بیوفا و بد و بیدادگرت ساخته‌اند

بیوفا و بد و بیدادگرت ساخته‌اند خوب بودی و دگر خوبترت ساخته‌اند رحم اگر بر دل زارم نکنی جرم تو نیست که ز حال دل…

بهشت عدن به حسن رسیده می‌ماند

بهشت عدن به حسن رسیده می‌ماند بهار خلد به خطّ دمیده می‌ماند بهوش‌تر ز حبابی، به مجلس تو چرا حدیث شکوة ما ناشنیده می‌ماند! حیا…

به فریادی ترا سرگرم در بیداد خود کردم

به فریادی ترا سرگرم در بیداد خود کردم به صد فریاد شکر طالع فریاد خود کردم ز یاد خویش بودم رفته تا رفتم ز یاد…

به باغ سبزه چو بیند خطت به سر خیزد

به باغ سبزه چو بیند خطت به سر خیزد پی تواضع قد تو سرو برخیزد بهار خط تو اول ز پشت لب سر زد که…

بسکه کردم داد از آن بت قوّت دادم نماند

بسکه کردم داد از آن بت قوّت دادم نماند آنقدر فریاد ازو کردم که فریادم نماند هر چه جز یاد دهان او فراموش منست بسکه…

بر دل رقم حسرت جاهی نکشیدیم

بر دل رقم حسرت جاهی نکشیدیم از چشم فلک ناز نگاهی نکشیدیم درخون نتپیدن گنه قاتل ما نیست خود را به سر تیر نگاهی نکشیدیم…

با وجود ضعف کی ما را کس از جا برده است

با وجود ضعف کی ما را کس از جا برده است جادوی‌ها کرده زلفش تا دل ما برده است دشت عمری از لگدکوب جنون آسوده…

ای سرو، پای بستة سرو روان تو

ای سرو، پای بستة سرو روان تو وی غنچه دل شکستة کنج دهان تو ایمان شکست یافتة کفر طرّه‌ات زنّار تاب خوردة موی میان تو…

آنانکه پی به راه توکّل فشرده‌اند

آنانکه پی به راه توکّل فشرده‌اند صاف رضا ز درد تحمّل فشرده‌اند غافل مشو ز ساغر سرشار التفات کاین جرعه را ز تیغ تغافل فشرده‌اند…

الهی آب و رنگ شعله ده مشت گل ما را

الهی آب و رنگ شعله ده مشت گل ما را نمکزار تبسّم کن لب زخم دل ما را مباد آسیب تدبیر گشایش ره درو یابد…

از عشق که جان در تن بیمار حزین است

از عشق که جان در تن بیمار حزین است معشوق مزلّف نفس باز پسین است عمری صفت زلف و خط و خال تو کردیم یک…

یک شب ترا بغل نگرفتم چه فایده

یک شب ترا بغل نگرفتم چه فایده کام از تو بی‌بدل نگرفتم چه فایده! کامم تویی تو تا به ابد، لیک از تو من کام…

هنوزم می‌خلد در دل خیال نوک مژگانی

هنوزم می‌خلد در دل خیال نوک مژگانی هنوز آشفته دارد خاطرم زلف پریشانی خیال زلف او را شب همه بر گرد دل دارم که تا…

هر که این شیرین لبان محو شکر خندش کنند

هر که این شیرین لبان محو شکر خندش کنند شیرة زهر هلاهل شربت قندش کنند کس درین بیت‌الحزن بی‌بهره از آزار نیست درد معشوق ار…

نه همین دل در برم چون مرغ بسمل می‌جهد

نه همین دل در برم چون مرغ بسمل می‌جهد هر سر مو زاضطرابم چون رگ دل می‌جهد آنچنان آمادة زخمم که هر گه در خیال…

نگاه گرم عاشق را، رسد جانانه آرایی

نگاه گرم عاشق را، رسد جانانه آرایی نباشد کار هر افسرده‌ای میخانه آرایی مرمّت کردة عشقست بنیاد خراب من بلی سیلاب نیکو می‌کند ویرانه آرایی…

