قدر سنبل بشکند چون واکند گیسوی خویش

قدر سنبل بشکند چون واکند گیسوی خویش نرخ جان بندد چو آرایش نماید موی خویش سر به گردون از چه رو ساید ز خوبی آفتاب…

عمدا اگر به یاد تو مشکل توان رسید

عمدا اگر به یاد تو مشکل توان رسید گاهی امید هست که غافل توان رسید گم‌گشتگی کرشمة رهبر نمی‌کشد گر بگذری ز جاده به منزل…

عالم رود ز طنطنة نور در سماع

عالم رود ز طنطنة نور در سماع دست ار فشاند آن شجر طور در سماع آید به ذوقِ نالة مستانه‌ام به بزم تا خون نغمه…

شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتد

شکاری گر به دام افتد چه شد، زینها هزار افتد خوشا اقبال صیّادی که در دام شکار افتد گذشتم بر خزان باد بهارم خون به…

سفر عمر زیانست و درو سود عبث

سفر عمر زیانست و درو سود عبث حسرت بود چو اندیشة نابود عبث کس درین مرحله یارب به چه خرسند شود؟ فکر معدوم عبث حسرت…

زرشک خال که سوزد بر آن عذار سپند

زرشک خال که سوزد بر آن عذار سپند چو لاله سر زند از خاک داغدار سپند ز چشم زخم خزان نیست آفتی ممکن که هست…

ز روح باده صد ره گرچه خالی شد تن مینا

ز روح باده صد ره گرچه خالی شد تن مینا ولی دست هوس کوته نشد از گردن مینا چرا دود از دماغ می‌پرستان برنمی‌آرد که…

رسید موسم نوروز و روزگار شکفت

رسید موسم نوروز و روزگار شکفت ز خندة گل شادی دل بهار شکفت چه باده ساقی نیسان به جام گلشن ریخت! که گل به روی…

دو چشمت میل هشیاری ندارد

دو چشمت میل هشیاری ندارد ز خواب ناز بیداری ندارد ندارد خواب خوش بیمار چشمت چه بیماری که بیداری ندارد! سر بیماری آن چشم گردم…

دل مست خواب غفلت و، کس نیست بیدارش کند

دل مست خواب غفلت و، کس نیست بیدارش کند نیشی سیه مارِ اجل ترسم که در کارش کند راهی است ناهموار و من با پای…

درد مرا به عیسی مریم چه احتیاج

درد مرا به عیسی مریم چه احتیاج ناسوز گشت زخم، به مرهم چه احتیاج اسباب تیره‌روزی من کم نمی‌شود بختم بلند باد، به ماتم چه…

در آستین مژه‌ام طرح گلستان دارد

در آستین مژه‌ام طرح گلستان دارد به شاخ نالة من بلبل آشیان دارد به نیّت سگ آن کو تنم به خود بالید چه همت است…

خورشید بر فروزد از آتش تب عشق

خورشید بر فروزد از آتش تب عشق مهتاب روی سازد در ظلمت شب عشق در کاسة سر عقل هفت آسمان زند چرخ چون جرعه ریز…

حسن محجوب ز نظّاره خطرها دارد

حسن محجوب ز نظّاره خطرها دارد پردة شرم کتانست و نظر مهتاب است یارب از قوّت بازوی که پرتو دارد؟ برق این تیشه که در…

چون خوی دلبران ز عتابم سرشته‌اند

چون خوی دلبران ز عتابم سرشته‌اند همچون تبسّم از شکرابم سرشته‌اند شیخم ولیک شوخی طفلانه می‌کنم کز رنگ و بوی عهد شبابم سرشته‌اند تا نالة…

چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار می‌آید

چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار می‌آید که هر گه در خرام آید بدین رفتار می‌آید نگاهم جیب و دامن پر گل از رخسار او…

چند از گل سخن عرض تجمّل شنوم

چند از گل سخن عرض تجمّل شنوم لاف آشفتگی از طرّة سنبل شنوم بوی گل آمد و رفت از کف من صبر و قرار چه…

