رباعیات قطران تبریزی
ما شاخ هوای تو ز دل برکندیم
ما شاخ هوای تو ز دل برکندیم مهر تو ز جان و دل برون افکندیم چیزی که به جان دوستان نپسندیم با جان و روان…
سه چیز ترا سه چیز داده است جمال
سه چیز ترا سه چیز داده است جمال خَدّ را خط و زلف را گل و عارض خال سه چیز من از سه چیز برده…
خورشید بچهر و سرو بالائی تو
خورشید بچهر و سرو بالائی تو خورشید نشاط را تو بالائی تو هم با تو بُوَم اگر چه بالائی تو باشد که مرا به زیر…
تا کی ز فراق بر دلم بند بود
تا کی ز فراق بر دلم بند بود اندوه فراق بر دلم چند بود آن دل که بدلبر آرزومند بود در فرقت او چگونه خرسند…
بیمارم و ناردان لبت پندارم
بیمارم و ناردان لبت پندارم در بویهٔ آبی تنت بیمارم گر آبی و ناردان مرا بسپاری جان و تن خویشتن به تو بسپارم
ایزد همه ساله هست با مردم راد
ایزد همه ساله هست با مردم راد بر مرد دری نبست تا ده نگشاد ما را بدل خار بنی سروی داد برداشت چراغکی و شمعی…
ای زلف تو از رخان من پرچین تر
ای زلف تو از رخان من پرچین تر وز خون دو چشم من رخت رنگین تر هر روز دل افروزتر و شیرین تر هر روز…
افکنده و کنده است آن شمع سرای
افکنده و کنده است آن شمع سرای افکنده کمند و کنده بدخواه ز جای نوشیده و پوشیده و اِستاده بجای پاشیده شبه بر گل و…
نیمی ز دلم باد شد و نیمی گرد
نیمی ز دلم باد شد و نیمی گرد نیمی ز تنم گرم شد و نیمی سرد گفتم که وفا متاع مهر اندوزد چون درد دلم…
ما دل ز هوای مهر تو ببریدیم
ما دل ز هوای مهر تو ببریدیم مهر تو فروختیم و دل بخریدیم از جور و جفا و کین تو آن دیدم کز هیچکسی به…





