غزلیات آشفتهٔ شیرازی
ای که جان داری فدا کن در ره جانانهای
ای که جان داری فدا کن در ره جانانهای سوختن تن را بنه گر شمع را پروانهای تا نگردد موج زن عمان چشمت سالها در…
ای سرو نورسیده زگلزار کیستی
ای سرو نورسیده زگلزار کیستی دل میبری زخلق و دل آزار کیستی ای زلف سرنگون شده ی همچو بخت من ای پرچم بلند نگونسار کیستی…
ای دفتر نکوئی تو نقش دلپذیری
ای دفتر نکوئی تو نقش دلپذیری به باشد از امیری در خیل تو اسیری ای چشم مست دلدار ای آهوان خونخوار ترکی زخوردن خون ناچار…
ای پری باز چه رفتت که به شکل بشری
ای پری باز چه رفتت که به شکل بشری در بشر دین و دلی هست مگر تا ببری نقد جان بر سر بازار وفا باید…
آهوی تو شیر کرده نخجیر
آهوی تو شیر کرده نخجیر گیسوی تو مه کشد بزنجیر ای سوره نور صورت تو خط تو بر او نوشته تفسیر کردند به بندگیت اقرار…
آن کیست تا بر گوش جان پیغام جانان آورد
آن کیست تا بر گوش جان پیغام جانان آورد پیغام بلقیس از سبا سوی سلیمان آورد تا جان سوی جانان شود تن پای تا سر…
آمد رمضان و در میخانه ببستند
آمد رمضان و در میخانه ببستند پیمانه چو پیمان نکویان بشکستند بی پرده سوی کعبه بتم جلوهگر آمد سکان حرم شاید اگر بت بپرستند درد…
اگر بمحفل مستان شبی کنند سماعی
اگر بمحفل مستان شبی کنند سماعی کنند اهل تصوف زوجد و حال وداعی چه نور بود که در طور عشق کرد تجلی که سوخت خرمن…
آزار اگر از یار است آزار نباشد
آزار اگر از یار است آزار نباشد هر یار که آزرده شود یار نباشد دین و دل و سرباختن اندر کف پائی اندک بود ای…
از سر چو کله در برم آن ترک براندازد
از سر چو کله در برم آن ترک براندازد هر کس نظری دارد در پاش سراندازد بی دیده نمیبیند رخسار نگارین را هر کو بصری…
آتشی میلی به بالا میکند
آتشی میلی به بالا میکند یا که برقی رو به صحرا میکند یا نشست آن آتشین چهره بزن یا بتم عزم تماشا میکند نه به…
یارب که دهد آب باین تخم که کشتیم
یارب که دهد آب باین تخم که کشتیم دست که دهد تاب باین رشته که رشتیم حنظل ندهد شکر و شوره ندهد گل تا خود…
وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدند
وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدند آشنایان طریقت همه بیگانه شدند یارب آنان که زند دی دم عقل و حکمت تا چه افتاد…
همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم
همه شب هم سفر باد سحرگاه شدم کز مه خرگهی خویشتن آگاه شدم تو نسیم سحری آگهیت هست زمن که من سوخته ات شمع سحرگاه…
هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد
هر که دل در خم آنزلف پریشان دارد داند آنحال که گو در خم چوگان دارد چشم من دیده منجم بشب هجر و بگفت نظری…
هر کجا انجمن برافروزی
هر کجا انجمن برافروزی همچو پروانه یک جهان سوزی آن دم آتش به جان برافروزم کاز می غیر رخ برافروزی آندمت دوست چهره بنماید کازدو…
نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل من
نه همین مهر تو آمیخت به آب و گل من که مخمر شده ز آغاز ز مهرت دل من دل من مشکل من بود همانا…
نشکفته است از چمن دلبری گلی
نشکفته است از چمن دلبری گلی کاندر هوای او نسرائیده بلبلی بلبل که شوق گل بکمندش در افکند باید بزخم خار نماید تحملی باز نظر…
مؤذن میخانه زد بانگ صبوح
مؤذن میخانه زد بانگ صبوح بر کف ساقی است مفتاح فتوح خرقه تن چند باشد بارجان خرقه را بگذار و بستان راح روح آنچه من…
من که نتوانم هوس را پای در دامن کشم
