به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم

به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم چه سان به سیر روم روی لاله‌زار ندارم لب هوس چه گشایم به آب چشمة…

بلبل ز شیوة تو به فریاد می‌رود

بلبل ز شیوة تو به فریاد می‌رود بوی گل از نسیم تو بر باد می‌رود آواز تیشه مضطرب آید به گوش دل شیرین مگر به…

برین مباش که قانون تازه ساز کنی

برین مباش که قانون تازه ساز کنی به قول بلهوس از عاشق احتراز کنی تمیز عاشق و اهل هوس نمی‌داند به جان خویش که خاطر…

باز در دل دود آه شعله ور پیچیده‌ام

باز در دل دود آه شعله ور پیچیده‌ام دوزخی در تنگنای یک شرر پیچیده‌ام کرده‌ام گرداب را فوّارة صد گردباد بسکه اشک و آه را…

ایزد به هر که عارض گل رنگ می‌دهد

ایزد به هر که عارض گل رنگ می‌دهد در سینه‌اش نخست دل سنگ می‌دهد شادم ز تنگی دل خود کایزد از ازل درد تو بیشتر…

اوج گیرد رتبة افتادگی از حال من

اوج گیرد رتبة افتادگی از حال من تیره‌بختی سر به گردون ساید از اقبال من بس که در افتادگی‌ها گرد بر رویم نشست خاک بر…

امشب غریب نوسفری می‌کند وداع

امشب غریب نوسفری می‌کند وداع خو کردة به خاک دری می‌کند وداع یارب که رخت بسته که بر هر سر مژه هر لحظه پارة جگری…

اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود من

اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود من آیینة اسکندری جان غبارآلود من تا کی نهد بر آتشم چون عود و من دم در کشم ترسم…

اثر ندیده دل از حرف مهربانی تو

اثر ندیده دل از حرف مهربانی تو چو شمع تا به کی این گرمی زبانی تو کسی چه‌گونه کند ضبط خود که دل‌ها را به…

یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم،

یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم، تا جان هدف ناوک صد ناز ندیدیم در عهد تو دنبالِ رخ مِهرفزایت چشمی که به حسرت نبود…

وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخاله‌ام

وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخاله‌ام در غبار غم بجوشد گردباد ناله‌ام در بهاران خط او چشم آن دارم که باز نیش…

هرگز دلی از نالة خود شاد ندارم

هرگز دلی از نالة خود شاد ندارم فریاد که من طالع فریاد ندارم تا بود دلم بستة زنجیر بلا بود در عمر خود آسودگیی یاد…

نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ

نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ همچو شمع از خون گرم شعله، تر دارم دماغ بسکه از تاب رخش اجزای مجلس گرم بود…

نمود از پرده رخ یارم نمی‌خواهم دلایل را

نمود از پرده رخ یارم نمی‌خواهم دلایل را بیا از پیش من ای گریه بردار این رسایل را از آن کنج لب شیرین غریبی بوسه…

ناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسد

ناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسد گوش اینجا کی به داد نالة دل میرسد جذبة محمل‌نشین گر تن به سستی در…

من و کویی که کس را نیست جز عشرت به یاد آنجا

من و کویی که کس را نیست جز عشرت به یاد آنجا توان در خاکبازی یافت اکسیر مراد آنجا گشاد فیض خواهی چشم عبرت در…

مشق شوخی می‌‌کند طفلی به قصد جان ما

مشق شوخی می‌‌کند طفلی به قصد جان ما باده‌ای در غوره دارد ساقی دوران ما شوخی حسن ترا نازم که در هجران و وصل جلوه…

لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد

لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد دلم هنگامة اهل جنون را مضطرب دارد به من گرم تواضع آن بت و اشکم سراسیمه…

گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد

گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد خامشی هم نکته‌ای تقریر نتوانست کرد من که بر بال ملک دام نظر می‌افکنم همّت من…

