رباعیات فیاض لاهیجی
در وادی عشق پر مکش منّت پا
در وادی عشق پر مکش منّت پا بیگام درین مرحله شو ره پیما مردم گویند پای بردار و برو من میگویم که پای بگذار و…
خود را با ما چو دیده بستیم نمود
خود را با ما چو دیده بستیم نمود گردی بودیم چون نشستیم نمود در پرده آینه نهان بود رخش این چهره درست تا شکستیم نمود
تا زلف به روی تو پریشان شده است
تا زلف به روی تو پریشان شده است بر همزن جمعیّت ایمان شده است خال رخ تو مگر که ابراهیم است کاتش ز برای او…
ای گل شده بیرخ نکویت بدنام
ای گل شده بیرخ نکویت بدنام وز شرم لب تو باده گردیده حرام ابروی ترا هلال گفتم، مه نو بالید به خود چنانکه شد ماه…
آنانکه خدا را به نظر میدانند
آنانکه خدا را به نظر میدانند راهی به مؤثر از اثر میدانند جمعی که قیاس گل گرفتند ز خار معلوم که از گل چه قدر…
آخر ترک تو بیوفا دل کردم
آخر ترک تو بیوفا دل کردم عهد تو به فرمان تو باطل کردم شادی که به کام دشمنم کردی و من شادم که رضای دوست…
هر لحظه دُری نهد در آغوشم چشم
هر لحظه دُری نهد در آغوشم چشم از خون جگر دهد می نوشم چشم مینوشد و چشم خون مرا میبیند یعنی که ز بد همیشه…
مشهور به عشق تو ستمگر گشتم
مشهور به عشق تو ستمگر گشتم حرف غم عشق تو مکرّر گشتم میناز که مثل تو ندیدم هر چند دفترچه حسن را سراسر گشتم
فیّاض کجایی که مرا حال خوشست
فیّاض کجایی که مرا حال خوشست در عشق ویم ماه خوش و سال خوشست در محنتم ایّام شب تیره نکوست در آتشم احوال پر و…
رمزی ز قضا و قدرت میگویم
رمزی ز قضا و قدرت میگویم وز مسئلة خیر و شرت میگویم تدبیر رهست از تو و لغزش از پا زین بحر شگرف این قدرت…
در گلشن عشق خرمی نایابست
در گلشن عشق خرمی نایابست خار و گلش از تشنه لبی سیرابست با غنچه گل در ته یک پیراهن پژمردگی و شکفتگی در خوابست
چون عقل قبولم نکند دردم من
چون عقل قبولم نکند دردم من چون نفس زبونم نکند مردم من عشقم که قبول طبع ناکس نشوم پیدا کن قدر مرد و نامردم من
تا چند ز کس تاب جفا آرد کس
تا چند ز کس تاب جفا آرد کس گفتم به تو بس جفا و، بیرحمی، بس آخر تن و جان خستهای چند کشد در عشق…
ای غنچه چه دلتنگ نشینی خوش باش
ای غنچه چه دلتنگ نشینی خوش باش چون گل نفسی برآور و سرخوش باش هر چند سبکبارتری کم خطری تو باد شو و گو دو…
آن مه که به لب چشمه کوثر دارد
آن مه که به لب چشمه کوثر دارد وز باده ناز نشئه در سر دارد ابروی زمانه پر ز چین میگردد لب از لب خندهگر…
یک لحظه که در پیش من آن شوخ نشست
یک لحظه که در پیش من آن شوخ نشست ننشسته، به من فتنهگری در پیوست مهری که نداشت در دل از من برداشت عهدی که…
هستی همه گرچه هست از فیض اله
هستی همه گرچه هست از فیض اله هستیِّ پس از فنا بود خاطرخواه هر چند که خلعت همه از شاه بود ممتاز بود قبای پوشیده…
مرگم ز ره هلاک برمیدارد