جسم خاکی گر بمیرد آتش جان زنده است

جسم خاکی گر بمیرد آتش جان زنده است گرد میدان گر نباشد مرد میدان زنده است بهر خامی‌ها جفای روزگاران کیمیاست آتش افسردگان دایم به…

تنها نه دیده‌ام به رخ نازنین تست

تنها نه دیده‌ام به رخ نازنین تست هر جا که می‌روی نگهی در کمین تست هنگامه گرمی ید بیضا زیاد رفت امروز دست معجزه در…

تا قیامت خویشتن را از خرد بیگانه دید

تا قیامت خویشتن را از خرد بیگانه دید گردش چشمی که امشب زاهد از پیمانه دید تا ابد از ذوق مستی یاد هشیاری نکرد جانب…

تا به رخسار تو زلف مشک‌فام افتاده است

تا به رخسار تو زلف مشک‌فام افتاده است من که باشم! آفتاب اینجا به دام افتاده است خم به خم زلف دراز و چین به…

بی‌تو تا ره بر غبار خاطر غمناک کرد

بی‌تو تا ره بر غبار خاطر غمناک کرد نالة من خاک‌ها در کاسة افلاک کرد سر به گردون گر رسد افتادگی دستار ماست آتش مادر…

به مهر آموختیم آن طفل را بی‌مهریش فن شد

به مهر آموختیم آن طفل را بی‌مهریش فن شد طلسم دوستی تعویذ او کردیم دشمن شد ندانم جلوه‌اش را چیست خاصیّت ولی دانم که هر…

به جز تو جمله بی‌حاصل گرفتم

به جز تو جمله بی‌حاصل گرفتم اگر چیز دگر در دل گرفتم به غیر از مصحف رویت کتابی اگر خواندم همه باطل گرفتم هزاران طعنه…

بلبلان را همچو رویت کم به دست آید گلی

بلبلان را همچو رویت کم به دست آید گلی چون تو کی در گلشن عالم به دست آید گلی منتی نه از بهار او را…

برفروزد جان و تن با آنکه داغ دل یکی‌ست

برفروزد جان و تن با آنکه داغ دل یکی‌ست بینوایان را چراغ خانه و محفل یکی‌ست لطف فرما ناوکی هر جا فرود آید خوشست قدر…

باز هر سو موج ابری جلوه‌گر دارد بهار

باز هر سو موج ابری جلوه‌گر دارد بهار فیض عالم در نقاب مشک تر دارد بهار قطرة ابرست و دریای طراوت موج‌ زن عالمی را…

ای مشرب خوشت به جهان یادگار عیش

ای مشرب خوشت به جهان یادگار عیش عهد تو روزنامچة روزگار عیش کس در بهشت بزم تو غم چون خورد که هست لعلت شراب عشرت…

ای به درگاه تو واله هم عوام و هم خواص

ای به درگاه تو واله هم عوام و هم خواص گشته با تشریف گرد بارگاهت عام و خاص در نفس از لاف مهرت صبح ابیض…

امشب که از نم مژه آبم نمی‌برد

امشب که از نم مژه آبم نمی‌برد در دل خیال کیست که خوابم نمی‌برد! عمری است پای در گلم از گریه، چون کنم! این سیل…

ازین غیرت مرا آه از دل ناشاد می‌روید

ازین غیرت مرا آه از دل ناشاد می‌روید که در گلشن به یاد سرو او شمشاد می‌روید بیا در بیستون و صورت شیرین تماشا کن…

از بی‌کسیم دوش دل سوخته کس بود

از بی‌کسیم دوش دل سوخته کس بود آیینه چراغ سر بالین نفس بود گل تا سحر از پرتو داغ دل بلبل پروانة گرد سر فانوس…

یک نظر کرد و از آن صد گونه استغفار داشت

یک نظر کرد و از آن صد گونه استغفار داشت آفتاب عاشقان دایم ز گرمی عار داشت کار من از سازگاری بی‌گره هرگز نبود دایم…