می‌توانم ای فلک گر دست بر ترکش زنم

می‌توانم ای فلک گر دست بر ترکش زنم از خدنگ ناله‌ای در خرمنت آتش زنم یاد او در هجر گل میریزدم بی خارِ رشک باده…

من گرفتم درد دل غیر از توام داند کسی

من گرفتم درد دل غیر از توام داند کسی چارة درد دل من جز تو نتواند کسی دیگرانت مهربان دانند و من نامهربان آنچه من…

مرا پای طلب از رهگذاری خارها دارد

مرا پای طلب از رهگذاری خارها دارد که از هر خار او دل در نظر گلزارها دارد همای بی‌نیازی سایه بر هر سر نیندازد گل…

لب شیرین تبسّم خندة سحرآفرین دارد

لب شیرین تبسّم خندة سحرآفرین دارد ز خوبی هر چه دارد نازنینم نازنین دارد در آزار دل من ضبط خود کی می‌تواند کرد! که از…

گریة خونین نداند هر که چشمی تر کمند

گریة خونین نداند هر که چشمی تر کمند بایدت خون خورد تا اشک تو رنگی بر کند کی نهد لب بر لب ما از غرور…

گذشت موسم گل لیک یار جلوه‌گرست

گذشت موسم گل لیک یار جلوه‌گرست چمن خزان شد و ما را بهار در نظرست به دل هوای سفر دارم و ندارم پای بس است،…

کم کنم شیون نمی‌خواهم که نقص غم شود

کم کنم شیون نمی‌خواهم که نقص غم شود پر نگریم خون دل ترسم که دردی کم شود سال‌ها در چشم ما جا داشتی سودی نداشت…

کجا چو تیغ‌کشی در میان سپر گنجد!

کجا چو تیغ‌کشی در میان سپر گنجد! ترا به کشتن عشّاق کاش سر گنجد چه غم ز تنگ‌دلی‌های من محبَّت را به ظرف تنگ‌تر این…

غنچه را دل در بر آن لعل سخنگو بشکند

غنچه را دل در بر آن لعل سخنگو بشکند شعله را از بیمِ خُویش، رنگ بر رو بشکند گر برافشاند به تحریک نسیمی طرّه را…

عشق میدانی است کانجا غیر مردی کار نیست

عشق میدانی است کانجا غیر مردی کار نیست چشم بر کردار باشد گوش بر گفتار نیست تا شدم عاشق ندیدم یک نفس آسودگی آفتاب عاشقان…

صلای می‌زنم امروز مه‌وش خود را

صلای می‌زنم امروز مه‌وش خود را به دست خویش برافروزم آتش خود را خیال زلف تو سودا اگر بیفزاید کنم چه چاره دماغ مشوّش خود…

شبم در کلبة دل ماهتاب از یاد ماهی بود

شبم در کلبة دل ماهتاب از یاد ماهی بود تمنّای دو چشمم توتیای خاک راهی بود نبود آن قوّتم از ناتوانی‌های دل، ورنه خرابی دو…

سخن از خود رود چون گرد سر گردد زبانش را

سخن از خود رود چون گرد سر گردد زبانش را تبسّم آب می‌گردد چو می‌بوسد دهانش را چنان سر داده رخش جلوه در میدان بی‌باکی…

ز مژگان چند چون ابر بهاران

ز مژگان چند چون ابر بهاران سرشک لاله‌گون بارم چو باران به خاک کوهکن برمی‌فروزم چراغ لاله‌ای در کوهساران خط سبزش مرا شوریده‌تر کرد جنون…

ز بس سرگرم شوقم پای کم از سر نمی‌دانم

ز بس سرگرم شوقم پای کم از سر نمی‌دانم مغیلان بهر راحت بهتر از بستر نمی‌دانم مسبّب کاردار و گردش ایام اسبابست رخ آئینه را…

دیده را از پرتو روی تو تابی می‌دهم

دیده را از پرتو روی تو تابی می‌دهم گلشن نظّاره را از شعله آبی می‌دهم از لب لعلت حدیثی بر زبان می‌آورم گفتگو را غوطه…

