غزلیات فیاض لاهیجی
خواهم که نشینم خوش برطرف گلستانی
خواهم که نشینم خوش برطرف گلستانی چون چین سر زلفی با جمع پریشانی هر جا که پریشانیست دارد بدلم پیوند مانند گره کافتد بر زلف…
حدیث قتل من با تیغ دایم در عیان دارد
حدیث قتل من با تیغ دایم در عیان دارد همیشه خنجر او حرف خونم بر زبان دارد به ابرویش نهادم دل ولی از بیم میلرزم…
چون بر ابرویش نظر اندختم
چون بر ابرویش نظر اندختم تیغ او دیدم سپر انداختم هر نظر کز دوست بر غیری فتاد آن نظر را از نظر انداختم تا به…
چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟
چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟ به چه دل جمع کند آنکه پریشانش نیست؟ حیرت صورت دیوار چنین میگوید که درین خانه کسی…
چنان بگداخت در زندان غم این جان بیحاصل
چنان بگداخت در زندان غم این جان بیحاصل که تا بر لب رسد از ضعف صد جا میکند منزل ز لب خود برنمیگیرد نفس از…
جز تو عاشق را کسی کی سر به صحرا داده است
جز تو عاشق را کسی کی سر به صحرا داده است سرو قمری را ببین بر فرق خود جا داده است دل چنان نشکست کز…
ترکش ناز تو از غمزه دگر تیر نداشت
ترکش ناز تو از غمزه دگر تیر نداشت ورنه از ما سر مو آن مژه تقصیر نداشت سعی کردیم و گره وا نشد از رشتة…
تا ذوق نوا بر لب من جوش برآورد
تا ذوق نوا بر لب من جوش برآورد هر جا سرخاریست ز گل گوش برآورد از ذوق بغلگیری آن قامت رعنا هر مو به تنم…
پنبه در گوش نهادیم و خبردار شدیم
پنبه در گوش نهادیم و خبردار شدیم بار بر دوش گرفتیم و سبکبار شدیم زهرها تعبیه در شهد تمنّا بودست مفت ما بود که ناخورده…
بیا ای عیش مشرب، نالهای از ساز غم بشنو
بیا ای عیش مشرب، نالهای از ساز غم بشنو شنیدی نغمة راحت نوای درد هم بشنو زبان خامشی را مطرب بزم فنا کردم نوای نیستی…





