بلبل عشقم که چون با شوق دمساز آمدم

بلبل عشقم که چون با شوق دمساز آمدم ریختم بال و پر و آنگه به پرواز آمدم بحر مالامال دردم و ز دل پر اضطراب…

بس که دلگیرم غم از آمیزشم دلگیر شد

بس که دلگیرم غم از آمیزشم دلگیر شد بس که بیکس، بیکسی از اختلاطم سیر شد در ازل از خنجر مژگان خوبان باز ماند قطرة…

باز ذوق عاشقی بر عقل زور آورده است

باز ذوق عاشقی بر عقل زور آورده است یاد مستی رخنه در ملک شعور آورده است نالة بلبل سرودی یاد مستان داده است بوی گل…

این قدر آب هوس بستن به جوی دل چرا

این قدر آب هوس بستن به جوی دل چرا می‌کنی ای دانه استعداد را باطل چرا دل ازین منزل به جای زاد بردار و برو…

ای بی‌لبت حرام بر اهل کلام بحث

ای بی‌لبت حرام بر اهل کلام بحث عشق تو کرده در همه عالم تمام بحث اشراقیان مدرسة عشق را بود جز با زبان گوشة ابرو…

امشب که در چمن ز قدومش نوید بود

امشب که در چمن ز قدومش نوید بود خلوت‌سرای غنچه گلستان عید بود دیدیم در چمن عجب آیین اتّحاد گل داشت ز خم کاری و…

اسیران پرده از حال دل خود بر نمی‌گیرند

اسیران پرده از حال دل خود بر نمی‌گیرند چو تب در پوست می‌سوزند لیکن در نمی‌گیرند برو پیمانه در خون زن که صافی مشربان عشق…

از پی قتلم دگر، درد و غم، آماده‌اند

از پی قتلم دگر، درد و غم، آماده‌اند همچو دو ابروی یار پشت به هم داده‌اند پای گریزم نماند وای که در خون من لشکر…

ویرانه دلی دان که محبّت نپذیرد

ویرانه دلی دان که محبّت نپذیرد آباد خرابی که عمارت نپذیرد ذوقی ندهد دل که غم عشق ندارد پژمرده چو شد غنچه طراوت نپذیرد هر…

هلاک همچو منی خشم و کین نمی‌خواهد

هلاک همچو منی خشم و کین نمی‌خواهد چنین شکار ضعیفی کمین نمی‌خواهد ز یک اشارة ابرو به مدّعای توام هلاکم این همه چین حبین نمی‌خواهد…

هر آه که درد از دل ناشاد برآرد

هر آه که درد از دل ناشاد برآرد نورسته نهالی است که فریاد برآرد ناید به کمند کسی آن آهوی وحشی این صید دمار از…

نمی‌پوشد چو خورشید آن پری از هیچ کس رو را

نمی‌پوشد چو خورشید آن پری از هیچ کس رو را نگه دارد خدا از فتنه‌های چشم بد او را نظر بر نرگس مستانة جادووشی دارم…

نبرم منّت کس کاش شرابم نبرد

نبرم منّت کس کاش شرابم نبرد تشنه میرم به لب بحر که آبم نبرد جنس ناچیز شود، به که به قیمت نرسد سوختم خام که…

منم که مرغ دلم صید عشوه و نازست

منم که مرغ دلم صید عشوه و نازست پریدن دل کبکم به بال شهبازست چنان به کنج قفس خو گرفته‌ام که دگر به یاد خاطر…

معاندان که سخن ناشنوده می‌گویند

معاندان که سخن ناشنوده می‌گویند نگفته می‌شنوند و نبوده می‌گویند دروغْ لافیِ بیدار طالعان چه بلاست که فارغند و ز بخت غنوده می‌گویند ز لاف…

لطف کن تلخی که جان بی‌لذّت از شکّر شود

لطف کن تلخی که جان بی‌لذّت از شکّر شود آب کن زهری که دل مستغنی از کوثر شود ضعف کی از پا درآرد رهروان شوق…

