بیا ساقیّ و آتش در زن این زهد ریائی را

بیا ساقیّ و آتش در زن این زهد ریائی را چو زاهد تا به کی سازم بت خود پارسایی را به کاه عشق کوهی برنیاید،…

به گلستان چو روی گل شود از روی تو آب

به گلستان چو روی گل شود از روی تو آب برفروزی چو رخ، آتش شود از خوی تو آب تو به این مایه حیا باز…

به جرم اینکه لب یار شد مسخّر ساغر

به جرم اینکه لب یار شد مسخّر ساغر خوریم خون صراحی به کاسة سر ساغر به راه کعبة میخانه‌ها پیاده خرامم به شکر آنکه لبی…

بغل بر هم نمی‌آید ز ذوق آن برو دوشم

بغل بر هم نمی‌آید ز ذوق آن برو دوشم چه حسرت‌‌ها به بر دارد خوشا اقبال آغوشم من از یاد تو نادانسته هم بیرون نیارم…

برافکن پرده و از عکس آن رونوبهارم کن

برافکن پرده و از عکس آن رونوبهارم کن درآ در جلوه و از داغ حسرت لاله‌زارم کن شرم چون کشتة ناز تو بهر خونبهای من…

باده از ابر خورد فصل بهاران گل سرخ

باده از ابر خورد فصل بهاران گل سرخ که برافروخته چون لاله‌عذاران گل سرخ گل به دامن کندم اشک که از دولت عشق مژده‌ام ابر…

ای کرده سرمه از ناز چشم غزاله‌ها را

ای کرده سرمه از ناز چشم غزاله‌ها را عکست برشته در حسن رخسار لاله‌ها را مهر بتان نوشته در سینه‌های عشّاق وز داغ عشق کرده…

آهم سحر چو از دل رنجور شد بلند

آهم سحر چو از دل رنجور شد بلند تا جیب آسمان ز زمین نور شد بلند آسان مگیر نالة زار مرا به گوش کاین دود…

امشب دگر نگاه کجت جاودانه است

امشب دگر نگاه کجت جاودانه است کج مج زبانی سر زلفت بهانه است رخشت که زیر پا فلکش برقرار نیست سرگرم کرده نگهت، تازیانه است…

از نسیم خط دلم را بیقراری بیش‌تر

از نسیم خط دلم را بیقراری بیش‌تر شورش دیوانه از باد بهاری بیش‌تر دوش کز هر شب قرارش با تغافل بیش بود بود ما را…

اختر بی‌نور ما شمع مزار ما بس است

اختر بی‌نور ما شمع مزار ما بس است تیره‌بختی‌های عالم یادگار ما بس است در وداع دوستان دیدیم شور رستخیز ای قیامت زحمت مشت غبار…

یوسف بازار ما هم خود خریدار خودست

یوسف بازار ما هم خود خریدار خودست خوش قیامت کرده غم هر کس گرفتار خودست راز دل پوشیده کی ماند به منع گفتگو لب اگر…

وزید بر سر زلف کجت صبا گستاخ

وزید بر سر زلف کجت صبا گستاخ مکن چنین به خود این هرزه‌گرد را گستاخ چو با خیال تو بزمی کنم به خلوت دل نفس…

هزاران منزلم طی گشت و من در اولین گامم

هزاران منزلم طی گشت و من در اولین گامم بود پیدا از آغازم که پیدا نیست انجامم مرا به پاره کردن جامه عرت به بد…

نی همین ناز تو تنها بهر قتل ما بس است

نی همین ناز تو تنها بهر قتل ما بس است یک نگه از گوشة چشم تو عالم را بس است دیده‌ام در گریة غم کیسه…

نماز شام چنان نشئة میش گل کرد

نماز شام چنان نشئة میش گل کرد که آفتاب ز بدمستیش تنزل کرد نسیم زلف تو زد بر دماغ او هر گاه صبا به عهد…

ناز آتش، غمزه آتش، خویِ سرکش آتش است

ناز آتش، غمزه آتش، خویِ سرکش آتش است پای تا سر آتش است آن مه ولی خوش آتش است آن شکارافکن دگر آتش به صحرا…

