شبها که شمع من توئی هم خود شبان داج به

شبها که شمع من توئی هم خود شبان داج به گر ترک یغمائی توئی سرمایه بر تاراج به خوشتر شکنج دام تو از گشت باغ…

سودای تو هر شب کشدم بر سر کوئی

سودای تو هر شب کشدم بر سر کوئی چون آینه هر لحظه کنم روی بروئی کی یکسر مو جان زفسون تو برد دل کامیخته سحر…

سر این سوختن ایشمع اگر نیست عیانت

سر این سوختن ایشمع اگر نیست عیانت زآه پروانه بود کاتشی افتاده بجانت تا بکی سرکشی از ناز و نپرسی زاسیران از غم فاخته آزاد…

ساقی قدحی در ده از باده انگورت

ساقی قدحی در ده از باده انگورت مگذار بدرد سر میخوراه و مخمورت ای بلبل خوش الحان برخیز و نوا سرکن کز پرده برون آمد…

زینهار از دهان شیرینت

زینهار از دهان شیرینت آه از پنجه نگارینت نکند میل خسرو فرهاد گر ببیند بخواب شیرینت چشم شهلا بغمزه کردی باز نرگس باغ گشت مسکینت…

زعمر رفته دارم بس ندامت

زعمر رفته دارم بس ندامت بجامی گیرم از ساقی غرامت مقیم آستان میکشان شو که دوران را نباشد استقامت بزن چندان که خواهی شنعت ای…

زاهدان را چو بزلف تو سر و کار افتد

زاهدان را چو بزلف تو سر و کار افتد کار با سبحه و زنار به پیکار افتد خیز و در کوی مغانش بده ای شیخ…

ز نمک ندیده بودم که کسی شکر بریزد

ز نمک ندیده بودم که کسی شکر بریزد نه رطب ز سرو هرگز چو لب تو تر بریزد خط سبز بی‌سبب نیست که بر لبت…

روز قیامت است که امشب بپای خاست

روز قیامت است که امشب بپای خاست یا سرو قامتی زپی رقص گشت راست مطرب ره عراق بگردان که در سماع ناید بجز نوای حسینی…

رحمی ای عشق که من مانده بچنگ هوسم

رحمی ای عشق که من مانده بچنگ هوسم رحمت ای شحنه و برهان تو زقید عسسم هر کجا شمع رخی طوف چو پروانه کنم هر…

دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانه‌ای

دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانه‌ای آشنا دیدم به خود زآن نشئهٔ هر بیگانه‌ای ذکر تسبیح ملک در گوش من افسانه بود اندر آن…

دلی که روز و شبان از پی نظر می‌گشت

دلی که روز و شبان از پی نظر می‌گشت ز زخمِ تیزِ نظر ، دوش بی‌خبر می‌گشت کسی که پا نکشیدی ز کعبه در همه…

دل گم شد و معشوق دل من در سراغ او در طلب

دل گم شد و معشوق دل من در سراغ او در طلب گاهی به حی گه بادیه گه در عجم گه در عرب دل داشت…

دردیست غم عشق که درمان نپذیرد

دردیست غم عشق که درمان نپذیرد بگذار مریض تو باین درد بمیرد ناچار رسد مرگ بنی نوع بشر را هر کس بود از حلقه عشاق…

در ساغر اگر بادهٔ گلنار بخندد

در ساغر اگر بادهٔ گلنار بخندد نبود عجب ار مست به هشیار بخندد آن رند که در سلسلهٔ عشق نهد پای شک نیست که بر…

دارم بسر زباده دوشین بسی خمار

دارم بسر زباده دوشین بسی خمار ساقی بجان پیر خرابات می بیار عاشق بگو وضو نکند جز بخون دل خواهد اگر بکعبه ی یارش دهند…

خوشا وقتی که بر آتش بَرِ منظور بنشینی

خوشا وقتی که بر آتش بَرِ منظور بنشینی بسوزی پرده چون پروانه و مستور بنشینی به غیر از لن ترانی نشنوی اندر جواب ای دل…