دلم پای‌بند نسیم بهارست

دلم پای‌بند نسیم بهارست جنون بر سر پای در انتظارست خراشیده رخسارِ کاهیّ عاشق به بازار خوبان زر سکه‌دارست دل از مهر زلف و رخش…

دل بد مکن ز همدمی غم که آشناست

دل بد مکن ز همدمی غم که آشناست وز کاو کاو درد مزن دم که آشناست تا دل ز من ترانة بیگانگی شنید رم می‌کند…

در شب غم همدمم جز آه بی‌تأثیر نیست

در شب غم همدمم جز آه بی‌تأثیر نیست همزبانی بی‌توام جز نالة شبگیر نیست مو به مو پیغام مژگان ترا گوید به دل از تو…

خوشا آن دل که تا جان باشدش اندوهگین باشد

خوشا آن دل که تا جان باشدش اندوهگین باشد دل آسوده می‌باید که در زیر زمین باشد کجا داد دل پرحسرت من می‌دهد وصلی که…

خضر و مسیح اگر گل روی تو بو کنند

خضر و مسیح اگر گل روی تو بو کنند عمر ابد فدای ره جستجو کنند ساقی برون کش از دهن شیشه پنبه را تا اهل…

چون نسیمم در ره عشق تو نقش پا گم است

چون نسیمم در ره عشق تو نقش پا گم است در سر کوی تو همچون قطره در دریا گم است از که حیرانم؟ که پرسد…

چو گرد چند به دنبال کاروان گشتن

چو گرد چند به دنبال کاروان گشتن توان به بال و پر مصرعی جهان گشتن مراد جلوة نازست از سهی قدّان وگرنه گِرد سرِ سرو…

چه خوش آنکه ناوک غمزة تو به سینه میل وطن کند

چه خوش آنکه ناوک غمزة تو به سینه میل وطن کند دل خسته را ز شکفتگی تر و تازه‌تر ز چمن کند دل غنچه خون…

چشم دلم به عالم بالا گشاده‌اند

چشم دلم به عالم بالا گشاده‌اند در خلوتم دریچه به صحرا گشاده‌اند طول امل فراخور عرض جمال تست آغوش موج در خور دریا گشاده‌اند گلگشت…

جدا از دوستان در مرگ می‌بینم رهائی را

جدا از دوستان در مرگ می‌بینم رهائی را براندازد خدا بنیاد ایّام جدایی را درین کشور رواج س‌ست عهدی از تو پیدا شد به نام…

تدبیر ماست در گرو عقل پیر ما

تدبیر ماست در گرو عقل پیر ما معلوم تا کجا برسد زور تیر ما برهان ز معرفت نگشاید در صواب نقش خطا زند همه کلک…

تا چند درین غمکده غمناک نشینیم

تا چند درین غمکده غمناک نشینیم وقتست که بر تارک افلاک نشینیم ما مرغ چمن‌پرور عرشیم که گفته‌ست کز ذروه فرود آمده در خاک نشینیم!…

بی‌لبت ساغر می‌ آب ندارد امشب

بی‌لبت ساغر می‌ آب ندارد امشب شمع در مجلس ما تاب ندارد امشب دل ندانم که دگر در چه خیالست که باز اشک در دیدة…

بهرزه سلسله بر هم نمی‌زند آن زلف

بهرزه سلسله بر هم نمی‌زند آن زلف به جمع کردن دل می‌کند پریشان زلف که ضبط دل کند اکنون که با کمال غرور دو اسبه…

به صد افسون در آن دل یاد من منزل نمی‌گیرد

به صد افسون در آن دل یاد من منزل نمی‌گیرد بلی آیینة خور تیرگی در دل نمی‌گیرد دل آسودگان از دستبرد فتنه آزادست کسی هرگز…

به باغ بس که ز شرم رخت گل آب شود

به باغ بس که ز شرم رخت گل آب شود غلاف غنچة گل شیشة گلاب شود به سینه آتش مهر تو شعله زد چندان که…

بسکه افسردگی از هجر تو شد پیشة ما

بسکه افسردگی از هجر تو شد پیشة ما کان یاقوت بود بی‌تو رگ و ریشة ما تا نباشد به نظر چهرة افروخته‌ای خون معنی نزند…

