با عشق هوس سوز غم کام کجا

با عشق هوس سوز غم کام کجا این دانه ببین کجا و این دام کجا ترطیب دماغ عشق چیز دگرست سودای تو و روغن بادام…

آنرا که خبر ز عالم راز رسید

آنرا که خبر ز عالم راز رسید در گوش سر از لُبّ دل آواز رسید از عالم آغاز به انجام آمد باز از ره انجام…

از ناز قضا چو چهرة حسن آراست

از ناز قضا چو چهرة حسن آراست تشریف حیا به قدّ عشق آمد راست گر این دو نگهبان نبود از چپ و راست بس دود…

وصل است متاعی که به دیدن نرسد

وصل است متاعی که به دیدن نرسد این شهد تمنّا به چشیدن نرسد کامی به هوای حسرتش خوش می‌دار کاین میوه لطیفست به چیدن نرسد

نوروز شد و یار به من بست گرو

نوروز شد و یار به من بست گرو کز داغ کهن به دل نماند پرتو گفتم که ندارم چه شود پس گفتا خوش باش که…

گاهی ز نبی گه ز ولی می‌گویم

گاهی ز نبی گه ز ولی می‌گویم گه نادعلی سینجلی می‌گویم نُه پردة چرخ ترسم از هم بدرد چون از سر درد یا علی می‌گویم

سعی تو کلید قفل مشکل نشود

سعی تو کلید قفل مشکل نشود تقدیر به تدبیر تو باطل نشود گر هر دو جهان خواسته باشند چه سود چیزی که خدا نخواست حاصل…

درد تو تلافی تن آسانی‌هاست

درد تو تلافی تن آسانی‌هاست عشق تو کفارة مسلمانی‌هاست اندازة همّت پریشانان است زلف تو که معراج پریشانی‌هاست

خورشید چو ذرّه آرزوی تو کند

خورشید چو ذرّه آرزوی تو کند گردون شب و روز جستجوی تو کند گُل در تو نمی‌رسد به خوبی هر چند در خلوتِ غنچه مشق…

تا کی هدف بوده و نابوده شوی

تا کی هدف بوده و نابوده شوی ترسم در زیر بار فرسوده شوی تا چند به دوش خود کشیدن خود را بردار ز خود دست…

با خلق جهان غیر نزاعی نبود

با خلق جهان غیر نزاعی نبود روزی نبود که اختراعی نبود فیّاض بساط مهر برچین کامروز کاسدتر ازین جنس متاعی نبود

آنانکه رهی به عالم دل دارند

آنانکه رهی به عالم دل دارند از صحبت جسم پای در گل دارند بی‌جاده گر افتند به ره عیب مکن در گمشدگی رهی به منزل…

از پیش من ای ماه جهان گرد مرو

از پیش من ای ماه جهان گرد مرو وی غنچه نازِ نازپرورد مرو در عشق تو با من نفسی بیش نماند یک لحظه غنیمت است،…

یارب کشتم به وصل حاصل برسان

یارب کشتم به وصل حاصل برسان وز عشق خودم چاشنی دل برسان تا چند مجاز بی‌حقیقت باشم در راه شدم پیر به منزل برسان

نوروز شد و شکفت گلزار هوس

نوروز شد و شکفت گلزار هوس گفتن به تو ای معلّم هرزه نفس بر نوگل من جفا و بیرحمی بس گل را به قفس نگه…

کردم برِ نامحرم اگر داد از تو

کردم برِ نامحرم اگر داد از تو داد از تو بتا و داد و بیداد از تو محتاج به محرمم چرا می‌کردی تا کار به…

سرگشتة اوّلم به آخر نرسم

سرگشتة اوّلم به آخر نرسم درماندة باطنم به ظاهر نرسم با آنکه خیالی شده‌ام در غم تو داغم که چرا ترا به خاطر نرسم

دل بست به خود تارِ تعلّق ز نخست

دل بست به خود تارِ تعلّق ز نخست عقل آمد و این علاقه شد اندکست آویخته بودیم به یک پا عمری عشق آمد و این…

حسرت غم دیرینه دوا نتوانست

حسرت غم دیرینه دوا نتوانست غم نیز به عهد خود وفا نتوانست جز زلف بتان که سایه‌اش کم نشود کس فکر پریشانی ما نتوانست

تا کی فیّاض ترک مستی تا کی!

