رباعیات علیشیر نوایی
در غربتم افتاده ز هجران حبیب
در غربتم افتاده ز هجران حبیب از شدت ضعف گشته با مرگ قریب یاری نه که آرد بسر خسته طبیب زاری نه که جوید کفن…
جانم بدو لعل جانفزای تو فدا
جانم بدو لعل جانفزای تو فدا روحم به نسیم عطرسای تو فدا آشفته دلم به عشوه های تو فدا فرسوده تنم به خاک پای تو…
ای بیحد و عد هر نفست حمد و ثنا
ای بیحد و عد هر نفست حمد و ثنا وز صد چندین حمد و ثنات استغنا ذکر ملکوت اندرین دیر فنا با علم تو سبحانک…
رفتی و دل از غمت فگارست هنوز
رفتی و دل از غمت فگارست هنوز وز شوق تو چشمم اشکبارست هنوز واگرد که جان ز هجر زارست هنوز باز آی که دل در…
جانا دستت یکدمم از دوش مبر
جانا دستت یکدمم از دوش مبر وز نکته دهان خودم از گوش مبر رخ از رخ و گردنم ز آغوش مبر از جسمم روح و…
ای از می لعلت همه سر مستی ما
ای از می لعلت همه سر مستی ما از سرو بلندت بزمین پستی ما کز پی بخیال تست همدستی ما واپس باشد ز نیستی هستی…
هر لحظه گر از چرخ جفایی رسدت
هر لحظه گر از چرخ جفایی رسدت وز حادثه زمان بلایی رسدت غم نیست گر از مهی جفایی رسدت سر چون سر زلف او به…
رفتی و بچشمم از تو تابست هنوز
رفتی و بچشمم از تو تابست هنوز چشمم ز خیال تو پرآبست هنوز تن زاتش عشق تو کبابست هنوز باز آ که دل از غمت…
تو نامدی و مهر فلک جلوه نمود
تو نامدی و مهر فلک جلوه نمود تو رفتی و مهر بود بر چرخ کبود آید بر خم خون دل از دیده فرود از آمدن…
آمد به من خسته ز دلبر کاغذ
آمد به من خسته ز دلبر کاغذ از مسأله وفا محرر کاغذ گریان ماندم چو دیده را بر کاغذ چون اشک روان فرو شدم در…
یارم نشد آن بت پریوش هرگز
یارم نشد آن بت پریوش هرگز زو شاد نگشت این دل غمکش هرگز بی او ز دمم کم آمد آتش هرگز یعنی نزدم به او…
در فصل خزان برگ رزان ای ساقی
در فصل خزان برگ رزان ای ساقی شد کارگه رنگرزان ای ساقی زان می که خوری دهم ازان ای ساقی تا نوشم از آن مزان…
چشمت که طریق سحر ازو یافت رواج
چشمت که طریق سحر ازو یافت رواج از بابل و کشمیر همی گیرد باج عیار صفت ربوده گاه تاراج از تن ها سر چنانک از…
آمد ز نسیم صبح بوی تو مرا
آمد ز نسیم صبح بوی تو مرا در روضه نمود جلوه کوی تو مرا گل دیدم و شد نشان روی تو مرا معلوم نشد ولیک…
یاران چو کشند در بهاران می صاف
یاران چو کشند در بهاران می صاف من گرچه ز زهد و توبه پیش آرم لاف دارندم اگر ز می بدان هرزه معاف در عالم…
در دیر گرت هواست نوشیدن می
در دیر گرت هواست نوشیدن می با مغبچگان بلحن چنگ و دف و نی ممکن نبود اگر چه باشم جم و کی بی همت پیر…
تتبع اثیر اخسیکتی
تتبع اثیر اخسیکتی آگاه نگشتم که درین دیر کیام یا خود چیام و از چیام و بهر چیام معلومم نی که آدمی یا زمیام یا…
آنروی که اوج حسن شد جلوه گهش
آنروی که اوج حسن شد جلوه گهش نظاره نموده ام ز زلف سیهش نسبت نتوان کرد بخورشید و مهش زانرو که نظر فکنده ام ته…
مهلک بود ای رفیق ایام فراق
مهلک بود ای رفیق ایام فراق آمیخته ز هر هجر در جام فراق گر صبح وصالم دمد از شام فراق نامم مبر ار دگر برم…