بدین نشاط که رفتیم ناتوان در خاک

بدین نشاط که رفتیم ناتوان در خاک ز داغ عشق تو کردیم گل فشان در خاک شکسته رنگی ما جلوه‌های رنگین کرد شدیم هر سر…

با تو هر شب لب از آب زندگانی تر کنم

با تو هر شب لب از آب زندگانی تر کنم روز چون شد زندگی را خاک غم بر سر کنم تیره‌بختی‌های من گر پرتو اندازد…

ای دل طریقِ نیستی از من به یاد گیر

ای دل طریقِ نیستی از من به یاد گیر وین طمطراق هر دو جهان را به باد گیر عمر ابد نصیب کسی در جهان مباد…

آنان که در ادای سخن کوتهی کنند

آنان که در ادای سخن کوتهی کنند تشبیه قامت تو به سرو سهی کنند دردی کشان بزم تو از بهر احتیاط گر مستی‌یی کنند به…

اگرچه شعلة حسنت تمام عالم سوخت

اگرچه شعلة حسنت تمام عالم سوخت به مهربانی من در جهان کسی کم سوخت به نسبت تو چنان ذوق سوختن عام است که در کنار…

از فکر خال و طرّة جانانه بگذریم

از فکر خال و طرّة جانانه بگذریم دامست به که از سر این دانه بگذریم زان پیش ترکه عمر به افسانه بگذرد یک دم بیا…

یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را

یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را من چه می‌کردم به عالم گر نمی‌دیدم تو را با همه مشکل‌پسندی‌های طبع نازکم حیرتی…

هوا خوش است و حریفان باغ دوشادوش

هوا خوش است و حریفان باغ دوشادوش خوش است خوردن می با نوای نوشانوش به جیب غنچه فشاند دم صبا پیغام به گوش گل رسد…

هر کس به عارض تو خط مشک فام خواند

هر کس به عارض تو خط مشک فام خواند مضمون تیره بختی ما را تمام خواند من طفل مشربم ز فنون هنر مرا چندان سواد…

نه سامان سفر باشد نه سودای حضر ما را

نه سامان سفر باشد نه سودای حضر ما را تو ای باد صبا هر جا که می‌خواهی ببر ما را درین کشور کسی ما را…

نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد

نگاهش ناگهان چون تیر نازی بر کمان بندد اجل بی‌تاب می‌گردد که خود را بر نشان بندد به صد دل از دم شمشیر نازش آرزو…

مویش وظیفة شب دیجور می‌دهد

مویش وظیفة شب دیجور می‌دهد رویش چراغ آینه را نور می‌دهد مخمور را خیال لبش مست می‌کند عنّاب او نتیجة انگور می‌دهد داغم که زخمی…

من بلبلم و گلشن کویت چمن من

من بلبلم و گلشن کویت چمن من فرهادم و چین سر زلفت وطن من رسوا شدم از بس که ز یاد تو شدم پر بوی…

محرم دل سینة بی‌کینة خود کرده‌ام

محرم دل سینة بی‌کینة خود کرده‌ام کس چه داند آنچه من با سینة خود کرده‌ام گوهری نایاب‌تر از وصل در پیش منست من که سیلاب…

گهی که نامه به سوی تو دلربا بنویسم

گهی که نامه به سوی تو دلربا بنویسم شکایتی به لب آرم ولی دعا بنویسم شکایتی به دلم در تموّج آمده هیهات دگر چها به…

گرچه پیرم هست در دل ذوق تأثیرم هنوز

گرچه پیرم هست در دل ذوق تأثیرم هنوز چون کمانم پشت و، من با شوخی تیرم هنوز با وجود آنکه چندین چشمه خونم در گلوست…

گاهی کمان ناله به خمیازه زه کنم

گاهی کمان ناله به خمیازه زه کنم گاهی کمند آه گره بر گره کنم سیرت ندیده، بخت مرا از تو دور کرد این داغ را…

کسی که صبر به جنگ عتاب می‌آرد

کسی که صبر به جنگ عتاب می‌آرد کتان به عربدة ماهتاب می‌آرد اگر دلی چو خمت نیست سر به خشت مزن فراخ حوصله تاب شراب…