گفته‌ای بیدار باید عاشق دیدار ما

گفته‌ای بیدار باید عاشق دیدار ما پاس این حرف تو دارد دیدة بیدار ما

گر کشم بر رخ دریا مژة پرخون را

گر کشم بر رخ دریا مژة پرخون را غوطه‌ها در عرق شرم دهم جیحون را عجب از جاذبة عشق که از یکرنگی طوق لیلی نکند…

کو آنکه شیونم به اثر آشنا شود

کو آنکه شیونم به اثر آشنا شود این ارغنون به نغمة تر آشنا شود! بگذار بی‌نصیب بمانم روا مدار بوی تو با نسیم سحر آشنا…

کس چه داند آنچه من ز آن شوخ رعنا می‌کشم

کس چه داند آنچه من ز آن شوخ رعنا می‌کشم می‌نمایم قطره‌ای در جام و دریا می‌کشم طاقتم لبریز شد آهی ز دل سر می‌دهم…

قدر سنبل بشکند چون واکند گیسوی خویش

قدر سنبل بشکند چون واکند گیسوی خویش نرخ جان بندد چو آرایش نماید موی خویش سر به گردون از چه رو ساید ز خوبی آفتاب…

عمدا اگر به یاد تو مشکل توان رسید

عمدا اگر به یاد تو مشکل توان رسید گاهی امید هست که غافل توان رسید گم‌گشتگی کرشمة رهبر نمی‌کشد گر بگذری ز جاده به منزل…

عالم رود ز طنطنة نور در سماع

عالم رود ز طنطنة نور در سماع دست ار فشاند آن شجر طور در سماع آید به ذوقِ نالة مستانه‌ام به بزم تا خون نغمه…

شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتد

شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتد خوشا اقبال صیّادی که در دام شکار افتد گذشتم بر خزان باد بهارم خون به…

سفر عمر زیانست و درو سود عبث

سفر عمر زیانست و درو سود عبث حسرت بود چو اندیشة نابود عبث کس درین مرحله یارب به چه خرسند شود؟ فکر معدوم عبث حسرت…

زرشک خال که سوزد بر آن عذار سپند

زرشک خال که سوزد بر آن عذار سپند چو لاله سر زند از خاک داغدار سپند ز چشم زخم خزان نیست آفتی ممکن که هست…

ز روح باده صد ره گرچه خالی شد تن مینا

ز روح باده صد ره گرچه خالی شد تن مینا ولی دست هوس کوته نشد از گردن مینا چرا دود از دماغ می‌پرستان برنمی‌آرد که…

رسید موسم نوروز و روزگار شکفت

رسید موسم نوروز و روزگار شکفت ز خندة گل شادی دل بهار شکفت چه باده ساقی نیسان به جام گلشن ریخت! که گل به روی…

دو چشمت میل هشیاری ندارد

دو چشمت میل هشیاری ندارد ز خواب ناز بیداری ندارد ندارد خواب خوش بیمار چشمت چه بیماری که بیداری ندارد! سر بیماری آن چشم گردم…

دل مست خواب غفلت و، کس نیست بیدارش کند

دل مست خواب غفلت و، کس نیست بیدارش کند نیشی سیه مارِ اجل ترسم که در کارش کند راهی است ناهموار و من با پای…

درد مرا به عیسی مریم چه احتیاج

درد مرا به عیسی مریم چه احتیاج ناسوز گشت زخم، به مرهم چه احتیاج اسباب تیره‌روزی من کم نمی‌شود بختم بلند باد، به ماتم چه…

در آستین مژه‌ام طرح گلستان دارد

در آستین مژه‌ام طرح گلستان دارد به شاخ نالة من بلبل آشیان دارد به نیّت سگ آن کو تنم به خود بالید چه همت است…

خورشید بر فروزد از آتش تب عشق

خورشید بر فروزد از آتش تب عشق مهتاب روی سازد در ظلمت شب عشق در کاسة سر عقل هفت آسمان زند چرخ چون جرعه ریز…

