ای گشته به بیداد و بدی کردن چیر

ای گشته به بیداد و بدی کردن چیر هرگز نشود دلت ز بیدادی سیر دیریست که من شنیدم از اهل دلی کز بد نرهد هرکه…

آنی که وفا نباید از مهر تو جست

آنی که وفا نباید از مهر تو جست در وعده مخالفی و در پیمان سست بیشرمی و بیدادگری پیشه تست دست از تو بصابون رئی…

از چشم و دل من آب و آتش خیزد

از چشم و دل من آب و آتش خیزد وز هر دو زمانه رستخیز انگیزد نشگفت گر آن حور ز من بگریزد کز آتش و…

یکباره دل از هوای تو بگسستیم

یکباره دل از هوای تو بگسستیم با آنکه به ما وفا کند پیوستیم ما سنگ شکیبائی بر دل بستیم از دام بجستیم و چه نیکو…

نسگالیده وصال آن مه نیک سگال

نسگالیده وصال آن مه نیک سگال افکنده بند با طرب و حسن و جمال؟ هر چند وصال خوش بود در همه حال خوشتر نبود ز…

گر بنده بُدَم کنون شدم یِکرَهْ شاه

گر بنده بُدَم کنون شدم یِکرَهْ شاه مانده شود از پیاده بر یکره شاه تا بر تو عروس من شود یکره شاه تا از غم…

دیدار بتان بیغش و دلشان غشناک

دیدار بتان بیغش و دلشان غشناک دیدار تو پاک و دلت چون دیدن پاک مشگی تو برِ من و همه خوبان خاک بایستی مشک تبتی…

چون بنوازد به پیش من زیر کیا

چون بنوازد به پیش من زیر کیا مدهوش کنم همه دلم زیر کیا ای تن تو نزار و زار چون زیر کیا باریک تر از…

تا جامهٔ مدح تو بپوشید رهی

تا جامهٔ مدح تو بپوشید رهی با چرخ ستمکاره بکوشید رهی تا از تو حدیث خوش نیوشید رهی از شیر ژیان شیر بدوشید رهی

بر شاخ گل دولت تو خار نماند

بر شاخ گل دولت تو خار نماند جز بخت تو هیچ بخت بیدار نماند مر دانش را جز از تو بازار نماند جز داشتنِ مُلک…

ای کرده به بند دوستی بسته دلم

ای کرده به بند دوستی بسته دلم با تو به هوای و مهر پیوسته دلم هر گه گردد به درد و غم خسته دلم روی…

آنی که دل من از تو خرم گردد

آنی که دل من از تو خرم گردد روی تو همی چراغ عالم گردد چون از سختی دلم پر از غم گردد چون بنگرمت غم…

از دست و سنانت آب و آذر خیزد

از دست و سنانت آب و آذر خیزد وز خشم و رضات زهر و شکّر خیزد مؤمن که دلش ز مهر تو برخیزد از خاک…

یک نیمه جهان سراو باغ شاه است

یک نیمه جهان سراو باغ شاه است یک نیم دگر سراو لشکرگاه است لشکر که بزیر خیمه و خرگاه است خرگاه پر از شیر و…

ناگه ز درم در آمد آن سرو سهی

ناگه ز درم در آمد آن سرو سهی پر غم دل من کرد ز هر غصه تهی از نار و بهیش یافتم روزبهی بسپرد بیکبار…

گر برده دلم بر تو حاصل نبدی

گر برده دلم بر تو حاصل نبدی از خون دلم دو پای در گل نبدی گر این دل تو به نزد من ناوردی گر با…

دندان تو و لب تو ای شهره رفیق

دندان تو و لب تو ای شهره رفیق سیمی‌ست فسرده و عقیقی‌ست رحیق گه گه لب خویشتن به دندان گیری آری به میان سیم گیرند…

چندین سخن تلخ شنودن تا کی

چندین سخن تلخ شنودن تا کی آزار بر آزار فزودن تا کی بر جای وفا جفا نمودن تا کی نیکی کِشتن بدی درودن تا کی

تا پرده روی ماه من عنبر گشت

تا پرده روی ماه من عنبر گشت آن دل که بر او فتنه شدی زو برگشت اکنون که بنزد هرکسی کمتر گشت بر من ز…

بالات بود بسان سروان بهشت

بالات بود بسان سروان بهشت با خال تو خال حور فردوسی زشت رضوان که همی عنبر زلف تو سرشت یک نقطه همی چکید و بستوده…

ای کام دل من و بلای حوران

ای کام دل من و بلای حوران روی تو می و چشم تو از مخموران مژگانت همی کین کشد از مهجوران چون تو ناید نیز…

آنرا که چتو نگار دلکش باشد

آنرا که چتو نگار دلکش باشد پیوسته ز خرمی دلش کش باشد هر چند نهفته ایش روزی بینم آن روز که نزد من بود خوش…

از بس که ز ناکسان رسید آزارم

از بس که ز ناکسان رسید آزارم این شهر همی به ناکسان بگذارم چون باز وفا و مهر تو یاد آرم من یاد محال ناکسان…

هم هست مرا هوای آن زلف بِخَم

هم هست مرا هوای آن زلف بِخَم لیکن تب عشق از نخستین شده کم دیده که نبیند و فرو بارد نم گر شادی و گریه…

من خفته بدم دوش دل از یار جدا

من خفته بدم دوش دل از یار جدا بر بالینم رسته یکی شاخ گیا بیخش غم و درد و حسرت و بار بلا از هر…

کوشم که بپوشم اندوه نخروشم

کوشم که بپوشم اندوه نخروشم پیدا کند این دو دیده تا کی پوشم چون گفتهٔ بخردان همی بنیوشم با زخم زمانه هرچه یکسر کوشم؟

