ابر زا از خصمی مژگان من اندیشه نیست

ابر زا از خصمی مژگان من اندیشه نیست هیچ خصمی در جهان چون خصمی هم‌پیشه نیست شیشه در هم‌چشمی دل سرزنش‌ها می‌کشد کانچه دل آماده…

یک شب که نه در وصال باشد

یک شب که نه در وصال باشد هر لحظه هزار سال باشد آنرا که تو در خیال باشی تا حشر شب وصال باشد قتل همه…

وجودت تا ز چشم کیمیای امتیاز افتد

وجودت تا ز چشم کیمیای امتیاز افتد چو سیم قلب یک دم کاش راهت بر گداز افتد تو کز هول صراط از پا فتادی وه…

هر که در کوی تو چندی چو دلم منزل داشت

هر که در کوی تو چندی چو دلم منزل داشت دایم از زلف سیاهت گرهی در دل داشت رشکی کشتة شوقم که همان بعد هلاک…

نو خط من کرده است عزّت نخجیر من

نو خط من کرده است عزّت نخجیر من سلسلة عنبرین ساخته زنجیر من کام حلاوت کشم، طعم هلاهل گرفت لعل که شکّر فکند در قدح…

نگردید آشنای می لب از خویشتن مستش

نگردید آشنای می لب از خویشتن مستش دل پیمانه خون شد ز انتظار بوسة دستش به ناخن تازه دارم زخم تیرش را که می‌خواهم در…

می‌شد از طَرة او کام دل آسان دیدن

می‌شد از طَرة او کام دل آسان دیدن می‌توانستی اگر خواب پریشان دیدن ما گذشتیم ز فکر سر و سامان چه کنیم نتوان زلف ترا…

من مست محبّتم چه سازم

من مست محبّتم چه سازم سرشار ملامتم چه سازم جا در دل بیغمان ندارم من سوز محبّتم چه سازم پیوسته به کام دشمنانم من بادة…

مرد عشقم گرچه خود را در هوس پیچیده‌ام

مرد عشقم گرچه خود را در هوس پیچیده‌ام شعلة سوزنده‌ام در خار و خس پیچیده‌ام من نسیمم، بوی گل حسرت‌کش آغوش من گردباد آسا چرا…

گوهریم و بر بساط دهر یکتای خودیم

گوهریم و بر بساط دهر یکتای خودیم قطره‌ایم و در وجود خویش دریای خودیم گردش ما را فضایی غیر ما در کار نیست ما که…

گریه از بیم تو شد در دل بی‌تاب گره

گریه از بیم تو شد در دل بی‌تاب گره بر سر هر مژه‌ام قطرة سیماب گره احتیاط سر زلف تو بنازم که زَدَست دل بی‌تاب…

گر آتش تو چو شمع استخوانم آب کند

گر آتش تو چو شمع استخوانم آب کند عجب که رشتة عمر مرا به تاب کند همیشه جوهر تیغ تو همچو مرغابی برای صید دلم…

کم گیر بهر حادثه عقل کفیل را

کم گیر بهر حادثه عقل کفیل را بستن به مشت خس نتوان رود نیل را چشم امید داشتن از اهل روزگار باشد طبیب درد نمودن…

کجا رویم که ما را تو ملجایی و ملاذ

کجا رویم که ما را تو ملجایی و ملاذ نعوذ بالله اگر جز در تو هست معاذ زمانه را نبود جز به سایة تو پناه…

غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفت

غنچه را دور از لب لعلت دل از گلشن گرفت بی‌رخت گل، گونه از رخسار زرد من گرفت کاشکی یک لحظه سودای مرا کردی علاج…

عشق ظاهر نمی‌توانم کرد

عشق ظاهر نمی‌توانم کرد کشف این سرّ نمی‌توانم کرد چه دهی توبه‌ام دگر زاهد من که آخر نمی‌توانم کرد مردم از حیرت و ترا در…

صیت حسنم که به آفاق به جنگ آمده‌ام

صیت حسنم که به آفاق به جنگ آمده‌ام پی تسخیر دو عالم ز فرنگ آمده‌ام چهرة حسن غیورم که ز سرحدّ غرور تا به اقلیم…