گر خود ز لطف گامی در راه ما گذارد

گر خود ز لطف گامی در راه ما گذارد ما دیده فرش سازیم تا یار پا گذارد امشب که شمع مجلس با آن پری سپردست…

کمر به کشتن من بسته خال گوشة چشمش

کمر به کشتن من بسته خال گوشة چشمش که باد خون اسیران حلال گوشة چشمش گذشت آنکه دگر وصل او به خواب بینم که برده…

کردند پردة رخ دلدار شیشه را

کردند پردة رخ دلدار شیشه را افتاده است کار و عجب کار شیشه را ساقی به ناز خویش که مگذار شیشه را همچون دل شکسته…

قاصد بی‌غم کجا شرح ملالم می‌کند

قاصد بی‌غم کجا شرح ملالم می‌کند نامه هم کی رفع وسواس خیالم می‌کند پیکر کوه آب می‌گردد ز شرح درد من کی تنک رویی چو…

عکس رخ جانانه که در منزل چشم است

عکس رخ جانانه که در منزل چشم است شمعی است که افروخته در محفل چشم است جز خون دل و لخت جگر بار ندارد این…

عاشق چوبی مضایقه جان را فدا کند

عاشق چوبی مضایقه جان را فدا کند خنجر زبان گشاید و صد مرحبا کند پیشت هجوم گریه امان اینقدر نداد مرغ نگاه را که پر…

شرابم عشوة یارست و ساغر چشم مخمورش

شرابم عشوة یارست و ساغر چشم مخمورش محبّت نشئة سرشارش و دیوانگی شورش کدامین باده ساقی در قدح دارد دگر امشب که با هر قطره…

سر فدای جانانست، کام افتخارست این

سر فدای جانانست، کام افتخارست این تن به خاک یکسانست اوج اعتبارست این قد چو سرو بستانست چهره چون گلستانست لب شراب مستانست مایة بهارست…

زان برون زد دلبر من بارگاه از شش جهت

زان برون زد دلبر من بارگاه از شش جهت تا توان کردن به سوی او نگاه از شش جهت وه که شد بر عضو عضوم…

ز رنگِ می به رخت تا نقاب در پیش است

ز رنگِ می به رخت تا نقاب در پیش است نگاه را سفر آفتاب در پیش است تو تا به خلوت آیینه کرده‌ای آرام مرا…

راه دراز وصل تو غیر از خطر نداشت

راه دراز وصل تو غیر از خطر نداشت هر کس که پا نهاد در آن فکر سر نداشت غیرت برم به صورت آیینه کانچنان محو…

دماغم باج ذوق از نشئة سرشار می‌گیرد

دماغم باج ذوق از نشئة سرشار می‌گیرد گلم از تردماغی بر سر دستار می‌گیرد به دشمن کرد عهد من وفا یاری تماشا کن برای خاطر…

دل را به سر زلف تو دلدار سپردیم

دل را به سر زلف تو دلدار سپردیم شادیم که این مهره به آن مار سپردیم معماری ویرانه جز از سیل نیاید معمورة دل را…

در گلستان طفل شبنم تا به دوش گل نشست

در گلستان طفل شبنم تا به دوش گل نشست غنچه از بی‌طاقتی خونابه نوش گل نشست بوی گل غارتگر هوش است اما در چمن نالة…

دانشم حاشا که ابرِ آفتاب من شود

دانشم حاشا که ابرِ آفتاب من شود من از آن عارف‌ترم کاین بت حجاب من شود عشقِ‌ کافر بین، که می‌گوید عجب دارم اگر چار…

خوبرویان چون نظر بر رخ هم بگشایند

خوبرویان چون نظر بر رخ هم بگشایند بیم آنست که آیینه ز هم بربایند دردمندان وی از درد، غمش می‌طلبند بلبلانش همه از نالة هم…

حرف عقبا را دل آگاهم از دنیا شنید

حرف عقبا را دل آگاهم از دنیا شنید از لب امروز گوشم نغمة فردا شنید خو به تنهایی چنان کردم که در شب‌های غم می‌توان…