وقت شد کز ستمت جامة جان چاک زنم

وقت شد کز ستمت جامة جان چاک زنم چاک بیداد تو در پیرهن خاک زنم خون اندیشه ز سودای تو فاسد شده کاش نشتر برق…

هستی دنیا و بال جان غمناکست و بس

هستی دنیا و بال جان غمناکست و بس نعمت آسودگی در خلوت خاکست و بس موج دریای فنا سیلی به گردون می‌زند پیش این سیلاب…

ها مژده که جانانه خرامید به صحرا

ها مژده که جانانه خرامید به صحرا با شیشه و پیمانه خرامید به صحرا از خواب دگر وا نشود چشم غزالان کان لعل پر افسانه…

نماند با مژة من غبار گریة شمع

نماند با مژة من غبار گریة شمع گره فکند سرشکم به کار گریة شمع سرشک من نخورد آب بی‌حرارت دل بود به نقطة آتش مدار…

ناید به دراز سینه ز تنگی نفس ما

ناید به دراز سینه ز تنگی نفس ما ای ناله بیا دود برآر از قفس ما امیدِ که سر در پی این قافله دارد؟ کز…

منم به یاد تو آسوده از نعیم ریاض

منم به یاد تو آسوده از نعیم ریاض تهی ز هر هوس و فارغ از همه اغراض به نیم جان شده راضی چو مرغ نو…

مشّاطه چو آرایش آن زلف علم کرد

مشّاطه چو آرایش آن زلف علم کرد آن خم که در آن بود دلم باز به خم کرد هر تار سر زلف تو ماوای دلی…

لبی تر یک دم از جام طرب، کم می‌توان کردن

لبی تر یک دم از جام طرب، کم می‌توان کردن ولی چندان که خواهی مستی از غم می‌توان کردن دوا نامحرم دردست و مرهم خصم…

گفتمش صد بار و ترک صحبت دشمن نکرد

گفتمش صد بار و ترک صحبت دشمن نکرد طفل بازیگوش من گوشی گوشی به حرف من نکرد ذوق پیراهن دریدن را به کام دل ندید…

گر دلت بما باشد ور تو یار ما باشی

گر دلت بما باشد ور تو یار ما باشی هر کجا که بنشینی در کنار ما باشی رنگ ناپذیرستی به که در تماشایت ما ز…

که می‌تواند از پیش یار برخیزد؟

که می‌تواند از پیش یار برخیزد؟ نشسته‌ایم که از ما غبار برخیزد به اضطرار سپردیم خویش را در عشق بگو ز مجلس ما اختیار برخیزد…

کس جان ز زخم خنجر مژگان نمی‌برد

کس جان ز زخم خنجر مژگان نمی‌برد تا زهر چشم یار به درمان نمی‌برد شب نیست کز چکیدة مژگانم آسمان از دامنم ستاره به دامان…

قدر درویشی نمی‌دانی به سلطانی گریز

قدر درویشی نمی‌دانی به سلطانی گریز ذوق جمعیّت نداری در پریشانی گریز در سلوک فقر وحشت را به الفت جنگ نیست ظاهر آمیزش طلب می‌باش…

عمرها ما از خدا درد ترا می‌خواستیم

عمرها ما از خدا درد ترا می‌خواستیم آفت جان و دل خود از خدا می‌خواستیم کام دل عمری ز چشمانت طلب کردیم حیف ساده‌لوحی بین…

عاشق یاریم اما نام یار ما مپرس

عاشق یاریم اما نام یار ما مپرس بی‌نصیبان دیاریم از دیار ما مپرس بحر مالامال دردیم و ز ساحل بی‌نصیب ما که پا تا سر…

شش جهت را در زدم جز حلقه کس بر در نبود

شش جهت را در زدم جز حلقه کس بر در نبود نه صدف را سینه کردم چاک، یک گوهر نبود سیر آتش خانه‌ها کردم به…