من و تصوّر ترک غمت خیال محال است

من و تصوّر ترک غمت خیال محال است خلاصی از ستم عشق احتمال محال است اگرچه قطع نظر ممکن است و ممکن ممکن ولیک دل…

مستی ز گرد تفرقه پاکم نمی‌کند

مستی ز گرد تفرقه پاکم نمی‌کند تا غنچه خُسبِ سایة تاکم نمی‌کند از نالة گداخته سر تا به پا پرم مرهم علاج سینة چاکم نمی‌کند…

لبریزِ شکوه شد دل حسرت‌پرست ما

لبریزِ شکوه شد دل حسرت‌پرست ما کو طرف دامنی که بیفتد به دست ما! آزار ما روا نبود بیش ازین دگر رنگ شکسته‌ایم چه حاصل…

گریه خونگرمست ز آن با دیده محرم ساختم

گریه خونگرمست ز آن با دیده محرم ساختم داغ دلچسب است ز آنش محرم غم ساختم پنبه بر داغ دلم گردد نمک از بخت شور…

گر تو پنداری بتان را بی‌وفایی نیست هست

گر تو پنداری بتان را بی‌وفایی نیست هست وربگویی در میان رسم جدایی نیست هست گر گمان داری که خوبان را غم دل نیست هست…

کمان غمزه پر کش کن که تیرت را نشان گردم

کمان غمزه پر کش کن که تیرت را نشان گردم بگو حرفی که تا چون خط به گرد آن دهان گردم زبان بسته تا تقریر…

کجا شد گریهٔ مستانهٔ من در سر کویی

کجا شد گریهٔ مستانهٔ من در سر کویی به یاد هایهایی اوفتادم، دوستان هویی به بی‌پروابُت دیر آشنای من که خواهد گفت که دشمنامی از…

فانوسِ شمع کشتة دل شو نهان بسوز

فانوسِ شمع کشتة دل شو نهان بسوز خاموش چون شرار دل سنگ، جان بسوز تا سایة غرور نیفتد ترا به سر بال هما به مجمرة…

عشوه‌اش چون در چمن آیین لطف و ناز بست

عشوه‌اش چون در چمن آیین لطف و ناز بست رنگ بر رخسار گل صد ره شکست و باز بست بلبلان را شرم رویش ناله بر…

طوطی شکرخایم نیشکر نمی‌دانم

طوطی شکرخایم نیشکر نمی‌دانم بلبل قفس زادم بال و پر نمی‌دانم طفل مهد تقریرم عشق می‌دهد شیرم نفع و ضر نمی‌یابم خیر و شر نمی‌دانم…

شد بهار و هر کسی جایی وطن خوش می‌کند

شد بهار و هر کسی جایی وطن خوش می‌کند عندلیب از گوشه‌ها کنج چمن خوش می‌کند دودة آشفتگی را یک خلف جز من نماند سال‌ها…

سر رفت و داغ عشق بتان از سرم نرفت

سر رفت و داغ عشق بتان از سرم نرفت تن خاک گشت و خلعت غم از برم نرفت از داغ دل سیاهی دیرینه برنخاست این…

ز من منّت بود سرو و سمن را

ز من منّت بود سرو و سمن را به خون دیده پروردم چمن را به جرم دوستی از دولت دل چه‌ها بر سر نیامد کوهکن…

ز چشمان تو راز خویش را بنهفته می‌خواهم

ز چشمان تو راز خویش را بنهفته می‌خواهم بسی ترسیده‌ام این فتنه‌ها را خفته می‌خواهم ز بد گوییِّ دشمن راز دل پوشیده می‌دارم ز دم…

راز در دل از آن نهان دارم

راز در دل از آن نهان دارم که به دل یارِ رازدان دارم گر دل از جور دشمنان بشکست مومیایی دوستان دارم گرچه سر برنکرده‌ام…

دماغ سیر گلستان و گشت باغ ندارم

دماغ سیر گلستان و گشت باغ ندارم هزار کار به دل دارم و دماغ ندارم چه سود سوختن مغز چون دماغ تری نیست فتیله را…