چون به یاد زلف او اندیشه آرایی کنم

چون به یاد زلف او اندیشه آرایی کنم تارهای آه را بر لب چلیپایی کنم شد چهل سالم به غفلت در مسلمانی بس است اربعینی…

چه کنم صلح کسی جنگ و ستیز تو که خوبست

چه کنم صلح کسی جنگ و ستیز تو که خوبست چشم آمیزشم از کیست گریز تو که خوبست بگشا بند قبا منتظر شام چرایی صبحدم…

چنان دل تیر آن ابرو کمان را در نظر دارد

چنان دل تیر آن ابرو کمان را در نظر دارد که رقص جلوه دایم بر بساط نیشتر دارد مدان خاصم اگر ظاهر نگردد سوز پنهانم…

جز داغ سینه گل نکند در بهار ما

جز داغ سینه گل نکند در بهار ما از جوی شعله آب خورد لاله‌زار ما هر رنگ لاله‌ای که شکست آفتاب شد پژمردگی نچید گلی…

تمنّای تو جان اندر تن آرد نقش دیبا را

تمنّای تو جان اندر تن آرد نقش دیبا را لب لعل تو بر لب آورد جان مسیحا را کسی را کو سواد زلف روشن شد…

تا شفیع خویش کردم صاحب معراج را

تا شفیع خویش کردم صاحب معراج را سر به استغنا برآوردم دل محتاج را من مرید همّت پیری که از افتادگی پایه‌ها افزود بر بالای…

پیشهٔ ما عشق و رندی کار ماست

پیشهٔ ما عشق و رندی کار ماست نیکنامی ننگ ما و عار ماست ما امانت‌دار عشقیم از ازل آنچه گردون برنتابد بار ماست آنچه گرمای…

بیا که بی تو نه ساغر نه شیشه می‌ماند

بیا که بی تو نه ساغر نه شیشه می‌ماند تو چون نباشی مجلس به بیشه می‌ماند تو رفتی از دل و در سینه آرزوت به…

به گوش درد دلم گاه گاه می‌رسدش

به گوش درد دلم گاه گاه می‌رسدش پیام ناله و تقریر آه می‌رسدش نکرده فرق ز می خون عاشقان طفلی است فرشته گر ننویسد گناه،…

به جفا چون بتان قرار کنند

به جفا چون بتان قرار کنند فکر عشّاق بیقرار کنند تیره‌تر تا کنند عاشق را دستة زلف، تار تار کنند هر دم از جلوه گر…

بگو به شعله که پروانه بی تو تاب ندارد

بگو به شعله که پروانه بی تو تاب ندارد فدای بزم تو خواهد شد، اضطراب ندارد سرشکم از مژه برگردد از مشاهدة تو ستاره تاب…

بر وضع افلاک ای پسر کم تکیه کن در کارها

بر وضع افلاک ای پسر کم تکیه کن در کارها در راه سیلاب فنا پستند این دیوارها بار تعلّق پرگران، جانِ بلاکش ناتوان بر دوش…

باز دارد عشق در آغوش بیهوشی مرا

باز دارد عشق در آغوش بیهوشی مرا غم مهیّا می‌کند اسباب مدهوشی مرا با زبان بی‌زبانی می‌کنم تقریر شوق کرده ذوق گفتگو سرگرم خاموشی مرا…

ای که عاشق نیستی پا در حریم ما منه

ای که عاشق نیستی پا در حریم ما منه آب از جو می‌خور و لب بر لب دریا منه گر دل سنگین نداری در درون…

آهی از دل از پیِ دفعِ‌گزندی می‌کشیم

آهی از دل از پیِ دفعِ‌گزندی می‌کشیم چشم بد را سرمه از دود سپندی می‌کشیم تا شبی سر و قد او سایه بر ما افکند…

امشب ز فرقت تو دلم چون چراغ سوخت

امشب ز فرقت تو دلم چون چراغ سوخت در خون نشست گریه ازین درد و داغ سوخت جام و سبو ز هجر رخت دل شکسته‌اند…

