هزاران منزلم طی گشت و من در اولین گامم

هزاران منزلم طی گشت و من در اولین گامم بود پیدا از آغازم که پیدا نیست انجامم مرا به پاره کردن جامه عرت به بد…

نی همین ناز تو تنها بهر قتل ما بس است

نی همین ناز تو تنها بهر قتل ما بس است یک نگه از گوشة چشم تو عالم را بس است دیده‌ام در گریة غم کیسه…

نماز شام چنان نشئة میش گل کرد

نماز شام چنان نشئة میش گل کرد که آفتاب ز بدمستیش تنزل کرد نسیم زلف تو زد بر دماغ او هر گاه صبا به عهد…

ناز آتش، غمزه آتش، خویِ سرکش آتش است

ناز آتش، غمزه آتش، خویِ سرکش آتش است پای تا سر آتش است آن مه ولی خوش آتش است آن شکارافکن دگر آتش به صحرا…

من و تصوّر ترک غمت خیال محال است

من و تصوّر ترک غمت خیال محال است خلاصی از ستم عشق احتمال محال است اگرچه قطع نظر ممکن است و ممکن ممکن ولیک دل…

مستی ز گرد تفرقه پاکم نمی‌کند

مستی ز گرد تفرقه پاکم نمی‌کند تا غنچه خُسبِ سایة تاکم نمی‌کند از نالة گداخته سر تا به پا پرم مرهم علاج سینة چاکم نمی‌کند…

لبریزِ شکوه شد دل حسرت‌پرست ما

لبریزِ شکوه شد دل حسرت‌پرست ما کو طرف دامنی که بیفتد به دست ما! آزار ما روا نبود بیش ازین دگر رنگ شکسته‌ایم چه حاصل…

گریه خونگرمست ز آن با دیده محرم ساختم

گریه خونگرمست ز آن با دیده محرم ساختم داغ دلچسب است ز آنش محرم غم ساختم پنبه بر داغ دلم گردد نمک از بخت شور…

گر تو پنداری بتان را بی‌وفایی نیست هست

گر تو پنداری بتان را بی‌وفایی نیست هست وربگویی در میان رسم جدایی نیست هست گر گمان داری که خوبان را غم دل نیست هست…

کمان غمزه پر کش کن که تیرت را نشان گردم

کمان غمزه پر کش کن که تیرت را نشان گردم بگو حرفی که تا چون خط به گرد آن دهان گردم زبان بسته تا تقریر…

کجا شد گریهٔ مستانهٔ من در سر کویی

کجا شد گریهٔ مستانهٔ من در سر کویی به یاد هایهایی اوفتادم، دوستان هویی به بی‌پروابُت دیر آشنای من که خواهد گفت که دشمنامی از…

فانوسِ شمع کشتة دل شو نهان بسوز

فانوسِ شمع کشتة دل شو نهان بسوز خاموش چون شرار دل سنگ، جان بسوز تا سایة غرور نیفتد ترا به سر بال هما به مجمرة…

عشوه‌اش چون در چمن آیین لطف و ناز بست

عشوه‌اش چون در چمن آیین لطف و ناز بست رنگ بر رخسار گل صد ره شکست و باز بست بلبلان را شرم رویش ناله بر…

طوطی شکرخایم نیشکر نمی‌دانم

طوطی شکرخایم نیشکر نمی‌دانم بلبل قفس زادم بال و پر نمی‌دانم طفل مهد تقریرم عشق می‌دهد شیرم نفع و ضر نمی‌یابم خیر و شر نمی‌دانم…

شد بهار و هر کسی جایی وطن خوش می‌کند

شد بهار و هر کسی جایی وطن خوش می‌کند عندلیب از گوشه‌ها کنج چمن خوش می‌کند دودة آشفتگی را یک خلف جز من نماند سال‌ها…

سر رفت و داغ عشق بتان از سرم نرفت

سر رفت و داغ عشق بتان از سرم نرفت تن خاک گشت و خلعت غم از برم نرفت از داغ دل سیاهی دیرینه برنخاست این…

