ما گدایان درِ میخانه‌ایم

ما گدایان درِ میخانه‌ایم در گدایی شُهره و افسانه‌ایم هرکجا سر زد گلی ما بلبلیم هرکجا شمعی بُوَد پروانه‌ایم کعبه و دِیْر دیگر را طایِفیم…

لاله سرزد از دمن گل از چمن سبزه زجوی

لاله سرزد از دمن گل از چمن سبزه زجوی می بخور بر طرف جوی و سرو گلروئی بجوی می کشان سرخوش زباده عاشقان از وصل…

گفتی بلب رسانم از اشتیاق جانت

گفتی بلب رسانم از اشتیاق جانت جان من است آن لب امشب بیار بر لب از سرو و گل چو خواهی امشب که هست در…

گرم چو جامه بگیری شبی تو در بر خویش

گرم چو جامه بگیری شبی تو در بر خویش چو شمع صبح بپایت فدا کنم سر خویش گرت شکی است در اخلاص عاشق صادق ببین…

گر تو اقامت کنی به آن قد و قامت

گر تو اقامت کنی به آن قد و قامت روز قیامت عیان کنی ز کرامت چون روم از کوی تو به پند و نصیحت من…

که گفت ای سرو سیمین‌تن به طرف باغ و بستان آی

که گفت ای سرو سیمین‌تن به طرف باغ و بستان آی گل افشان کن زرخسار و بتاراج گلستان آی غلامت تا شود غلمان بهشتی را…

کرد وقف غیر لعل شکرین خویش را

کرد وقف غیر لعل شکرین خویش را بر مگس آخر صلا زد انگبین خویش را خط گرفته گرد لب گو یا سلیمان رخت تا زدست…

فرخنده بسملی که به تیر نظر کشد

فرخنده بسملی که به تیر نظر کشد کاو را دهد حیات باین تیر اگر کشد خضر آورد حیات ابد نازشست او گر داندش که یار…

عنکبوتا بر مگس تا چند رشته می‌تنی

عنکبوتا بر مگس تا چند رشته می‌تنی شاهبازی شو که در صحرا غزالی افکنی حاش لله گر ز صیادت شود صرف نظر نیستی صادق اگر…

عشق تا حلقه سحر بر در دل‌ها می‌زد

عشق تا حلقه سحر بر در دل‌ها می‌زد عقل از کشور دل خیمه به صحرا می‌زد خرمن دین و دل از برق تجلی می‌سوخت طعن‌ها…

عاشقان را بسر ار تیر بلا میبارند

عاشقان را بسر ار تیر بلا میبارند جانب دوست همان به که فرونگذارند ایدل آنانکه میسر شدشان ملک یقین چون خلیل آتش افروخته گل انگارند…

صوفی صومعه که زد دوش دم از قلندری

صوفی صومعه که زد دوش دم از قلندری دید چو می بجام جم خورد برود سکندری جام کشید و مست شد عارف می پرست شد…

شهد آن بوسه که خوردم زلب شیرینش

شهد آن بوسه که خوردم زلب شیرینش زهر در کام شد از مهر رقیب و کینش جان فرهاد بتلخی زکفش رفت برون خسروا فاش مکن…

شبی به خواب بدیدم که رو به من داری

شبی به خواب بدیدم که رو به من داری چه خوش بود که مجسم شود به بیداری وصف آن لب شیرین شکر به بار آورد…

سودای زلف آن پری ما را به صحرا می‌کشد

سودای زلف آن پری ما را به صحرا می‌کشد ناچار درد عاشقی آخر به سودا می‌کشد شد مردم چشمم به خون از شوق رویت غوطه‌ور…

سرا پا حیرتم موسی صفت در تیه حیرانی

سرا پا حیرتم موسی صفت در تیه حیرانی از این حیرت مرا ای خضر رحمت کن که برهانی سرا پا چون شدم زنجیری زلف پریشانش…

ساقیا خیز که یک نیمه زشعبان بگذشت

ساقیا خیز که یک نیمه زشعبان بگذشت باده پیش آر که چون باد بهاران بگذشت فصل گل میرسد و ماه صیامش از پی این خزانیست…

زینهار از دو ترک خونخوارت

زینهار از دو ترک خونخوارت حذر از عقربان جرارت داده خاتم لبت بزنهارم زآنسیه مست ترک خونخوارت زآه درویش چون نیندیشی توئی آئینه آه زنگارت…

زلف تو تا گرفته‌ام با همه در کشاکشم

زلف تو تا گرفته‌ام با همه در کشاکشم خال تو تا گزیده‌ام هندوی دل در آتشم از نمکین لب توام بوده غذای روح و بس…