در عشق مباش پیش رندان گستاخ
در عشق مباش پیش رندان گستاخ چون بنده بود به نزد سلطان گستاخ از دوست چو وصل یافت نتوان گستاخ عاقل به ادب باشد و…
تا ماند قضا بر سر من افسر عشق
تا ماند قضا بر سر من افسر عشق در دهر دلم ساخت نهان گوهر عشق زان افسرم افتاد بکف کشور عشق زان گوهرم افروخت به…
ای از تو درون ناتوانم را حظ
ای از تو درون ناتوانم را حظ وز حسن تو چشم خون فشانم را حظ از قد خوشت روح روانم را حظ وز لعل روان…
گر زهر غمم کند هلاک ای ساقی
گر زهر غمم کند هلاک ای ساقی تریاک میم دهی چه باک ای ساقی دل شد چو ز توبه جرمناک ای ساقی آن جرم به…
در روز جدایی غم دلسوز وداع
در روز جدایی غم دلسوز وداع وان آتش هجر شعله افروز وداع صد غصه مهلک غم اندوز وداع نابود نمودند مرا روز وداع
تا شد به هوای عشق آن ماه لقا
تا شد به هوای عشق آن ماه لقا اشکم دریا از جگر خون پالا گریند به حال من درین رنج و عنا مرغان هوا و…
آمد به چمن قافله باد بهار
آمد به چمن قافله باد بهار از سنبل تر نافه چین بسته بتار از غنچه که کرده بیضه نرگس اظهار گویا که به چشمش از…
هر چیز رسد ز اهل دوران مخروش
هر چیز رسد ز اهل دوران مخروش وز قسم ازل زیاده را بیش مکوش بر بند ز ناشنیدنی پرده گوش وز هر چه نه گفتنی…
در دیر مغان مغبچگان چالاک
در دیر مغان مغبچگان چالاک کردند مرا به باده مست و بی باک مخموریم افکند چو بر خاک هلاک وانگه نگرفتند به می خرقه چاک
تا کی ستم و محنت هجران کشمت
تا کی ستم و محنت هجران کشمت باشد که شبی به بیت الاحزان کشمت از چاک درون دل ویران کشمت وانگاه ز دل به خلوت…
از هجر تو کارم اضطراب است امشب
از هجر تو کارم اضطراب است امشب جان از پی رفتن بشتاب است امشب تن را ز فراق پیچ و تاب است امشب دریاب که…
ساقی به من غمزده پیش آر قدح
ساقی به من غمزده پیش آر قدح هر چند بود بزرگ بردار قدح گر زانکه بود سپهر دوار قدح در یک دو کشش کنم نگونسار…
در عاشقی آن کس که مجرد باشد
در عاشقی آن کس که مجرد باشد به زانکه به عقل و هش مقید باشد آن کو ز قبول دم زند رد باشد ور دعوی…
تا اندر دل تاب و توانی بودم
تا اندر دل تاب و توانی بودم تا در بدن از روح نشانی بودم دل مایل حسن دلستانی بودم جان واله آشوب جهانی بودم
از محنت عاشقی به جانم چه کنم؟
از محنت عاشقی به جانم چه کنم؟ دیوانه و رسوای جهانم چه کنم؟ صبرست مرا چاره و دانم چه کنم؟ دانم چه کنم چون نتوانم…
ضعفم را آن میان چون مو باعث
ضعفم را آن میان چون مو باعث قتلم را آن طره هندو باعث عمرم را آن قامت دلجو باعث جانم را آن لعل سخنگو باعث
در جام بلورین می همچون یاقوت
در جام بلورین می همچون یاقوت گر یابم و سازم شب و روز آن را قوت تا در فلک پیر و سپهر فرتوت چون هر…
تا شد بدرون آتش هجران واقع
تا شد بدرون آتش هجران واقع وانگه ز برونم اشک غلطان واقع شد سعی بدانچه بود امکان واقع آن شعله بآب کشت نتوان واقع
از گوشه بام عارضت ماه سما