شبی که عکس سر زلف یار در نظر آید

شبی که عکس سر زلف یار در نظر آید غبار صبح به چشمم چو گرد سرمه درآید ز کبریای جمال تو چشم اشک‌فشان را بر…

سخن ز تنگیت اندر دهن نمی‌گنجد

سخن ز تنگیت اندر دهن نمی‌گنجد درین دقیقه کسی را سخن نمی‌گنجد به ذوق نسبت لعل لب تو غنچه به باغ چنان شکفت، که در…

ز من دور آن پری پیکر به صد دستور می‌گردد

ز من دور آن پری پیکر به صد دستور می‌گردد به دل نزدیک‌تر از جان به ظاهر دور می‌گردد برای زخم تیرش سینة بی‌طالعی دارم…

ز پس افتادگان عرض نیازی پیشوایان را

ز پس افتادگان عرض نیازی پیشوایان را که دشوارست قطع وادی این فرسوده پایان را که می‌گوید نوابخشان این کو را که یک ساعت به…

ذرّه‌ای نیست که آیینة دیدار تو نیست

ذرّه‌ای نیست که آیینة دیدار تو نیست خبر از خویش ندارد که خبردار تو نیست گرچه نزدیک‌تر از جان منی بر لب لیک وعده‌ای دورتر…

دلم خوشست اگر شکوه‌گر دعا بنویسی

دلم خوشست اگر شکوه‌گر دعا بنویسی که هر چه تو بنویسی بمدعّا بنویسی چو شکوة تو بهست از دعای هر که بجز تست چه لازمست…

دل به یاد تو سرخوش است همان

دل به یاد تو سرخوش است همان شعلة شوق سرکش است همان پر برآوردم از خدنگ جفا مژه دستی به ترکش است همان کرد آشفته،…

در طور فنا وعدة دیدار شنیدیم

در طور فنا وعدة دیدار شنیدیم این مژده ز لعل لب دلدار شنیدیم بی چشم درین نامه بسی مسئله خواندیم بی‌گوش درین پرده بس اسرار…

خوی بر رخت که رشک گلستان آتش است

خوی بر رخت که رشک گلستان آتش است هر قطره شبنم گل بستان آتش است جز دود بال و پر به مشامش نمی‌رسد پروانه مدّتی…

خواهم ز داغ عشق لباسی به بر کنم

خواهم ز داغ عشق لباسی به بر کنم الماس کو که ابرة این آستر کنم ای ناله بی‌رفیق به جنگ اثر متاز صبری که آه…

حاشا که غیر عشق حدیث دگر کنیم

حاشا که غیر عشق حدیث دگر کنیم یک حرف خوانده‌‌ایم که یک عمر بر کنیم اسباب از برای مسبّب بود به کار ما از پی…

چو موکشان به گلشنم آرد هوای تو

چو موکشان به گلشنم آرد هوای تو در پای گلبن افتم و میرم برای تو مرغ زدام جسته درآرم دگر به دام جان به لب…

چه سازم دست دردی دامن جانم نمی‌گیرد

چه سازم دست دردی دامن جانم نمی‌گیرد که امید دوا در یاد درمانم نمی‌گیرد به راه کوی او یک دم ز ضعف پا نمی‌افتم که…

چمن به خرّمی و گل به بار نزدیک است

چمن به خرّمی و گل به بار نزدیک است جنون تهیّه نکرد و بهار نزدیک است نشان ساحل این بحر ای که می‌پرسی اگر به…

جدا از من بهر کس خواستی مهر و وفا کردی

جدا از من بهر کس خواستی مهر و وفا کردی مرا از دام خود سر دادی و خود را رها کردی چه کردی بی‌مروّت بی‌حقیقت…

ترا می‌خواستم ای غم که شب‌ها یار من باشی

ترا می‌خواستم ای غم که شب‌ها یار من باشی تو هم ای ناله بزم افروز شام تار من باشی ترا شب زنده‌داری زان سبب آموختم…