سهل است اگر رقیب به خود مایلش کند

سهل است اگر رقیب به خود مایلش کند مهرست کینه نیست که جا در دلش کند ساغر به جرم اینکه لبی بر لبش نهاد شیشه…

زخمی به دو صد جان به کف از ناز تو دیدم

زخمی به دو صد جان به کف از ناز تو دیدم دیدم که بس ارزنده متاعست خریدم ترسیدم از آلودگی دامن پاکت در پیش تو…

ز دانش مرا بس، که نام تو دانم

ز دانش مرا بس، که نام تو دانم سوادم همین بس که نام تو خوانم چرا نالم از ضعف، آن قوّتم بس که آهی به…

رحمش نمی‌آید به من چندانکه می‌سوزم نفس

رحمش نمی‌آید به من چندانکه می‌سوزم نفس من تنگ‌تر سازم نفس او تنگ‌تر سازد قفس من خود فتادم از نفس، یکم دم نگفتی ناله بس…

دهان بر بسته لبریز نوای یاربی دارم

دهان بر بسته لبریز نوای یاربی دارم زبان پیچیده در تقریر عرض مطلبی دارم خموشی بر لب شرمم به صد فریاد می‌گوید حلاوت جوشی زهری…

دل که بی‌زخم تو باشد به جهان خرّم نیست

دل که بی‌زخم تو باشد به جهان خرّم نیست زخم را از تو رواجی‌ست که با مرهم نیست غم بیهوده مرا از سروسامان انداخت گر…

در گلشن الست که نیرنگ برنداشت

در گلشن الست که نیرنگ برنداشت هر گل که داشت بوی وفا رنگ برنداشت جوش صلای عشق به هفت آسمان رسید این شور را به…

در ازل سوز محبّت در دل ما جا گرفت

در ازل سوز محبّت در دل ما جا گرفت از دل ما بود هر جا آتشی بالا گرفت داشتیم امشب حدیث روی جانان بر زبان…

خود را به ناز آن بت طنّاز داده‌ایم

خود را به ناز آن بت طنّاز داده‌ایم صد ملک دل به غارت یک ناز داده‌ایم در راه عشق عافیت از ما مجو که ما…

حرفم از فکر سر زلرفی پریشانست باز

حرفم از فکر سر زلرفی پریشانست باز دتر میان معنی و لفظم بیابانست باز مایه می‌بندد دلم ز آشفتگی‌های دماغ در سر شوریده‌ام سودای سامانست…

چون به یاد زلف او زلف غم افشان می‌کنم

چون به یاد زلف او زلف غم افشان می‌کنم می‌کشم آهیّ و عالم را پریشان می‌کنم گلستان بی‌روی او بر من جهنم می‌شود من که…

چهرة صاف بلا زلف سیه فام بلا

چهرة صاف بلا زلف سیه فام بلا کی کند عیش کسی، صبح بلا، شام بلا گهی آشفتة خطّم، گهی آزردة خال به چه دل شاد…

چنانم بزم عشرت بی‌لبش دلگیر می‌آید

چنانم بزم عشرت بی‌لبش دلگیر می‌آید که موج باده در چشمم دم شمشیر می‌آید ندانم بر زبان حرف که دارد کلک تقریرم ولی دانم که…

جز زلف تو ما را سر سودای دگر نیست

جز زلف تو ما را سر سودای دگر نیست سر رشتة ما از سر زلف تو به در نیست از جنبش ابروی تو خورشید هراسد…

تنم از رنج و بلا مایه‌ده ایّوبست

تنم از رنج و بلا مایه‌ده ایّوبست صبر ایّوب اگر چاره‌گر آید خوبست ای که از یوسف گم‌گشته نشان می‌طلبی گذرش بر در محنت‌کدة یعقوبست…

تا صبا طرف نقاب از روی رخشانی شکست

تا صبا طرف نقاب از روی رخشانی شکست از خجالت هر طرف رنگ گلستانی شکست تاری از زلف کجش زنّار یک عالم دلست از شکست…