مرگم ز ره هلاک برمیدارد وین خرمنِ پاک پاک برمیدارد دستم ز علایق بدن میگسلد یکباره مرا ز خاک برمیدارد
فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ
فیّاض شدم ز وضع یاران دلتنگ زین بلهوسان کناره به صد فرسنگ من شیشه و این سگ روشان سنگدلند صورت نپذیرد الفت شیشه و سنگ
دیروز که آن شکر لب از ما رنجید
دیروز که آن شکر لب از ما رنجید میکرد زبان عتاب و لب میخندید بر سینة مجروح اسیران بلا آن میزد زخم و این نمک…
در کشور فضل کرده یزدانت صدر
در کشور فضل کرده یزدانت صدر خورشید برِ تو گه هلال و گه بدر سرتاسر آفاق ترا بنده سزد افسوس که ماندهای تو مجهولالقدر
چون سنگ ستم پیشه کند دل خستن
چون سنگ ستم پیشه کند دل خستن مردی نبود شکستن و وارستن سهلست شکست شیشه از سنگ ولی سخت است به سنگ خوردن و نشکستن
تا داغ غم عشق تو بر جان دارم
تا داغ غم عشق تو بر جان دارم صد چاک به دل دست و گریبان دارم طوفانم اگر ز دیده خیزد چه عجب در دیده…
ای راحت جان غصّه پرورد بیا
ای راحت جان غصّه پرورد بیا وی صیقل خاطر پر از گرد بیا از درد دل خستهدلان بیخبری مردیم ز دوری تو بیدرد، بیا
آن شب که رسول ما سفر کرد به عرش
آن شب که رسول ما سفر کرد به عرش سر از خم نه سپهر برکرد به عرش جبریل چگونه آمد از عرش به زیر؟ ذات…
هر گاه که آن زهره جبین میرقصد
هر گاه که آن زهره جبین میرقصد از بسکه لطیف و دلنشین میرقصد از بهر نثار سروِ قدش همه را دل در بر و جان…
ماییم که بیتکلّفیها فن ماست
ماییم که بیتکلّفیها فن ماست در چار سوی گذشتگی مسکن ماست رندی و نظربازی و مستی و جنون ناموس هزار کار در گردن ماست
فیّاض ز عقل سر به مستی بَر کُن
فیّاض ز عقل سر به مستی بَر کُن این ره بگذار و راه دیگر سر کن یک عمر ز زهد کله خشکی دیدی یک دم…
رفتی رفتی ز پیشم ای جان رفتی
رفتی رفتی ز پیشم ای جان رفتی چون صبح طرب ز شام هجران رفتی آلودگی صحبت ما ننگت بود چون شعله ز ما کشیده دامان…
در کفر و در اسلام دری باز نبود
در کفر و در اسلام دری باز نبود عشق آمد و درهای فرو بسته گشود یک ذرّه چنانکه مینمودیم نهایم عشق آمد و آن چنانکه…
چون در شب معراج نبی همّت بست
چون در شب معراج نبی همّت بست بگسست ز نیستی به هستی پیوست او سایه ایزدست و اینست عجب کاین سایه به آفتاب همدوش نشست
تا پا سر زلفت از سر دوش کشید
تا پا سر زلفت از سر دوش کشید خظ حلقه بندگیت در گوش کشید دادی به دم خیرهنگاهان خود را تا آینهات تنگ در آغوش…
ای شعله ز دست خوی بیدادگرت
ای شعله ز دست خوی بیدادگرت میسوزم و هیچ نیست از من خبرت گفتی که چو پروانه چه گردی گردم میگردم قربان سرت گرد سرت
آن شاخ گل ارچه هست پنهان ز چمن
آن شاخ گل ارچه هست پنهان ز چمن از فیض وجود اوست گیتی گلشن خورشید اگر چه هست در ابر نهان از نور وی ست…
هر کس که چو من سری به دردش دارد
هر کس که چو من سری به دردش دارد در ناله گرم و آه سردش دارد از عارضه نیست زردی رنگ رخش همچشمی آفتاب زردش…