زبسکه مهر تو آمیخته بجان و تنم

زبسکه مهر تو آمیخته بجان و تنم توئی ندانم یا من درون پیرهنم نهفته سوز غمت بسکه همچو جان بتنم چو شمع شعله برآید زچاک…

زآن آب که چون آتش از مرد برد خامی

زآن آب که چون آتش از مرد برد خامی ساقی بروان جسم برخیز بده جامی از سیر گل و سروش آسوده بود خاطر آنرا که…

روز نخواهد آمدن چون شب ما به روشنی

روز نخواهد آمدن چون شب ما به روشنی بیهده نوبتی چرا نوبت صبح میزنی عقل به صبر می‌دهد پندم بی خبر که تو رشته عقل…

رسید از عالم غیبم بشارت

رسید از عالم غیبم بشارت که آمد بر سر آن رنج ومرارت سلیمانرا بگو مشکو بیارا که آمد از سبا پیک بشارت تو ایساقی چو…

دوش سودای جنونم بسوی صحرا برد

دوش سودای جنونم بسوی صحرا برد کرد مجنونم و اندر طلب لیلا برد غافل از اینکه بود در حشم دل لیلی بی سبب شور جنونم…

دو جهان در نظر پاک یکی می‌آید

دو جهان در نظر پاک یکی می‌آید بیندار دیو به چشمش ملکی می‌آید شکر و ملح بود ضد و زافسون لبت شد مکرر که ز…

دل و دین خلق برده خط و خال دل‌فریبت

دل و دین خلق برده خط و خال دل‌فریبت به که آوریم یرغو ز جفای بی‌حسیبت بزمان واپسینم همه حیرتم از این است که مباد…

دری بود نصیحت جانا به گوش کن

دری بود نصیحت جانا به گوش کن بشنو نوای نای و می ناب نوش کن این پنبه در دهان صراحی‌ست تا به چند خیز و…

در سلسله آرد کاش آن زلف دلاویزم

در سلسله آرد کاش آن زلف دلاویزم تا شور دل شیدا زآن سلسله انگیزم حلوای لبت گفتم کی دست دهد گفتا موران چو هجوم آرند…

دام به راه می‌نهی طره کمند می‌کنی

دام به راه می‌نهی طره کمند می‌کنی صید بود چو خانگی از چه به بند می‌کنی تا که نهی در آتشم تا که کنی مشوشم…

خون ریخته و به فکر یغماست

خون ریخته و به فکر یغماست آن ترک نگر چه بی محاباست ای گوهر شب فروز باز آی کز هجر توام دو دیده دریاست زان…

خط و زلفت چیست با آن روی همچون آفتاب

خط و زلفت چیست با آن روی همچون آفتاب صبح روشن شام تیره غنبر ترسیم ناب خصم عقل و دین و صبر هوشم این چارند…

حور و فرشته خواندمت الحق که قابلی

حور و فرشته خواندمت الحق که قابلی نبود روا که گویمت از آب یا گلی درمان درد وعین شفا نور دیده ای قوت روان و…

حاشا که بجز تو بخیال دگرستم

حاشا که بجز تو بخیال دگرستم در کعبه و بتخانه اگر مینگرستم تا هندوی خال تو بر آتشکده روست نشگفت که هندو شوم آتش بپرستم…

چه شکر گویمت ای بخت کارساز امشب

چه شکر گویمت ای بخت کارساز امشب که آمدم ببر آن یار دل نواز امشب بناز آمد و بنشت و گفت خیز و بسای بشکر…

چندانکه وفا کردم و اظهار ارادت

چندانکه وفا کردم و اظهار ارادت جز جور و جفا زآن بت طناز ندیدم آشفته نهفتم بدرون گنج غم عشق جز سینه کسی محرم این…

چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب را

چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب را زلفت پریشان می‌کند جمعیت احباب را گفتم دل سوداییم دارد دوا بگشود لب گفتا نبینی…

جا کرده میان جان من دوست

جا کرده میان جان من دوست چون مغز که کرده جای در پوست گفتم به قد تو سرو ماند کی دلبر و دلفریب و دلجوست…

تو را که سینه ز سیم است دل چرا سنگ است

تو را که سینه ز سیم است دل چرا سنگ است ز سیم و سنگ تفاوت هزار فرسنگ است ز خیل عشق هزیمت نمود لشکر…

ترک من زلف سمن‌سا چو به رخ بربشکست

ترک من زلف سمن‌سا چو به رخ بربشکست رونق برگ گل و توده عنبر بشکست زده بر تارک مه تاجکی از مشگ طری تاج دارا…

