سرمایه سعادت ما در دیار بود

سرمایه سعادت ما در دیار بود ورنه بسعی ما گره از کار کی گشود؟ دردست هرچه هست،که این درد چاره ساز باجان آدمی بمثل آتشست…

Continue Reading...

ساقی، بیار باده گل رنگ خوشگوار

ساقی، بیار باده گل رنگ خوشگوار ماییم و جام باده و گلبانگ گیر و دار هر کس که درد عشق تو با خویشتن نبرد در…

Continue Reading...

ز درد عشق اگر جان غریق بحر بلاست

ز درد عشق اگر جان غریق بحر بلاست هزار شکر که دل در مقام صبر و رضاست حریف بزم قلندر کسی تواند بود که در…

Continue Reading...

رنگ رز خواست که خمی کند از کور و کبود

رنگ رز خواست که خمی کند از کور و کبود رنگ او راست نشد،حیرت و وحشت افزود خم اگر تیره شود،صوفی ما طیره مشو که…

Continue Reading...

دلی دارم ز سودایش پر آتش

دلی دارم ز سودایش پر آتش دلم گرمست و جان گرمست و سر خوش چه سازم؟ چاره کارم چه باشد؟ که از هجران دلی دارم…

Continue Reading...

دل ما بصد جان طلب کار اوست

دل ما بصد جان طلب کار اوست ولی در حقیقت طلب کار اوست زهی روی روشن، که در رویها ظهورات خوبی ز انوار اوست بیک…

Continue Reading...

درد سری میدهد زحمت رنج خمار

درد سری میدهد زحمت رنج خمار زهد برون کن ز سر، ساقی جان را در آر جان جهانرا طلب، ملک عیانرا طلب جان جهان باقیست،…

Continue Reading...

در فهم همین نکته بسی عزت و جاهست

در فهم همین نکته بسی عزت و جاهست این نکته که آن دلبر ما در همه جا هست هرجان، که دمی واقف اسرار خدا شد…

Continue Reading...

خیالست این که من بی یار باشم

خیالست این که من بی یار باشم محالست این که بی دلدار باشم نباشم یک زمان از یار خالی اگر در جنت، ار در نار…

Continue Reading...

حیات تن ز جان آمد، حیات جان ز جان جان

حیات تن ز جان آمد، حیات جان ز جان جان زهی حکمت،زهی قدرت، زهی سلطان جاویدان! چه محرومی؟ چه محجوبی؟ که اندر عالم خوبی دلت…

Continue Reading...