تا کی فیّاض ترک مستی تا کی! زاهد چو نیی تو، بت‌پرستی تا کی! این بار گران زور دگر می‌خواهد عجز تو و طمطراق هستی…

با راه صواب از خطا می‌گردیم

با راه صواب از خطا می‌گردیم هر چند که رفته‌ایم وا می‌گردیم او در دل و ما در طلبش کوی به کوی معشوق کجا و…

آنرا که به اوصاف تو دید دگرست

آنرا که به اوصاف تو دید دگرست از لطف تو هر لحظه نوید دگرست با طاعت ما روی بهی نیست ولی ما را به جناب…

از مکرِ خرد ز حد فزون می‌ترسم

از مکرِ خرد ز حد فزون می‌ترسم وز حیلة عقل ذوفنون می‌ترسم گفتی به خرد مگر ترا دشمنی است نه نه که ز نفرین جنون…

هم گریه من ز چشم مست دگریست

هم گریه من ز چشم مست دگریست هم خنده ز لعل می‌پرست دگریست القصّه مرا چو صورت آیینه هم گریه و هم خنده به دست…

من داغ علی به هیچ مرهم ندهم

من داغ علی به هیچ مرهم ندهم خاک در او به آب زمزم ندهم خاک در او ذخیره دارم در چشم این خاک به خون…

کی جانب هند روی نیکو آرم

کی جانب هند روی نیکو آرم من نیستم آنکه رو به هندو آرم از یک هندوی بخت خود دل تنگم در عالم هندوان چسان رو…

زرگر پسری که حسن ازو می‌نازد

زرگر پسری که حسن ازو می‌نازد در راه غمش عشق روان می‌بازد یکرنگی زر از آن کند مهر منیر در بوته مهر او مگر بگدازد

در وادی عشق پر مکش منّت پا

در وادی عشق پر مکش منّت پا بی‌گام درین مرحله شو ره پیما مردم گویند پای بردار و برو من می‌گویم که پای بگذار و…

خود را با ما چو دیده بستیم نمود

خود را با ما چو دیده بستیم نمود گردی بودیم چون نشستیم نمود در پرده آینه نهان بود رخش این چهره درست تا شکستیم نمود

تا زلف به روی تو پریشان شده است

تا زلف به روی تو پریشان شده است بر همزن جمعیّت ایمان شده است خال رخ تو مگر که ابراهیم است کاتش ز برای او…

ای گل شده بی‌رخ نکویت بدنام

ای گل شده بی‌رخ نکویت بدنام وز شرم لب تو باده گردیده حرام ابروی ترا هلال گفتم، مه نو بالید به خود چنانکه شد ماه…

آنانکه خدا را به نظر می‌دانند

آنانکه خدا را به نظر می‌دانند راهی به مؤثر از اثر می‌دانند جمعی که قیاس گل گرفتند ز خار معلوم که از گل چه قدر…

آخر ترک تو بیوفا دل کردم

آخر ترک تو بیوفا دل کردم عهد تو به فرمان تو باطل کردم شادی که به کام دشمنم کردی و من شادم که رضای دوست…

هر لحظه دُری نهد در آغوشم چشم

هر لحظه دُری نهد در آغوشم چشم از خون جگر دهد می نوشم چشم می‌نوشد و چشم خون مرا می‌بیند یعنی که ز بد همیشه…

مشهور به عشق تو ستمگر گشتم

مشهور به عشق تو ستمگر گشتم حرف غم عشق تو مکرّر گشتم می‌ناز که مثل تو ندیدم هر چند دفترچه حسن را سراسر گشتم

