دعوت عشق است اینکه بار نیابی

دعوت عشق است اینکه بار نیابی عزّت عشق اینکه اعتبار نیابی تا به کف عشق، بی‌هراس چو منصور سر ننهی، پای تختِ دار نیابی لنگر…

در دیار دل که کس جز حسن جولانی نداشت

در دیار دل که کس جز حسن جولانی نداشت عشق غیر از ناتوانی مردِ میدانی نداشت عشرت بی‌طالعان هرگز تمام اجزا نبود دامنی گر داشت…

خوش تلاش محرمی‌ها می‌کند بیگانه‌ام

خوش تلاش محرمی‌ها می‌کند بیگانه‌ام جلوة مهتاب دارد سیل در ویرانه‌ام در شکاف سینه پنهان کرده‌ام صد ناله را گشته آتش خانه‌ای هر رخنة ویرانه‌ام…

خجل شد از سرشکم خاطر افسردهٔ اخگر

خجل شد از سرشکم خاطر افسردهٔ اخگر گل اشکم کجا و غنچهٔ پژمردهٔ اخگر من آن دل زندهٔ عشقم که با این تیره روزی‌ها کند…

چون مُهر لب به شکوة آن تندخو شکست

چون مُهر لب به شکوة آن تندخو شکست رنگ حیا به چهرة محجوب او شکست دل کرد آرزو که ببوسد لبش به خواب صد جا…

چو صبح از آفتابی طلعتی یک دم هوس دارم

چو صبح از آفتابی طلعتی یک دم هوس دارم برآید کام من شاید بکوشم تا نفس دارم تمنّای گلستانم نگیرد دامن رغبت که من شاخ…

چه حاجت است به شمع و چراغ مستان را

چه حاجت است به شمع و چراغ مستان را پیاله چشم و چراغ است می‌پرستان را نظر به روی بتان عذر بت‌پرستی‌هاست خبر کنید از…

چسان گرم سخن با آن بت شیرین دهن گردم

چسان گرم سخن با آن بت شیرین دهن گردم سخن بیگانه است آنجا اگر خود من سخن گردم کجا با یک زبان شرح غم او…

جا در دل پاک تو نمودن نتوانم

جا در دل پاک تو نمودن نتوانم چون گرد بر آن آینه بودن نتوانم مژگان شکند خار به چشمم شب دوری گر بخت شوم بی‌تو…

تا همچو گل پیاله شکفتن گرفته است

تا همچو گل پیاله شکفتن گرفته است از توبه همچو غنچه دل من گرفته است روی پیاله سرخ که میخانه را ازو دیوار و در…

تا تو افکندی به دولت سایه بر گلزارها

تا تو افکندی به دولت سایه بر گلزارها بلبلان را در ترنّم سوده شد منقارها من چو بلبل نغمه‌سنج گلشن کویی که هست آفتاب آنجا…

بی‌روی تو تا چشم صراحی نگرانست

بی‌روی تو تا چشم صراحی نگرانست در شیشة ما باده یکی راز نهانست چون جامة صبرم نشود پاره! که امشب در پرتو دیدار تو مهتاب…

به هنر فخر نکردن هنر مردانست

به هنر فخر نکردن هنر مردانست گهر خویش شکستن گهر مردانست تن به شمشیر ستم درده و آسوده نشین از سر خویش گذشتن سپر مردانست…

به راه دیر سبکبار و بی‌حرج رفتن

به راه دیر سبکبار و بی‌حرج رفتن صواب تر که گرانبار راه حج رفتن به راستی نرود کارها همیشه ز پیش گریوه طی نتوان کرد…

به آن قد سرفرازی می‌توان کرد

به آن قد سرفرازی می‌توان کرد به آن رخ عشقبازی می‌توان کرد به آن نازی که بر خود چید حسنت به عالم بی‌نیازی می‌توان کرد…

بستر گرمی تنم را همچو شمشیر تو نیست

بستر گرمی تنم را همچو شمشیر تو نیست بالش نرمی دلم را چون پر تیر تو نیست عشق می‌داند که عاشق را به ناکامی خوش…