خضر را راه بسرچشمه حیوان تو نیست

خضر را راه بسرچشمه حیوان تو نیست اهرمن را خبر از مهر سلیمان تو نیست تا کمان ابروی تو کرده بزه تیر کمان سینه ای…

حسنت نهاده دانه دامی عجب به راه

حسنت نهاده دانه دامی عجب به راه کاندر کمند زلف کشد آهوی نگاه خورشید سربرهنه به پای تو سر بسود کز خاک مقدم تو به…

چیست آن رخساره در مشکین نقاب

چیست آن رخساره در مشکین نقاب دل دل شب مینماید آفتاب زلف چون چوگان رستم در مصاف تیر مژگان ناوک افراسیاب در زنخدان چاه دارد…

چه شد نایی که اندر نی تو را راه فغان گم شد

چه شد نایی که اندر نی تو را راه فغان گم شد زدم سردی حدیث اشتیاقت در دهان گم شد نمی‌دانم اسیر زلف شد یا…

چند مسافرت دلا سوی حجاز می‌کنی

چند مسافرت دلا سوی حجاز می‌کنی کعبه دل طواف کن گر تو نماز می‌کنی طوف دل شکسته کن میل درون خسته کن چون به حقیقی…

چرا ای دل وفا با آن بت پیمان شکن کردی

چرا ای دل وفا با آن بت پیمان شکن کردی گرفتی خو بآن بیداد خو و ترک من کردی بکام دیگران شد لعل شیرین شکر…

تیغ بکف میرسد شاهد غضبان کیست

تیغ بکف میرسد شاهد غضبان کیست تشنه خونست یار خون بسر خوان کیست غارت دل میکند غمزه فتان دوست کفر سر زلف او رهزن ایمان…

تو را سزاست ببالا لباس دارائی

تو را سزاست ببالا لباس دارائی بکوب نوبت وحدت بکاخ یکتائی تو حسن داری و خوبان بخویش مغرورند تو گنج بخشی و قارون بلاف دارائی…

ترک من از می اغیار مگر سرمستی

ترک من از می اغیار مگر سرمستی که مرا توبه و پیمانه و دل بشکستی دیو سازند رقیبان و توئی حور سرشت نور محضی تو…

تا غمزه ات شبیخون در کشور سکون زد

تا غمزه ات شبیخون در کشور سکون زد چون غرقه مردمک دوش غوطه بموج خون زد عقلم زسر گریزان جسمم چو شمع سوزان عشق آتشی…

تا چمن پیرایه از گلهای صحرائی ببست

تا چمن پیرایه از گلهای صحرائی ببست آه بلبل ره بگلچین و تماشائی ببست لاجرم از لوح دیده شست نقش دیگران تا که مجنون در…

پسته دهن بسته زخندیدنت

پسته دهن بسته زخندیدنت آینه حیران شده از دیدنت خون بدل کبک دری میکنی آه از این طرز خرامیدنت ساخته با بوی خوشت بلبلان چون…

بیار ساقی از آن می بدان نشان که تو دانی

بیار ساقی از آن می بدان نشان که تو دانی به کام تشنه ما ریز آنچنانکه تو دانی خمار عشق ز سر کی رود برون…

بُوَد آیا که ز ما پیر مغان یاد کند؟

بُوَد آیا که ز ما پیر مغان یاد کند؟ به یکی جرعه‌ام از قید تن آزاد کند دل تو را بیند و خاموش شود چون…

به سودای پریشانی‌ست یارب کار من هرشب

به سودای پریشانی‌ست یارب کار من هرشب که در دست رقیبان است زلف یار من هرشب چو دست مدعی زد چنگ همچون شانه بر زلفش…

بندم از زلف و خط سلسله مویان زنار

بندم از زلف و خط سلسله مویان زنار تا که شایسته ات آشفته به تکفیر کنم چیست زنار کمند خم زلف جانان کفر بیشایبه بر…

