غزلیات ناصر بخارایی
گر چه گدای اویم در فقر پادشاهم
گر چه گدای اویم در فقر پادشاهم چشمم بریزدم خون، عرضه دهد سپاهم این دولتم بسنده است، تا روز حشر کامشب در خانهٔ سعادت آن…
کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشد
کسی کز عشق فانی شد، چنین باشد، چنین باشد نشان موج از دریا، همین باشد، همین باشد دلی کو جمله جان گردد، نه آن گردد،…
عمرم همه آن بود که در کوی تو بگذشت
عمرم همه آن بود که در کوی تو بگذشت مردن به ازین عمر که بی روی تو بگذشت میداد صبا بوی تو، دل رفت به…
عاشقان را که بود بادهٔ احمر در سر
عاشقان را که بود بادهٔ احمر در سر نبود یک نفس اندیشهٔ کوثر در سر که بود جام با یار نهد لب بر لب که…
صبا به خیر و سلامت سلام یار آورد
صبا به خیر و سلامت سلام یار آورد به سوی بنده پیامی ز شهریار آورد به غیر باد که او شبرو و سحرخیز است سلام…
سگان را دیده در کویت، ز من بیخوابتر نبود
سگان را دیده در کویت، ز من بیخوابتر نبود ز چشم خاکسارم در جهان بی آبتر نبود ز من هرگز نکونامی نخواهی یافت ای زاهد…
سپهر حسن را دانم که ماهی
سپهر حسن را دانم که ماهی ندانم حد ماهیات کماهی تو چون ماهی و گردد عکس رویت بگرد چشمهٔ چشمم چو ماهی اگر راز تو…
زبان خردهبینان را، حکایت زان دهن باشد
زبان خردهبینان را، حکایت زان دهن باشد چو شکر میخورد طوطی، از آن شیرین سخن باشد نیام در بند جان، گر میگشاید کار من از…
روی از تو بر نتابم، چون رانیام چو خامه
روی از تو بر نتابم، چون رانیام چو خامه سر بر خط تو دارم، گر خوانیام چو نامه ساقی بیار جامی، تا جامه بر فشانم…
راضی نمیشوم ز وصالت به گفت و گوی
راضی نمیشوم ز وصالت به گفت و گوی برخاستم چو باد درین ره به جستجوی چون گل وجود من همه برباد میرود تا همچو غنچه…