حسن محجوب ز نظّاره خطرها دارد

حسن محجوب ز نظّاره خطرها دارد پردة شرم کتانست و نظر مهتاب است یارب از قوّت بازوی که پرتو دارد؟ برق این تیشه که در…

چون خوی دلبران ز عتابم سرشته‌اند

چون خوی دلبران ز عتابم سرشته‌اند همچون تبسّم از شکرابم سرشته‌اند شیخم ولیک شوخی طفلانه می‌کنم کز رنگ و بوی عهد شبابم سرشته‌اند تا نالة…

چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار می‌آید

چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار می‌آید که هر گه در خرام آید بدین رفتار می‌آید نگاهم جیب و دامن پر گل از رخسار او…

چند از گل سخن عرض تجمّل شنوم

چند از گل سخن عرض تجمّل شنوم لاف آشفتگی از طرّة سنبل شنوم بوی گل آمد و رفت از کف من صبر و قرار چه…

جسم خاکی گر بمیرد آتش جان زنده است

جسم خاکی گر بمیرد آتش جان زنده است گرد میدان گر نباشد مرد میدان زنده است بهر خامی‌ها جفای روزگاران کیمیاست آتش افسردگان دایم به…

تنها نه دیده‌ام به رخ نازنین تست

تنها نه دیده‌ام به رخ نازنین تست هر جا که می‌روی نگهی در کمین تست هنگامه گرمی ید بیضا زیاد رفت امروز دست معجزه در…

تا قیامت خویشتن را از خرد بیگانه دید

تا قیامت خویشتن را از خرد بیگانه دید گردش چشمی که امشب زاهد از پیمانه دید تا ابد از ذوق مستی یاد هشیاری نکرد جانب…

تا به رخسار تو زلف مشک‌فام افتاده است

تا به رخسار تو زلف مشک‌فام افتاده است من که باشم! آفتاب اینجا به دام افتاده است خم به خم زلف دراز و چین به…

بی‌تو تا ره بر غبار خاطر غمناک کرد

بی‌تو تا ره بر غبار خاطر غمناک کرد نالة من خاک‌ها در کاسة افلاک کرد سر به گردون گر رسد افتادگی دستار ماست آتش مادر…

به مهر آموختیم آن طفل را بی‌مهریش فن شد

به مهر آموختیم آن طفل را بی‌مهریش فن شد طلسم دوستی تعویذ او کردیم دشمن شد ندانم جلوه‌اش را چیست خاصیّت ولی دانم که هر…

به جز تو جمله بی‌حاصل گرفتم

به جز تو جمله بی‌حاصل گرفتم اگر چیز دگر در دل گرفتم به غیر از مصحف رویت کتابی اگر خواندم همه باطل گرفتم هزاران طعنه…

بلبلان را همچو رویت کم به دست آید گلی

بلبلان را همچو رویت کم به دست آید گلی چون تو کی در گلشن عالم به دست آید گلی منتی نه از بهار او را…

برفروزد جان و تن با آنکه داغ دل یکی‌ست

برفروزد جان و تن با آنکه داغ دل یکی‌ست بینوایان را چراغ خانه و محفل یکی‌ست لطف فرما ناوکی هر جا فرود آید خوشست قدر…

باز هر سو موج ابری جلوه‌گر دارد بهار

باز هر سو موج ابری جلوه‌گر دارد بهار فیض عالم در نقاب مشک تر دارد بهار قطرة ابرست و دریای طراوت موج‌ زن عالمی را…

ای مشرب خوشت به جهان یادگار عیش

ای مشرب خوشت به جهان یادگار عیش عهد تو روزنامچة روزگار عیش کس در بهشت بزم تو غم چون خورد که هست لعلت شراب عشرت…

ای به درگاه تو واله هم عوام و هم خواص

ای به درگاه تو واله هم عوام و هم خواص گشته با تشریف گرد بارگاهت عام و خاص در نفس از لاف مهرت صبح ابیض…