تا که بتخانه را حرم کردی

تا که بتخانه را حرم کردی همه را عابد ای صنم کردی تو که بت در بغل نهان داری از چه رو سجده بر حرم…

تا چند در آزاری ای دل زهوسناکی

تا چند در آزاری ای دل زهوسناکی حیف است غبار آلود آئینه باین پاکی زآلایش فطرت خاک جا کرده باین مرکز گر تو نهی آلایش…

پند بیهوده مگو ناصح بیهوش مرا

پند بیهوده مگو ناصح بیهوش مرا آتشی هست که می‌آرد در جوش مرا ضیمران رویدم از گلشن خاطر همه شب در ضمیراست چه آنزلف بناگوش…

بی‌تو نتوانم نشستن تاب تنهاییم نیست

بی‌تو نتوانم نشستن تاب تنهاییم نیست بی‌حضورت لحظهٔ برگ شکیباییم نیست عشق و رسوایی به هم هم‌خانه آمد از ازل عاشقم من عاشق و پروا…

بود چو زهر رقیب ار بیاورد شکرم

بود چو زهر رقیب ار بیاورد شکرم اگر تو زهر دهی نوشم و شکر نخورم مکن دریغ زمن ای کمان ابرو تیر که عمرهاست که…

به شهر مصر از خجلت ببندد دکه حلوایی

به شهر مصر از خجلت ببندد دکه حلوایی اگر آن پستهٔ شیرین به شکرخنده بگشایی کساد مشک و عنبر در ختا و چین کنی عمدا…

بنشست بتا نقش تو تا در حرم دل

بنشست بتا نقش تو تا در حرم دل نقش حرم دیر بدیده شده باطل فکر دهن تنگ تو در وهم محال است حل شد زلبت…

بغیر از آن خم مو ایدل آشیانه نداری

بغیر از آن خم مو ایدل آشیانه نداری خبر زکار نسیم صبا و شانه نداری باین خوشاست دل ودیده ام بمحفل اغیار مهی دو روز…

بردم زعشق آن لب شیرین مرارتی

بردم زعشق آن لب شیرین مرارتی سودایت آتشست و بجان زو حرارتی نبود خسارت از دل و دین گشت صرف عشق بی مایه کس نکرده…

بده ساقی از آن می ساتکینی

بده ساقی از آن می ساتکینی که اندر شیشه مانده اربعینی خورم صد نیش از زنبور ناچار ببوی آنکه نوشم انگبینی خرد را با تو…

بتان که دشمن دین از کرشمه و نازند

بتان که دشمن دین از کرشمه و نازند بسحر و غمزه چو ترکان خانه پردازند بمعجزات کلیم ارچه سحر شد باطل بساحران تو نازم که…

باز با ما رقیب عربده داشت

باز با ما رقیب عربده داشت تخم کین در زمین دل می‌کاشت بی خبر بود از حکومت عشق شحنه عقل در درون بگماشت رآیت آفتاب…

با تو عمریست که تا نرد نظرم میبازم

با تو عمریست که تا نرد نظرم میبازم از تو حاشا که نظر بر دگری پردازم من همه عمر بگویم که تو بی انبازی مدعی…

این چه بلبل که چو گوش کند آوازش

این چه بلبل که چو گوش کند آوازش غنچه طوطی صفت آید زپی پروازش نقش او بسته صورتگر و بازش نکشد با نیاز آمده ام…

ای هجر تو چو کوه و دل مستمند کاه

ای هجر تو چو کوه و دل مستمند کاه این کوه را ز کاه بگردان به یک نگاه با غیر مهربانی و با دوست سرگران…

ای که جان داری فدا کن در ره جانانه‌ای

ای که جان داری فدا کن در ره جانانه‌ای سوختن تن را بنه گر شمع را پروانه‌ای تا نگردد موج زن عمان چشمت سال‌ها در…

ای سرو نورسیده زگلزار کیستی

ای سرو نورسیده زگلزار کیستی دل میبری زخلق و دل آزار کیستی ای زلف سرنگون شده ی همچو بخت من ای پرچم بلند نگونسار کیستی…

ای دفتر نکوئی تو نقش دلپذیری

ای دفتر نکوئی تو نقش دلپذیری به باشد از امیری در خیل تو اسیری ای چشم مست دلدار ای آهوان خونخوار ترکی زخوردن خون ناچار…

ای پری باز چه رفتت که به شکل بشری

ای پری باز چه رفتت که به شکل بشری در بشر دین و دلی هست مگر تا ببری نقد جان بر سر بازار وفا باید…