کج ابروان که چهره به می تاب داده‌اند

کج ابروان که چهره به می تاب داده‌اند از رشک، خم به قامت محراب داده‌اند کس جان ز زخم خنجر مژگان نمی‌برد این تیغ را…

غنچه را از حسرت لعل تو دل در بر بسوخت

غنچه را از حسرت لعل تو دل در بر بسوخت رشک یاقوت لبت خون در رگ گوهر بسوخت حسرت بزم تو خورشید فلک را داغ…

عشق را پیغمبرم داغ جنون تاج منست

عشق را پیغمبرم داغ جنون تاج منست این غزل‌های بلند تازه معراج منست کرده تسخیر دو عالم آهم از اقبال عشق گردن گردون به زیر…

صحرا خوش است و دشت خوش است و چمن خوش است

صحرا خوش است و دشت خوش است و چمن خوش است هر جا که هست غیر دل تنگ من خوش است در زندگی فراغت خاطر…

شب ز نازت بزم دل بر بیقراران تنگ بود

شب ز نازت بزم دل بر بیقراران تنگ بود عرصة امیّد بر امیّدواران تنگ بود داغ غم در سینة من کامِ بالیدن گرفت ورنه جا…

سخت بی‌مهر و جفا پیشه و پر فن شده‌ای

سخت بی‌مهر و جفا پیشه و پر فن شده‌ای جان من خوب به کام دل دشمن شده‌ای نیستم داغ که بیگانه شدی با من لیک…

ز گرمی دستگاه اهل عالم تنگ می‌بینم

ز گرمی دستگاه اهل عالم تنگ می‌بینم شررواری گمان گر هست هم در سنگ می‌بینم به رنگ و بو میالا دامن خواهش درین گلشن که…

ز اوج عشق نداریم مطلب دگری

ز اوج عشق نداریم مطلب دگری همین بس است که بر هم زنیم بال و پری ز جام حسن که عالم ازو خراباتست ندیده‌ایم ز…

دیدة پیاله رشک می ناب کرده‌ام

دیدة پیاله رشک می ناب کرده‌ام بهر طرب تهیّه اسباب کرده‌ام حرمان و وصل رسم بهم پیش ازین نبود این طرز تازه من به جهان…

دلم با زاهدان دیگر به صد اعزاز ننشیند

دلم با زاهدان دیگر به صد اعزاز ننشیند چو جست از دامگاهی مرغ، دیگر باز ننشیند عجب دلکش فضایی عالم گم‌گشتگی دارد که عنقا در…

دل از جفای محرم و بیگانه پر نشد

دل از جفای محرم و بیگانه پر نشد صد دل تهی شد و دل دیوانه پر نشد چون شیشه سر به سجده نبردم که از…

در ره او هر دو عالم را به یکدیگر زدم

در ره او هر دو عالم را به یکدیگر زدم نه فلک را درنوردیدم که دامن بر زدم بر در دولت سرای یأس رفتم شب…

خوش بی‌خبر ز حال دل زار گشته‌ای

خوش بی‌خبر ز حال دل زار گشته‌ای معلوم می‌وشد که خبردار گشته‌ای بیداری شکسته‌دلان ضعف طالعست پیداست بخت خفته که بیدار گشته‌ای هر قطره اشکم…

خاک شد تا در ره او جسم غم پرورد ما

خاک شد تا در ره او جسم غم پرورد ما نازها بر دیدة افلاک دارد گرد ما دوستداران را به مرگ خویش راضی کرده‌ایم عاقبت…

چون گل به چمن خنده دمادم نفروشی

چون گل به چمن خنده دمادم نفروشی یک غنچه تبسم به دو عالم نفروشی در کوچة ما جنس دوا سخت کسادست با داغ‌دلان جلوة مرهم…

چو کرد خاک ره یار روزگار مرا

چو کرد خاک ره یار روزگار مرا به چشم عالمیان داد اعتبار مرا دماغ بوی گل و برگ گلستانم نیست مگر به باغ برد نالة…