بصد امید سوی کوی دلستان رفتم

بصد امید سوی کوی دلستان رفتم گرفته دل بکف و بهر امتحان رفتم مباد آنکه سگش را زمن برنجاند بکوی او زرقیبان شبی نهان رفتم…

برآ زجامه نیل ای نگار سیم اندام

برآ زجامه نیل ای نگار سیم اندام که شد مهی که در او بود جشن و عیش حرام بود ربیع نخستین و ماه عیش و…

بده ساقیا باده زآن جام سرمد

بده ساقیا باده زآن جام سرمد که با عقل شد نفس سرکش ممهد از آن می که تابد از او نورحیدر از آن می که…

بت پرستنده بت رویت

بت پرستنده بت رویت کفر زنار بند گیسویت جامه کعبه حلقه مویت قبله خانه طاق ابرویت چه تفاوت مرا زدیر و حرم زین دو من…

باد گل بوی سحر مژده زبستان آورد

باد گل بوی سحر مژده زبستان آورد که هزاران زطرب جمله بدستان آورد اقحوان زر کند و سیم شکوفه به نثار گوئیا مژده گل را…

آئی چو در قیامت محشر بهم برآید

آئی چو در قیامت محشر بهم برآید از شعله وجودت دود از عدم برآید کوی تو گر بکاوند از نقش پای عشاق تا هفتمین زمین…

ایکه مطبوع و شوخ و دلبندی

ایکه مطبوع و شوخ و دلبندی از چه با مات نیست پیوندی تیغ بر کش بکش ملول نباش اگر از قتل بنده خرسندی هر که…

ای نوسفر که سوختم اندر هوای تو

ای نوسفر که سوختم اندر هوای تو ترسم که اشک فاش کند ماجرای تو تو آفتاب روشن و چون ماه در روش من سایه وش…

ای که به‌ جاه و منزلت ره نبرد خیال من

ای که به‌ جاه و منزلت ره نبرد خیال من از خم زلف مو به مو باز بپرس حال من ناله زیر و بم کشم…

ای سر زلف سیه هم دست و همدستان تراست

ای سر زلف سیه هم دست و همدستان تراست جان و دل در بند داری هم دل و هم جان تراست جادوئی و سحر ساز…

ای خوش آن عاشق بدنام که او نام نداشت

ای خوش آن عاشق بدنام که او نام نداشت کامجوی آنکه در این دیر سر کام نداشت شور بلبل بگلستان نبود پنداری از گل این…

ای بهشتی گاه حوری گه پری گاهی بشر

ای بهشتی گاه حوری گه پری گاهی بشر از دهن گه می دهی گاهی نمک گاهی شکر جاء عشقی راح عقلی یا ندیمی بالهدر ضامن…

آنکه گفتی که بلب سر نهانی دارد

آنکه گفتی که بلب سر نهانی دارد بسخن آمد و دیدم که دهانی دارد دل ندارد مگر آنکس که بعشق تو سپرد کشته تیر غم…

آن غمی را که کران نیست غم حرمانست

آن غمی را که کران نیست غم حرمانست آن شبی را که سحر نیست شب هجرانست غیرت عشق نداری اثری در تو مگر یوسف تست…

المنة لله که ز نو عهد بهار است

المنة لله که ز نو عهد بهار است بلبل به نواخوانی و گل بر سر بار است غوغای عنادل همه از رفتن گل بود گل…

اگر این نکهت از آن طره چین در چین است

اگر این نکهت از آن طره چین در چین است نتوان گفت که نافه ز غزال چین است جان شیرین زکفش رفت بتخلی و هنوز…

آزادگان به قید تعلق کم اوفتند

آزادگان به قید تعلق کم اوفتند ور زانکه لغزشی برود محکم اوفتند شکوه ز نیکوان نتوانم که گفته‌اند خوبان باوفا به زمانه کم اوفتند نازم…