دلدار مرا بر دل من رحمت نیست

دلدار مرا بر دل من رحمت نیست تن را بجفا و جور او طاقت نیست این است بلا که صبر در عادت نیست دل آلت…

تب خاله مرا نمود معشوقه ز ناز

تب خاله مرا نمود معشوقه ز ناز هر دم به لبان سرخش انگشت فراز چون کودک شیرخواره از حرص وز آز انگشت همی مزم به…

تا تو نکنی بدشمن و دوست نظر

تا تو نکنی بدشمن و دوست نظر نه نفع رسد بدشمن و دوست نه ضر شاد است موافق تو با گنج ظفر زار است مخالف…

بادامِ تو گاهِ غمزه لشگر شکند

بادامِ تو گاهِ غمزه لشگر شکند یاقوت تو گاه بوسه شکّر شکند بهتر خرد آن ترا که بهتر شکند گوهر بخرد هرآنکه گوهر شکند

ای عالم علم جاودان از درگاه

ای عالم علم جاودان از درگاه دربان ملک مرا براند از درگاه چون قصد سلام داشتم چندین راه از بهر سلام کرده ام چندین گاه

آن زلف سیه بلای جانست ای جان

آن زلف سیه بلای جانست ای جان جانم ز نهیب او بجانست ای جان بند و گره شیفتگانست ای جان در هم شده و شیفته…

آرام دل ولی ملک مملانست

آرام دل ولی ملک مملانست از مهر و وفا ملی ملک مملانست بر تیغ ظفر حلی ملک مملانست در جنگ به از علی ملک مملانست

هندو بچه ای ببرد از راه دلم

هندو بچه ای ببرد از راه دلم در چاه بلا فکند ناگاه دلم گر بر نارد ببوسه از چاه دلم یکباره برآید از دلم آه…

ماننده شیر نرّ شمس الدین است

ماننده شیر نرّ شمس الدین است بر خلق فکنده فرّ شمس الدین است نیک و بد و خیر و شرّ شمس الدین است شاهان سر…

عناب لبا چو برگ عناب شدی

عناب لبا چو برگ عناب شدی بدرنگ بیامدی و بشتاب شدی نادیده منت تمام نایاب شدی چون رنگ بیامدی و چون آب شدی

خون جگر ما بقمی بیش نبود

خون جگر ما بقمی بیش نبود وین دوزخ آه ما دمی بیش نبود آن قطرهٔ خونابه که دل می‌گفتند از دیده فرو ریخت نَمی بیش…

تابنده چو خورشید ملک مملانست

تابنده چو خورشید ملک مملانست مانندهٔ جمشید ملک مملانست فرخنده چو افرید ملک مملانست چون ایزد جاوید ملک مملانست

تا بندهٔ آن رخان تابنده شدم

تا بندهٔ آن رخان تابنده شدم همچون سر زلفین تو تابنده شدم در پیش تو ای نگار تابنده شدم چون مهر فروزنده و تابنده شدم

با من ز قضای بد برآشفت دیار

با من ز قضای بد برآشفت دیار آرام دلم یکی و خصمان بسیار درمانده تر از من اندر آفاق بیار مظلوم ز روزگار و مهجور…

ای طره تو ز مشگ و از عنبر به

ای طره تو ز مشگ و از عنبر به روی تو ز ماه و قدت از عرعر به گر قامت من چو زلف تو چنبریست…

آن را که چو من زبان گهربار بود

آن را که چو من زبان گهربار بود برداشته از ابر گهربار بود آن نخلی را که آن گهربار بود بر درگه تو بحر گهربار…

هرچند تو در کنار من بیشتری

هرچند تو در کنار من بیشتری زی جان و دلم به دوستی پیشتری گر بر دل من ز غمزه چون نیشتری از خویشتن و خویش…

مادر چو بزاد آن بدعا خواسته را

مادر چو بزاد آن بدعا خواسته را کرده‌است نشان آن مه پیراسته را خالیست میان آن مه ناکاسته را گر مهر نهد کسی چنین خواسته…

صد بوسه بدادمش بزیر کف پای

صد بوسه بدادمش بزیر کف پای صد خواهش کردم که روی بر بنده نمای نشنود که بود رأی او دیگر جای خوبان همه صد روی…

در کار جهانیان گشاد است از تو

در کار جهانیان گشاد است از تو رنجت گنجست و جور داد است از تو اندر دل هرکه هست یاد است از تو شادیش مباد…

تا همبر من نشسته‌ای خاموشم

تا همبر من نشسته‌ای خاموشم چون یاد آرم فراق تو بخروشم از من نرهی که هست چندان هوشم کان را که به دل خرم به…

تا با تو شدم ز گردش دهر همال

تا با تو شدم ز گردش دهر همال هر روز مرا بسر زند دهر همال؟ ای یار مرا بیک زبان ده ره مال تا بسپارم…

با چشم و لبت شرنگ و شکّر بینم

با چشم و لبت شرنگ و شکّر بینم با زلف و رخت عقیق و عنبر بینم هر روز مَلاحَتیت دیگر بینم آرام دلم به وصلت…

ای شاه نخستین سفرت میمون باد

ای شاه نخستین سفرت میمون باد هر روز یکی حصن حصینت افزون باد خصمان ترا دیده و دل پر خون باد وز باده همیشه روی…

آن چشم نگر به ناز و خواب آلوده

آن چشم نگر به ناز و خواب آلوده وین چشم نگر به خون ناب آلوده مهتاب رُخَت به مشگ ناب آلوده کردند به مشگ ناب…