من که نتوانم هوس را پای در دامن کشم کی توانم عشق را دستی به پیرامن کشم گر عروسان چمن پیشت به خوبی دم زنند…
مگر ای عشق سر پرسش عشاق نداری
مگر ای عشق سر پرسش عشاق نداری یا که داری و نظر بر من مشتاق نداری ای که زآهنگ مخالف روی از راه به مجلس…
مطرب از راستی نوا سر کن
مطرب از راستی نوا سر کن شور عشاق را فزونتر کن چند در پردهٔ عراق و حجاز ره قانون عشق یکسر کن یک دو بیتی…
مرا ز عشق بسی منت است بر گردن
مرا ز عشق بسی منت است بر گردن که بازداشته شوقم زخواب وز خوردن نه بار کس ببرد گردنم نه گوش حدیث که حلقههاست ز…
محکی در میان دشمن و دوست
محکی در میان دشمن و دوست نیست جز دل ازو بجو که نکوست دل چو آئینه کن ززنگ بری تا ببینی خلاف دشمن و دوست…
ما که بردیم بسر مرحله مهر و وفا را
ما که بردیم بسر مرحله مهر و وفا را از چه ای عشق رعایت نکنی خدمت ما را هر که سودای تو دارد سر خود…
لاابالیوار تا رند و قلندر گشتهایم
لاابالیوار تا رند و قلندر گشتهایم با همه بیکسوتی دارای افسر گشتهایم پیش ساقی در نماز و گرد خُم اندر طواف گوییا از خاک میخانه…
گفتی ز فراق یار چونم
گفتی ز فراق یار چونم چون مردم دیده غرق خونم بی ماه رخ تو کوکب از چشم ریزد ز ستارگان فزونم در ظلمت هجر راه…
گرفتم نوبهارم دست داد و گشت و بستانها
گرفتم نوبهارم دست داد و گشت و بستانها ولی بیدوست گلخنها بود طرف گلستانها سماع عاشقان از نغمه قانون عشق آید چه بگشاید که بر…
گر تو پروانه بآتش نکنی بازی به
گر تو پروانه بآتش نکنی بازی به بخطر گر تو پر خویش نیندازی به خوی شمعست که پروانه بسوزد ناچار یار اگر با تو نسازد…
که گفت ای دل کز اسرار محبت باخبری گردی
که گفت ای دل کز اسرار محبت باخبری گردی گذاری نیکنامی و به قلاشی سمر گردی که گفت ای دیده عمان باش و لؤلؤ در…
کافور بیخت ابر چو بر بوستان باغ
کافور بیخت ابر چو بر بوستان باغ کنجی بجوی و همدمی و از جهان فراغ بر جای سرو و گل بنشان یار معتدل می نه…
فخرت ای جم بجز از جام چه خواهد بودن
فخرت ای جم بجز از جام چه خواهد بودن ور ندانی که سرانجام چه خواهد بودن گر در ایام جوانی نکنی عیش مدام پس تو…
عندلیبا در چمن آوازه آواز تست
عندلیبا در چمن آوازه آواز تست شورها در پرده عشاق باز از ساز تست از نشاط نغمه تو غنچه خندد هر سحر گوش را گل…
عشق بعقل بارها کرده کارزارها
عشق بعقل بارها کرده کارزارها کرده از او فرارها داده باو قرارها عقل چو بختی اشتران عشق بر اوست ساربان برده از او قطارها…
عاشقان را باغ لالستان بود از داغ و درد
عاشقان را باغ لالستان بود از داغ و درد عاقلان در طرف بستان درهوای باغ و ورد جنت فردوس را از آه دوزخ میکنم آتش…
صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال من
صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال من کرد کمال من فلک از چه سبب وبال من غنج دلال و عشوه ات ناز…
شمعی چو تو میباید تا بزم بیاراید
شمعی چو تو میباید تا بزم بیاراید شاید نبود گر شمع بی دوست نمیشاید جز ماه رخت کآورد خال سیه هندو هرگز نشنیدم ماه هندو…
شبی چه شب بصفا بامداد نوروزی
شبی چه شب بصفا بامداد نوروزی درآمد از درم آنه بفر و فیروزی سلام کرد و جوابش بگفتم و بنشست بگفت شکر کن اینک که…
سودای پریشانم یک عمر پریشان داشت
سودای پریشانم یک عمر پریشان داشت غافل که ززلف تو سودا زده سامان داشت با مار سر زلفت عمریست که میسازم گر صبر بسی ایوب…
سر قدم کردم ز شوق و دست از پا میکشم
