غزلیات آشفتهٔ شیرازی
دلم جز دوست منظوری ندارد
دلم جز دوست منظوری ندارد که سینا جز زحق نوری ندارد بهشتت را مخوان اوصاف زاهد که چون غلمان من حوری ندارد نباشد نام تو…
دل چو افغان برکشد پروا نمیدارد زکس
دل چو افغان برکشد پروا نمیدارد زکس مرغ عاشق را نه بیم از بند باشد نه قفس عشق چون در دل نشست اندیشه غفلت خطاست…
در همه آفاق طاقی در همه عالم تمامی
در همه آفاق طاقی در همه عالم تمامی صبح عیدی شام وصلی ماه خاصی شمع عامی همچو کیفیت به طبعی همچو مینایی به چشمی چون…
در پرده قانون چند بی فایده آویزی
در پرده قانون چند بی فایده آویزی مطرب ره عشقی زن تا شور برانگیزی تا مستیِ عشقت هست ، مستِ مِیِ انگوری، چون باده صافی…
خیمه را لیلی چو بالا میکند
خیمه را لیلی چو بالا میکند از چه مجنون رو به صحرا میکند سرو مایل از دو جانب او به غیر تا چرا او میل…
خواهم که در هم بشکنم این طاق مینافام را
خواهم که در هم بشکنم این طاق مینافام را زین چارطبع مختلف برجا نمانم نام را گم شده ره میخانهام از دست شد پیمانهام دستی…
خبر زمصر که دارد بشیر کیست عزیزان
خبر زمصر که دارد بشیر کیست عزیزان که جان بکف بسر ره ستاده پیر بکنعان هزار سلسله دل ناگهان زجای بجنبد مگر که زلف سیاه…
حذر کن ای دل از زخم کمند غمزه خوبان
حذر کن ای دل از زخم کمند غمزه خوبان که از فولاد میآرد گذر این آهنینپیکان شبی سرخوش به میخانه شدم در حلقهٔ مستان گروهی…
چون مهم ای آسمان تو ماه نداری
چون مهم ای آسمان تو ماه نداری چون خط سبزش چمن گیاه نداری وه که برآمد زسینه آن جهان سوز آینه رویا خبر زآه نداری…
چه خوش است روزگاری که بفقر بگذرانی
چه خوش است روزگاری که بفقر بگذرانی بمتاع دین و دنیا دل و دست برفشانی که بود ادیبت ای طفل و زکیست این طریقت که…
چنان بطره لیلای خویش مفتونم
چنان بطره لیلای خویش مفتونم که در فنون جنون اوستاد مجنونم زپرده های دورن ای مژه چه میجوئی که غنچه وش نبود غیر قطره خونم…
جز عشق نیکوان که بود اصل هر اصول
جز عشق نیکوان که بود اصل هر اصول باشد مذاهب دگر اندیشه فضول نبود عجب بصید دلم گر بود حریص طفل است و برگرفتن صعوه…
تو که در چشم چنین غمزه کافر داری
تو که در چشم چنین غمزه کافر داری دین اسلام توانی زمیان برداری سجده آرند به تو شیخ و برهمن با هم که دو محراب…
تو ای غزال سرائی چرا غزل نسرائی
تو ای غزال سرائی چرا غزل نسرائی غمم زدل زنواهای زیر و بم نزدائی توئی غزال سرائی غزل سرای تو چون من روا نباشد اگردر…
تا گل روی تو از شرم که شد غرق عرق
تا گل روی تو از شرم که شد غرق عرق که گل از شرم تو در آب فروشسته ورق قامت معتدل وچهره گلناری تو بزده…
تا رود جان از تن ما میرود
تا رود جان از تن ما میرود داند این معنی به عمدا میرود دل نگیرد بعد از این اینجا قرار دلبرش هرجا هست آنجا میرود…