ما خاک وجود خویش را زر نکنیم
ما خاک وجود خویش را زر نکنیم خود را با خاک تا برابر نکنیم ما را به در دوست وجودی ننهند تا سر ز گریبان…
فیاض ترا لاف حرامست هنوز
فیاض ترا لاف حرامست هنوز طرز سخن تو ناتمامست هنوز شعر تو چو میوهای که نورس باشد رنگین شده است لیک خامست هنوز
دیده به وصال جز به دیدن نرسد
دیده به وصال جز به دیدن نرسد از ناله و پیغام شنیدن نرسد هر چند که فریاد زند میوهفروش در کام اثری جز بچشیدن نرسد
در فکر شبم تا به سحر خواب نبرد
در فکر شبم تا به سحر خواب نبرد از بیخبری که ره به اسباب نبرد باید سببی گرچه سببساز خداست بیدلو ورسن ز چاه کس…
چون جبههاش از ناز گرهگیر شود
چون جبههاش از ناز گرهگیر شود وز غمزه تبسم آشتی سیر شود تیر نگهش بال غضب بگشاید جوهر گره ابروی شمشیر شود
تا چند به فکر خودپرستی بودن!
تا چند به فکر خودپرستی بودن! باید یک چند محو مستی بودن بر نیستیی زن که سبکبار شوی تا کی در زیر بار هستی بودن
ای دوست که با چهره زردیم از تو
ای دوست که با چهره زردیم از تو چون ناله خود تمام دردیم از تو کاری که گمان نبود دیدیم از خویش صبری که نداشتیم…
امشب ز غمت روح و روانم میسوخت
امشب ز غمت روح و روانم میسوخت وز تاب تب جسم تو جانم میسوخت زان تب که شب دوش ترا داشت به رنج مغزی که…
هر کس که تعلّقش به هستی بیش است
هر کس که تعلّقش به هستی بیش است گر بگذرد از خویش به جای خویش است تا هست، گذشتن هنرِ درویش است وقتی که نباشد…
ماه رمضان عجب مه روحفزاست
ماه رمضان عجب مه روحفزاست آثار لطایف اندرین مه پیداست رنگ همه چون رنگ نقاهت ز چه روست گر نه رمضان مزیل امراض خطاست!
فیّاض دگر عشق عبارت دادست
فیّاض دگر عشق عبارت دادست توفیق رواج کار و بارت دادست کفّارة توبهای که کردی به خزان این توبه شکستن بهارت دادست
دورم ز تو ای نگار خاکم بر سر
دورم ز تو ای نگار خاکم بر سر سیلی خور روزگار خاکم بر سر از شعله جدا چو اخگرم زنده هنوز خاکم بر سر هزار…
در عهد تو حسن را زکاتی نبود
در عهد تو حسن را زکاتی نبود پیمان و وفای را ثباتی نبود سهلست اگر روی ز من گردانی این هم خالی ز التفاتی نبود
چون برق نگاه تو به من میتازد
چون برق نگاه تو به من میتازد رخساره جان رنگ عدم میبازد گر نازش من به تست یارب چه عجب آیینه به آیینه نما مینازد
تا از سر مرد عقل بیرون نشود
تا از سر مرد عقل بیرون نشود در وادی غم پیرو مجنون نشود دردی که نداری نتوان بر خود بست تا خون نخوری اشک تو…
ای عشق بیا که سخت بیدردم من
ای عشق بیا که سخت بیدردم من بیدرد تو در آتشم و سردم من چون زردی چهره سرخ روئیست مرا گر بیتو به خون غوطه…
آن خاتم انبیا نبّی مرسل
آن خاتم انبیا نبّی مرسل بر جمله مقدّم است در علم ازل هر چند نتیجه هست آخر ز قیاس در قصد چو بنگرند باشد اول