از هستی تو عالم دیوانه پر شدست

از هستی تو عالم دیوانه پر شدست در خانه نیستی وز تو خانه پر شدست عالم فشرده‌اند که آدم سرشته‌اند خم‌ها تهی شدست که پیمانه…

از بس که هوای دهن تنگ تو دارد

از بس که هوای دهن تنگ تو دارد دل در تپش بیخودی آهنگ تو دارد یکرنگی من با تو همین منصب دل نیست هر قطرة…

یک لحظه سر برآر مه من ز خواب صبح

یک لحظه سر برآر مه من ز خواب صبح لعل لبی به خنده گشا در جواب صبح سر بر ندارد از سر بالین دگر ز…

وفاداری از آن ترک شکار افکن نمی‌آید

وفاداری از آن ترک شکار افکن نمی‌آید ازو صد شیوه می‌آید ولی این فن نمی‌آید بهاری این چنین و در قفس من بی‌خبر از گل…

هرزه کمر نبسته‌ام کینة روزگار را

هرزه کمر نبسته‌ام کینة روزگار را یاور خویش کرده‌ام صاحب ذوالفقار را بیم خزان چه می‌کند در چمن امید من من که به اشک آتشین…

نیایم در نظر از ناتوانی هر کجا افتم

نیایم در نظر از ناتوانی هر کجا افتم چنان از دیده پنهانم که ترسم در بلا افتم ره افتادگی پیموده‌ام تا پلّة آخر ازینجا هم…

نگشتم ایمن ازین چرخ کینه‌خواه هنوز

نگشتم ایمن ازین چرخ کینه‌خواه هنوز دو اسبه بر سر کین‌اند مهر و ماه هنوز هزار مرحله از خویشتن سفر کردم به این نشان که…

ناز تو رخنه در جگر شیر می‌کند

ناز تو رخنه در جگر شیر می‌کند آیینه را نگاه تو شمشیر می‌کند عکس تو زنگ از دل آیینه می‌برد ویرانه را خیال تو تعمیر…

منگر که نگاهی ز سر ناز به ما کرد

منگر که نگاهی ز سر ناز به ما کرد در سینه ببین با دل مجروح چه‌ها کرد در تاب نشد خوی تو از هرزه‌درایان تا…

مستی مدام جام هوس می‌دهد مرا

مستی مدام جام هوس می‌دهد مرا گر دم زنم به دست عسس می‌دهد مرا صیّاد را چو نالة زارم اثر کند از قید دام سر…

لبی پرشکوه از یاران بی‌مهر و وفا دارم

لبی پرشکوه از یاران بی‌مهر و وفا دارم دلی صد پاره از زخم زبان آشنا دارم به حال چون منی کافر به کافر رحم می‌آرد…

گفتگوی چشم جادویی مرا دیوانه کرد

گفتگوی چشم جادویی مرا دیوانه کرد همزبانی‌های ابرویی مرا دیوانه کرد گیسوی زنجیر، عاقل می‌کند دیوانه را حلقة زنجیر گیسویی مرا دیوانه کرد رام با…

گر جام میی داری عزم لبِ‌جویی کن

گر جام میی داری عزم لبِ‌جویی کن ور مهر بتی داری فکر سر کویی کن ای غنچه سری داری در راه بتی در باز وی…

کمرده‌ام خالی دلی، خواهم دل او پُر شود

کمرده‌ام خالی دلی، خواهم دل او پُر شود تا دل خالی دگر از مشکل او پر شود وه که بر دامان او آلودگی را رنگ…

کرد جا داغ جنون باز ز نو بر سر ما

کرد جا داغ جنون باز ز نو بر سر ما سایه افکند دگر بر سر ما اختر ما ما فلک سوختگان عیش و طرب نشناسیم…

فریب جنّتم در عشق کی مغرور می‌سازد

فریب جنّتم در عشق کی مغرور می‌سازد کجا بی‌طاقتی با وعده‌های دور می‌سازد چسان حسرت‌کش کویش به جنّت می‌شود راضی! هماغوش خیال او کجا با…