دلِ پر از گرهی از عتاب او دارم

دلِ پر از گرهی از عتاب او دارم به این چنین دل بیتاب تاب او دارم عجب بلاست غم رشک دست یازی غیر هزار داغ…

در غضب رفتی و دل دوش از تو کامی برنداشت

در غضب رفتی و دل دوش از تو کامی برنداشت کس به غیر از ساغر می لب ز لعلت تر نداشت در ادای درد دل،…

خویش را بر آب و بر آیینه تا اظهار کرد

خویش را بر آب و بر آیینه تا اظهار کرد آب را آتش زد و آینه را گلزار کرد مژده چشمِ دل براهِ مصرِ خواهش…

خواهم که نشینم خوش برطرف گلستانی

خواهم که نشینم خوش برطرف گلستانی چون چین سر زلفی با جمع پریشانی هر جا که پریشانیست دارد بدلم پیوند مانند گره کافتد بر زلف…

حدیث قتل من با تیغ دایم در عیان دارد

حدیث قتل من با تیغ دایم در عیان دارد همیشه خنجر او حرف خونم بر زبان دارد به ابرویش نهادم دل ولی از بیم می‌لرزم…

چون بر ابرویش نظر اندختم

چون بر ابرویش نظر اندختم تیغ او دیدم سپر انداختم هر نظر کز دوست بر غیری فتاد آن نظر را از نظر انداختم تا به…

چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟

چه ز نظّاره برد دیده که حیرانش نیست؟ به چه دل جمع کند آنکه پریشانش نیست؟ حیرت صورت دیوار چنین می‌گوید که درین خانه کسی…

چنان بگداخت در زندان غم این جان بی‌حاصل

چنان بگداخت در زندان غم این جان بی‌حاصل که تا بر لب رسد از ضعف صد جا می‌کند منزل ز لب خود برنمی‌گیرد نفس از…

جز تو عاشق را کسی کی سر به صحرا داده است

جز تو عاشق را کسی کی سر به صحرا داده است سرو قمری را ببین بر فرق خود جا داده است دل چنان نشکست کز…

ترکش ناز تو از غمزه دگر تیر نداشت

ترکش ناز تو از غمزه دگر تیر نداشت ورنه از ما سر مو آن مژه تقصیر نداشت سعی کردیم و گره وا نشد از رشتة…

تا ذوق نوا بر لب من جوش برآورد

تا ذوق نوا بر لب من جوش برآورد هر جا سرخاریست ز گل گوش برآورد از ذوق بغل‌گیری آن قامت رعنا هر مو به تنم…

پنبه در گوش نهادیم و خبردار شدیم

پنبه در گوش نهادیم و خبردار شدیم بار بر دوش گرفتیم و سبکبار شدیم زهرها تعبیه در شهد تمنّا بودست مفت ما بود که ناخورده…

بیا ای عیش مشرب، ناله‌ای از ساز غم بشنو

بیا ای عیش مشرب، ناله‌ای از ساز غم بشنو شنیدی نغمة راحت نوای درد هم بشنو زبان خامشی را مطرب بزم فنا کردم نوای نیستی…

به گلشن چون روی مرغ از نوا خاموش می‌گردد

به گلشن چون روی مرغ از نوا خاموش می‌گردد تو چون حرفی زنی گل پای تا سر گوش می‌گردد اگر دیرآشنا باشد دلت، شادم که…

به جان افزایم و خاک بدن در خاکدان ریزم

به جان افزایم و خاک بدن در خاکدان ریزم بنای جسم را ویران کنم تا طرح جان ریزم بنای گلستان عشق را آن تازه معمارم…

بعد هزار غم اگر عشرتی آرزو کنم

بعد هزار غم اگر عشرتی آرزو کنم خون جگر فشانم و در گلوی سبو کنم سوزن خار خار غم آمده در کفم کجاست رشتة راهِ…

بر گردِ‌رخت سبزه و گل سر زده در هم

بر گردِ‌رخت سبزه و گل سر زده در هم دارد چمنت برگ گل و سبزة تر هم شیرینی و شوری ز شکر خنده و دشمنام…