بر دوخته نرگس نظر از شرم نگاهش

بر دوخته نرگس نظر از شرم نگاهش گل سایه نینداخته بر طرف کلاهش تا شاهد بی‌جرمی قاتل شود ای کاش با خون شهیدان بنویسند گناهش…

آیینه از عکس رخ یارم گلستان می‌شود

آیینه از عکس رخ یارم گلستان می‌شود اندیشه از یاد لبش لعل بدخشان می‌شود من بلبل آن غنچة نشکفته‌ام کز خرّمی هر گه تبسّم می‌کند…

ای در ایجاد سماوات وجود تو غرض

ای در ایجاد سماوات وجود تو غرض جوهر ذات ترا جوهر افلاک عرض این همه گوهر انجم که درین نه صدفست پک گهر از صدف…

آن ناز و آن کرشمه و آن چشم و آن نگاه

آن ناز و آن کرشمه و آن چشم و آن نگاه خود گو چگونه دارم دل در میان نگاه؟ رشک آیدم مباد نشیند به روز…

اگر دو روز از آن کو خبر نمی‌آید

اگر دو روز از آن کو خبر نمی‌آید دلم ز وادی حیرت به در نمی‌آید هزار مرحله طی کرده‌ایم در هر گام غنیمت است که…

از ره کوی تو چون بانگ جرس می‌آید

از ره کوی تو چون بانگ جرس می‌آید جان بر لب شده از بوی تو پس می‌آید جذبة شوق چو آهنگ کشش ساز کند شعله…

یاد عیشی کز رخت شب‌های ما مهتاب بود

یاد عیشی کز رخت شب‌های ما مهتاب بود بخت ما بیدار و چشم آسمان در خواب بود سال‌ها در انقلاب گریة مستانه‌ خیز خانة ما…

همیشه آینه دل به پیش روی تو دارم

همیشه آینه دل به پیش روی تو دارم به هر که روی کنم روی دل به سوی تو دارم هوای بوی گل آغوش خواهشم نگشاید…

هر کاروان که راه به کوی تو ساختند

هر کاروان که راه به کوی تو ساختند بازارها به مصر ز بوی تو ساختند در بند دین نماند کس از کفر زلف تو زنجیرها…

نه بهر آنکه عالم بر دلم تنگست می‌نالم

نه بهر آنکه عالم بر دلم تنگست می‌نالم ولی بی‌ناله بودن در قفس ننگست می‌نالم گمان رحم اگر می‌داشتی کی ناله می‌کردم دلم جمع است…

نفی قیل و قال کم کن ای که خواهی حال‌ها

نفی قیل و قال کم کن ای که خواهی حال‌ها حال‌ها مغزست و بر وی پرده قیل و قال‌ها گلبن برهان بهار طرفه‌ای دارد ز…

موج اشکم ابر را آلوده دامن می‌کند

موج اشکم ابر را آلوده دامن می‌کند شعلة آهم چراغ برق روشن می‌کند صحبت رنگین من مشکل که درگیرد به دوست من به دامن خون…

مگر از عشق نگاری به دلش تأثیرست

مگر از عشق نگاری به دلش تأثیرست که گل عارض او دست زد تغییرست ای بت از قامت خم‌دیدة عاشق حذری این کمانی‌ست که آه…

ما به زیر آسمان مشتی فروزان گوهریم

ما به زیر آسمان مشتی فروزان گوهریم آتشیم آتش، ولیکن در ته خاکستریم دتر مزاج لاله و در طبع گل آبیم آب لیک بر خار…

گمنام گرد و باش فراموش عالمی

گمنام گرد و باش فراموش عالمی بردار بارِ صیت خود از دوش عالمی عشق تو نیک و بد همه در دام خود کشید خوش حلقه…

گر نهان سازم غم عشقت چه سازم ناله را

گر نهان سازم غم عشقت چه سازم ناله را تب اگر پوشیده ماند چون کنم تب خاله را دست افشاندی ز گلشن ریختی اوراق گل…

کی بود دل ز می وصل تو سرشار کنم

کی بود دل ز می وصل تو سرشار کنم غصه را خون کنم و در دل اغیار کنم طفل مکتب شوم و پیش ادیب نگهت…