امشب که از نم مژه آبم نمی‌برد

امشب که از نم مژه آبم نمی‌برد در دل خیال کیست که خوابم نمی‌برد! عمری است پای در گلم از گریه، چون کنم! این سیل…

ازین غیرت مرا آه از دل ناشاد می‌روید

ازین غیرت مرا آه از دل ناشاد می‌روید که در گلشن به یاد سرو او شمشاد می‌روید بیا در بیستون و صورت شیرین تماشا کن…

از بی‌کسیم دوش دل سوخته کس بود

از بی‌کسیم دوش دل سوخته کس بود آیینه چراغ سر بالین نفس بود گل تا سحر از پرتو داغ دل بلبل پروانة گرد سر فانوس…

یک نظر کرد و از آن صد گونه استغفار داشت

یک نظر کرد و از آن صد گونه استغفار داشت آفتاب عاشقان دایم ز گرمی عار داشت کار من از سازگاری بی‌گره هرگز نبود دایم…

وقت شد کز ستمت جامة جان چاک زنم

وقت شد کز ستمت جامة جان چاک زنم چاک بیداد تو در پیرهن خاک زنم خون اندیشه ز سودای تو فاسد شده کاش نشتر برق…

هستی دنیا و بال جان غمناکست و بس

هستی دنیا و بال جان غمناکست و بس نعمت آسودگی در خلوت خاکست و بس موج دریای فنا سیلی به گردون می‌زند پیش این سیلاب…

ها مژده که جانانه خرامید به صحرا

ها مژده که جانانه خرامید به صحرا با شیشه و پیمانه خرامید به صحرا از خواب دگر وا نشود چشم غزالان کان لعل پر افسانه…

نماند با مژة من غبار گریة شمع

نماند با مژة من غبار گریة شمع گره فکند سرشکم به کار گریة شمع سرشک من نخورد آب بی‌حرارت دل بود به نقطة آتش مدار…

ناید به دراز سینه ز تنگی نفس ما

ناید به دراز سینه ز تنگی نفس ما ای ناله بیا دود برآر از قفس ما امیدِ که سر در پی این قافله دارد؟ کز…

منم به یاد تو آسوده از نعیم ریاض

منم به یاد تو آسوده از نعیم ریاض تهی ز هر هوس و فارغ از همه اغراض به نیم جان شده راضی چو مرغ نو…

مشّاطه چو آرایش آن زلف علم کرد

مشّاطه چو آرایش آن زلف علم کرد آن خم که در آن بود دلم باز به خم کرد هر تار سر زلف تو ماوای دلی…

لبی تر یک دم از جام طرب، کم می‌توان کردن

لبی تر یک دم از جام طرب، کم می‌توان کردن ولی چندان که خواهی مستی از غم می‌توان کردن دوا نامحرم دردست و مرهم خصم…

گفتمش صد بار و ترک صحبت دشمن نکرد

گفتمش صد بار و ترک صحبت دشمن نکرد طفل بازیگوش من گوشی گوشی به حرف من نکرد ذوق پیراهن دریدن را به کام دل ندید…

گر دلت بما باشد ور تو یار ما باشی

گر دلت بما باشد ور تو یار ما باشی هر کجا که بنشینی در کنار ما باشی رنگ ناپذیرستی به که در تماشایت ما ز…

که می‌تواند از پیش یار برخیزد؟

که می‌تواند از پیش یار برخیزد؟ نشسته‌ایم که از ما غبار برخیزد به اضطرار سپردیم خویش را در عشق بگو ز مجلس ما اختیار برخیزد…

کس جان ز زخم خنجر مژگان نمی‌برد

کس جان ز زخم خنجر مژگان نمی‌برد تا زهر چشم یار به درمان نمی‌برد شب نیست کز چکیدة مژگانم آسمان از دامنم ستاره به دامان…

قدر درویشی نمی‌دانی به سلطانی گریز

قدر درویشی نمی‌دانی به سلطانی گریز ذوق جمعیّت نداری در پریشانی گریز در سلوک فقر وحشت را به الفت جنگ نیست ظاهر آمیزش طلب می‌باش…