تا ابد دیگرش از لعل تو مأیوس کنم

تا ابد دیگرش از لعل تو مأیوس کنم از لب ساغر اگر آرزوی بوس کنم هر شبی کز تو مرا خانه منوّر گردد شمع را…

بی‌بادة لبت در میخانه بسته به

بی‌بادة لبت در میخانه بسته به پیمانه بی‌تو بر سر مینا شکسته به آسودگان حریف نگاه تو نیستند این زهر بر جراحت دل‌های خسته به…

به گوشه چشم سیاهت نگه به من دارد

به گوشه چشم سیاهت نگه به من دارد سیاه مست ندانم دگر چه فن دارد! به هدیه جان دهم از بهر بوسه‌ای و هنو درین…

به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم

به جیب چاک و به دل داغ هجر یار ندارم چه سان به سیر روم روی لاله‌زار ندارم لب هوس چه گشایم به آب چشمة…

بلبل ز شیوة تو به فریاد می‌رود

بلبل ز شیوة تو به فریاد می‌رود بوی گل از نسیم تو بر باد می‌رود آواز تیشه مضطرب آید به گوش دل شیرین مگر به…

برین مباش که قانون تازه ساز کنی

برین مباش که قانون تازه ساز کنی به قول بلهوس از عاشق احتراز کنی تمیز عاشق و اهل هوس نمی‌داند به جان خویش که خاطر…

باز در دل دود آه شعله ور پیچیده‌ام

باز در دل دود آه شعله ور پیچیده‌ام دوزخی در تنگنای یک شرر پیچیده‌ام کرده‌ام گرداب را فوّارة صد گردباد بسکه اشک و آه را…

ایزد به هر که عارض گل رنگ می‌دهد

ایزد به هر که عارض گل رنگ می‌دهد در سینه‌اش نخست دل سنگ می‌دهد شادم ز تنگی دل خود کایزد از ازل درد تو بیشتر…

اوج گیرد رتبة افتادگی از حال من

اوج گیرد رتبة افتادگی از حال من تیره‌بختی سر به گردون ساید از اقبال من بس که در افتادگی‌ها گرد بر رویم نشست خاک بر…

امشب غریب نوسفری می‌کند وداع

امشب غریب نوسفری می‌کند وداع خو کردة به خاک دری می‌کند وداع یارب که رخت بسته که بر هر سر مژه هر لحظه پارة جگری…

اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود من

اسکندرم دستور من عقل هنر فرسود من آیینة اسکندری جان غبارآلود من تا کی نهد بر آتشم چون عود و من دم در کشم ترسم…

اثر ندیده دل از حرف مهربانی تو

اثر ندیده دل از حرف مهربانی تو چو شمع تا به کی این گرمی زبانی تو کسی چه‌گونه کند ضبط خود که دل‌ها را به…

یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم،

یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم، تا جان هدف ناوک صد ناز ندیدیم در عهد تو دنبالِ رخ مِهرفزایت چشمی که به حسرت نبود…

وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخاله‌ام

وقت آن شد کز لب دل گل کند تبخاله‌ام در غبار غم بجوشد گردباد ناله‌ام در بهاران خط او چشم آن دارم که باز نیش…

هرگز دلی از نالة خود شاد ندارم

هرگز دلی از نالة خود شاد ندارم فریاد که من طالع فریاد ندارم تا بود دلم بستة زنجیر بلا بود در عمر خود آسودگیی یاد…

نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ

نیست غم گر بادة صافم نباشد در ایاغ همچو شمع از خون گرم شعله، تر دارم دماغ بسکه از تاب رخش اجزای مجلس گرم بود…

نمود از پرده رخ یارم نمی‌خواهم دلایل را

نمود از پرده رخ یارم نمی‌خواهم دلایل را بیا از پیش من ای گریه بردار این رسایل را از آن کنج لب شیرین غریبی بوسه…

ناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسد

ناله از دل تا به لب از ضعف مشکل میرسد گوش اینجا کی به داد نالة دل میرسد جذبة محمل‌نشین گر تن به سستی در…

