آهسته ران خدا را جانها فدای جانت

آهسته ران خدا را جانها فدای جانت نه دست در رکیبند یاران مهربانت یکشهر از دهانت انگشت در دهانند حرفی بگو که دانند تا چیست…

آن لب شیرین چو جام بوسیدم و باز آمدم

آن لب شیرین چو جام بوسیدم و باز آمدم تنگ شکر بسته و از هند و اهواز آمدم بی‌حضور دوست عاشق چون زید در بوستان…

المنة لله که شب هجر سرآمد

المنة لله که شب هجر سرآمد خورشید مراد از افق وصل برآمد گر دور بود منزل و ور راه خطرناک غم نیست که لطف خضرم…

اگر بسینه دل دغدار من باشد

اگر بسینه دل دغدار من باشد هزار لاله و گل در کنار من باشد اسیر گل شدن و پیش شمع جان دادن نه کار بلبل…

اسیر عشق شدن عقل را قرار نبود

اسیر عشق شدن عقل را قرار نبود نظر به منظر خوبان به اختیار نبود قرار داد که من بی‌قرار او باشم دریغ و درد که…

از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مرا

از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مرا این چشم شوخ تا چه بیارد بسر مرا زین سان که جلوه میکند آن مغبچه بدیر…

آتش کیست که من دیگ صفت در جوشم

آتش کیست که من دیگ صفت در جوشم با همه جوش چرا غنچه صفت خاموشم قرب شمع است بلی آفت پروانه ولی سر رود بر…

یارب که دهد آب باین تخم که کشتیم

یارب که دهد آب باین تخم که کشتیم دست که دهد تاب باین رشته که رشتیم حنظل ندهد شکر و شوره ندهد گل تا خود…

وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدند

وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدند آشنایان طریقت همه بیگانه شدند یارب آنان که زند دی دم عقل و حکمت تا چه افتاد…

همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم

همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم کز مه خرگهی خویشتن آگاه شدم تو نسیم سحری آگهیت هست زمن که من سوخته ات شمع سحرگاه…

هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد

هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد داند آنحال که گو در خم چوگان دارد چشم من دیده منجم بشب هجر و بگفت نظری…

هر کجا انجمن برافروزی

هر کجا انجمن برافروزی همچو پروانه یک جهان سوزی آن دم آتش به جان برافروزم کاز می غیر رخ برافروزی آندمت دوست چهره بنماید کازدو…

نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل من

نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل من که مخمر شده ز آغاز ز مهرت دل من دل من مشکل من بود همانا…

نشکفته است از چمن دلبری گلی

نشکفته است از چمن دلبری گلی کاندر هوای او نسرائیده بلبلی بلبل که شوق گل بکمندش در افکند باید بزخم خار نماید تحملی باز نظر…

مؤذن میخانه زد بانگ صبوح

مؤذن میخانه زد بانگ صبوح بر کف ساقی است مفتاح فتوح خرقه تن چند باشد بارجان خرقه را بگذار و بستان راح روح آنچه من…

من که نتوانم هوس را پای در دامن کشم

من که نتوانم هوس را پای در دامن کشم کی توانم عشق را دستی به پیرامن کشم گر عروسان چمن پیشت به خوبی دم زنند…

مگر ای عشق سر پرسش عشاق نداری

مگر ای عشق سر پرسش عشاق نداری یا که داری و نظر بر من مشتاق نداری ای که زآهنگ مخالف روی از راه به مجلس…

مطرب از راستی نوا سر کن

مطرب از راستی نوا سر کن شور عشاق را فزون‌تر کن چند در پردهٔ عراق و حجاز ره قانون عشق یکسر کن یک دو بیتی…

مرا ز عشق بسی منت است بر گردن

مرا ز عشق بسی منت است بر گردن که بازداشته شوقم زخواب وز خوردن نه بار کس ببرد گردنم نه گوش حدیث که حلقه‌هاست ز…

محکی در میان دشمن و دوست

محکی در میان دشمن و دوست نیست جز دل ازو بجو که نکوست دل چو آئینه کن ززنگ بری تا ببینی خلاف دشمن و دوست…

ما که بردیم بسر مرحله مهر و وفا را

ما که بردیم بسر مرحله مهر و وفا را از چه ای عشق رعایت نکنی خدمت ما را هر که سودای تو دارد سر خود…

لاابالی‌وار تا رند و قلندر گشته‌ایم

لاابالی‌وار تا رند و قلندر گشته‌ایم با همه بی‌کسوتی دارای افسر گشته‌ایم پیش ساقی در نماز و گرد خُم اندر طواف گوییا از خاک میخانه…