سر قدم کردم ز شوق و دست از پا میکشم در رهت ای کعبه کی منت ز اینها میکشم من که از بحرینِ دیده دامن…
ساقیا باده که ایام طرب میآید
ساقیا باده که ایام طرب میآید شوق در دل ز پی لهو و لعب میآید زاده زهد و ریا نیست به جز ماتم غم نازم…
زینهار ای معاشران زنهار
زینهار ای معاشران زنهار زآن دو آهوی مست شیر شکار ساحر و ترک و مست و عربده جوست کافر و دل سیاه و نیزه گذار…
زلف او چون بجان درآویزد
زلف او چون بجان درآویزد دل در او رایگان در آویزد گشته خم بسکه بار دل دارد شایدش گر بجان در آویزد شه سر دشمنان…
زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل
زبحر عشق مجوئید همرهان ساحل که گرچه نوح بود کشتیش بود باطل خلاف یوسف یعقوب کرد یوسف ما که در سفر به پدر آمده است…
زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آختهای
زابروان تیغِ دوسَر بر مه و مهر آختهای رتبهٔ خود چه توان کرد که نشناختهای هیچکس راه نبرده که کجا منزل تست چون کلیسا و…
ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسی
ره مردم بزنی هر نفس از تلبیسی مگر ای صوفی سالوس تو خود ابلیسی هدهد از شهر سبا لاف مزن صبح و مسا که سلیمان…
رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنی
رخنه ای شانه در آن زلف پریشان نکنی تا که صد سلسله را بی سر و سامان نکنی کی شود بلبل و قمری زگل و…
دوش در آمد از درم ماهی نه فرشتهای
دوش در آمد از درم ماهی نه فرشتهای داشت به خون مرد و زن سبز خطش نوشتهای گفتمش ای پری سیر رفته به کسوت بشر…
دهد به باغ اگر جلوه قد دلجو را
دهد به باغ اگر جلوه قد دلجو را کنارهجوی شود سَروْبُن لبِ جو را به غیر هندوی خال تو ای بهشتیروی نداده جای کسی در…
دل نمک سود لعل خندانش
دل نمک سود لعل خندانش جان بر آتش زآب دندانش نوک پیکانت ار خورد طفلی چه تمتع زشیر پستانش هر که دارد چنین گلی رعنا…
درده خبری بما هم امشب
درده خبری بما هم امشب کز سینه برآمد آهم امشب گو شمع میار در شبستان کامد بشبانه ما هم امشب آمد بسیاه چالم آن…
در سری نیست که از زلف بتی سودا نیست
در سری نیست که از زلف بتی سودا نیست در دلی نیست که از عشق گلی غوغا نیست گو بمجنون بعبث ربع و دمن میگردی…
داشت خمارم سر دیوانگی
داشت خمارم سر دیوانگی ساقیم آورد می خانگی گو ننهد پای در این سلسله هر که ندارد سر دیوانگی شمع جمالت چو تجلی کند مهر…
خون میخوری و نیستت از خلق مخافت
خون میخوری و نیستت از خلق مخافت تا چند کنی شوخی؟ تا چند ظرافت؟ ای حسن و صباحت اثری از گل رویت از چاه زنخدان…
خضر گر خوش زندگانی میکند
خضر گر خوش زندگانی میکند زندگانی جاودانی میکند گر ببیند ساعد و تیغ تو را کی به کشتن سرگرانی میکند غمزه تو در نگاهش مضمر…
حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروز
حلاوتی که چشیدم از آن دهان امروز شکرفشان سزدم گر بود زبان امروز گذشت تلخی شبهای هجر مژده بیار که یافت طعم شکر دل از…
حاشا که توانم گفت آن راز که من دانم
حاشا که توانم گفت آن راز که من دانم کاتش فکند چون شمع اندر لب و دندانم شب بر سر بالینم گر صبح صفت آئی…
چه غمت اگر ای خم زلف که زنگی و سیاهی
چه غمت اگر ای خم زلف که زنگی و سیاهی که تو سایبان خورشیدی و ماه را پناهی منمای دست مخضوب بعرصه قیامت که بخون…
چند همچون مرغ شب از تاب خور پنهان شوم
چند همچون مرغ شب از تاب خور پنهان شوم وقت شد تا پرفشان چون بلبل بستان شوم تا به کی چون زاغ اندر باغ آیم…
چرا بدست نگارین تو چهره میپوشی