ز من منّت بود سرو و سمن را

ز من منّت بود سرو و سمن را به خون دیده پروردم چمن را به جرم دوستی از دولت دل چه‌ها بر سر نیامد کوهکن…

ز چشمان تو راز خویش را بنهفته می‌خواهم

ز چشمان تو راز خویش را بنهفته می‌خواهم بسی ترسیده‌ام این فتنه‌ها را خفته می‌خواهم ز بد گوییِّ دشمن راز دل پوشیده می‌دارم ز دم…

راز در دل از آن نهان دارم

راز در دل از آن نهان دارم که به دل یارِ رازدان دارم گر دل از جور دشمنان بشکست مومیایی دوستان دارم گرچه سر برنکرده‌ام…

دماغ سیر گلستان و گشت باغ ندارم

دماغ سیر گلستان و گشت باغ ندارم هزار کار به دل دارم و دماغ ندارم چه سود سوختن مغز چون دماغ تری نیست فتیله را…

دل به زلفش می‌کشد آشفته سامانی مرا

دل به زلفش می‌کشد آشفته سامانی مرا می‌:ند تکلیف هندستان پریشانی مرا رتبة لیلی چو دادش حسن دانستم که عشق همچو مجنون می‌کند آخر بیابانی…

در عشق تو ناله پیشة ماست

در عشق تو ناله پیشة ماست گریه ورد همیشة ماست از یک نگهش ز دست رفتیم چشم تو هزار پیشة ماست تا شیشة دل زدیم…

خوی کرده و نشانده بر آتش گلاب را

خوی کرده و نشانده بر آتش گلاب را آه این چه آتش است که می‌سوزد آب را از دیدن تو دیده فرو بسته‌ام ولی دل…

خواهم که شبی سرزده آیم به در صبح

خواهم که شبی سرزده آیم به در صبح تا جرعة فیضی کشم از جام زر صبح در فیض سحر درج بود دولت جاوید اقبال دهد…

حال خود را خراب می‌بینم

حال خود را خراب می‌بینم مرغ دل را کباب می‌بینم تا دَمِ آبِ تیغ او خوردم بحرها را سراب می‌بینم مردمی‌های چشم او بگذشت دگر…

چو موج بر سر آبیم و حال سخت خرابست

چو موج بر سر آبیم و حال سخت خرابست خوشا امید جگر تشنه‌ای که محو سرابست بگو به ساقی گلرخ که خون شیشه بگیرد که…

چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمی‌گیرد

چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمی‌گیرد دماغم جام خوشحالی ز دست جم نمی‌گیرد چه حال است اینکه حسرت را دماغ آشفته می‌بینم…

چمنِ جلوه‌گری از قد رعنای تو خوش

چمنِ جلوه‌گری از قد رعنای تو خوش دل آشفتگی از زلف چلیپای تو خوش مو به موی تو جدا بر دل من داغ نهست به…

جدا ز طرّة تابیدة تو می‌تابیم

جدا ز طرّة تابیدة تو می‌تابیم به یاد لعل تو خونین جگر چون عنّابیم از آن چو موج نبینیم روی ساحل را که پا شکستة…

ترحّم از نظر افتادگان چشم مخمورش

ترحّم از نظر افتادگان چشم مخمورش تبسّم از نمک پروردگان لعل پر شورش چه اهمالست ساقی را نمی‌داند،‌ نمی‌بیند که مستی در خمار افتاده است…

تا دورم از تو ای بت نامهربان من

تا دورم از تو ای بت نامهربان من دورست شادمانی عالم ز جان من چندان بگریم از غم دوری که سیل اشک چون خس به…

پُرست یاد تو در کنج دیده و دل ما

پُرست یاد تو در کنج دیده و دل ما حشم‌نشین خیال تو شد منازل ما دلی ز عقدة زلف تو تنگ‌تر داریم نکرد ناخن تیز…

بیا به مجلس و کام دل از شراب برآور

بیا به مجلس و کام دل از شراب برآور پیاله گیر و سر از جیب آفتاب برآور درین محیط فنا محو همچو قطره چرایی؟ به…