گفتی ز فراق یار چونم

گفتی ز فراق یار چونم چون مردم دیده غرق خونم بی ماه رخ تو کوکب از چشم ریزد ز ستارگان فزونم در ظلمت هجر راه…

گرفتم نوبهارم دست داد و گشت و بستان‌ها

گرفتم نوبهارم دست داد و گشت و بستان‌ها ولی بی‌دوست گلخن‌ها بود طرف گلستان‌ها سماع عاشقان از نغمه قانون عشق آید چه بگشاید که بر…

گر تو پروانه بآتش نکنی بازی به

گر تو پروانه بآتش نکنی بازی به بخطر گر تو پر خویش نیندازی به خوی شمعست که پروانه بسوزد ناچار یار اگر با تو نسازد…

که گفت ای دل کز اسرار محبت باخبری گردی

که گفت ای دل کز اسرار محبت باخبری گردی گذاری نیک‌نامی و به قلاشی سمر گردی که گفت ای دیده عمان باش و لؤلؤ در…

کافور بیخت ابر چو بر بوستان باغ

کافور بیخت ابر چو بر بوستان باغ کنجی بجوی و همدمی و از جهان فراغ بر جای سرو و گل بنشان یار معتدل می نه…

فخرت ای جم بجز از جام چه خواهد بودن

فخرت ای جم بجز از جام چه خواهد بودن ور ندانی که سرانجام چه خواهد بودن گر در ایام جوانی نکنی عیش مدام پس تو…

عندلیبا در چمن آوازه آواز تست

عندلیبا در چمن آوازه آواز تست شورها در پرده عشاق باز از ساز تست از نشاط نغمه تو غنچه خندد هر سحر گوش را گل…

عشق بعقل بارها کرده کارزارها ‏

عشق بعقل بارها کرده کارزارها ‏ کرده از او فرارها داده باو قرارها عقل چو بختی اشتران عشق بر اوست ساربان برده از او قطارها…

عاشقان را باغ لالستان بود از داغ و درد

عاشقان را باغ لالستان بود از داغ و درد عاقلان در طرف بستان درهوای باغ و ورد جنت فردوس را از آه دوزخ میکنم آتش…

صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال من

صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال من کرد کمال من فلک از چه سبب وبال من غنج دلال و عشوه ات ناز…

شمعی چو تو می‌باید تا بزم بیاراید

شمعی چو تو می‌باید تا بزم بیاراید شاید نبود گر شمع بی دوست نمی‌شاید جز ماه رخت کآورد خال سیه هندو هرگز نشنیدم ماه هندو…

شبی چه شب بصفا بامداد نوروزی

شبی چه شب بصفا بامداد نوروزی درآمد از درم آنه بفر و فیروزی سلام کرد و جوابش بگفتم و بنشست بگفت شکر کن اینک که…

سودای پریشانم یک عمر پریشان داشت

سودای پریشانم یک عمر پریشان داشت غافل که ززلف تو سودا زده سامان داشت با مار سر زلفت عمریست که میسازم گر صبر بسی ایوب…

سر قدم کردم ز شوق و دست از پا می‌کشم

سر قدم کردم ز شوق و دست از پا می‌کشم در رهت ای کعبه کی منت ز این‌ها می‌کشم من که از بحرینِ دیده دامن…

ساقیا باده که ایام طرب می‌آید

ساقیا باده که ایام طرب می‌آید شوق در دل ز پی لهو و لعب می‌آید زاده زهد و ریا نیست به جز ماتم غم نازم…

زینهار ای معاشران زنهار

زینهار ای معاشران زنهار زآن دو آهوی مست شیر شکار ساحر و ترک و مست و عربده جوست کافر و دل سیاه و نیزه گذار…

زلف او چون بجان درآویزد

زلف او چون بجان درآویزد دل در او رایگان در آویزد گشته خم بسکه بار دل دارد شایدش گر بجان در آویزد شه سر دشمنان…

زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل

زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل که گرچه نوح بود کشتیش بود باطل خلاف یوسف یعقوب کرد یوسف ما که در سفر به پدر آمده است…

زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آخته‌ای

زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آخته‌ای رتبهٔ خود چه توان کرد که نشناخته‌ای هیچکس راه نبرده که کجا منزل تست چون کلیسا و…

ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسی

ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسی مگر ای صوفی سالوس تو خود ابلیسی هدهد از شهر سبا لاف مزن صبح و مسا که سلیمان…

رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنی

رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنی تا که صد سلسله را بی سر و سامان نکنی کی شود بلبل و قمری زگل و…

دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانه‌ای

دوش خوردم از می وحدت سحر پیمانه‌ای آشنا دیدم به خود زآن نشئهٔ هر بیگانه‌ای ذکر تسبیح ملک در گوش من افسانه بود اندر آن…

دلی که روز و شبان از پی نظر می‌گشت

دلی که روز و شبان از پی نظر می‌گشت ز زخمِ تیزِ نظر ، دوش بی‌خبر می‌گشت کسی که پا نکشیدی ز کعبه در همه…

دل گم شد و معشوق دل من در سراغ او در طلب

دل گم شد و معشوق دل من در سراغ او در طلب گاهی به حی گه بادیه گه در عجم گه در عرب دل داشت…

دردیست غم عشق که درمان نپذیرد

دردیست غم عشق که درمان نپذیرد بگذار مریض تو باین درد بمیرد ناچار رسد مرگ بنی نوع بشر را هر کس بود از حلقه عشاق…

در ساغر اگر بادهٔ گلنار بخندد

در ساغر اگر بادهٔ گلنار بخندد نبود عجب ار مست به هشیار بخندد آن رند که در سلسلهٔ عشق نهد پای شک نیست که بر…

دارم بسر زباده دوشین بسی خمار

دارم بسر زباده دوشین بسی خمار ساقی بجان پیر خرابات می بیار عاشق بگو وضو نکند جز بخون دل خواهد اگر بکعبه ی یارش دهند…

خوشا وقتی که بر آتش بَرِ منظور بنشینی

خوشا وقتی که بر آتش بَرِ منظور بنشینی بسوزی پرده چون پروانه و مستور بنشینی به غیر از لن ترانی نشنوی اندر جواب ای دل…

خضر را راه بسرچشمه حیوان تو نیست

خضر را راه بسرچشمه حیوان تو نیست اهرمن را خبر از مهر سلیمان تو نیست تا کمان ابروی تو کرده بزه تیر کمان سینه ای…

حسنت نهاده دانه دامی عجب به راه

حسنت نهاده دانه دامی عجب به راه کاندر کمند زلف کشد آهوی نگاه خورشید سربرهنه به پای تو سر بسود کز خاک مقدم تو به…

چیست آن رخساره در مشکین نقاب

چیست آن رخساره در مشکین نقاب دل دل شب مینماید آفتاب زلف چون چوگان رستم در مصاف تیر مژگان ناوک افراسیاب در زنخدان چاه دارد…

چه شد نایی که اندر نی تو را راه فغان گم شد

چه شد نایی که اندر نی تو را راه فغان گم شد زدم سردی حدیث اشتیاقت در دهان گم شد نمی‌دانم اسیر زلف شد یا…

چند مسافرت دلا سوی حجاز می‌کنی

چند مسافرت دلا سوی حجاز می‌کنی کعبه دل طواف کن گر تو نماز می‌کنی طوف دل شکسته کن میل درون خسته کن چون به حقیقی…

چرا ای دل وفا با آن بت پیمان شکن کردی

چرا ای دل وفا با آن بت پیمان شکن کردی گرفتی خو بآن بیداد خو و ترک من کردی بکام دیگران شد لعل شیرین شکر…

تیغ بکف میرسد شاهد غضبان کیست

تیغ بکف میرسد شاهد غضبان کیست تشنه خونست یار خون بسر خوان کیست غارت دل میکند غمزه فتان دوست کفر سر زلف او رهزن ایمان…

تو را سزاست ببالا لباس دارائی

تو را سزاست ببالا لباس دارائی بکوب نوبت وحدت بکاخ یکتائی تو حسن داری و خوبان بخویش مغرورند تو گنج بخشی و قارون بلاف دارائی…

ترک من از می اغیار مگر سرمستی

ترک من از می اغیار مگر سرمستی که مرا توبه و پیمانه و دل بشکستی دیو سازند رقیبان و توئی حور سرشت نور محضی تو…

تا غمزه ات شبیخون در کشور سکون زد

تا غمزه ات شبیخون در کشور سکون زد چون غرقه مردمک دوش غوطه بموج خون زد عقلم زسر گریزان جسمم چو شمع سوزان عشق آتشی…

تا چمن پیرایه از گلهای صحرائی ببست

تا چمن پیرایه از گلهای صحرائی ببست آه بلبل ره بگلچین و تماشائی ببست لاجرم از لوح دیده شست نقش دیگران تا که مجنون در…

