غزلیات قاسم انوار
هله ای دوست، چه گویم؟ که تو محبوب جهانی
هله ای دوست، چه گویم؟ که تو محبوب جهانی همه سعدی و سعادت، همه لطفی، همه جانی به تو چشمم شده روشن، به تو کویم…
هر صبحدم پیغام خود گویم به زاری باد را
هر صبحدم پیغام خود گویم به زاری باد را تا عرض حال دل کند آن سرو حوریزاد را پیش درش افتادهام بر خاک ره چون…
ناگهان در تاخت عشقت، ملک جان یغما گرفت
ناگهان در تاخت عشقت، ملک جان یغما گرفت آتش سودای عشقت در دل شیدا گرفت در بلا افتاده بوداین دل،که فکرپست داشت چون ببالا رفت…
من قبله بدل کردم، تا کی بود این کوری؟
من قبله بدل کردم، تا کی بود این کوری؟ جویای لقا گشتم، تا چند ز مهجوری؟ گویند که نتوان دید آن یار گرامی را آری…
مشکین کلاله را چو برافکند آن نگار
مشکین کلاله را چو برافکند آن نگار از هر طرف برآمد فریاد زینهار! در سلک عاشقان بکرم آن حبیب دل ما را شمار کرد، زهی…
مرا با روی تو پیوسته روییست
مرا با روی تو پیوسته روییست زیانی نی، که از وجه نکوییست هوس دارم که در پایت بمیرم بعالم هر کسی را آرزوییست ز شوق…
ما عشق یار را بدو عالم نمیدهیم
ما عشق یار را بدو عالم نمیدهیم جامی ز دست دوست بصد جم نمیدهیم ما عاشقان روی حبیبیم و عاقبت دار الجمال را بجهنم نمیدهیم…
گرم از طالع فرخ رخ جانان شود دیده
گرم از طالع فرخ رخ جانان شود دیده ز عکس رنگ آن رخسار عین جان شود دیده بوقت دیدن رویش نبیند دیده ام خود را…
گر دلم عید ترا لایق قربان باشد
گر دلم عید ترا لایق قربان باشد اثر بخت نکو،غایت قرب آن باشد می که از دست تو نوشم همه نوشانوشست کمترین جرعه من قلزم…
فقر میگفت که من خسرو جاویدانم
فقر میگفت که من خسرو جاویدانم شاه میگفت که من سایهٔ آن سلطانم فقر می گفت بهر حال منم شمس منیر شاه میگفت من اینجا…