از گوشه بام عارضت ماه سما خورشید گرت ندید باشد ز عما شد عکس دو ابروت بچشمم صنما آن نوع که در شیشه بود قبله…
ساقی نه ز آب تلخ کز آتش تیز
ساقی نه ز آب تلخ کز آتش تیز یکرطل گران سوی من آور برخیز گر زانکه ز توبه ات شوم عذرانگیز انداز به آستین و…
در آتش عشق جسم و جانم مه و سال
در آتش عشق جسم و جانم مه و سال آن نوع رساند ورزش خود بکمال کندر دوزخ اگر فتم باشد حال کز دوزخ هجر سوی…
آئین طلب ز خود پسندان مطلب
آئین طلب ز خود پسندان مطلب وین شیوه جز از نیازمندان مطلب بی نقشی ز اهل زهد چندان مطلب وین نقش ز غیر نقش بندان…
ساقی بقدح می طربناک انداز
ساقی بقدح می طربناک انداز عکس رخ پاک در می پاک انداز بس شور و شغب در من بی باک انداز زان غلغله در گنبد…
در بحر سرشکم از نجوب است حباب
در بحر سرشکم از نجوب است حباب نی نی که دروست آفرینش پایاب گردون به هزار کوکب در خوشاب افتاده بسان صدفی در گرداب
بر شوخی ازین عشوه گران ای ساقی
بر شوخی ازین عشوه گران ای ساقی پنهان به تو هستم نگران ای ساقی پر ساز سبک رطل گران ای ساقی بیهوشم کن چون دگران…
سر رشته اهل زهد بگسل ای دل
سر رشته اهل زهد بگسل ای دل در دیر فنا بساز منزل ای دل جز مطرب و می مجوی حاصل ای دل یک یک گفتم…
دارم ز وجود خود پریشانی و بس
دارم ز وجود خود پریشانی و بس وز جمله کرده ها پشیمانی و بس از عقل نصیبم شده نادانی و بس بر نادانی خویش حیرانی…
ای زاتش سودای تو داغم بر داغ
ای زاتش سودای تو داغم بر داغ در شام غم از سپهر افزون تر داغ بگذشته درون هم از برونم هر داغ آیا به کجا…
شب تا به سحر همیکنم زاریها
شب تا به سحر همیکنم زاریها در شدت تنهایی و بیماریها از هجر فکندیم به دشواریها ای یار کجا شد آن همه یاریها
خواهی که ترا رسد ز درویشان فیض
خواهی که ترا رسد ز درویشان فیض تو نیز رسان ز جود با ایشان فیض اینگونه گرت رسد به دل ریشان فیض شاید که ترا…
ای قتل مرا کشیده مژگانت صف
ای قتل مرا کشیده مژگانت صف هر تیری ازان جان مرا کرده هدف جز آنکه دران ورطه شود عمر تلف زان صف نتوان رفت برون…
دیدند یکی قلندر فقراندیش
دیدند یکی قلندر فقراندیش از منزل و خانمانش دوری شده کیش گفتند که پیوسته کجایی درویش گفتا که درون خرقه کهنه خویش
خواهی که به خاصگان حق گردی خاص
خواهی که به خاصگان حق گردی خاص اول ز عوام خویش را ساز خلاص وانگاه در آ براه صدق و اخلاص تا خاص کنندت و…
ای ساقی شنگ ده می آتش رنگ
ای ساقی شنگ ده می آتش رنگ کو آب کند اگر چکانیش بسنگ افتاده گران سنگ غمم در دل تنگ شاید سبکش کنم بدین حیله…
دل نیست که در زلف پریشان تو نیست
دل نیست که در زلف پریشان تو نیست جان نیست که سرگشته هجران تو نیست گویی که دلت زان منست آن تو نیست جان آن…
خواهی که بدت رو ندهد خوشخو باش
خواهی که بدت رو ندهد خوشخو باش با اهل دو کون یکدل و یکرو باش هر سو که رود خلق تو دیگر سو باش یعنی…
ای دل تو مگر که مشک نابست آن خط
ای دل تو مگر که مشک نابست آن خط زآنرو که ز زنگ در حجابست آن خط کز شام رقم بر آفتابست آن خط نی…