پسته دهن بسته زخندیدنت

پسته دهن بسته زخندیدنت آینه حیران شده از دیدنت خون بدل کبک دری میکنی آه از این طرز خرامیدنت ساخته با بوی خوشت بلبلان چون…

بیار ساقی از آن می بدان نشان که تو دانی

بیار ساقی از آن می بدان نشان که تو دانی به کام تشنه ما ریز آنچنانکه تو دانی خمار عشق ز سر کی رود برون…

بُوَد آیا که ز ما پیر مغان یاد کند؟

بُوَد آیا که ز ما پیر مغان یاد کند؟ به یکی جرعه‌ام از قید تن آزاد کند دل تو را بیند و خاموش شود چون…

به سودای پریشانی‌ست یارب کار من هرشب

به سودای پریشانی‌ست یارب کار من هرشب که در دست رقیبان است زلف یار من هرشب چو دست مدعی زد چنگ همچون شانه بر زلفش…

بندم از زلف و خط سلسله مویان زنار

بندم از زلف و خط سلسله مویان زنار تا که شایسته ات آشفته به تکفیر کنم چیست زنار کمند خم زلف جانان کفر بیشایبه بر…

بصد امید سوی کوی دلستان رفتم

بصد امید سوی کوی دلستان رفتم گرفته دل بکف و بهر امتحان رفتم مباد آنکه سگش را زمن برنجاند بکوی او زرقیبان شبی نهان رفتم…

برآ زجامه نیل ای نگار سیم اندام

برآ زجامه نیل ای نگار سیم اندام که شد مهی که در او بود جشن و عیش حرام بود ربیع نخستین و ماه عیش و…

بده ساقیا باده زآن جام سرمد

بده ساقیا باده زآن جام سرمد که با عقل شد نفس سرکش ممهد از آن می که تابد از او نورحیدر از آن می که…

بت پرستنده بت رویت

بت پرستنده بت رویت کفر زنار بند گیسویت جامه کعبه حلقه مویت قبله خانه طاق ابرویت چه تفاوت مرا زدیر و حرم زین دو من…

باد گل بوی سحر مژده زبستان آورد

باد گل بوی سحر مژده زبستان آورد که هزاران زطرب جمله بدستان آورد اقحوان زر کند و سیم شکوفه به نثار گوئیا مژده گل را…

آئی چو در قیامت محشر بهم برآید

آئی چو در قیامت محشر بهم برآید از شعله وجودت دود از عدم برآید کوی تو گر بکاوند از نقش پای عشاق تا هفتمین زمین…

ایکه مطبوع و شوخ و دلبندی

ایکه مطبوع و شوخ و دلبندی از چه با مات نیست پیوندی تیغ بر کش بکش ملول نباش اگر از قتل بنده خرسندی هر که…

ای نوسفر که سوختم اندر هوای تو

ای نوسفر که سوختم اندر هوای تو ترسم که اشک فاش کند ماجرای تو تو آفتاب روشن و چون ماه در روش من سایه وش…

ای که به‌ جاه و منزلت ره نبرد خیال من

ای که به‌ جاه و منزلت ره نبرد خیال من از خم زلف مو به مو باز بپرس حال من ناله زیر و بم کشم…

ای سر زلف سیه هم دست و همدستان تراست

ای سر زلف سیه هم دست و همدستان تراست جان و دل در بند داری هم دل و هم جان تراست جادوئی و سحر ساز…

ای خوش آن عاشق بدنام که او نام نداشت

ای خوش آن عاشق بدنام که او نام نداشت کامجوی آنکه در این دیر سر کام نداشت شور بلبل بگلستان نبود پنداری از گل این…

ای بهشتی گاه حوری گه پری گاهی بشر

ای بهشتی گاه حوری گه پری گاهی بشر از دهن گه می دهی گاهی نمک گاهی شکر جاء عشقی راح عقلی یا ندیمی بالهدر ضامن…

آنکه گفتی که بلب سر نهانی دارد

آنکه گفتی که بلب سر نهانی دارد بسخن آمد و دیدم که دهانی دارد دل ندارد مگر آنکس که بعشق تو سپرد کشته تیر غم…

آن غمی را که کران نیست غم حرمانست

آن غمی را که کران نیست غم حرمانست آن شبی را که سحر نیست شب هجرانست غیرت عشق نداری اثری در تو مگر یوسف تست…