عمرها ما از خدا درد ترا می‌خواستیم

عمرها ما از خدا درد ترا می‌خواستیم آفت جان و دل خود از خدا می‌خواستیم کام دل عمری ز چشمانت طلب کردیم حیف ساده‌لوحی بین…

عاشق یاریم اما نام یار ما مپرس

عاشق یاریم اما نام یار ما مپرس بی‌نصیبان دیاریم از دیار ما مپرس بحر مالامال دردیم و ز ساحل بی‌نصیب ما که پا تا سر…

شش جهت را در زدم جز حلقه کس بر در نبود

شش جهت را در زدم جز حلقه کس بر در نبود نه صدف را سینه کردم چاک، یک گوهر نبود سیر آتش خانه‌ها کردم به…

سهل است اگر رقیب به خود مایلش کند

سهل است اگر رقیب به خود مایلش کند مهرست کینه نیست که جا در دلش کند ساغر به جرم اینکه لبی بر لبش نهاد شیشه…

زخمی به دو صد جان به کف از ناز تو دیدم

زخمی به دو صد جان به کف از ناز تو دیدم دیدم که بس ارزنده متاعست خریدم ترسیدم از آلودگی دامن پاکت در پیش تو…

ز دانش مرا بس، که نام تو دانم

ز دانش مرا بس، که نام تو دانم سوادم همین بس که نام تو خوانم چرا نالم از ضعف، آن قوّتم بس که آهی به…

رحمش نمی‌آید به من چندانکه می‌سوزم نفس

رحمش نمی‌آید به من چندانکه می‌سوزم نفس من تنگ‌تر سازم نفس او تنگ‌تر سازد قفس من خود فتادم از نفس، یکم دم نگفتی ناله بس…

دهان بر بسته لبریز نوای یاربی دارم

دهان بر بسته لبریز نوای یاربی دارم زبان پیچیده در تقریر عرض مطلبی دارم خموشی بر لب شرمم به صد فریاد می‌گوید حلاوت جوشی زهری…

دل که بی‌زخم تو باشد به جهان خرّم نیست

دل که بی‌زخم تو باشد به جهان خرّم نیست زخم را از تو رواجی‌ست که با مرهم نیست غم بیهوده مرا از سروسامان انداخت گر…

در گلشن الست که نیرنگ برنداشت

در گلشن الست که نیرنگ برنداشت هر گل که داشت بوی وفا رنگ برنداشت جوش صلای عشق به هفت آسمان رسید این شور را به…

در ازل سوز محبّت در دل ما جا گرفت

در ازل سوز محبّت در دل ما جا گرفت از دل ما بود هر جا آتشی بالا گرفت داشتیم امشب حدیث روی جانان بر زبان…

خود را به ناز آن بت طنّاز داده‌ایم

خود را به ناز آن بت طنّاز داده‌ایم صد ملک دل به غارت یک ناز داده‌ایم در راه عشق عافیت از ما مجو که ما…

حرفم از فکر سر زلرفی پریشانست باز

حرفم از فکر سر زلرفی پریشانست باز دتر میان معنی و لفظم بیابانست باز مایه می‌بندد دلم ز آشفتگی‌های دماغ در سر شوریده‌ام سودای سامانست…

چون به یاد زلف او زلف غم افشان می‌کنم

چون به یاد زلف او زلف غم افشان می‌کنم می‌کشم آهیّ و عالم را پریشان می‌کنم گلستان بی‌روی او بر من جهنم می‌شود من که…

چهرة صاف بلا زلف سیه فام بلا

چهرة صاف بلا زلف سیه فام بلا کی کند عیش کسی، صبح بلا، شام بلا گهی آشفتة خطّم، گهی آزردة خال به چه دل شاد…

چنانم بزم عشرت بی‌لبش دلگیر می‌آید

چنانم بزم عشرت بی‌لبش دلگیر می‌آید که موج باده در چشمم دم شمشیر می‌آید ندانم بر زبان حرف که دارد کلک تقریرم ولی دانم که…

