رباعیات قطران تبریزی
تا پرده روی ماه من عنبر گشت
تا پرده روی ماه من عنبر گشت آن دل که بر او فتنه شدی زو برگشت اکنون که بنزد هرکسی کمتر گشت بر من ز…
بالات بود بسان سروان بهشت
بالات بود بسان سروان بهشت با خال تو خال حور فردوسی زشت رضوان که همی عنبر زلف تو سرشت یک نقطه همی چکید و بستوده…
ای کام دل من و بلای حوران
ای کام دل من و بلای حوران روی تو می و چشم تو از مخموران مژگانت همی کین کشد از مهجوران چون تو ناید نیز…
آنرا که چتو نگار دلکش باشد
آنرا که چتو نگار دلکش باشد پیوسته ز خرمی دلش کش باشد هر چند نهفته ایش روزی بینم آن روز که نزد من بود خوش…
از بس که ز ناکسان رسید آزارم
از بس که ز ناکسان رسید آزارم این شهر همی به ناکسان بگذارم چون باز وفا و مهر تو یاد آرم من یاد محال ناکسان…
هم هست مرا هوای آن زلف بِخَم
هم هست مرا هوای آن زلف بِخَم لیکن تب عشق از نخستین شده کم دیده که نبیند و فرو بارد نم گر شادی و گریه…
من خفته بدم دوش دل از یار جدا
من خفته بدم دوش دل از یار جدا بر بالینم رسته یکی شاخ گیا بیخش غم و درد و حسرت و بار بلا از هر…
کوشم که بپوشم اندوه نخروشم
کوشم که بپوشم اندوه نخروشم پیدا کند این دو دیده تا کی پوشم چون گفتهٔ بخردان همی بنیوشم با زخم زمانه هرچه یکسر کوشم؟
دلدار مرا بر دل من رحمت نیست
دلدار مرا بر دل من رحمت نیست تن را بجفا و جور او طاقت نیست این است بلا که صبر در عادت نیست دل آلت…
تب خاله مرا نمود معشوقه ز ناز
تب خاله مرا نمود معشوقه ز ناز هر دم به لبان سرخش انگشت فراز چون کودک شیرخواره از حرص وز آز انگشت همی مزم به…
تا تو نکنی بدشمن و دوست نظر
تا تو نکنی بدشمن و دوست نظر نه نفع رسد بدشمن و دوست نه ضر شاد است موافق تو با گنج ظفر زار است مخالف…
بادامِ تو گاهِ غمزه لشگر شکند
بادامِ تو گاهِ غمزه لشگر شکند یاقوت تو گاه بوسه شکّر شکند بهتر خرد آن ترا که بهتر شکند گوهر بخرد هرآنکه گوهر شکند
ای عالم علم جاودان از درگاه
ای عالم علم جاودان از درگاه دربان ملک مرا براند از درگاه چون قصد سلام داشتم چندین راه از بهر سلام کرده ام چندین گاه
آن زلف سیه بلای جانست ای جان
آن زلف سیه بلای جانست ای جان جانم ز نهیب او بجانست ای جان بند و گره شیفتگانست ای جان در هم شده و شیفته…
آرام دل ولی ملک مملانست
آرام دل ولی ملک مملانست از مهر و وفا ملی ملک مملانست بر تیغ ظفر حلی ملک مملانست در جنگ به از علی ملک مملانست
هندو بچه ای ببرد از راه دلم
هندو بچه ای ببرد از راه دلم در چاه بلا فکند ناگاه دلم گر بر نارد ببوسه از چاه دلم یکباره برآید از دلم آه…
ماننده شیر نرّ شمس الدین است
ماننده شیر نرّ شمس الدین است بر خلق فکنده فرّ شمس الدین است نیک و بد و خیر و شرّ شمس الدین است شاهان سر…
عناب لبا چو برگ عناب شدی
عناب لبا چو برگ عناب شدی بدرنگ بیامدی و بشتاب شدی نادیده منت تمام نایاب شدی چون رنگ بیامدی و چون آب شدی
خون جگر ما بقمی بیش نبود
خون جگر ما بقمی بیش نبود وین دوزخ آه ما دمی بیش نبود آن قطرهٔ خونابه که دل میگفتند از دیده فرو ریخت نَمی بیش…
تابنده چو خورشید ملک مملانست
تابنده چو خورشید ملک مملانست مانندهٔ جمشید ملک مملانست فرخنده چو افرید ملک مملانست چون ایزد جاوید ملک مملانست
تا بندهٔ آن رخان تابنده شدم
تا بندهٔ آن رخان تابنده شدم همچون سر زلفین تو تابنده شدم در پیش تو ای نگار تابنده شدم چون مهر فروزنده و تابنده شدم
با من ز قضای بد برآشفت دیار
با من ز قضای بد برآشفت دیار آرام دلم یکی و خصمان بسیار درمانده تر از من اندر آفاق بیار مظلوم ز روزگار و مهجور…
ای طره تو ز مشگ و از عنبر به
ای طره تو ز مشگ و از عنبر به روی تو ز ماه و قدت از عرعر به گر قامت من چو زلف تو چنبریست…
آن را که چو من زبان گهربار بود
آن را که چو من زبان گهربار بود برداشته از ابر گهربار بود آن نخلی را که آن گهربار بود بر درگه تو بحر گهربار…
هرچند تو در کنار من بیشتری
هرچند تو در کنار من بیشتری زی جان و دلم به دوستی پیشتری گر بر دل من ز غمزه چون نیشتری از خویشتن و خویش…
مادر چو بزاد آن بدعا خواسته را
