غزلیات ابراهیم شاهدی
از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم
از آن ساعت که روی آن بت پیمان شکن دیدم نبیند هیچ کس از درد و داغش آنچه من دیدم ز لعلش خاتم پرسم بگفتا…
مرغ دل راست عزم مسکن خویش
مرغ دل راست عزم مسکن خویش خاطرش می کشد به گلشن خویش چند باشد درین قفس محبوس نیست جایش بجز نشیمن خویش جان من چون…
کاری ندارم در جهان جز گریه در کردار خود
کاری ندارم در جهان جز گریه در کردار خود چون من مبادا هیچ کس درمانده ا ندر کار خود ای سرو قد سیم تن وی…
دلم را جز غمت سودی نماندست
دلم را جز غمت سودی نماندست در او جز درد موجودی نماندست ز آهم در دل دلبر اثر نیست که دل اخگر شد و دودی…
خوب رویان چو صید عام کنند
خوب رویان چو صید عام کنند ناوک از غمزه تو دام کنند آن دو چشمان مست خواب آلود خواب بر چشم ما حرام کنند عاشقان…
جانا ز دل خدنگ جفا را تو باز دار
جانا ز دل خدنگ جفا را تو باز دار بر روی عاشقان در الطاف باز دار امشب خیال آن شه خوبان ندیم ماست ای دل…
بهر خدنگ کز آن یار برگزیده رسد
بهر خدنگ کز آن یار برگزیده رسد چه خرمی که مر آن بر دل رسیده رسد به سمع هر که رسد نکته ای ز حسن…
با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود
با آنکه درین سینه ز زخم تو بسی بود با تیر دگر جان و دلم را هوسی بود جان و دل و دین جمله به…
مرا گر هجر دل بر آتش است و دیده دریا هم
مرا گر هجر دل بر آتش است و دیده دریا هم کجا دل می کشد با باغ و با گل گشت و صحرا هم سگانت…
کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دلها
کجا شد هودج لیلی که مجنون است از او دلها ز سیل اشک عشاقش پر از خون است منزلها ز عشقت مشکلی گرهست با پیر…
دلم پیکان او را در جگر دید
دلم پیکان او را در جگر دید ز غمزه کار خود زیر و زبر دید به تیر غمزهاش دل چشم میداشت بحمد الله که آخر…
خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشت
خوش بود که تیرش به دل ما گذری داشت وان چشم هم از غمزه به سویش نظری داشت آورد صبا وقت سحر مژده دیدار گویا…
جز ناله نیست مونس جان دل ربوده را
جز ناله نیست مونس جان دل ربوده را شادی بود محال دل غم فزوده را زاری چه سود شب همه شب بر در حبیب از…
به فکر سر دهانت چو غنچهام دل تنگ
به فکر سر دهانت چو غنچهام دل تنگ گشاد کار بجویم از آن لب گل رنگ ز قیل و قال مدارس چو پرده ای نگشود…
ای نسیم از دوست اعلامی بده
ای نسیم از دوست اعلامی بده با دل افکار آرامی بده در فراقت طاقت صبرم نماند از ره الطاف پیغامی بده از سگان کوی تو…
مرا درد تو در جان حزین بس
مرا درد تو در جان حزین بس ز درمانهای دل ما را همین بس به رضوان را بگو جنت ببندد سر کوی توام خلد برین…
قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادت
قدم به پرسش من رنجه کن به رسم عیادت که جان نثار قدومت کنم ز روی ارادت نهادهام سر تسلیم بر ارادت محبوب که بنده…
دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست
دلبرا در کشتن ما خود بگویی سود چیست ور نخواهی کشتن از جور و ستم مقصود چیست کس نمیپرسد ز احوال درون درد من هم…
خواهم که با تو قصه خود در میان نهم
خواهم که با تو قصه خود در میان نهم چون بینمت ز شوق گره بر زبان نهم بر لوح جان نماند گمان و خیال و…
جانا به لطف خویش به ما یک سخن بگو
جانا به لطف خویش به ما یک سخن بگو با اهل راز یک خبری زان دهن بگو زاهد ز عشق و محنت او نیست با…
به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم
به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندم همی خواهم که من با کاکلش سودا به سر بندم به زنجیر سر زلفش دلم…
ای طاق دو ابروی تو محراب جبینها
ای طاق دو ابروی تو محراب جبینها خاک سر کوی تو به از خلد برینها گفتی که منم سرور و سرحلقه خوبان ای شاه کسی…