به کوی عشق در پیری چنان از پای افتادم

به کوی عشق در پیری چنان از پای افتادم که تا روز قیامت برنخواهد خاست فریادم چو من بی‌حاصلی آخر به کام عشق می‌آید نبودی…

به تابم روز از بی‌تابی اشک

به تابم روز از بی‌تابی اشک نمی‌خوابم شب از بی‌خوابی اشک شب عید وصالت همچو طفلان کنم گلگون لباس آبی اشک بود بر یاد عنّاب…

بعد ازین ای دل تلاش مهر هر ناکس مکن

بعد ازین ای دل تلاش مهر هر ناکس مکن بس ترا آنها که کردی، بیش ازین زین پس مکن عبرت از من گیر و از…

بر شعله آن چنان که کسی تار مو نهد

بر شعله آن چنان که کسی تار مو نهد پیچد چو زلف دست به رخسار او نهد ترسم درازدستی آن زلف خیره را آخر مباد…

باز با عشق تو محکم می‌کنم پیمان خویش

باز با عشق تو محکم می‌کنم پیمان خویش آتشی می‌افکنم در دین و در ایمان خویش منّتی دارم که درد من نمی‌داند کسی ورنه می‌کُشتند…

ای فتنه یک دم آی ز بالای زین فرو

ای فتنه یک دم آی ز بالای زین فرو شورِ زمانه خاسته یک دم نشین فرو با قامتی چنین چو به گلشن گذر کنی سرو…

آنکه من دارم ندارد همچو او دلبر کسی

آنکه من دارم ندارد همچو او دلبر کسی بیوفا پرور کسی، ظالم کسی، کافر کسی تا تواند سوختن داغ جنون بر سر کسی نیست عاقل…

الهی فیضِ مشرب ده که دلگیرم ز مذهب‌ها

الهی فیضِ مشرب ده که دلگیرم ز مذهب‌ها نمی‌دانم چه می‌خوانند این طفلان به مکتب‌ها مشقّت‌های راه آمد برای راحت منزل اگر مقصد تویی پس…

از ناتوانی می‌کشد دوش نفس بار مرا

از ناتوانی می‌کشد دوش نفس بار مرا هر شب نسیمی می‌برد آشفته دستار مرا صیتم پس از من می‌کشد صوتی به گوش آسمان جز در…

ابر زا از خصمی مژگان من اندیشه نیست

ابر زا از خصمی مژگان من اندیشه نیست هیچ خصمی در جهان چون خصمی هم‌پیشه نیست شیشه در هم‌چشمی دل سرزنش‌ها می‌کشد کانچه دل آماده…

یک نفس خود را ز غم آزاد می‌باید گرفت

یک نفس خود را ز غم آزاد می‌باید گرفت صرفه‌ای از عمر بی‌بنیاد می‌باید گرفت حلقة فتراک را در گوش می‌باید کشید سرمه از گرد…

وصل شد باعث جدایی ما

وصل شد باعث جدایی ما خصم ما گشت آشنایی ما گرد ما هم به دامنی نرسید چه رسا بود نارسایی ما در چمن بال بسته‌تر…

هر که مشتاق تو باشد گِل به سر دارد نشوید

هر که مشتاق تو باشد گِل به سر دارد نشوید هر که را در دل تو باشی گُل به کف دارد نبوید هر کجا قدّ…

نوبهار من که هر خار مرا گل کرد و رفت

نوبهار من که هر خار مرا گل کرد و رفت ناله‌ام را در فراق خویش بلبل کرد و رفت باد گلزار جمالش ایمن از خاشاکِ‌نقص…

نگه نکرده گذشتی ز من به ناز امشب

نگه نکرده گذشتی ز من به ناز امشب شدم ز ناز تو شرمندة نیاز امشب چو دید در کف پای تو جانفشانی من زبان شمع…

می‌فزاید عشق من هر دم چو حسن کاملت

می‌فزاید عشق من هر دم چو حسن کاملت کم شود صبر از دلم هر روز چون رحم از دلت کُشتة ناز ترا آرام نبود بعد…

من هیچ نمی‌گویم من هیچ نمی‌دانم

من هیچ نمی‌گویم من هیچ نمی‌دانم در عشق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم نشناسدم از گلبن بلبل که خیال تو گل ریخته تا دامن…