باز با مژگان ما سیلاب عهدی تازه بست

باز با مژگان ما سیلاب عهدی تازه بست کوتوال چرخ از آهم در دروازه بست صرصر آسودگی بازم پریشان کرده بود گردباد عشق اجزای مرا…

ای غایب از نظر که تویی مست ناز ما

ای غایب از نظر که تویی مست ناز ما بادا فدای ناز تو عمر نیاز ما یعقوب چشم بسته شکایت کند ز هجر آخر ببین…

آه جگر ماست که آتش شرر اوست

آه جگر ماست که آتش شرر اوست مژگان تر ماست که صد ابر تر اوست زلف تو که چون راهزنان گوشه گرفتست هر فتنه که…

آمد بهار و خانه به زندان شریک شد

آمد بهار و خانه به زندان شریک شد چاک جگر به چاک گریبان شریک شد هر تار جامه با تن نازکدلان عشق در دشمنی به…

از گل آوازه‌ای شنیدی تو

از گل آوازه‌ای شنیدی تو آنچه من دیده‌ام ندیدی تو عالمی را ز نکته پر کردم کاش یک نکته می‌شنیدی تو مُردم از خسرت تو…

آتش چکد چو آب ز طرز بیان ما

آتش چکد چو آب ز طرز بیان ما گویی که شعله‌ایست زبان در دهان ما از عکس چهره هر دو قدم در دیار عشق طرح…

یک نفس خود را ز غم آزاد می‌باید گرفت

یک نفس خود را ز غم آزاد می‌باید گرفت صرفه‌ای از عمر بی‌بنیاد می‌باید گرفت حلقة فتراک را در گوش می‌باید کشید سرمه از گرد…

وصل شد باعث جدایی ما

وصل شد باعث جدایی ما خصم ما گشت آشنایی ما گرد ما هم به دامنی نرسید چه رسا بود نارسایی ما در چمن بال بسته‌تر…

هر که مشتاق تو باشد گِل به سر دارد نشوید

هر که مشتاق تو باشد گِل به سر دارد نشوید هر که را در دل تو باشی گُل به کف دارد نبوید هر کجا قدّ…

نوبهار من که هر خار مرا گل کرد و رفت

نوبهار من که هر خار مرا گل کرد و رفت ناله‌ام را در فراق خویش بلبل کرد و رفت باد گلزار جمالش ایمن از خاشاکِ‌نقص…

نگه نکرده گذشتی ز من به ناز امشب

نگه نکرده گذشتی ز من به ناز امشب شدم ز ناز تو شرمندة نیاز امشب چو دید در کف پای تو جانفشانی من زبان شمع…

می‌فزاید عشق من هر دم چو حسن کاملت

می‌فزاید عشق من هر دم چو حسن کاملت کم شود صبر از دلم هر روز چون رحم از دلت کُشتة ناز ترا آرام نبود بعد…

من هیچ نمی‌گویم من هیچ نمی‌دانم

من هیچ نمی‌گویم من هیچ نمی‌دانم در عشق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم نشناسدم از گلبن بلبل که خیال تو گل ریخته تا دامن…

مژه چو در نمِ اشک جگر فشار کشم

مژه چو در نمِ اشک جگر فشار کشم به جلوه‌گاه خزان طرح صد بهار کشم به چهره برگ خزانم ولی به دولت عشق نهشت گریه…

لب گرم شکوه بود که گردید دیده‌تر

لب گرم شکوه بود که گردید دیده‌تر شد ناشنیده شکوة ما ناشنیده‌تر گفتیم چشم او به فسون رام ما شود این آهوی رمیده دگر شد…

گریه بی‌خون دلم رنگی ندارد در بساط

گریه بی‌خون دلم رنگی ندارد در بساط بی من آه و ناله با هم کی نمایند اختلاط آن سبکروح غم عشقم که دایم می‌کند گریه…

گر برین قامت فزاید جلوة آن دلفریب

گر برین قامت فزاید جلوة آن دلفریب بر سر بازار محشر وعدة ما و شکیب من کیم مرغی که بهر نغمه در بندش کنند از…

کمان آهِ که یارب کشیده تا گوش است؟

کمان آهِ که یارب کشیده تا گوش است؟ که طرّة تو به آن پردلی زره‌پوش است بیا که بر تن عشّاق پیرهن نگذاشت قبای ناز…