چرا بدست نگارین تو چهره میپوشی باحتجاب مه و مهر از چه میکوشی اسیر طره مشکین چون کمند توام که روز و شب بمه و…
ثمر از نخل عیش دَهْرْ غیر از غم نمیبینم
ثمر از نخل عیش دَهْرْ غیر از غم نمیبینم به جز حرمان ثمر از کشتهٔ عالم نمیبینم مسیحم گر طبیب آید که جز دردت نمیخواهم…
تو را که زیر لبان روح یک جهان داری
تو را که زیر لبان روح یک جهان داری دو چشم خود ز چه بیمار و ناتوان داری چه بلبلی که تو صد باغ وقف…
ترک من چون سر آن زلف معنبر شکند
ترک من چون سر آن زلف معنبر شکند قیمت مشک ختا رونق عنبر شکند در بهشت رخت از لعل تو ساقی گردد در بهشت ابدی…
تا کرد ادیب عشق یک نکته مرا تعلیم
تا کرد ادیب عشق یک نکته مرا تعلیم در راه وفا کردم جان و سرو دل تسلیم ای شاهد هر جائی وی دلبر یغمائی کاندر…
تا چند آیم بر درت با عجز و لابه نیمشب
تا چند آیم بر درت با عجز و لابه نیمشب بینم ترا با مدعی مست می و گرم طرب تابم کجا با مهر تو من…
پیر مغان گشود زرحمت در سرای
پیر مغان گشود زرحمت در سرای زاهد بعذر توبه تو در این سرا درآی جغدی اگر مجاور دیر مغان بود کسب شرف زسایه او میکند…
بیا و پرده برانداز از جمال ای دوست
بیا و پرده برانداز از جمال ای دوست به عاشقان بنما حسن لایزال ای دوست بتا ز عاشق صادق مپوش روی جمیل چرا که آینه…
بود زمین و آسمان از دم مرتضی علی
بود زمین و آسمان از دم مرتضی علی سود تمام کن فکان از دم مرتضی علی نقش زمین و آسمان رنگ نداشت از ازل بود…
به سومنات اگر ساختند بتکدهای
به سومنات اگر ساختند بتکدهای به غمزه بشکندش آن صنم به عربدهای سراچه دل تنگ مرا چه وسعتهاست که هر کناره ز نقش بتی است…
بنده پیر خراباتم و پیمانه او
بنده پیر خراباتم و پیمانه او که پناه فلک آمد در میخانه او حاش لله که رود مستی عشقش از سر هرکه نوشید چو ما…
بعهد عشق کجا شیخ و پارسا ماند
بعهد عشق کجا شیخ و پارسا ماند چو جست برق یمان خس کجا بجا ماند عمل نماند که تا خود رساندم در حشر مگر بدست…
برخیز تا بکوی مغان التجا کنیم
برخیز تا بکوی مغان التجا کنیم داغ درون خسته بجامی دوا کنیم آن به که صرف خدمت دردی کشان شود عمری که صرف فسق و…
بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانم
بده می کز فروغش خرقه و دفتر بسوزانم بمستی از سر این سبحه و زنار برخیزم بکش آن سرمه در چشمم که غیر از دوست…
بتا از غمزه کافر ربودی چون دل و دینم
بتا از غمزه کافر ربودی چون دل و دینم بساط زهد و تقوی را همان بهتر که برچینم دلارا ما تو چون رفتی برفت آرام…
باده صافی شد و گل پرده زرخسار افکند
باده صافی شد و گل پرده زرخسار افکند بایدت با خم می رخت بگلزار افکند مصریان گو نشناسید دگر دست و ترنج کز وفا یوسف…
با تف عشق ما در افتادیم
با تف عشق ما در افتادیم شمعوَش شعله بر سر افتادیم بارها داده سر در این سودا با سر نو به او در افتادیم هفت…
ایکه هنوز با خودی دم مزن از مجردی
ایکه هنوز با خودی دم مزن از مجردی ناز بسیطی و زنی لاف زنور سرمدی ماند بجا چو سوزنش سلسله بست زآهنش روح که در…
ای نوش لب که داری خود آب زندگانی
ای نوش لب که داری خود آب زندگانی بازآ که سوخت ما را سوز عطش نهانی این شیوه از که آموخت چشمان تو که دارد…
ای که سر تا قدم آمیخته از مهر وفائی
ای که سر تا قدم آمیخته از مهر وفائی با همه مهر و وفا عهد بتا از چه نپائی گر سر از دوست بری یا…
ای سراپا فتنه وی فتنه بر روی تو من