جز زلف تو ما را سر سودای دگر نیست

جز زلف تو ما را سر سودای دگر نیست سر رشتة ما از سر زلف تو به در نیست از جنبش ابروی تو خورشید هراسد…

تنم از رنج و بلا مایه‌ده ایّوبست

تنم از رنج و بلا مایه‌ده ایّوبست صبر ایّوب اگر چاره‌گر آید خوبست ای که از یوسف گم‌گشته نشان می‌طلبی گذرش بر در محنت‌کدة یعقوبست…

تا صبا طرف نقاب از روی رخشانی شکست

تا صبا طرف نقاب از روی رخشانی شکست از خجالت هر طرف رنگ گلستانی شکست تاری از زلف کجش زنّار یک عالم دلست از شکست…

تا ابد دیگرش از لعل تو مأیوس کنم

تا ابد دیگرش از لعل تو مأیوس کنم از لب ساغر اگر آرزوی بوس کنم هر شبی کز تو مرا خانه منوّر گردد شمع را…

بی‌بادة لبت در میخانه بسته به

بی‌بادة لبت در میخانه بسته به پیمانه بی‌تو بر سر مینا شکسته به آسودگان حریف نگاه تو نیستند این زهر بر جراحت دل‌های خسته به…

به گوشه چشم سیاهت نگه به من دارد

به گوشه چشم سیاهت نگه به من دارد سیاه مست ندانم دگر چه فن دارد! به هدیه جان دهم از بهر بوسه‌ای و هنو درین…

به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم

به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم چه سان به سیر روم روی لاله‌زار ندارم لب هوس چه گشایم به آب چشمة…

بلبل ز شیوة تو به فریاد می‌رود

بلبل ز شیوة تو به فریاد می‌رود بوی گل از نسیم تو بر باد می‌رود آواز تیشه مضطرب آید به گوش دل شیرین مگر به…

برین مباش که قانون تازه ساز کنی

برین مباش که قانون تازه ساز کنی به قول بلهوس از عاشق احتراز کنی تمیز عاشق و اهل هوس نمی‌داند به جان خویش که خاطر…

باز در دل دود آه شعله ور پیچیده‌ام

باز در دل دود آه شعله ور پیچیده‌ام دوزخی در تنگنای یک شرر پیچیده‌ام کرده‌ام گرداب را فوّارة صد گردباد بسکه اشک و آه را…

ایزد به هر که عارض گل رنگ می‌دهد

ایزد به هر که عارض گل رنگ می‌دهد در سینه‌اش نخست دل سنگ می‌دهد شادم ز تنگی دل خود کایزد از ازل درد تو بیشتر…

اوج گیرد رتبة افتادگی از حال من

اوج گیرد رتبة افتادگی از حال من تیره‌بختی سر به گردون ساید از اقبال من بس که در افتادگی‌ها گرد بر رویم نشست خاک بر…

امشب غریب نوسفری می‌کند وداع

امشب غریب نوسفری می‌کند وداع خو کردة به خاک دری می‌کند وداع یارب که رخت بسته که بر هر سر مژه هر لحظه پارة جگری…

اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود من

اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود من آیینة اسکندری جان غبارآلود من تا کی نهد بر آتشم چون عود و من دم در کشم ترسم…

اثر ندیده دل از حرف مهربانی تو

اثر ندیده دل از حرف مهربانی تو چو شمع تا به کی این گرمی زبانی تو کسی چه‌گونه کند ضبط خود که دل‌ها را به…

یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم،

یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم، تا جان هدف ناوک صد ناز ندیدیم در عهد تو دنبالِ رخ مِهرفزایت چشمی که به حسرت نبود…

وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخاله‌ام

وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخاله‌ام در غبار غم بجوشد گردباد ناله‌ام در بهاران خط او چشم آن دارم که باز نیش…

هرگز دلی از نالة خود شاد ندارم

هرگز دلی از نالة خود شاد ندارم فریاد که من طالع فریاد ندارم تا بود دلم بستة زنجیر بلا بود در عمر خود آسودگیی یاد…