چه حدِّ غنچه که در پیش یار خنده کند

چه حدِّ غنچه که در پیش یار خنده کند گل تبسّم او بر بهار خنده کند به فصل گل ز میم توبه می‌دهد زاهد کجاست…

چارة ما بیدلان در دفع سودا آتش است

چارة ما بیدلان در دفع سودا آتش است آنچه آبی می‌زند بر آتش ما آتش است نوش و نیش هر دو عالم یک حقیقت بیش…

جان فدا کردم که تا شد وصل او یک دم نصیب

جان فدا کردم که تا شد وصل او یک دم نصیب عمر جاویدست می‌گردد کسی را کم نصیب تیشة غمّاز راز کوهکن را فاش کرد…

تخم دلخواه درین مزرعه کم سبز شود

تخم دلخواه درین مزرعه کم سبز شود دانة عیش فشاندیم که غم سبز شود نشئة یأس بلندست نباشد عجبی تخم امید اگر بر سر هم…

تا جدا از بزم آن آرام دل‌ها مانده‌ام

تا جدا از بزم آن آرام دل‌ها مانده‌ام همچو مینای تهی از گفتگو وامانده‌ام غیرتم بر صبر می‌دارد، محبّت بر جنون در غم تن به…

بی‌لب او نشئه‌ای در ساغر و پیمانه نیست

بی‌لب او نشئه‌ای در ساغر و پیمانه نیست شیشة می را دماغ جلوة مستانه نیست سیرت معشوق از سیمای عاشق ظاهرست سرگذشت شمع جز در…

بهار رفت و نچیدیم گل ز گلشن او

بهار رفت و نچیدیم گل ز گلشن او چمن چمن نشکفتیم از شکفتن او کشید گوشة دامن ز ما ولی در حشر چو خون کشته…

به عهد زلف خوشت مشک ناب یعنی چه

به عهد زلف خوشت مشک ناب یعنی چه به دور ماه رخت آفتاب یعنی چه! شبی ز ساقی مجلس پیاله جستم گفت به دور لعل…

به این شوخی که دارد پی بهار جلوه رنگینش

به این شوخی که دارد پی بهار جلوه رنگینش متانت کو که بی‌تابانه گردد گرد تمکینش به داغ بیکسی هرگز نمی‌سوزد کسی را دل به…

بسکه آرام از نگاهش بی‌محابا می‌پرد

بسکه آرام از نگاهش بی‌محابا می‌پرد رنگ از رخسارة مرغان دیبا می‌پرد در محیط عشقم از بیم خطرناکی چه باک کشتی شوقم به بال موج…

بر دل از داغ غم قیاسی نیست

بر دل از داغ غم قیاسی نیست خانة کعبه را پلاسی نیست تکیه کم کن به عقل در ره عشق پی این خانه بر اساسی…

با این همه گل‌ها که عیانست درین باغ

با این همه گل‌ها که عیانست درین باغ من بلبل آن گل که نهانست درین باغ یک جلوه نمودی و قرار از همه کس رفت…

ای در سر از داغ توام هر لحظه سودای دگر

ای در سر از داغ توام هر لحظه سودای دگر در دل ز سودای توام هر دم سویدای دگر گفتم مگر اندوه دل کم گردد…

آن غنچه که کس هیچ ندیدست دهانش

آن غنچه که کس هیچ ندیدست دهانش جز تاب کمر نیست کمربند میانش ما سرو ندیدیم که گل بار برآرد از چشمة گل آب خورد…

الا یا ایّها السّاقی ادر کأساً و ناولها

الا یا ایّها السّاقی ادر کأساً و ناولها که اقبال تو آسان کرد بر ما حلّ مشکل‌ها الا ای کعبة مقصود رخ بنما که تا…

از سر گذشتگان را تاج و کمر مبارک

از سر گذشتگان را تاج و کمر مبارک بر هر که سر ندارد این درد سر مبارک دل بر قفس نهادن آزاد کرد ما را…

یک بار نکردیم در آن دل اثری چند

یک بار نکردیم در آن دل اثری چند شرمندة آزردن آه سحری چند گر دامن پاکت نبود روز قیامت چون عذر توان خواست ز دامان…