آهوی تو شیر کرده نخجیر

آهوی تو شیر کرده نخجیر گیسوی تو مه کشد بزنجیر ای سوره نور صورت تو خط تو بر او نوشته تفسیر کردند به بندگیت اقرار…

آن کیست تا بر گوش جان پیغام جانان آورد

آن کیست تا بر گوش جان پیغام جانان آورد پیغام بلقیس از سبا سوی سلیمان آورد تا جان سوی جانان شود تن پای تا سر…

آمد رمضان و در میخانه ببستند

آمد رمضان و در میخانه ببستند پیمانه چو پیمان نکویان بشکستند بی پرده سوی کعبه بتم جلوه‌گر آمد سکان حرم شاید اگر بت بپرستند درد…

اگر بمحفل مستان شبی کنند سماعی

اگر بمحفل مستان شبی کنند سماعی کنند اهل تصوف زوجد و حال وداعی چه نور بود که در طور عشق کرد تجلی که سوخت خرمن…

آزار اگر از یار است آزار نباشد

آزار اگر از یار است آزار نباشد هر یار که آزرده شود یار نباشد دین و دل و سرباختن اندر کف پائی اندک بود ای…

از سر چو کله در برم آن ترک براندازد

از سر چو کله در برم آن ترک براندازد هر کس نظری دارد در پاش سراندازد بی دیده نمیبیند رخسار نگارین را هر کو بصری…

آتشی میلی به بالا می‌کند

آتشی میلی به بالا می‌کند یا که برقی رو به صحرا می‌کند یا نشست آن آتشین چهره بزن یا بتم عزم تماشا می‌کند نه به…

یارب که دهد آب باین تخم که کشتیم

یارب که دهد آب باین تخم که کشتیم دست که دهد تاب باین رشته که رشتیم حنظل ندهد شکر و شوره ندهد گل تا خود…

وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدند

وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدند آشنایان طریقت همه بیگانه شدند یارب آنان که زند دی دم عقل و حکمت تا چه افتاد…

همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم

همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم کز مه خرگهی خویشتن آگاه شدم تو نسیم سحری آگهیت هست زمن که من سوخته ات شمع سحرگاه…

هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد

هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد داند آنحال که گو در خم چوگان دارد چشم من دیده منجم بشب هجر و بگفت نظری…

هر کجا انجمن برافروزی

هر کجا انجمن برافروزی همچو پروانه یک جهان سوزی آن دم آتش به جان برافروزم کاز می غیر رخ برافروزی آندمت دوست چهره بنماید کازدو…

نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل من

نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل من که مخمر شده ز آغاز ز مهرت دل من دل من مشکل من بود همانا…

نشکفته است از چمن دلبری گلی

نشکفته است از چمن دلبری گلی کاندر هوای او نسرائیده بلبلی بلبل که شوق گل بکمندش در افکند باید بزخم خار نماید تحملی باز نظر…

مؤذن میخانه زد بانگ صبوح

مؤذن میخانه زد بانگ صبوح بر کف ساقی است مفتاح فتوح خرقه تن چند باشد بارجان خرقه را بگذار و بستان راح روح آنچه من…

من که نتوانم هوس را پای در دامن کشم

من که نتوانم هوس را پای در دامن کشم کی توانم عشق را دستی به پیرامن کشم گر عروسان چمن پیشت به خوبی دم زنند…

مگر ای عشق سر پرسش عشاق نداری

مگر ای عشق سر پرسش عشاق نداری یا که داری و نظر بر من مشتاق نداری ای که زآهنگ مخالف روی از راه به مجلس…

مطرب از راستی نوا سر کن

مطرب از راستی نوا سر کن شور عشاق را فزون‌تر کن چند در پردهٔ عراق و حجاز ره قانون عشق یکسر کن یک دو بیتی…

مرا ز عشق بسی منت است بر گردن

مرا ز عشق بسی منت است بر گردن که بازداشته شوقم زخواب وز خوردن نه بار کس ببرد گردنم نه گوش حدیث که حلقه‌هاست ز…

محکی در میان دشمن و دوست

محکی در میان دشمن و دوست نیست جز دل ازو بجو که نکوست دل چو آئینه کن ززنگ بری تا ببینی خلاف دشمن و دوست…

ما که بردیم بسر مرحله مهر و وفا را

ما که بردیم بسر مرحله مهر و وفا را از چه ای عشق رعایت نکنی خدمت ما را هر که سودای تو دارد سر خود…

