم بگو تا چند داری…

خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوست

خوشا دلی که به مهر وی و نشانه اوست خوشا سری که سرانجامش آستانه اوست به کشتنم ز چه رو دم به دم بهانه کند…

چرا ز درد غم یار خود بغم باشیم

چرا ز درد غم یار خود بغم باشیم خوشا دمی که به درد و غمش به هم باشیم به تاج و تخت شهان سر فرو…

بی گل روی تو نبود میل سوی گلشنم

بی گل روی تو نبود میل سوی گلشنم بی لبت هم جان شیرین را نمی خواهد تنم تا مگر بر دامنت افتد ز خونم قطره…

با لعل جان فزای تو آب زلال چیست

با لعل جان فزای تو آب زلال چیست با آفتاب روی تو مه در کمال چیست دل تنگ گشته‌ام ز دهانت که هست نیست ور…

از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست

از عنبرت غبار چو بر یاسمین نشست شرمنده گشت نافه و در ملک چین نشست شد خاک راه جمله تنم زان طمع که دید آمد…

مژه‌اش صف زد و با خنجر و بس تیز آمد

مژه‌اش صف زد و با خنجر و بس تیز آمد گوییا در صف عشاق بخون ریز آمد آمد آن سرو و به گرد گل رویش…

کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست

کدام سینه که مجروح و دل فگار تو نیست کدام دل که به هر گوشه بی قرار تو نیست بیادگار تو در دل خدنگ هاست…

دیده از دیدن تو بس نکند

دیده از دیدن تو بس نکند با لبت دل به جان هوس نکند گرچه عیسی دمی ولی طالع یک دمم با تو هم نفس نکند…

خونم از مستی طریق عقل را گم می‌کنم

خونم از مستی طریق عقل را گم می‌کنم می‌کشم خون صراحی روی در خم می‌کنم با سگان کوی تو من بعد خواهم یار شد عقل…

جز تحفه جان عاشق درویش ندارد

جز تحفه جان عاشق درویش ندارد جانا بستان زو که از این بیش ندارد بیگانه شدم از همه خویشان به غم عشق عاشق بجز از…

بی تو به گلشنم نکشد دل به باغ هم

بی تو به گلشنم نکشد دل به باغ هم با تو به درد خوش بردم دل به داغ هم جایی که آفتاب رخت نور گسترد…

با آنکه دل به درد تو بس دردمند بود

با آنکه دل به درد تو بس دردمند بود جز درد چارۀ دگرش ناپسند بود گر دست ما ز دامن وصل تو کوته است اندر…

از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم

از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم نبیند هیچ کس از درد و داغش آنچه من دیدم ز لعلش خاتم پرسم بگفتا…

مرغ دل راست عزم مسکن خویش

مرغ دل راست عزم مسکن خویش خاطرش می کشد به گلشن خویش چند باشد درین قفس محبوس نیست جایش بجز نشیمن خویش جان من چون…

کاری ندارم در جهان جز گریه در کردار خود

کاری ندارم در جهان جز گریه در کردار خود چون من مبادا هیچ کس درمانده ا ندر کار خود ای سرو قد سیم تن وی…

دلم را جز غمت سودی نماندست

دلم را جز غمت سودی نماندست در او جز درد موجودی نماندست ز آهم در دل دلبر اثر نیست که دل اخگر شد و دودی…

خوب رویان چو صید عام کنند

خوب رویان چو صید عام کنند ناوک از غمزه تو دام کنند آن دو چشمان مست خواب آلود خواب بر چشم ما حرام کنند عاشقان…

جانا ز دل خدنگ جفا را تو باز دار

جانا ز دل خدنگ جفا را تو باز دار بر روی عاشقان در الطاف باز دار امشب خیال آن شه خوبان ندیم ماست ای دل…

بهر خدنگ کز آن یار برگزیده رسد

بهر خدنگ کز آن یار برگزیده رسد چه خرمی که مر آن بر دل رسیده رسد به سمع هر که رسد نکته ای ز حسن…

با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود

با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود با تیر دگر جان و دلم را هوسی بود جان و دل و دین جمله به…