کسی را شد مسلّم نکته دانی

کسی را شد مسلّم نکته دانی که دریابد زبان بی‌زبانی خوشا بخت کسی کز شمع رویت کند روشن چراغ زندگانی غم عشقت ندانستم چه حاصل…

کاش چون پروانه من هم بال و پر می‌داشتم

کاش چون پروانه من هم بال و پر می‌داشتم جرأت گردیدنی بر گرد سر می‌داشتم می‌توانستم گرفتن گاهی از خود هم خبر گر درین مستی…

غصّه را دل نگشاید به جز از سینة ما

غصّه را دل نگشاید به جز از سینة ما تیرگی روی نبیند جز از آیینة ما تا ابد داغ جنون ترک سر ما نکند تا…

عشق آمده آتش زده در نیک و بد ما

عشق آمده آتش زده در نیک و بد ما ای دامن ارباب ملامت مدد ما ما گلبن نوباوة عشقیم و نباشد جز نالة بلبل گل…

شوق چون در عرض حالم خامه را سر می‌کند

شوق چون در عرض حالم خامه را سر می‌کند نامه در کف جلوة بال کبوتر می‌کند گردبادم جلوه دارد بر لب، از بس ناله‌ام از…

شاه اجل به حکم تو فرمان روان کند

شاه اجل به حکم تو فرمان روان کند سر خیل فتنه هر چه تو گویی چنان کند تاب نگه ندارم و داغم کزین ادا آن…

زهی به پیش لبت کار عقل مدهوشی

زهی به پیش لبت کار عقل مدهوشی زبان نطق، نوآموزِ‌ حرف خاموشی به یاد رحم تو زان دیر می‌رسیم که هست دل رحیم تو مجموعة…

ز عریانی نیندیشم اگر عالم خطر باشد

ز عریانی نیندیشم اگر عالم خطر باشد که شمشیریم و بر اندام ما جوهر سپر باشد امید زورقم خواهد گر انباری به دریایی که در…

ز استغنا خیالش را به ما پروا نمی‌افتد

ز استغنا خیالش را به ما پروا نمی‌افتد نگاهش پرتو خور گر بود بر ما نمی‌افتد مه رویش گهی تاب از غضب دارد گه از…

دی به خاطر یاد آن گیسوی مشک‌آسا گذشت

دی به خاطر یاد آن گیسوی مشک‌آسا گذشت امشب از سودای او طرفه شبی بر ما گذشت هر سر خاری به مجنون ناز دیگر می‌کند…

دلا گم کرده‌ای خود را درآ در جستجوی خود

دلا گم کرده‌ای خود را درآ در جستجوی خود نیی از غنچه کم، سر در گریبان کن به بوی خود مرا بی‌ابرو دارد فلک چون…

درون پرده نه پنهان عذار جانانست

درون پرده نه پنهان عذار جانانست که زیر ابر نهان آفتاب تابانست به سیر لاله و گل دل نمی‌کشد هرگز دلم ز غنچة پیکان او…

در دلم نیست به جز عهد تو پیمان کسی

در دلم نیست به جز عهد تو پیمان کسی چند بیداد کنی بر دلم ای جان کسی کفر را سلسله جنبان مشو از بهر خدا…

خوش به کام همه در ساخته‌ای یعنی چه

خوش به کام همه در ساخته‌ای یعنی چه عشوه را در به در انداخته‌ای یعنی چه جز دلم کز دل بی‌رحم تو کینش نرود دل…

خرد گو بیم کمتر ده که آزادم ز تأییدش

خرد گو بیم کمتر ده که آزادم ز تأییدش به فتوای جنون دیگر نخواهم کرد تقلیدش جنون در لجّه‌ای آواره دارد کشتی شوقم که بیم…

چون کند میل سواری در قبال نیمرنگ

چون کند میل سواری در قبال نیمرنگ دشت را گلگون کند از جلوه‌های نیمرنگ پرتو آن روی گلگون سیر رنگش می‌کند ماه من هر گه…