مادر چو بزاد آن بدعا خواسته را کردهاست نشان آن مه پیراسته را خالیست میان آن مه ناکاسته را گر مهر نهد کسی چنین خواسته…
صد بوسه بدادمش بزیر کف پای
صد بوسه بدادمش بزیر کف پای صد خواهش کردم که روی بر بنده نمای نشنود که بود رأی او دیگر جای خوبان همه صد روی…
در کار جهانیان گشاد است از تو
در کار جهانیان گشاد است از تو رنجت گنجست و جور داد است از تو اندر دل هرکه هست یاد است از تو شادیش مباد…
تا همبر من نشستهای خاموشم
تا همبر من نشستهای خاموشم چون یاد آرم فراق تو بخروشم از من نرهی که هست چندان هوشم کان را که به دل خرم به…
تا با تو شدم ز گردش دهر همال
تا با تو شدم ز گردش دهر همال هر روز مرا بسر زند دهر همال؟ ای یار مرا بیک زبان ده ره مال تا بسپارم…
با چشم و لبت شرنگ و شکّر بینم
با چشم و لبت شرنگ و شکّر بینم با زلف و رخت عقیق و عنبر بینم هر روز مَلاحَتیت دیگر بینم آرام دلم به وصلت…
ای شاه نخستین سفرت میمون باد
ای شاه نخستین سفرت میمون باد هر روز یکی حصن حصینت افزون باد خصمان ترا دیده و دل پر خون باد وز باده همیشه روی…
آن چشم نگر به ناز و خواب آلوده
آن چشم نگر به ناز و خواب آلوده وین چشم نگر به خون ناب آلوده مهتاب رُخَت به مشگ ناب آلوده کردند به مشگ ناب…
هرگه که کنی مصاف لشکر شکنی
هرگه که کنی مصاف لشکر شکنی وز خشم و رضات شهد و شکّر شکنی هر روز یکی سپاه دیگر شکنی گر قصد کنی جهان به…
ما نامهٔ عزل مهر تو بنوشتیم
ما نامهٔ عزل مهر تو بنوشتیم گسترده وصال چهر تو بنوشتیم یکبار بدل ز مهر تو برگشتیم مهرت دِرَویدیم و صبوری کِشتیم
صد بار بدل پند بکردم نشنید
صد بار بدل پند بکردم نشنید وز خودرأیی بدو رسید آنچه رسید این دیدهٔ بیچاره بدو در نگرید دیدی کز دیدن او دیده چه دید
دارندهٔ داد و دین ملک مملانست
دارندهٔ داد و دین ملک مملانست چون شیر بروز کین ملک مملانست با دانش و دین قرین ملک مملانست تا حشر بآفرین ملک مملانست
تا مهر فکند بر من آن سرو بلند
تا مهر فکند بر من آن سرو بلند مهر همه عالم از دل من برکند چون مهر ز چرخ بر زَمی نور افکند مه را…
تا از بر من تو دوست دور افتادی
تا از بر من تو دوست دور افتادی جان و دل من دور فتاد از شادی بستی کمر هجر و بد و بیدادی تا خون…
با روی تو دی ماه بهار است مرا
با روی تو دی ماه بهار است مرا وز دو لب تو شکر شکار است مرا تا ایزد پشت و بخت یار است مرا جز…
ای شاه چو کردگار بگشاد ترا
ای شاه چو کردگار بگشاد ترا در ملک بقای جاودان داد ترا سلطان که بنیکوئی کند یاد ترا منشور به امر او فرستاد ترا
آن بت که بهین لفظ بود دشنامش
آن بت که بهین لفظ بود دشنامش از حسن و لطافتست هفت اندامش آن بد که نمود بنده را بادامش بنمود بجنگ هفتخوان هم نامش
هرچند ترا زمان بجان رنجان کرد
هرچند ترا زمان بجان رنجان کرد یزدانت رها کرد و شه ارّان کرد هرچند ترا بکام دل سلطان کرد بر جان تو مهربان دلش یزدان…
ما دل ز وفا و مهر تو برداریم
ما دل ز وفا و مهر تو برداریم بر آب نگارِ بیهده ننگاریم ما دل به هوای آن کسی نسپاریم کز صحبت او به چشم…
شاپور عدیل مجد گردونی باد
شاپور عدیل مجد گردونی باد فضلون ز جهان جفت همایونی باد عمر و طربت هر دو باَفزونی باد عالم همه شاپوری و فضلونی باد
خواهم که همیشه با تو پیوسته بُوَم
خواهم که همیشه با تو پیوسته بُوَم دل با دل تو به دوستی بسته بوم تا بی تو بوم ز درد غم خسته بوم چون…
تا کی ز فراق دوست فریاد کنم
تا کی ز فراق دوست فریاد کنم از آه درون رخنه به پولاد کنم بیداد کنی بر من و من داد کنم بر یاد رخ…
پیوسته چو شمع در گدازم بی تو
پیوسته چو شمع در گدازم بی تو شب تا به سحر به سوز و سازم بی تو نه سوی شراب دست یازم بی تو نه…
با آنکه دلم از غم هجرت خونست
با آنکه دلم از غم هجرت خونست شادی بغم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم یارب هجرانش چنین است وصالش چونست
ای زهره جبین نیست چو رخسار تو ماه
ای زهره جبین نیست چو رخسار تو ماه نه تیره شبی به سان زلف تو سیاه خط تو دمید و شد تبه، حُسنِ رُخَت از…
اقبال و مراد و کامرانی داری
اقبال و مراد و کامرانی داری بر بخت بلند مهربانی داری پیروزی و فر آسمانی داری کام و دل و دولت و جوانی داری