از دیدنت همی نه ز خود بیخبر شدم

از دیدنت همی نه ز خود بیخبر شدم کز برق جلوه تو سراپا شرر شدم از سوزن تعلق خود پا به رشته ام گیرم که…

ابریست کاو ندارد آثار فیض باران

ابریست کاو ندارد آثار فیض باران چشمی که گریه اش نیست روز وداع یاران لعل تو در شکرخند پرگریه چشم عاشق بر خنده گل آری…

یارش مخوان که شکوه کند از جفای یار

یارش مخوان که شکوه کند از جفای یار یا بر رضای خود نه پسندد رضای یار گر کار یار حمل کنی بر خطا خطاست باید…

وه که از ما جز گنه بر می نیاید هیچکار

وه که از ما جز گنه بر می نیاید هیچکار نفس سرکش کرد صرف خودپرستی روزگار گرچه احصامی نشاید کرد عصیان مرا در شمار اما…

همرهان همتی که نوسفرم

همرهان همتی که نوسفرم رهروان مژده ای که بیخبرم همچو یوسف فتاده ام در چاه گو به یعقوب تا رسد پسرم گفتمش چو نی ایدل…

هر که در گلشن دل سرو سمن بردارد

هر که در گلشن دل سرو سمن بردارد بایدش دل زگل و سرو سمن بردارد حالت بسمل عشق و مژه فتانش داند آن خسته که…

هر غیر که بنگری زیار است

هر غیر که بنگری زیار است این نقش و نگار از نگار است سر پنجه آن نگار ساده از خون جهانیان نگار است هرگز خطر…

نه گلشن است از شرر برق در خطر

نه گلشن است از شرر برق در خطر ای باغ حسن زآه من خسته الحذر اندیشه کن که تازه بهارت خزان شود آهم زدل برآید…

نشایدم چو دل از مهر یار برگیرم

نشایدم چو دل از مهر یار برگیرم ضرورتست کز اینجا ره سفر گیرم بچشم من شده شیراز تر چون کنعان بشیر کو که زیوسف از…

مهرت آورد ملایک بر آدم بسجود

مهرت آورد ملایک بر آدم بسجود حکمت آورد ازین پرده عدم را بوجود دوزخ از شعله نار غضب تو سوزان خلد از انعام نعیم تو…

من زفعل زشت خود ای همدمان مستوحشم

من زفعل زشت خود ای همدمان مستوحشم خرقه آلوده دارم مستحق آتشم شرم میدارم زشیخ خانقاه و برهمن نه مسلمانم نه گبرم زین سبب مستوحشم…

مغبچگان گرد مغان صف زنید

مغبچگان گرد مغان صف زنید نغمه سرایید و به کف دف زنید زاهد اگر لشکر زهد آورد با سپه غمزه بر آن صف زنید برهمنان…

مشک فشان شد زتو باد صبا

مشک فشان شد زتو باد صبا ای خم زلفین دو تا مرحبا حلقه عشاق بهم میزند محرم این حلقه چرا شد صبا مرغ سلیمان توئی…

مرا چه کار بشکر لبان سیم اندام

مرا چه کار بشکر لبان سیم اندام که گر دعا کنم آید سزای او دشنام خبر زسوز محبت شود چو پروانه کسی که سوخت سراپای…

محراب نخواهم خم ابروی تو دارم

محراب نخواهم خم ابروی تو دارم زُنّار نبندم شکن موی تو دارم زاهد به حرم نازد و راهب به کلیسا من فارغم از این دو…

ما زآزادگان پادشهیم

ما زآزادگان پادشهیم پادشه را مقیم بارگهیم ملک گیریم گرچه بی سپهیم تاج بخشیم گرچه بی کلهیم رشک بر ماه اوج اونبریم ماکه با یوسفی…

گوی داند که به چوگان کسی افتاده

گوی داند که به چوگان کسی افتاده که به سر رفته به میدان و بسی افتاده حالت عاشق بی دین و دل آری داند هر…