تا چند ز بیداد تو خونین جگر افتم

تا چند ز بیداد تو خونین جگر افتم چون نقش پی خویش به هر رهگذر افتم از جور تو نزدیک بدان شد که سراپای خون…

پای دل تا به ره عشق تو فرسوده نشد

پای دل تا به ره عشق تو فرسوده نشد از ترّدد نفسی در برم آسوده نشد تا گل ساغر می لب به شکر خنده گشاد…

بی تو یارانم کشان سوی گلستان می‌برند

بی تو یارانم کشان سوی گلستان می‌برند با چنان حسرت که پنداری به زندان می‌برند عکس رخسار تو بر هر قطره خون افتاده است از…

به فکر کار نیفتاده روزگار گذشت

به فکر کار نیفتاده روزگار گذشت کنون چه کار کند کس که وقت کار گذشت غبار راهِ سواری شدم ولی از ضعف چو گرد تا…

به تماشای گل و لاله که پروا دارد؟

به تماشای گل و لاله که پروا دارد؟ با خیال تو چه گنجایش این‌ها دارد با خرام تو چه سنجند خرامیدن آب آب گویی که…

بسی بگریستم کان شوخ را تندی ز خو بردم

بسی بگریستم کان شوخ را تندی ز خو بردم ز سیل گریة بی‌اختیار آبی به جو بردم به تحریک هزار اندیشه آه نارسایی را ز…

بر سر شیشه نبود پنبه، که بی‌روی یار

بر سر شیشه نبود پنبه، که بی‌روی یار چشم صراحی سفید گشت ز بس انتظار قرب وی و بعد من چیست چو با هم شدیم…

با یاد تو کونین فراموش توان کرد

با یاد تو کونین فراموش توان کرد گر ز هر دهی باده صفت نوش توان کرد حیف است که در گردن حور افکندش کس دستی…

ای شده سر تا به پا چو گلبن پر گل

ای شده سر تا به پا چو گلبن پر گل طرّة دستار کرده دستة کاکل کار کمر تنگ کرده تاب کمربند طرف کله برشکسته طرز…

آنکه کارش به اسیران همه بیدادی بود

آنکه کارش به اسیران همه بیدادی بود دل اغیار ازو جلوه‌گه شادی بود خط برآوردی و عشاق پراکنده شدند این خط سبز تو گویی خط…

الهی تا بود دنیا تو باشی

الهی تا بود دنیا تو باشی نباشد درد و غم هر جا تو باشی بود تا عشق را دل‌های مجروح الهی مرهم دل‌ها تو باشی…

از گریه خلاصی نبود چشم ترم را

از گریه خلاصی نبود چشم ترم را کردند بحل بر مژه خون جگرم را شمشیر تو از جیب برآورد سرم را دام تو به پرواز…

آب گردید استخوان در عشق جانانم چو شمع

آب گردید استخوان در عشق جانانم چو شمع بس که می‌سوزد در آتش رشتة جانم چو شمع چون چنار از خو برآرم آتش و سوزم…

یک شب ترا بغل نگرفتم چه فایده

یک شب ترا بغل نگرفتم چه فایده کام از تو بی‌بدل نگرفتم چه فایده! کامم تویی تو تا به ابد، لیک از تو من کام…

هنوزم می‌خلد در دل خیال نوک مژگانی

هنوزم می‌خلد در دل خیال نوک مژگانی هنوز آشفته دارد خاطرم زلف پریشانی خیال زلف او را شب همه بر گرد دل دارم که تا…

هر که این شیرین لبان محو شکر خندش کنند

هر که این شیرین لبان محو شکر خندش کنند شیرة زهر هلاهل شربت قندش کنند کس درین بیت‌الحزن بی‌بهره از آزار نیست درد معشوق ار…

نه همین دل در برم چون مرغ بسمل می‌جهد

نه همین دل در برم چون مرغ بسمل می‌جهد هر سر مو زاضطرابم چون رگ دل می‌جهد آنچنان آمادة زخمم که هر گه در خیال…