لاابالی‌وار تا رند و قلندر گشته‌ایم

لاابالی‌وار تا رند و قلندر گشته‌ایم با همه بی‌کسوتی دارای افسر گشته‌ایم پیش ساقی در نماز و گرد خُم اندر طواف گوییا از خاک میخانه…

گفتی ز فراق یار چونم

گفتی ز فراق یار چونم چون مردم دیده غرق خونم بی ماه رخ تو کوکب از چشم ریزد ز ستارگان فزونم در ظلمت هجر راه…

گرفتم نوبهارم دست داد و گشت و بستان‌ها

گرفتم نوبهارم دست داد و گشت و بستان‌ها ولی بی‌دوست گلخن‌ها بود طرف گلستان‌ها سماع عاشقان از نغمه قانون عشق آید چه بگشاید که بر…

گر تو پروانه بآتش نکنی بازی به

گر تو پروانه بآتش نکنی بازی به بخطر گر تو پر خویش نیندازی به خوی شمعست که پروانه بسوزد ناچار یار اگر با تو نسازد…

که گفت ای دل کز اسرار محبت باخبری گردی

که گفت ای دل کز اسرار محبت باخبری گردی گذاری نیک‌نامی و به قلاشی سمر گردی که گفت ای دیده عمان باش و لؤلؤ در…

کافور بیخت ابر چو بر بوستان باغ

کافور بیخت ابر چو بر بوستان باغ کنجی بجوی و همدمی و از جهان فراغ بر جای سرو و گل بنشان یار معتدل می نه…

فخرت ای جم بجز از جام چه خواهد بودن

فخرت ای جم بجز از جام چه خواهد بودن ور ندانی که سرانجام چه خواهد بودن گر در ایام جوانی نکنی عیش مدام پس تو…

عندلیبا در چمن آوازه آواز تست

عندلیبا در چمن آوازه آواز تست شورها در پرده عشاق باز از ساز تست از نشاط نغمه تو غنچه خندد هر سحر گوش را گل…

عشق بعقل بارها کرده کارزارها ‏

عشق بعقل بارها کرده کارزارها ‏ کرده از او فرارها داده باو قرارها عقل چو بختی اشتران عشق بر اوست ساربان برده از او قطارها…

عاشقان را باغ لالستان بود از داغ و درد

عاشقان را باغ لالستان بود از داغ و درد عاقلان در طرف بستان درهوای باغ و ورد جنت فردوس را از آه دوزخ میکنم آتش…

صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال من

صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال من کرد کمال من فلک از چه سبب وبال من غنج دلال و عشوه ات ناز…

شمعی چو تو می‌باید تا بزم بیاراید

شمعی چو تو می‌باید تا بزم بیاراید شاید نبود گر شمع بی دوست نمی‌شاید جز ماه رخت کآورد خال سیه هندو هرگز نشنیدم ماه هندو…

شبی چه شب بصفا بامداد نوروزی

شبی چه شب بصفا بامداد نوروزی درآمد از درم آنه بفر و فیروزی سلام کرد و جوابش بگفتم و بنشست بگفت شکر کن اینک که…

سودای پریشانم یک عمر پریشان داشت

سودای پریشانم یک عمر پریشان داشت غافل که ززلف تو سودا زده سامان داشت با مار سر زلفت عمریست که میسازم گر صبر بسی ایوب…

سر قدم کردم ز شوق و دست از پا می‌کشم

سر قدم کردم ز شوق و دست از پا می‌کشم در رهت ای کعبه کی منت ز این‌ها می‌کشم من که از بحرینِ دیده دامن…

ساقیا باده که ایام طرب می‌آید

ساقیا باده که ایام طرب می‌آید شوق در دل ز پی لهو و لعب می‌آید زاده زهد و ریا نیست به جز ماتم غم نازم…

زینهار ای معاشران زنهار

زینهار ای معاشران زنهار زآن دو آهوی مست شیر شکار ساحر و ترک و مست و عربده جوست کافر و دل سیاه و نیزه گذار…

زلف او چون بجان درآویزد

زلف او چون بجان درآویزد دل در او رایگان در آویزد گشته خم بسکه بار دل دارد شایدش گر بجان در آویزد شه سر دشمنان…

زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل

زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل که گرچه نوح بود کشتیش بود باطل خلاف یوسف یعقوب کرد یوسف ما که در سفر به پدر آمده است…

زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آخته‌ای

زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آخته‌ای رتبهٔ خود چه توان کرد که نشناخته‌ای هیچکس راه نبرده که کجا منزل تست چون کلیسا و…

ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسی

ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسی مگر ای صوفی سالوس تو خود ابلیسی هدهد از شهر سبا لاف مزن صبح و مسا که سلیمان…