چو رشک رخنه‌گرِ نام و ننگ می‌آید

چو رشک رخنه‌گرِ نام و ننگ می‌آید قبا ز پیرهن او به تنگ می‌آید به کاوش مژه کوه غمی ز جا کندم که پای تیشه…

چه پای بستة تدبیرم بایدم بودن

چه پای بستة تدبیرم بایدم بودن که در قلمرو تقدیر بایدم بودن قضا به چین جبین رد نمی‌شود هرگز چه لازم است که دلگیر بایدم…

جو آید در چمن از عندلیبان شور برخیزد

جو آید در چمن از عندلیبان شور برخیزد به تعظیم نسیمش بوی گل از دور برخیزد مشام آرای گلشن چون شود بوی سر زلفش ز…

تو شمع بزم خوبانی مشو یکرو به پروانه

تو شمع بزم خوبانی مشو یکرو به پروانه بباید شمع را ناچار کردن خو به پروانه ز بال و پر زند بر شمع دامن گر…

تا نکتة رنگینِ ادا جوش برآورد

تا نکتة رنگینِ ادا جوش برآورد خون در رگ اندیشة ما جوش برآورد ناپختگیی داشت جنون پیشتر از ما این باده به خمخانة ما جوش…

تا بوی زلف یار در آبادی منست

تا بوی زلف یار در آبادی منست هر لب که خنده‌ای کند از شادی منست بالم وداع جلوة پرواز می‌کند یارب دگر که در پی…

بیرحمی بالای زبر دست تو نازم

بیرحمی بالای زبر دست تو نازم کافر دلی چشم سیه مست تو نازم خون ریخته تا دامن صحرای قیامت این زخم که بر من زده‌ای،…

به یاد آن قامتم از دیدن شمشاد می‌آید

به یاد آن قامتم از دیدن شمشاد می‌آید به هر جا روی خوش بینم رخ او یاد می‌آید تو برگ گل به این نازک‌دلی‌ها، چون…

به زلف او دل خود را به ابرام آشنا کردم

به زلف او دل خود را به ابرام آشنا کردم عجب رم کرده مرغی باز با دام آشنا کردم دل بی‌طاقتی خون باد کز بی…

به آن رخ جلوة خور می‌توان کرد

به آن رخ جلوة خور می‌توان کرد به آن لب کار شکّر می‌توان کرد گلستان گر ز رویت برفروزد چراغ از رنگ گل بر می‌توان…

بستم ز چارگوشة عالم نگاه را

بستم ز چارگوشة عالم نگاه را تا دیدم آن دو گوشة چشم سیاه را فرقی میان روز و شب خود نکرده‌ایم تا فرق کرده‌ایم سپید…

بَدَم با نالة بلبل دل افسرده‌ای دارم

بَدَم با نالة بلبل دل افسرده‌ای دارم به طبعم می‌خورد گل، خاطر آزرده‌ای دارم نگاه گرم می‌خواهم که آتش در دل افروزد که عمری شد…

آیینة هر لاله عذارست دل ما

آیینة هر لاله عذارست دل ما خوش در بدر از جلوة یارست دل ما یکرنگی صد رنگ مخالف چه بلایی است هر جا صنمی، آینه‌دارست…

ای حسرت لبت به دل نیشکر گره

ای حسرت لبت به دل نیشکر گره یاقوت را ز لعل تو خون در جگر گره در دیده گشته خیره نگاهان شوق را چون مردمک…

آن شوخ که بی‌خواب و خمارش نتوان دید

آن شوخ که بی‌خواب و خمارش نتوان دید در خواب به آغوش و کنارش نتوان دید ای خضر ترا چشمة حیوان، که مرا هست دریای…

اگر چشمت کند یک عشوة مستانه در گلشن

اگر چشمت کند یک عشوة مستانه در گلشن دگر بر کف نگیرد شاخ گل پیمانه در گلشن چنان چشمت میان اهل دل آوارگی افکند که…

از زمین بوس درش یک دم نپیچد سر جبین

از زمین بوس درش یک دم نپیچد سر جبین هست نقش سجدة او سرنوشت هر جبین مهر، خار راه او پیوند مژگان می‌کند ماه گَردِ…