کجا شد آن نمک‌پاشی به زخم از همزبانی‌ها

کجا شد آن نمک‌پاشی به زخم از همزبانی‌ها نهان در هر نگه صد لطف و ظاهر سرگرانی‌ها کنون گر صد ادا از غیر می‌بینی نمی‌فهمی…

غیر زلف او که دوشادوش آن رو می‌رود

غیر زلف او که دوشادوش آن رو می‌رود سایه با خورشید کی پهلو به پهلو می‌رود! چون توانم رفت در کویی که هر روز آفتاب!…

عشقبازان را سرود عیش گفتن رسم نیست

عشقبازان را سرود عیش گفتن رسم نیست جز نوای درد دل از هم شنفتن رسم نیست چین زابرو برنداری زانکه در گلزار حسن غنچه‌های چین…

صید ما را تا ابد آزادی از دنبال نیست

صید ما را تا ابد آزادی از دنبال نیست بلبل ما تا نریزد بال فارغ بال نیست بی‌زبانان عاجز از تقریر مطلب نیستند عرض حاجت…

شتاب شام سیه‌چرده و صباح صبیح

شتاب شام سیه‌چرده و صباح صبیح بدین درنگِ تو دارد کنایه‌های صریح لغت‌شناس صحاح زبان حال نیی و گرنه سوسنِ خاموش قایلی‌ست فصیح بلند جامة…

سخن به وادی انصاف کرده راه غلط

سخن به وادی انصاف کرده راه غلط که کرد نسبت روی ترا به ماه غلط رست بود ره عشق تا بیابان بود گذر به جاده‌ای…

ز ناز آن رامْ دشمن گرچه دایم می‌رمید از من

ز ناز آن رامْ دشمن گرچه دایم می‌رمید از من ولی درد دلِ ناگفته گاهی می‌شنید از من من آن نامهربانی‌ها که می‌دیدم نمی‌بینم نمی‌دانم…

ز جور تو دل امتناعی ندارد

ز جور تو دل امتناعی ندارد به وصلت سر انتفاعی ندارد از آن گوش می‌گیرم از قول مطرب که دیوانه تاب سماعی ندارد کسی جز…

ذوق دیدارست کامی کز جهان دل می‌برد

ذوق دیدارست کامی کز جهان دل می‌برد زاهد از دنیا نمی‌دانم چه حاصل می‌برد! دل به دریا داده را ز آسیب طوفان باک نیست موج…

دلم شبی که خیال ترا نشیمن شد

دلم شبی که خیال ترا نشیمن شد چو آفتاب مرا داغ سینه روشن شد کدام شمع کند خانه روشنم بی‌تو! مرا که پرتو خورشید دود…

دل به زلفش می‌کشد آشفته سامانی مرا

دل به زلفش می‌کشد آشفته سامانی مرا می‌:ند تکلیف هندستان پریشانی مرا رتبة لیلی چو دادش حسن دانستم که عشق همچو مجنون می‌کند آخر بیابانی…

در عشق تو ناله پیشة ماست

در عشق تو ناله پیشة ماست گریه ورد همیشة ماست از یک نگهش ز دست رفتیم چشم تو هزار پیشة ماست تا شیشة دل زدیم…

خوی کرده و نشانده بر آتش گلاب را

خوی کرده و نشانده بر آتش گلاب را آه این چه آتش است که می‌سوزد آب را از دیدن تو دیده فرو بسته‌ام ولی دل…

خواهم که شبی سرزده آیم به در صبح

خواهم که شبی سرزده آیم به در صبح تا جرعة فیضی کشم از جام زر صبح در فیض سحر درج بود دولت جاوید اقبال دهد…

حال خود را خراب می‌بینم

حال خود را خراب می‌بینم مرغ دل را کباب می‌بینم تا دَمِ آبِ تیغ او خوردم بحرها را سراب می‌بینم مردمی‌های چشم او بگذشت دگر…

