غزلیات آشفتهٔ شیرازی
اگر بسینه دل دغدار من باشد
اگر بسینه دل دغدار من باشد هزار لاله و گل در کنار من باشد اسیر گل شدن و پیش شمع جان دادن نه کار بلبل…
اسیر عشق شدن عقل را قرار نبود
اسیر عشق شدن عقل را قرار نبود نظر به منظر خوبان به اختیار نبود قرار داد که من بیقرار او باشم دریغ و درد که…
از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مرا
از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مرا این چشم شوخ تا چه بیارد بسر مرا زین سان که جلوه میکند آن مغبچه بدیر…
آتش کیست که من دیگ صفت در جوشم
آتش کیست که من دیگ صفت در جوشم با همه جوش چرا غنچه صفت خاموشم قرب شمع است بلی آفت پروانه ولی سر رود بر…
یارب که دهد آب باین تخم که کشتیم
یارب که دهد آب باین تخم که کشتیم دست که دهد تاب باین رشته که رشتیم حنظل ندهد شکر و شوره ندهد گل تا خود…
وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدند
وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدند آشنایان طریقت همه بیگانه شدند یارب آنان که زند دی دم عقل و حکمت تا چه افتاد…
همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم
همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم کز مه خرگهی خویشتن آگاه شدم تو نسیم سحری آگهیت هست زمن که من سوخته ات شمع سحرگاه…
هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد
هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد داند آنحال که گو در خم چوگان دارد چشم من دیده منجم بشب هجر و بگفت نظری…
هر کجا انجمن برافروزی
هر کجا انجمن برافروزی همچو پروانه یک جهان سوزی آن دم آتش به جان برافروزم کاز می غیر رخ برافروزی آندمت دوست چهره بنماید کازدو…
نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل من
نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل من که مخمر شده ز آغاز ز مهرت دل من دل من مشکل من بود همانا…