گفته بودی که ز کویت به ملامت بروم

گفته بودی که ز کویت به ملامت بروم دل بر تست کجا من به سلامت بروم من به میخانه زدم خرقه سالوس به آب رندم…

گردر میکده شهر به بستند چه غم

گردر میکده شهر به بستند چه غم سایه تاک مباد از سر میخواران کم مکن ای پیر خرابات زمن جام دریغ که بیک جام تو…

گر بظاهر برکنی تو کسوت فقرم زتن

گر بظاهر برکنی تو کسوت فقرم زتن چون کنی کز مهر حیدر بافت تار و پود من گر طمع در منصب و مالم کنی با…

که باز در به رخ اهرمن گشاد امشب

که باز در به رخ اهرمن گشاد امشب که غیر پا به سر کوی تو نهاد امشب زدی به نشتر مژگان رگ رقیب نهان که…

کاش پاینده شدی وصل تو چون هجرانت

کاش پاینده شدی وصل تو چون هجرانت کاش نایاب شدی درد تو چون درمانت تا ندیدند از آن درد نصیبی اغیار تا در آن وصل…

فحش شیرین زلعل شکرخاست

فحش شیرین زلعل شکرخاست زهر از دست نیکوان حلواست زشتی ای عاشق قباحت فهم کانچه زیبا کند همه زیباست بلبل باغ خار نشناسد که همه…

علی الصباح که ریزد به باغ اشک سحاب

علی الصباح که ریزد به باغ اشک سحاب به عذر توبه شکن می‌کشان مست و خراب از آن شراب شبانه کرم کن ای ساقی که…

عشقِ پیرانه‌سرم انگیخته در دل نشاط

عشقِ پیرانه‌سرم انگیخته در دل نشاط بر هوا گسترده‌ام از نو سلیمان‌وَش نشاط پرچم زلف بتی افکند بر سر سایه‌ام تا زنم بر بام گردون…

عاشق ز وصل عیش مهنا کند همی

عاشق ز وصل عیش مهنا کند همی ما را فراق رنج مهیا کند همی با دیدگان ز دیدن تو دل به کین همی با دشمنان…

صد گل شکفت صبحدم از بوستان عشق

صد گل شکفت صبحدم از بوستان عشق جز در درون لاله ندیدم نشان عشق مرغان باغ گر همه دستانسرا شوند از عندلیب گل شنود داستان…

شکر گویم یا شکایت از تو ای شاه سیاه

شکر گویم یا شکایت از تو ای شاه سیاه ما تو تابنده ماه من همان در خوابگاه آه بر لیلا چه رفته تا نیاید در…

شبها ببزم غیر توئی شمع انجمن

شبها ببزم غیر توئی شمع انجمن چون شام کور میگذرد هر شبی بمن پروانه ای که گرد سرت پر زند منم در محفلی که روی…

سودای تو آتش زده در رخت صبوری

سودای تو آتش زده در رخت صبوری از آب کجا تشنه کند صبر به دوری پای از دل اغیار برون نه که بریبی در خانه…

سحرم نوبتی شاه چو زد نوبت عید

سحرم نوبتی شاه چو زد نوبت عید از در میکده‌ام مژدهٔ رحمت برسید کای خراباتی مخمور بهل خواب و خمار کانچه می‌خواستی از بخت میسر…

ساقی شراب مجلسیان در پیاله کن

ساقی شراب مجلسیان در پیاله کن ما را به لعل باده فروشت حواله کن گه زسر باده پرستی اگر نه ای لبریز شد چو جام…

زین بادیه چون رفت مه نوسفر من

زین بادیه چون رفت مه نوسفر من کاین دشت همه دجله شد از چشم تر من خوش باد بمرغان چمن وقت که صیاد در دام…

زقتل بنده اگر خواجه میشود خوشنود

زقتل بنده اگر خواجه میشود خوشنود زیان کند سرو خرسندی از تو گیرد سود ذبیحه گرچه با ضحی بهر دیار کشند قبول کعبه بمقدار حاجیان…