ای سراپا فتنه وی فتنه بر روی تو من آفت پیر و جوانستی بلای مرد و زن چهره یک گلزار کابل جلوه یک کشمیر سرو…
ای خوشا آن سر که گردد گوی چوگان سواری
ای خوشا آن سر که گردد گوی چوگان سواری سخت تاز و شخ کمانی تیر افکن جان شکاری ملک دل از غمزه بگرفت و خرابش…
ای ترک از تیر نظر تو آفت رویینتنی
ای ترک از تیر نظر تو آفت رویینتنی شیر ار بود آهوفکن تو آهوی شیرافکنی بر برگ لاله سنبلی یا سبزه بر گرد گلی بگرفتهای…
آهسته ران خدا را جانها فدای جانت
آهسته ران خدا را جانها فدای جانت نه دست در رکیبند یاران مهربانت یکشهر از دهانت انگشت در دهانند حرفی بگو که دانند تا چیست…
آن لب شیرین چو جام بوسیدم و باز آمدم
آن لب شیرین چو جام بوسیدم و باز آمدم تنگ شکر بسته و از هند و اهواز آمدم بیحضور دوست عاشق چون زید در بوستان…
المنة لله که شب هجر سرآمد
المنة لله که شب هجر سرآمد خورشید مراد از افق وصل برآمد گر دور بود منزل و ور راه خطرناک غم نیست که لطف خضرم…
اگر بسینه دل دغدار من باشد
اگر بسینه دل دغدار من باشد هزار لاله و گل در کنار من باشد اسیر گل شدن و پیش شمع جان دادن نه کار بلبل…
اسیر عشق شدن عقل را قرار نبود
اسیر عشق شدن عقل را قرار نبود نظر به منظر خوبان به اختیار نبود قرار داد که من بیقرار او باشم دریغ و درد که…
از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مرا
از سر ببرد هوش و خرد آن پسر مرا این چشم شوخ تا چه بیارد بسر مرا زین سان که جلوه میکند آن مغبچه بدیر…
آتش کیست که من دیگ صفت در جوشم
آتش کیست که من دیگ صفت در جوشم با همه جوش چرا غنچه صفت خاموشم قرب شمع است بلی آفت پروانه ولی سر رود بر…
یک پشته مشک تاتار بر دوش خویش بسته
یک پشته مشک تاتار بر دوش خویش بسته در چین هر شکنجش چین و ختن شکسته دزدیده بین برویش کز سحر چشم جادو راه نظر…
وه که جز جور و جفا رسم نکورویان نیست
وه که جز جور و جفا رسم نکورویان نیست بیوفا هست گل باغ و چه گل رویان نیست کیمیائیست وفا گرچه در این دور زمان…
همگی دشمن جان آفت دینند و دلند
همگی دشمن جان آفت دینند و دلند یا رب این طایفه خوبان نه خود از آب و گلند نه تو را سینه سیمین و دل…
هر که در میکده عشق شد امروز مقیم
هر که در میکده عشق شد امروز مقیم نیست فردا بدلش آرزوی باغ نعیم گر بپاداش عمل دوزخیم من چه عجب بنشان آتش هجران که…
هر جای که بدخاک بسربیختم امشب
هر جای که بدخاک بسربیختم امشب تا طرح سر کوی تو را ریختم امشب چون حلقه کعبه که درآویخت بخانه خود را بدر قصر تو…
نه گمانم آدمی زاده بدین جمال باشد
نه گمانم آدمی زاده بدین جمال باشد نشنیده ام فرشته که باین کمال باشد مگر از پری و غلمان کند ازدواج و آنگه چو تو…
نغمات عجب زند تارم
نغمات عجب زند تارم که زهم برگسست او تارم مطرب این پرده را بگردان زود که برافتاد پرده از کارم عود زلفم بس است و…
میان ما و تو الفت حکایتی است عجیب
میان ما و تو الفت حکایتی است عجیب که تو به عهد شبابی و من به نوبت شبیب اگر تو مرکب تازی به خاک من…
من عاشق بتانم و این کار میکنم
من عاشق بتانم و این کار میکنم بر کار عاشقان ز چه انکار میکنم گر عندلیب راست به گل هفته حدیث من عمر صرف آن…
مقبول میفروش گر افتاد خدمتم
مقبول میفروش گر افتاد خدمتم شاید ملک زند بفلک کوس دولتم خضر خطت چو راهنما شد بر آن دهان از دل ببرد وحشت ظلمات حیرتم…
مستی عشق به جز غمزهٔ چشمان تو نیست
مستی عشق به جز غمزهٔ چشمان تو نیست زآنکه این نشئه به جز در خُم مستان تو نیست تا که سیخ مژه را تافته بر…