المنة لله که ز نو عهد بهار است

المنة لله که ز نو عهد بهار است بلبل به نواخوانی و گل بر سر بار است غوغای عنادل همه از رفتن گل بود گل…

اگر این نکهت از آن طره چین در چین است

اگر این نکهت از آن طره چین در چین است نتوان گفت که نافه ز غزال چین است جان شیرین زکفش رفت بتخلی و هنوز…

آزادگان به قید تعلق کم اوفتند

آزادگان به قید تعلق کم اوفتند ور زانکه لغزشی برود محکم اوفتند شکوه ز نیکوان نتوانم که گفته‌اند خوبان باوفا به زمانه کم اوفتند نازم…

از دیدنت همی نه ز خود بیخبر شدم

از دیدنت همی نه ز خود بیخبر شدم کز برق جلوه تو سراپا شرر شدم از سوزن تعلق خود پا به رشته ام گیرم که…

ابریست کاو ندارد آثار فیض باران

ابریست کاو ندارد آثار فیض باران چشمی که گریه اش نیست روز وداع یاران لعل تو در شکرخند پرگریه چشم عاشق بر خنده گل آری…

یک پشته مشک تاتار بر دوش خویش بسته

یک پشته مشک تاتار بر دوش خویش بسته در چین هر شکنجش چین و ختن شکسته دزدیده بین برویش کز سحر چشم جادو راه نظر…

وه که جز جور و جفا رسم نکورویان نیست

وه که جز جور و جفا رسم نکورویان نیست بیوفا هست گل باغ و چه گل رویان نیست کیمیائیست وفا گرچه در این دور زمان…

همگی دشمن جان آفت دینند و دلند

همگی دشمن جان آفت دینند و دلند یا رب این طایفه خوبان نه خود از آب و گلند نه تو را سینه سیمین و دل…

هر که در میکده عشق شد امروز مقیم

هر که در میکده عشق شد امروز مقیم نیست فردا بدلش آرزوی باغ نعیم گر بپاداش عمل دوزخیم من چه عجب بنشان آتش هجران که…

هر جای که بدخاک بسربیختم امشب

هر جای که بدخاک بسربیختم امشب تا طرح سر کوی تو را ریختم امشب چون حلقه کعبه که درآویخت بخانه خود را بدر قصر تو…

نه گمانم آدمی زاده بدین جمال باشد

نه گمانم آدمی زاده بدین جمال باشد نشنیده ام فرشته که باین کمال باشد مگر از پری و غلمان کند ازدواج و آنگه چو تو…

نغمات عجب زند تارم

نغمات عجب زند تارم که زهم برگسست او تارم مطرب این پرده را بگردان زود که برافتاد پرده از کارم عود زلفم بس است و…

میان ما و تو الفت حکایتی است عجیب

میان ما و تو الفت حکایتی است عجیب که تو به عهد شبابی و من به نوبت شبیب اگر تو مرکب تازی به خاک من…

من عاشق بتانم و این کار می‌کنم

من عاشق بتانم و این کار می‌کنم بر کار عاشقان ز چه انکار می‌کنم گر عندلیب راست به گل هفته حدیث من عمر صرف آن…

مقبول میفروش گر افتاد خدمتم

مقبول میفروش گر افتاد خدمتم شاید ملک زند بفلک کوس دولتم خضر خطت چو راهنما شد بر آن دهان از دل ببرد وحشت ظلمات حیرتم…

مستی عشق به جز غمزهٔ چشمان تو نیست

مستی عشق به جز غمزهٔ چشمان تو نیست زآنکه این نشئه به جز در خُم مستان تو نیست تا که سیخ مژه را تافته بر…

مرا حدیث شکفتی است در کمال غرابت

مرا حدیث شکفتی است در کمال غرابت که از گدای طریقت بشه رسید مهابت بکوی عشق عجب میکنی زعجز سلاطین گدای او بشه از عجز…

محرمی کو که بگویم غم دیرینه دل

محرمی کو که بگویم غم دیرینه دل در حضورش ببرم زنگ زآئینه دل پس از این با که شمارم غم ایام فراق گفته بودم بصبا…

ما نداریم نظر بر می و بر میخانه

ما نداریم نظر بر می و بر میخانه کز لب و چشم تو می میکشم و پیمانه نظره ساقی مستان پی مستی کافیست مست این…

گویند بهار است و جهان رشک بهشت است

گویند بهار است و جهان رشک بهشت است اطراف چمن پر ز بت حورسرشت است از عکس بهشتی بتکان ساحت گلزار اندر نظر باده کشان…