مژه چو در نمِ اشک جگر فشار کشم

مژه چو در نمِ اشک جگر فشار کشم به جلوه‌گاه خزان طرح صد بهار کشم به چهره برگ خزانم ولی به دولت عشق نهشت گریه…

لب گرم شکوه بود که گردید دیده‌تر

لب گرم شکوه بود که گردید دیده‌تر شد ناشنیده شکوة ما ناشنیده‌تر گفتیم چشم او به فسون رام ما شود این آهوی رمیده دگر شد…

گریه بی‌خون دلم رنگی ندارد در بساط

گریه بی‌خون دلم رنگی ندارد در بساط بی من آه و ناله با هم کی نمایند اختلاط آن سبکروح غم عشقم که دایم می‌کند گریه…

گر برین قامت فزاید جلوة آن دلفریب

گر برین قامت فزاید جلوة آن دلفریب بر سر بازار محشر وعدة ما و شکیب من کیم مرغی که بهر نغمه در بندش کنند از…

کمان آهِ که یارب کشیده تا گوش است؟

کمان آهِ که یارب کشیده تا گوش است؟ که طرّة تو به آن پردلی زره‌پوش است بیا که بر تن عشّاق پیرهن نگذاشت قبای ناز…

کجا شد آن نمک‌پاشی به زخم از همزبانی‌ها

کجا شد آن نمک‌پاشی به زخم از همزبانی‌ها نهان در هر نگه صد لطف و ظاهر سرگرانی‌ها کنون گر صد ادا از غیر می‌بینی نمی‌فهمی…

غیر زلف او که دوشادوش آن رو می‌رود

غیر زلف او که دوشادوش آن رو می‌رود سایه با خورشید کی پهلو به پهلو می‌رود! چون توانم رفت در کویی که هر روز آفتاب!…

عشقبازان را سرود عیش گفتن رسم نیست

عشقبازان را سرود عیش گفتن رسم نیست جز نوای درد دل از هم شنفتن رسم نیست چین زابرو برنداری زانکه در گلزار حسن غنچه‌های چین…

صید ما را تا ابد آزادی از دنبال نیست

صید ما را تا ابد آزادی از دنبال نیست بلبل ما تا نریزد بال فارغ بال نیست بی‌زبانان عاجز از تقریر مطلب نیستند عرض حاجت…

شتاب شام سیه‌چرده و صباح صبیح

شتاب شام سیه‌چرده و صباح صبیح بدین درنگِ تو دارد کنایه‌های صریح لغت‌شناس صحاح زبان حال نیی و گرنه سوسنِ خاموش قایلی‌ست فصیح بلند جامة…

سخن به وادی انصاف کرده راه غلط

سخن به وادی انصاف کرده راه غلط که کرد نسبت روی ترا به ماه غلط رست بود ره عشق تا بیابان بود گذر به جاده‌ای…

ز ناز آن رامْ دشمن گرچه دایم می‌رمید از من

ز ناز آن رامْ دشمن گرچه دایم می‌رمید از من ولی درد دلِ ناگفته گاهی می‌شنید از من من آن نامهربانی‌ها که می‌دیدم نمی‌بینم نمی‌دانم…

ز جور تو دل امتناعی ندارد

ز جور تو دل امتناعی ندارد به وصلت سر انتفاعی ندارد از آن گوش می‌گیرم از قول مطرب که دیوانه تاب سماعی ندارد کسی جز…

ذوق دیدارست کامی کز جهان دل می‌برد

ذوق دیدارست کامی کز جهان دل می‌برد زاهد از دنیا نمی‌دانم چه حاصل می‌برد! دل به دریا داده را ز آسیب طوفان باک نیست موج…

دلم شبی که خیال ترا نشیمن شد

دلم شبی که خیال ترا نشیمن شد چو آفتاب مرا داغ سینه روشن شد کدام شمع کند خانه روشنم بی‌تو! مرا که پرتو خورشید دود…