فیّاض کجایی که مرا حال خوشست

فیّاض کجایی که مرا حال خوشست در عشق ویم ماه خوش و سال خوشست در محنتم ایّام شب تیره نکوست در آتشم احوال پر و…

رمزی ز قضا و قدرت می‌گویم

رمزی ز قضا و قدرت می‌گویم وز مسئلة خیر و شرت می‌گویم تدبیر رهست از تو و لغزش از پا زین بحر شگرف این قدرت…

در گلشن عشق خرمی نایابست

در گلشن عشق خرمی نایابست خار و گلش از تشنه لبی سیرابست با غنچه گل در ته یک پیراهن پژمردگی و شکفتگی در خوابست

چون عقل قبولم نکند دردم من

چون عقل قبولم نکند دردم من چون نفس زبونم نکند مردم من عشقم که قبول طبع ناکس نشوم پیدا کن قدر مرد و نامردم من

تا چند ز کس تاب جفا آرد کس

تا چند ز کس تاب جفا آرد کس گفتم به تو بس جفا و، بیرحمی، بس آخر تن و جان خسته‌ای چند کشد در عشق…

ای غنچه چه دلتنگ نشینی خوش باش

ای غنچه چه دلتنگ نشینی خوش باش چون گل نفسی برآور و سرخوش باش هر چند سبکبارتری کم خطری تو باد شو و گو دو…

آن مه که به لب چشمه کوثر دارد

آن مه که به لب چشمه کوثر دارد وز باده ناز نشئه در سر دارد ابروی زمانه پر ز چین می‌گردد لب از لب خنده‌گر…

یک لحظه که در پیش من آن شوخ نشست

یک لحظه که در پیش من آن شوخ نشست ننشسته، به من فتنه‌گری در پیوست مهری که نداشت در دل از من برداشت عهدی که…

هستی همه گرچه هست از فیض اله

هستی همه گرچه هست از فیض اله هستیِّ پس از فنا بود خاطرخواه هر چند که خلعت همه از شاه بود ممتاز بود قبای پوشیده…

مرگم ز ره هلاک برمی‌دارد

مرگم ز ره هلاک برمی‌دارد وین خرمنِ پاک پاک برمی‌دارد دستم ز علایق بدن می‌گسلد یکباره مرا ز خاک برمی‌دارد

فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ

فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ زین بلهوسان کناره به صد فرسنگ من شیشه و این سگ روشان سنگدلند صورت نپذیرد الفت شیشه و سنگ

دیروز که آن شکر لب از ما رنجید

دیروز که آن شکر لب از ما رنجید می‌کرد زبان عتاب و لب می‌خندید بر سینة مجروح اسیران بلا آن می‌زد زخم و این نمک…

در کشور فضل کرده یزدانت صدر

در کشور فضل کرده یزدانت صدر خورشید برِ تو گه هلال و گه بدر سرتاسر آفاق ترا بنده سزد افسوس که مانده‌ای تو مجهول‌القدر

چون سنگ ستم پیشه کند دل خستن

چون سنگ ستم پیشه کند دل خستن مردی نبود شکستن و وارستن سهلست شکست شیشه از سنگ ولی سخت است به سنگ خوردن و نشکستن

تا داغ غم عشق تو بر جان دارم

تا داغ غم عشق تو بر جان دارم صد چاک به دل دست و گریبان دارم طوفانم اگر ز دیده خیزد چه عجب در دیده…

ای راحت جان غصّه پرورد بیا

ای راحت جان غصّه پرورد بیا وی صیقل خاطر پر از گرد بیا از درد دل خسته‌دلان بی‌خبری مردیم ز دوری تو بیدرد، بیا

آن شب که رسول ما سفر کرد به عرش

آن شب که رسول ما سفر کرد به عرش سر از خم نه سپهر برکرد به عرش جبریل چگونه آمد از عرش به زیر؟ ذات…