من و کویی که کس را نیست جز عشرت به یاد آنجا

من و کویی که کس را نیست جز عشرت به یاد آنجا توان در خاکبازی یافت اکسیر مراد آنجا گشاد فیض خواهی چشم عبرت در…

مشق شوخی می‌‌کند طفلی به قصد جان ما

مشق شوخی می‌‌کند طفلی به قصد جان ما باده‌ای در غوره دارد ساقی دوران ما شوخی حسن ترا نازم که در هجران و وصل جلوه…

لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد

لبت تا شیوة سحر و فسون را مضطرب دارد دلم هنگامة اهل جنون را مضطرب دارد به من گرم تواضع آن بت و اشکم سراسیمه…

گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد

گفت و گو یک حرف را تفسیر نتوانست کرد خامشی هم نکته‌ای تقریر نتوانست کرد من که بر بال ملک دام نظر می‌افکنم همّت من…

گر خود ز لطف گامی در راه ما گذارد

گر خود ز لطف گامی در راه ما گذارد ما دیده فرش سازیم تا یار پا گذارد امشب که شمع مجلس با آن پری سپردست…

کمر به کشتن من بسته خال گوشة چشمش

کمر به کشتن من بسته خال گوشة چشمش که باد خون اسیران حلال گوشة چشمش گذشت آنکه دگر وصل او به خواب بینم که برده…

کردند پردة رخ دلدار شیشه را

کردند پردة رخ دلدار شیشه را افتاده است کار و عجب کار شیشه را ساقی به ناز خویش که مگذار شیشه را همچون دل شکسته…

قاصد بی‌غم کجا شرح ملالم می‌کند

قاصد بی‌غم کجا شرح ملالم می‌کند نامه هم کی رفع وسواس خیالم می‌کند پیکر کوه آب می‌گردد ز شرح درد من کی تنک رویی چو…

عکس رخ جانانه که در منزل چشم است

عکس رخ جانانه که در منزل چشم است شمعی است که افروخته در محفل چشم است جز خون دل و لخت جگر بار ندارد این…

عاشق چوبی مضایقه جان را فدا کند

عاشق چوبی مضایقه جان را فدا کند خنجر زبان گشاید و صد مرحبا کند پیشت هجوم گریه امان اینقدر نداد مرغ نگاه را که پر…

شرابم عشوة یارست و ساغر چشم مخمورش

شرابم عشوة یارست و ساغر چشم مخمورش محبّت نشئة سرشارش و دیوانگی شورش کدامین باده ساقی در قدح دارد دگر امشب که با هر قطره…

سر فدای جانانست، کام افتخارست این

سر فدای جانانست، کام افتخارست این تن به خاک یکسانست اوج اعتبارست این قد چو سرو بستانست چهره چون گلستانست لب شراب مستانست مایة بهارست…

زان برون زد دلبر من بارگاه از شش جهت

زان برون زد دلبر من بارگاه از شش جهت تا توان کردن به سوی او نگاه از شش جهت وه که شد بر عضو عضوم…

ز رنگِ می به رخت تا نقاب در پیش است

ز رنگِ می به رخت تا نقاب در پیش است نگاه را سفر آفتاب در پیش است تو تا به خلوت آیینه کرده‌ای آرام مرا…

راه دراز وصل تو غیر از خطر نداشت

راه دراز وصل تو غیر از خطر نداشت هر کس که پا نهاد در آن فکر سر نداشت غیرت برم به صورت آیینه کانچنان محو…

دماغم باج ذوق از نشئة سرشار می‌گیرد

دماغم باج ذوق از نشئة سرشار می‌گیرد گلم از تردماغی بر سر دستار می‌گیرد به دشمن کرد عهد من وفا یاری تماشا کن برای خاطر…

دل را به سر زلف تو دلدار سپردیم

دل را به سر زلف تو دلدار سپردیم شادیم که این مهره به آن مار سپردیم معماری ویرانه جز از سیل نیاید معمورة دل را…