عقل گو کمتر نظر بر حسن تدبیرم کند

عقل گو کمتر نظر بر حسن تدبیرم کند من از آن ویران‌ترم کاندیشه تعمیرم کند من که از موج نفس بال و پری دارم به…

عاشق آنست که در بر گل رویی دارد

عاشق آنست که در بر گل رویی دارد عارف آنست که دستی به سبویی دارد بلبل از باغ به طوف دل ما می‌آید یارب این…

شد عمر صرف کار و نکردیم هیچ حظّ

شد عمر صرف کار و نکردیم هیچ حظّ خوش رفت روزگار و نکردیم هیچ حظّ باد مراد آفت ما شد درین محیط رفتیم بر کنار…

سراپا شعله گردیدست کاینم جامة آل است

سراپا شعله گردیدست کاینم جامة آل است سپند جان ما را کرده در آتش که این خال است چو برطرف رخ او زلف را دیدم…

ز هر لبی که برآمد سخن کلام تو بود

ز هر لبی که برآمد سخن کلام تو بود به هر چه گوش فرا داشتم پیام تو بود اگر به جلوة طاووس، اگر به رفتن…

ز داغ لاله چشم آمد به داغم

ز داغ لاله چشم آمد به داغم ز بوی گل پریشان شد دماغم گل امید از بالندگی‌ها نگنجد تنگ در آغوش باغم چه خصمی بود…

راه بیرون شد درین دشت الم گم کرده‌ایم

راه بیرون شد درین دشت الم گم کرده‌ایم آهوییم و پیش این صیّاد رم گم کرده‌ایم غیرتش نگذاشت کآییم از در هستی درون خویشتن را…

دلی در سینه دارم مست و مدهوش

دلی در سینه دارم مست و مدهوش به جز یاد تو از یادش فراموش اگر زاهد بمیرد من نگیرم به جز حرف خط پیمانه در…

دل تهی از خون شد و دیده چو کوثر پرست

دل تهی از خون شد و دیده چو کوثر پرست شیشه اگر شد تهی شکر که ساغر پُرست دل زعنا پرملال شیشة ساعت مثال یک…

در عهد نگاه تو که صیاد شکیب است

در عهد نگاه تو که صیاد شکیب است در حلقة زلف تو کمین‌گاه فریب است در دیدة عشّاق تو طفلان نگه را در مشق حیا…

دارم دلی به مهر بتان عهد بسته‌ای

دارم دلی به مهر بتان عهد بسته‌ای چون رنگ عاشقان به نگاهی شکسته‌ای از خود طمع بریده‌تر از رنگ رفته‌ای دندان به خون فشرده‌تر از…

خوبان که شوخی مژه از تیر برده‌اند

خوبان که شوخی مژه از تیر برده‌اند طرح نگاه از دم شمشیر برده‌اند صد ره شکست رنگ و نیامد به رو، ز بیم این قوم…

حدیثی بر زبان هر دم ز هر باب آورد بلبل

حدیثی بر زبان هر دم ز هر باب آورد بلبل چو از گل بگذرد حرفی، به چشم آب آورد بلبل به پیغام بهار گریه در…

چون بر سر راه عدم است آنچه وجود است

چون بر سر راه عدم است آنچه وجود است نابود جهان را همه انگار که بودست برهم زده‌آم خشک و تر هر دو جهان را…

چه شد که عشوه دگر مست خویشتن‌داریست

چه شد که عشوه دگر مست خویشتن‌داریست کرشمه صید فریبی نگاه پرکاریست بلا به چین سر زلف غمزه زندانیست اجل به سایة مژگان ناز زنهاریست…

چنان در کوی او افتادگی را کار می‌بستم

چنان در کوی او افتادگی را کار می‌بستم که عهد دوستی با سایة دیوار می‌بستم بسان غنچه با یاد لبش در کاروان اشک ز لخت…