یاد ایامی که در دل مهر یاری داشتیم

یاد ایامی که در دل مهر یاری داشتیم ناروا بودیم پُر، اما عیاری داشتیم با رخ و زلفش که روز و روزگار دیگرست طرفه روزی…

همچو شمشیر ای پسر گر جوهری پیدا کنی

همچو شمشیر ای پسر گر جوهری پیدا کنی می‌توانی جای خود را در دلی پیدا کنی چهره‌ای چون برگ گل داری تنی چون بوی گل…

هر خس به باغ ما گل و هر زاغ بلبل است

هر خس به باغ ما گل و هر زاغ بلبل است آشفتگی گلی است که مخصوص سنبل است ناز بهار چند کشم از برای گل…

نه اخگر از فسردان گرد خاکستر به بردارد؟

نه اخگر از فسردان گرد خاکستر به بردارد؟ که آتش نیز در عهد رخش خاکی به سر دارد نگاهی گر کند با ناز صد ره…

نظرباز صف مژگانش با خنجر کند بازی

نظرباز صف مژگانش با خنجر کند بازی تماشایی تیغ ابرویش با سر کند بازی نمایانست خال سبز در چین سر زلفش بسان طفل هندویی که…

منم که کرده‌‌ام الماس نشئه مرهم را

منم که کرده‌‌ام الماس نشئه مرهم را به مرگ عیش سیه‌پوش داغ ماتم را کسی که سرمه از آن درگرفت چون خورشید به یک نگاه…

مگر دلِ به غم عشق بسته‌ای دارد

مگر دلِ به غم عشق بسته‌ای دارد که آفتاب تو رنگ شکسته‌ای دارد! مگو که هیچ ندارد نظر فکندة عشق دل شکسته‌ای و جان خسته‌ای…

ما به بدنامی تلاش نیکنامی می‌کنیم

ما به بدنامی تلاش نیکنامی می‌کنیم پختگی‌ها در نظر داریم و خامی می‌کنیم دوستان ما را به کام دشمنان می‌خواستند ما ز دشمنکامی خود دوستکامی…

گهی کلاه نهی بر سر و گه افسر کج

گهی کلاه نهی بر سر و گه افسر کج تمام کار تو چون فطرت تو کج در کج به عقل خویش مکن اعتماد در ره…

گر نه ابراهیم عهد خود بود جانان من

گر نه ابراهیم عهد خود بود جانان من چون کند جا در دل چون آتش سوزان من! از ازل کردند در خونریزی من اتّفاق خنجرش…

کی می‌دهم به جنس دوا نقد درد را!

کی می‌دهم به جنس دوا نقد درد را! سودا به خونِ می نکنم رنگ زرد را از هر چه بود چشم به زلف تو دوختم…

کسی ز کوی تو تا چند حبیب چاک برد!

کسی ز کوی تو تا چند حبیب چاک برد! دل آرد و چو برد جان دردناک برد! به چشم پاک توان دید روی جانان را…

کارم از گفتن لطفت به غرامت افتاد

کارم از گفتن لطفت به غرامت افتاد صوفی از قرب به اظهار کرامت افتاد گشت معلوم که با من چه قیامت کردست هر که را…

عهدم همه جا، عهد شکن بلکه تو باشی

عهدم همه جا، عهد شکن بلکه تو باشی زخمم همه تن، مرهم من بلکه تو باشی مشکل که برد دل ز کسی پیچش مویی در…

عشّاق دل به چین جبینی سپرده‌اند

عشّاق دل به چین جبینی سپرده‌اند این قلبگاه را به کمینی سپرده‌اند دریاب این اشاره که شاهان نامجو نام بلند خود به نگینی سپرده‌اند جز…

شیشه هم بزمست با او، ساغرش هم مشرب است

شیشه هم بزمست با او، ساغرش هم مشرب است ای دل ارخون در جگر داری برای امشب است دست و پایی می‌توان زد مطلب دل…

شب از هجر رخت صد غم در غمخانة ما زد

شب از هجر رخت صد غم در غمخانة ما زد نوای جغد آتش بی‌تو در ویرانة ما زد چنان در قتل ما بازار رشک دلبران…