نگاه گرم عاشق را، رسد جانانه آرایی

نگاه گرم عاشق را، رسد جانانه آرایی نباشد کار هر افسرده‌ای میخانه آرایی مرمّت کردة عشقست بنیاد خراب من بلی سیلاب نیکو می‌کند ویرانه آرایی…

می‌توانم ای فلک گر دست بر ترکش زنم

می‌توانم ای فلک گر دست بر ترکش زنم از خدنگ ناله‌ای در خرمنت آتش زنم یاد او در هجر گل میریزدم بی خارِ رشک باده…

من گرفتم درد دل غیر از توام داند کسی

من گرفتم درد دل غیر از توام داند کسی چارة درد دل من جز تو نتواند کسی دیگرانت مهربان دانند و من نامهربان آنچه من…

مرا پای طلب از رهگذاری خارها دارد

مرا پای طلب از رهگذاری خارها دارد که از هر خار او دل در نظر گلزارها دارد همای بی‌نیازی سایه بر هر سر نیندازد گل…

لب شیرین تبسّم خندة سحرآفرین دارد

لب شیرین تبسّم خندة سحرآفرین دارد ز خوبی هر چه دارد نازنینم نازنین دارد در آزار دل من ضبط خود کی می‌تواند کرد! که از…

گریة خونین نداند هر که چشمی تر کمند

گریة خونین نداند هر که چشمی تر کمند بایدت خون خورد تا اشک تو رنگی بر کند کی نهد لب بر لب ما از غرور…

گذشت موسم گل لیک یار جلوه‌گرست

گذشت موسم گل لیک یار جلوه‌گرست چمن خزان شد و ما را بهار در نظرست به دل هوای سفر دارم و ندارم پای بس است،…

کم کنم شیون نمی‌خواهم که نقص غم شود

کم کنم شیون نمی‌خواهم که نقص غم شود پر نگریم خون دل ترسم که دردی کم شود سال‌ها در چشم ما جا داشتی سودی نداشت…

کجا چو تیغ‌کشی در میان سپر گنجد!

کجا چو تیغ‌کشی در میان سپر گنجد! ترا به کشتن عشّاق کاش سر گنجد چه غم ز تنگ‌دلی‌های من محبَّت را به ظرف تنگ‌تر این…

غنچه را دل در بر آن لعل سخنگو بشکند

غنچه را دل در بر آن لعل سخنگو بشکند شعله را از بیمِ خُویش، رنگ بر رو بشکند گر برافشاند به تحریک نسیمی طرّه را…

عشق میدانی است کانجا غیر مردی کار نیست

عشق میدانی است کانجا غیر مردی کار نیست چشم بر کردار باشد گوش بر گفتار نیست تا شدم عاشق ندیدم یک نفس آسودگی آفتاب عاشقان…

صلای می‌زنم امروز مه‌وش خود را

صلای می‌زنم امروز مه‌وش خود را به دست خویش برافروزم آتش خود را خیال زلف تو سودا اگر بیفزاید کنم چه چاره دماغ مشوّش خود…

شبم در کلبة دل ماهتاب از یاد ماهی بود

شبم در کلبة دل ماهتاب از یاد ماهی بود تمنّای دو چشمم توتیای خاک راهی بود نبود آن قوّتم از ناتوانی‌های دل، ورنه خرابی دو…

سخن از خود رود چون گرد سر گردد زبانش را

سخن از خود رود چون گرد سر گردد زبانش را تبسّم آب می‌گردد چو می‌بوسد دهانش را چنان سر داده رخش جلوه در میدان بی‌باکی…

ز مژگان چند چون ابر بهاران

ز مژگان چند چون ابر بهاران سرشک لاله‌گون بارم چو باران به خاک کوهکن برمی‌فروزم چراغ لاله‌ای در کوهساران خط سبزش مرا شوریده‌تر کرد جنون…

ز بس سرگرم شوقم پای کم از سر نمی‌دانم

ز بس سرگرم شوقم پای کم از سر نمی‌دانم مغیلان بهر راحت بهتر از بستر نمی‌دانم مسبّب کاردار و گردش ایام اسبابست رخ آئینه را…

