غزلیات قاسم انوار
چون صبح سعادت ز جبین تو هویداست
چون صبح سعادت ز جبین تو هویداست ما را بتو صد گونه تولا و تمناست تو ساقی جانهایی و جانها بتو شادند در ده قدح…
چند ازین افسانهای خاک و آب؟
چند ازین افسانهای خاک و آب؟ در طلب داری، رخ از دریا متاب چند گردی کوه و صحرا از هوس؟ پیش «هو» آ «انه حسن…
جانم بلب رسید ز غم، ساقی، الامان
جانم بلب رسید ز غم، ساقی، الامان جانم ز دست غم بیکی جرعه واستان سر در گمست کار جهان، ساقیا، بیا بر بانگ ارغنون بده…
تو شمع مجلسی در بزم جان باش
تو شمع مجلسی در بزم جان باش بیا، می نوش و میر عاشقان باش مرنجان دل ز من، استغفرالله! خطا کردم که گفتم مهربان باش…
تا پریشان نکند زلف ترا باد صبا
تا پریشان نکند زلف ترا باد صبا متصور نشود حالت جمعیت ما موکشان برد مرا عشق ز مسجد بکنشت الله الله،چه تفاوت، زکجا تا بکجا؟…
بیجمالت بوستان عیش ما را نور نیست
بیجمالت بوستان عیش ما را نور نیست بیوصالت خاطر مهجور ما مسرور نیست دور ماند از دولت جاوید و از بخت بلند هر کرا اندر…
بی جام عشق عیش دل ما تمام نیست
بی جام عشق عیش دل ما تمام نیست فوزالنجات ما بجهان غیر جام نیست نادیده ذوق لذت مستی و عاشقی بر عاشقان ملامت رسم کرام…
بگذار ره صومعه، کان دور و درازست
بگذار ره صومعه، کان دور و درازست بنشین بدر میکده، کان خانه رازست چون بانگ نمازی نشنیدی تو درین کوی؟ گر گوش تو بازست همه…
بر ما بناز می گذری، این چه عادتست؟
بر ما بناز می گذری، این چه عادتست؟ در حال ما نمی نگری، این چه عادتست؟ در آتش فراق تو بیچاره مانده ایم بس فارغی…
بپیش درد من درمان چه باشد؟
بپیش درد من درمان چه باشد؟ ز سر بگذر،سر و سامان چه باشد؟ چو پیمان را شکستم باز ساقی مرا پیمانه ده،پیمان چه باشد؟ گدا…