زاهدان بی‌حد خلل در کار مستان می‌کنند

زاهدان بی‌حد خلل در کار مستان می‌کنند میکده بستند و منع می‌پرستان می‌کنند گویی آگه نیستند از بینش پیر مغان کاین همه قلب و دغل…

ز همرهان مجازی کناره کن ای دل

ز همرهان مجازی کناره کن ای دل کمند الفت اغیار پاره کن ای دل چو آفتاب حقیقت برآمد از مطلع از این ستاره وشان رو…

رنگ ز خورشید عیان میبری

رنگ ز خورشید عیان میبری پرده مه را چو کتان میدری توبه زهاد گزند از تو یافت عقل حکیمان به زبان میبری کار ملایک نکند…

رحمی ای عشق بیا بر سر سودائی من

رحمی ای عشق بیا بر سر سودائی من که هوسناک شده این دل شیدائی من من همه عمر بسودای تو سر دادم و جان تو…

دوش بی‌ما صنما ساغر صهبا زده‌ای

دوش بی‌ما صنما ساغر صهبا زده‌ای نوش بادت می دوشینه که بی‌ما زده‌ای می گلرنگ پسندیده بود خاصه بهار سخن اینجاست که اینجا نه دگر…

دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستی

دلی نماند که ای فتنه از جفا نشکستی مصاحبیت نه کاز کین به ماتمش ننشستی هزار دیده زتیر فسون بدوخت نگاهت کدام سینه که از…

دل سودازده را کار به سامان نرسد

دل سودازده را کار به سامان نرسد تا مرا دست به آن زلف پریشان نرسد دل من تنگ و غم هجر فراوان چه کنم گر…

دردمندان غم عشق تو را نیست طبیب

دردمندان غم عشق تو را نیست طبیب مرگ بایست و یا داروی دیدار حبیب زخمی یارم و مرهم نستانم از غیر شکوه از درد حبیبان…

در دل و دیده ام ای دلبر جانانه بیا

در دل و دیده ام ای دلبر جانانه بیا پی تشریف تو پاکست مرا خانه بیا خلوتی کرده ام از غیر و می ومطرب هست…

داده دو ترک تو صلا باز سپاه ناز را

داده دو ترک تو صلا باز سپاه ناز را تا که بخاک و خون کشد عاشق نو نیاز را آهوی دشت عشق را شیر اسیر…

خوش سروناز و آن قد دلجوی خوشتر است

خوش سروناز و آن قد دلجوی خوشتر است با ماهتاب ماه سخن گوی خوشتر است خوش شاهدیست جام بکف گل بطرف باغ ساغر بدست شاهد…

خسرو شیرین لبان توئی بشمایل

خسرو شیرین لبان توئی بشمایل کعبه کوی تو قبله گاه قبایل شایدت ار مصریان شوند زلیخا یوسف عصری بتا بشکل و شمایل حالت مجنون بجو…

حقا که ملامتگر روی تو ندیده است

حقا که ملامتگر روی تو ندیده است معنی نشینده است و بصورت نگردیده است پیغام که آورد سحر باد که از شوق دیوانه شده بلبل…

چون نیست ره که بر سر کوی تو بگذریم

چون نیست ره که بر سر کوی تو بگذریم بگذار آینه که به عکس تو بنگریم گاهی ز زهد خشک به جانم که از خمار…

چه شد آن فتنه که ناگاه زمحفل برخاست

چه شد آن فتنه که ناگاه زمحفل برخاست که زبرخواستنش طاقتم از دل برخاست آتشی بود نهان در دل تنگم چون شمع بازم آتش بسرآمد…

چند غواص بری گوهر عمانی را

چند غواص بری گوهر عمانی را طلب از شط قدح جوهر رمانی را نقش روی تو به چین برده مبرهن کردم تا که بر صفحه…