دل به یاد تو سرخوش است همان

دل به یاد تو سرخوش است همان شعلة شوق سرکش است همان پر برآوردم از خدنگ جفا مژه دستی به ترکش است همان کرد آشفته،…

در طور فنا وعدة دیدار شنیدیم

در طور فنا وعدة دیدار شنیدیم این مژده ز لعل لب دلدار شنیدیم بی چشم درین نامه بسی مسئله خواندیم بی‌گوش درین پرده بس اسرار…

خوی بر رخت که رشک گلستان آتش است

خوی بر رخت که رشک گلستان آتش است هر قطره شبنم گل بستان آتش است جز دود بال و پر به مشامش نمی‌رسد پروانه مدّتی…

خواهم ز داغ عشق لباسی به بر کنم

خواهم ز داغ عشق لباسی به بر کنم الماس کو که ابرة این آستر کنم ای ناله بی‌رفیق به جنگ اثر متاز صبری که آه…

حاشا که غیر عشق حدیث دگر کنیم

حاشا که غیر عشق حدیث دگر کنیم یک حرف خوانده‌‌ایم که یک عمر بر کنیم اسباب از برای مسبّب بود به کار ما از پی…

چو موکشان به گلشنم آرد هوای تو

چو موکشان به گلشنم آرد هوای تو در پای گلبن افتم و میرم برای تو مرغ زدام جسته درآرم دگر به دام جان به لب…

چه سازم دست دردی دامن جانم نمی‌گیرد

چه سازم دست دردی دامن جانم نمی‌گیرد که امید دوا در یاد درمانم نمی‌گیرد به راه کوی او یک دم ز ضعف پا نمی‌افتم که…

چمن به خرّمی و گل به بار نزدیک است

چمن به خرّمی و گل به بار نزدیک است جنون تهیّه نکرد و بهار نزدیک است نشان ساحل این بحر ای که می‌پرسی اگر به…

جدا از من بهر کس خواستی مهر و وفا کردی

جدا از من بهر کس خواستی مهر و وفا کردی مرا از دام خود سر دادی و خود را رها کردی چه کردی بی‌مروّت بی‌حقیقت…

ترا می‌خواستم ای غم که شب‌ها یار من باشی

ترا می‌خواستم ای غم که شب‌ها یار من باشی تو هم ای ناله بزم افروز شام تار من باشی ترا شب زنده‌داری زان سبب آموختم…

تا چند ز بیداد تو خونین جگر افتم

تا چند ز بیداد تو خونین جگر افتم چون نقش پی خویش به هر رهگذر افتم از جور تو نزدیک بدان شد که سراپای خون…

پای دل تا به ره عشق تو فرسوده نشد

پای دل تا به ره عشق تو فرسوده نشد از ترّدد نفسی در برم آسوده نشد تا گل ساغر می لب به شکر خنده گشاد…

بی تو یارانم کشان سوی گلستان می‌برند

بی تو یارانم کشان سوی گلستان می‌برند با چنان حسرت که پنداری به زندان می‌برند عکس رخسار تو بر هر قطره خون افتاده است از…

به فکر کار نیفتاده روزگار گذشت

به فکر کار نیفتاده روزگار گذشت کنون چه کار کند کس که وقت کار گذشت غبار راهِ سواری شدم ولی از ضعف چو گرد تا…

به تماشای گل و لاله که پروا دارد؟

به تماشای گل و لاله که پروا دارد؟ با خیال تو چه گنجایش این‌ها دارد با خرام تو چه سنجند خرامیدن آب آب گویی که…

بسی بگریستم کان شوخ را تندی ز خو بردم

بسی بگریستم کان شوخ را تندی ز خو بردم ز سیل گریة بی‌اختیار آبی به جو بردم به تحریک هزار اندیشه آه نارسایی را ز…

بر سر شیشه نبود پنبه، که بی‌روی یار

بر سر شیشه نبود پنبه، که بی‌روی یار چشم صراحی سفید گشت ز بس انتظار قرب وی و بعد من چیست چو با هم شدیم…

با یاد تو کونین فراموش توان کرد

با یاد تو کونین فراموش توان کرد گر ز هر دهی باده صفت نوش توان کرد حیف است که در گردن حور افکندش کس دستی…