چو موج بر سر آبیم و حال سخت خرابست

چو موج بر سر آبیم و حال سخت خرابست خوشا امید جگر تشنه‌ای که محو سرابست بگو به ساقی گلرخ که خون شیشه بگیرد که…

چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمی‌گیرد

چه شد بازم که زخمم باج از مرهم نمی‌گیرد دماغم جام خوشحالی ز دست جم نمی‌گیرد چه حال است اینکه حسرت را دماغ آشفته می‌بینم…

چمنِ جلوه‌گری از قد رعنای تو خوش

چمنِ جلوه‌گری از قد رعنای تو خوش دل آشفتگی از زلف چلیپای تو خوش مو به موی تو جدا بر دل من داغ نهست به…

جدا ز طرّة تابیدة تو می‌تابیم

جدا ز طرّة تابیدة تو می‌تابیم به یاد لعل تو خونین جگر چون عنّابیم از آن چو موج نبینیم روی ساحل را که پا شکستة…

ترحّم از نظر افتادگان چشم مخمورش

ترحّم از نظر افتادگان چشم مخمورش تبسّم از نمک پروردگان لعل پر شورش چه اهمالست ساقی را نمی‌داند،‌ نمی‌بیند که مستی در خمار افتاده است…

تا دورم از تو ای بت نامهربان من

تا دورم از تو ای بت نامهربان من دورست شادمانی عالم ز جان من چندان بگریم از غم دوری که سیل اشک چون خس به…

پُرست یاد تو در کنج دیده و دل ما

پُرست یاد تو در کنج دیده و دل ما حشم‌نشین خیال تو شد منازل ما دلی ز عقدة زلف تو تنگ‌تر داریم نکرد ناخن تیز…

بیا به مجلس و کام دل از شراب برآور

بیا به مجلس و کام دل از شراب برآور پیاله گیر و سر از جیب آفتاب برآور درین محیط فنا محو همچو قطره چرایی؟ به…

به کوی عشق در پیری چنان از پای افتادم

به کوی عشق در پیری چنان از پای افتادم که تا روز قیامت برنخواهد خاست فریادم چو من بی‌حاصلی آخر به کام عشق می‌آید نبودی…

به تابم روز از بی‌تابی اشک

به تابم روز از بی‌تابی اشک نمی‌خوابم شب از بی‌خوابی اشک شب عید وصالت همچو طفلان کنم گلگون لباس آبی اشک بود بر یاد عنّاب…

بعد ازین ای دل تلاش مهر هر ناکس مکن

بعد ازین ای دل تلاش مهر هر ناکس مکن بس ترا آنها که کردی، بیش ازین زین پس مکن عبرت از من گیر و از…

بر شعله آن چنان که کسی تار مو نهد

بر شعله آن چنان که کسی تار مو نهد پیچد چو زلف دست به رخسار او نهد ترسم درازدستی آن زلف خیره را آخر مباد…

باز با عشق تو محکم می‌کنم پیمان خویش

باز با عشق تو محکم می‌کنم پیمان خویش آتشی می‌افکنم در دین و در ایمان خویش منّتی دارم که درد من نمی‌داند کسی ورنه می‌کُشتند…

ای فتنه یک دم آی ز بالای زین فرو

ای فتنه یک دم آی ز بالای زین فرو شورِ زمانه خاسته یک دم نشین فرو با قامتی چنین چو به گلشن گذر کنی سرو…

آنکه من دارم ندارد همچو او دلبر کسی

آنکه من دارم ندارد همچو او دلبر کسی بیوفا پرور کسی، ظالم کسی، کافر کسی تا تواند سوختن داغ جنون بر سر کسی نیست عاقل…

الهی فیضِ مشرب ده که دلگیرم ز مذهب‌ها

الهی فیضِ مشرب ده که دلگیرم ز مذهب‌ها نمی‌دانم چه می‌خوانند این طفلان به مکتب‌ها مشقّت‌های راه آمد برای راحت منزل اگر مقصد تویی پس…

از ناتوانی می‌کشد دوش نفس بار مرا

از ناتوانی می‌کشد دوش نفس بار مرا هر شب نسیمی می‌برد آشفته دستار مرا صیتم پس از من می‌کشد صوتی به گوش آسمان جز در…