زند تبخاله از خونم لب پیمانة اخگر

زند تبخاله از خونم لب پیمانة اخگر به الماس سرشکم سفته گردد دانة اخگر عجب شادابی‌یی در کشتزار شعله می‌بینم به اشک گرم من پرورده…

ز قال رفته‌ام از دست، حال تا چه کند

ز قال رفته‌ام از دست، حال تا چه کند خیال برد ز کارم وصال تا چه کند نشاط عیش جدا می‌کُشد ملال جدا کنون شهید…

ز ابر دیده در و دشت را پر آب کنم

ز ابر دیده در و دشت را پر آب کنم ز رشحة مژه خون در دل سحاب کنم چنین که سر بسرم جوشِ گریه، نزدیکست…

دوشم چراغ دیده ز روی تو تاب داشت

دوشم چراغ دیده ز روی تو تاب داشت چشم ترم در آب گل آفتاب داشت از شور بلبلان چمنی داشتم که دوش اشکم به یاد…

دلا هنوز امیدی به چشم تر داریم

دلا هنوز امیدی به چشم تر داریم گمان صد اثر از آه بی‌اثر داریم اگر اجازت آهی دهی به قوّت ضعف امید هست که خود…

درین دریای بی‌بن چون حبابم

درین دریای بی‌بن چون حبابم نفس تا می‌کشم از دل خرابم ندارد چرخ با این شور چشمی نمک چندان که ریزد بر کبابم به یاد…

در دل ز بس به عشق تو غم‌ها شود لذیذ

در دل ز بس به عشق تو غم‌ها شود لذیذ ترسم به کام من غم دنیا شود لذیذ در داده‌ایم تن به جفاهای روزگار دشمن…

خوش آنکه رویت بینم و در روی تو حیران شوم

خوش آنکه رویت بینم و در روی تو حیران شوم تو بر رخم خندان شوی من از غمت گریان شوم آن قدّ رعنای ترا هر…

خاک پای تو که در چشم تر انباشته بودم

خاک پای تو که در چشم تر انباشته بودم سرمه‌ای بهر چنین روز نگه داشته بودم گفتم از من نکشی دامن خود روز جدایی شد…

چون صبا از گل تو بو گیرد

چون صبا از گل تو بو گیرد اول از خون دل وضو گیرد شانه هر شب حساب دل‌ها را از سر زلف مو به مو…

چو سنبل پیچ و تابم مو بمو از پیچش مویی

چو سنبل پیچ و تابم مو بمو از پیچش مویی چو گلبن خارخارم پای تا سر از گل رویی بمژگان دشمنم کاندر میان عاشق و…

چه افتم که خود آفت‌فزای خویشتنم

چه افتم که خود آفت‌فزای خویشتنم همه بلای من و من بلای خویشتنم به باغ دهر ز بیم گزند هر ناکس همیشه دشمن نشو و…

جنون تکلیف کوه و دشت و صحرا می‌کند ما را

جنون تکلیف کوه و دشت و صحرا می‌کند ما را اگر تن دردهیم آخر که پیدا می‌کند ما را؟ محبّت شمع فانوس است کی پوشیده…

جا بکوی یار ده ما را بجنّت جا مده

جا بکوی یار ده ما را بجنّت جا مده قسمت ما را بما امروز ده فردا مده ای دل سرگشته روزت را سیه خواهند کرد…

تجرید و تجرّد ره کاشانه عشق است

تجرید و تجرّد ره کاشانه عشق است هر خانه که بر دوش کنی خانه عشق است گوشی شنوا جوی اگر مرد سماعی آفاق پر از…

تا به کی چون آتش ای گل خانمانسوزی کنی

تا به کی چون آتش ای گل خانمانسوزی کنی چشم نیکو را به خونریزی بدآموزی کنی بخت آنم کو که چون شب با غمت خلوت…

بی‌رخت با تیره‌روزی روزگاری مانده‌ام

بی‌رخت با تیره‌روزی روزگاری مانده‌ام همچو خاکستر ز آتش یادگاری مانده‌ام چشم بر خاکسترم باشد هنوز آیینه را رفته‌ام بر باد لیکن سرمه‌واری مانده‌ام من…