ای شده سر تا به پا چو گلبن پر گل

ای شده سر تا به پا چو گلبن پر گل طرّة دستار کرده دستة کاکل کار کمر تنگ کرده تاب کمربند طرف کله برشکسته طرز…

آنکه کارش به اسیران همه بیدادی بود

آنکه کارش به اسیران همه بیدادی بود دل اغیار ازو جلوه‌گه شادی بود خط برآوردی و عشاق پراکنده شدند این خط سبز تو گویی خط…

الهی تا بود دنیا تو باشی

الهی تا بود دنیا تو باشی نباشد درد و غم هر جا تو باشی بود تا عشق را دل‌های مجروح الهی مرهم دل‌ها تو باشی…

از گریه خلاصی نبود چشم ترم را

از گریه خلاصی نبود چشم ترم را کردند بحل بر مژه خون جگرم را شمشیر تو از جیب برآورد سرم را دام تو به پرواز…

آب گردید استخوان در عشق جانانم چو شمع

آب گردید استخوان در عشق جانانم چو شمع بس که می‌سوزد در آتش رشتة جانم چو شمع چون چنار از خو برآرم آتش و سوزم…

یک شب که نه در وصال باشد

یک شب که نه در وصال باشد هر لحظه هزار سال باشد آنرا که تو در خیال باشی تا حشر شب وصال باشد قتل همه…

وجودت تا ز چشم کیمیای امتیاز افتد

وجودت تا ز چشم کیمیای امتیاز افتد چو سیم قلب یک دم کاش راهت بر گداز افتد تو کز هول صراط از پا فتادی وه…

هر که در کوی تو چندی چو دلم منزل داشت

هر که در کوی تو چندی چو دلم منزل داشت دایم از زلف سیاهت گرهی در دل داشت رشکی کشتة شوقم که همان بعد هلاک…

نو خط من کرده است عزّت نخجیر من

نو خط من کرده است عزّت نخجیر من سلسلة عنبرین ساخته زنجیر من کام حلاوت کشم، طعم هلاهل گرفت لعل که شکّر فکند در قدح…

نگردید آشنای می لب از خویشتن مستش

نگردید آشنای می لب از خویشتن مستش دل پیمانه خون شد ز انتظار بوسة دستش به ناخن تازه دارم زخم تیرش را که می‌خواهم در…

می‌شد از طَرة او کام دل آسان دیدن

می‌شد از طَرة او کام دل آسان دیدن می‌توانستی اگر خواب پریشان دیدن ما گذشتیم ز فکر سر و سامان چه کنیم نتوان زلف ترا…

من مست محبّتم چه سازم

من مست محبّتم چه سازم سرشار ملامتم چه سازم جا در دل بیغمان ندارم من سوز محبّتم چه سازم پیوسته به کام دشمنانم من بادة…

مرد عشقم گرچه خود را در هوس پیچیده‌ام

مرد عشقم گرچه خود را در هوس پیچیده‌ام شعلة سوزنده‌ام در خار و خس پیچیده‌ام من نسیمم، بوی گل حسرت‌کش آغوش من گردباد آسا چرا…

گوهریم و بر بساط دهر یکتای خودیم

گوهریم و بر بساط دهر یکتای خودیم قطره‌ایم و در وجود خویش دریای خودیم گردش ما را فضایی غیر ما در کار نیست ما که…

گریه از بیم تو شد در دل بی‌تاب گره

گریه از بیم تو شد در دل بی‌تاب گره بر سر هر مژه‌ام قطرة سیماب گره احتیاط سر زلف تو بنازم که زَدَست دل بی‌تاب…

گر آتش تو چو شمع استخوانم آب کند

گر آتش تو چو شمع استخوانم آب کند عجب که رشتة عمر مرا به تاب کند همیشه جوهر تیغ تو همچو مرغابی برای صید دلم…

کم گیر بهر حادثه عقل کفیل را

کم گیر بهر حادثه عقل کفیل را بستن به مشت خس نتوان رود نیل را چشم امید داشتن از اهل روزگار باشد طبیب درد نمودن…