دیده را از پرتو روی تو تابی می‌دهم

دیده را از پرتو روی تو تابی می‌دهم گلشن نظّاره را از شعله آبی می‌دهم از لب لعلت حدیثی بر زبان می‌آورم گفتگو را غوطه…

دلم پای‌بند نسیم بهارست

دلم پای‌بند نسیم بهارست جنون بر سر پای در انتظارست خراشیده رخسارِ کاهیّ عاشق به بازار خوبان زر سکه‌دارست دل از مهر زلف و رخش…

دل بد مکن ز همدمی غم که آشناست

دل بد مکن ز همدمی غم که آشناست وز کاو کاو درد مزن دم که آشناست تا دل ز من ترانة بیگانگی شنید رم می‌کند…

در شمار کوی جانان کعبه را که دیده‌ایم

در شمار کوی جانان کعبه را که دیده‌ایم خاک راهش را به چشم آب زمزم دیده‌ایم ما سیه‌بختان غم، آیینة آب حیات در سواد تیره‌روزی‌های…

خوی از جبین مریز که قدر گلاب رفت

خوی از جبین مریز که قدر گلاب رفت گرمی مکن که رنگ رخ آفتاب رفت صد بار سر ز خواب برآورد بخت و باز پنداشت…

خم خانه جای صحبت اشراقیانه است

خم خانه جای صحبت اشراقیانه است گو جام‌ها به خون فلاطون وضو کنند هان پر کن از سبوی می ناب کاسه‌ای زان پیشتر که کاسة…

چون نیاز ما و ناز او به هم درمی‌گرفت

چون نیاز ما و ناز او به هم درمی‌گرفت سوختن ما از سر و او گرمی از سر می‌گرفت ما و او در مجلسی رخساره…

چو گوی عرصة آفاق را به سر گشتیم

چو گوی عرصة آفاق را به سر گشتیم که تا چو چوگان از هر چه بود برگشتیم به طول و عرض تمنّای ما جهان کم…

چه خواهد شد دو روزی جور کمتر می‌توان کردن

چه خواهد شد دو روزی جور کمتر می‌توان کردن دو روزی با اسیران بلا سر می‌توان کردن سرت گردم به رسم امتحان لطفی زیان می‌کن…

چمن بی‌تو فیض هوایی ندارد

چمن بی‌تو فیض هوایی ندارد دماغ گلستان صفایی ندارد تبسّم ندارد چرا غنچه بر لب چرا بلبل امشب نوایی ندارد؟ شکوفه اگر بر کشیدست خود…

جدا از کوی او شوقم گل و گلشن نمی‌داند

جدا از کوی او شوقم گل و گلشن نمی‌داند دلم ذوق تپیدن، دیده‌ام دیدن نمی‌داند نیارم گفت حال خویش پنداری درین کشور کسی درد دل…

ترا خاطر به سوی دشمن بدخوست میدانم

ترا خاطر به سوی دشمن بدخوست میدانم تو با من دشمنی لیکن ترا من دوست میدانم نمی‌دانم گره بر رشتة کارم که زد اما کلید…

تا حلقه نبد زلف بت مهوش ما را

تا حلقه نبد زلف بت مهوش ما را زنجیر چه می‌کرد دل سرکش ما را بی‌جوهر تیغ تو دل از پا ننشیند آب تو نشاند…

بیوفا و بد و بیدادگرت ساخته‌اند

بیوفا و بد و بیدادگرت ساخته‌اند خوب بودی و دگر خوبترت ساخته‌اند رحم اگر بر دل زارم نکنی جرم تو نیست که ز حال دل…

بهشت عدن به حسن رسیده می‌ماند

بهشت عدن به حسن رسیده می‌ماند بهار خلد به خطّ دمیده می‌ماند بهوش‌تر ز حبابی، به مجلس تو چرا حدیث شکوة ما ناشنیده می‌ماند! حیا…

به فریادی ترا سرگرم در بیداد خود کردم

به فریادی ترا سرگرم در بیداد خود کردم به صد فریاد شکر طالع فریاد خود کردم ز یاد خویش بودم رفته تا رفتم ز یاد…