جز داغ جفا بر دل مهجور ندیدیم

جز داغ جفا بر دل مهجور ندیدیم جز نقشِ پیِ شعله در این طور ندیدیم موری به سلیمان ندهد صرفه درین ملک در کشور می…

تلخ‌کامی‌های ما از گردش ایّام نیست

تلخ‌کامی‌های ما از گردش ایّام نیست اندر آن کشور که ماییم آسمان را نام نیست هر که را نسبت به چشمت بیشتر ناکام‌تر کی میان…

تا ز دمسردان نگه دارم چراغ خویش را

تا ز دمسردان نگه دارم چراغ خویش را چون فلک شب واکنم دکان داغ خویش را منّتی نه از بهاران بود و نه از چشمه‌سار…

پنجه می‌بازد خرد آن دست چوگان‌باز را

پنجه می‌بازد خرد آن دست چوگان‌باز را دست می‌بوسد هنر آن شست تیرانداز را مرکبش را مست نازی گفته‌ام کز هر خرام در جلو می‌افکند…

بیا ساقیّ و آتش در زن این زهد ریائی را

بیا ساقیّ و آتش در زن این زهد ریائی را چو زاهد تا به کی سازم بت خود پارسایی را به کاه عشق کوهی برنیاید،…

به گلستان چو روی گل شود از روی تو آب

به گلستان چو روی گل شود از روی تو آب برفروزی چو رخ، آتش شود از خوی تو آب تو به این مایه حیا باز…

به جرم اینکه لب یار شد مسخّر ساغر

به جرم اینکه لب یار شد مسخّر ساغر خوریم خون صراحی به کاسة سر ساغر به راه کعبة میخانه‌ها پیاده خرامم به شکر آنکه لبی…

بغل بر هم نمی‌آید ز ذوق آن برو دوشم

بغل بر هم نمی‌آید ز ذوق آن برو دوشم چه حسرت‌‌ها به بر دارد خوشا اقبال آغوشم من از یاد تو نادانسته هم بیرون نیارم…

برافکن پرده و از عکس آن رونوبهارم کن

برافکن پرده و از عکس آن رونوبهارم کن درآ در جلوه و از داغ حسرت لاله‌زارم کن شرم چون کشتة ناز تو بهر خونبهای من…

باده از ابر خورد فصل بهاران گل سرخ

باده از ابر خورد فصل بهاران گل سرخ که برافروخته چون لاله‌عذاران گل سرخ گل به دامن کندم اشک که از دولت عشق مژده‌ام ابر…

ای کرده سرمه از ناز چشم غزاله‌ها را

ای کرده سرمه از ناز چشم غزاله‌ها را عکست برشته در حسن رخسار لاله‌ها را مهر بتان نوشته در سینه‌های عشّاق وز داغ عشق کرده…

آهم سحر چو از دل رنجور شد بلند

آهم سحر چو از دل رنجور شد بلند تا جیب آسمان ز زمین نور شد بلند آسان مگیر نالة زار مرا به گوش کاین دود…

امشب دگر نگاه کجت جاودانه است

امشب دگر نگاه کجت جاودانه است کج مج زبانی سر زلفت بهانه است رخشت که زیر پا فلکش برقرار نیست سرگرم کرده نگهت، تازیانه است…

از نسیم خط دلم را بیقراری بیش‌تر

از نسیم خط دلم را بیقراری بیش‌تر شورش دیوانه از باد بهاری بیش‌تر دوش کز هر شب قرارش با تغافل بیش بود بود ما را…

اختر بی‌نور ما شمع مزار ما بس است

اختر بی‌نور ما شمع مزار ما بس است تیره‌بختی‌های عالم یادگار ما بس است در وداع دوستان دیدیم شور رستخیز ای قیامت زحمت مشت غبار…

یوسف بازار ما هم خود خریدار خودست

یوسف بازار ما هم خود خریدار خودست خوش قیامت کرده غم هر کس گرفتار خودست راز دل پوشیده کی ماند به منع گفتگو لب اگر…