به باغ سبزه چو بیند خطت به سر خیزد

به باغ سبزه چو بیند خطت به سر خیزد پی تواضع قد تو سرو برخیزد بهار خط تو اول ز پشت لب سر زد که…

بسکه کردم داد از آن بت قوّت دادم نماند

بسکه کردم داد از آن بت قوّت دادم نماند آنقدر فریاد ازو کردم که فریادم نماند هر چه جز یاد دهان او فراموش منست بسکه…

بر دل رقم حسرت جاهی نکشیدیم

بر دل رقم حسرت جاهی نکشیدیم از چشم فلک ناز نگاهی نکشیدیم درخون نتپیدن گنه قاتل ما نیست خود را به سر تیر نگاهی نکشیدیم…

با وجود ضعف کی ما را کس از جا برده است

با وجود ضعف کی ما را کس از جا برده است جادوی‌ها کرده زلفش تا دل ما برده است دشت عمری از لگدکوب جنون آسوده…

ای سرو، پای بستة سرو روان تو

ای سرو، پای بستة سرو روان تو وی غنچه دل شکستة کنج دهان تو ایمان شکست یافتة کفر طرّه‌ات زنّار تاب خوردة موی میان تو…

آنانکه پی به راه توکّل فشرده‌اند

آنانکه پی به راه توکّل فشرده‌اند صاف رضا ز درد تحمّل فشرده‌اند غافل مشو ز ساغر سرشار التفات کاین جرعه را ز تیغ تغافل فشرده‌اند…

الهی آب و رنگ شعله ده مشت گل ما را

الهی آب و رنگ شعله ده مشت گل ما را نمکزار تبسّم کن لب زخم دل ما را مباد آسیب تدبیر گشایش ره درو یابد…

از عشق که جان در تن بیمار حزین است

از عشق که جان در تن بیمار حزین است معشوق مزلّف نفس باز پسین است عمری صفت زلف و خط و خال تو کردیم یک…

یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را

یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را من چه می‌کردم به عالم گر نمی‌دیدم تو را با همه مشکل‌پسندی‌های طبع نازکم حیرتی…

هوا خوش است و حریفان باغ دوشادوش

هوا خوش است و حریفان باغ دوشادوش خوش است خوردن می با نوای نوشانوش به جیب غنچه فشاند دم صبا پیغام به گوش گل رسد…

هر کس به عارض تو خط مشک فام خواند

هر کس به عارض تو خط مشک فام خواند مضمون تیره بختی ما را تمام خواند من طفل مشربم ز فنون هنر مرا چندان سواد…

نه سامان سفر باشد نه سودای حضر ما را

نه سامان سفر باشد نه سودای حضر ما را تو ای باد صبا هر جا که می‌خواهی ببر ما را درین کشور کسی ما را…

نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد

نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد اجل بی‌تاب می‌گردد که خود را بر نشان بندد به صد دل از دم شمشیر نازش آرزو…

مویش وظیفة شب دیجور می‌دهد

مویش وظیفة شب دیجور می‌دهد رویش چراغ آینه را نور می‌دهد مخمور را خیال لبش مست می‌کند عنّاب او نتیجة انگور می‌دهد داغم که زخمی…

من بلبلم و گلشن کویت چمن من

من بلبلم و گلشن کویت چمن من فرهادم و چین سر زلفت وطن من رسوا شدم از بس که ز یاد تو شدم پر بوی…

محرم دل سینة بی‌کینة خود کرده‌ام

محرم دل سینة بی‌کینة خود کرده‌ام کس چه داند آنچه من با سینة خود کرده‌ام گوهری نایاب‌تر از وصل در پیش منست من که سیلاب…

گهی که نامه به سوی تو دلربا بنویسم

گهی که نامه به سوی تو دلربا بنویسم شکایتی به لب آرم ولی دعا بنویسم شکایتی به دلم در تموّج آمده هیهات دگر چها به…

گرچه پیرم هست در دل ذوق تأثیرم هنوز

گرچه پیرم هست در دل ذوق تأثیرم هنوز چون کمانم پشت و، من با شوخی تیرم هنوز با وجود آنکه چندین چشمه خونم در گلوست…