تا برد رنج خمار و تا زداید رنج خواب
تا برد رنج خمار و تا زداید رنج خواب ساغر می از خم گردون برآورد آفتاب یا رب این می از کجا خورده که همچون…
پرده بگرفت زرخ آن گل رعنا گستاخ
پرده بگرفت زرخ آن گل رعنا گستاخ نغمه برداشت زدل بلبل شیدا گستاخ بت پرستان مگر از زشتی ما باخبر است که زرخ پرده کشید…
بی گل رویت یکیست بوی گل و نیش خار
بی گل رویت یکیست بوی گل و نیش خار فرش حریر است خار در ره جویای یار مجمر روی تو را خال مجاور شده کی…
به وصل تو نرسد کس به هیچ تقریبی
به وصل تو نرسد کس به هیچ تقریبی به وهم نیز نگنجیدهای به ترکیبی دریغ و درد که کردی تغافل اندر بزم رقیب کرد به…
به جنب قامت تو سرو را قیام نماند
به جنب قامت تو سرو را قیام نماند به پیش طلعت تو گل علی الدوام نماند به جز مسافر دل کو به شام زلف تو…
بلبل خوش نوا بکش نغمه زصوت خار کن
بلبل خوش نوا بکش نغمه زصوت خار کن گل چو صلای وصل زد نوبت خوشدلی بزن مطرب بزم عاشقان پرده عشق ساز کن ساقی بزم…
بس عجب داری که دیدی لعل خوبان از نمک
بس عجب داری که دیدی لعل خوبان از نمک قدرت این باشد که کرده شکرستان از نمک از نمکپاشی لب شیرین تو فارغ نشد تا…
بر چهره باز زلف چلیپا شکسته ای
بر چهره باز زلف چلیپا شکسته ای زنار زلف خویش و دل ما شکسته ای گر بت پرست راست چلیپا نشان کفر بر بت چرا…
بخور مجلس عاشق نه از عود است و نه عنبر
بخور مجلس عاشق نه از عود است و نه عنبر که یاد زلف و خالش عود و عنبر سینهاش مجمر بهشت ماست میخانه در او…
باگه در ملک فقر سلطانیم
باگه در ملک فقر سلطانیم جان نثاران کوی جانانیم شیوه ما بجز خطا نبود گر ببخشی و گر کشی آنیم ما پناهی در این جهان…
با کثرت رقیب کنم خلوت انجمن
با کثرت رقیب کنم خلوت انجمن تا با زبان دل بتو گویم دمی سخن روئین تنان که از اثر زخم سالمند دارند بیم از مژه…
این فتنه که چشم تو برانگیخت
این فتنه که چشم تو برانگیخت بس خون که زمردمان فروریخت چون شمع زبسکه سوختم دوش پروانه بدامنم در آویخت تا زلف تو شد کمند…
ایکه بر عارض افروخته بر دل ناری
ایکه بر عارض افروخته بر دل ناری از چه رحمت بدل سوختگانت ناری بت پرستان جهان راست حمایل زنار بر بت و چهره تو از…
ای ماهروی خرگهی ای صاحب تاج مهی
ای ماهروی خرگهی ای صاحب تاج مهی تو باغ خوبی را بهی ما نیز هم بد نیستیم گر میسراید بلبلی در باغ و بستان بر…
ای قافلهسالار ز لیلی خبری نیست
ای قافلهسالار ز لیلی خبری نیست بانگ جرسی هست و ز مجنون اثری نیست بر بست میان تنگ به قتلم که مگر خلق در شهر…
ای زده بر خط مشکین بر گل سوری رقم
ای زده بر خط مشکین بر گل سوری رقم کوفته از عنبر سارا بفرق مه علم عنبر تر پروری در آتش اینت معجزه معجزه دیگر…
ای خاطر مشتاقان مشتاق به پیغامت
ای خاطر مشتاقان مشتاق به پیغامت گر نیست دعا باری شادیم بدشنامت چون کنج قفس بشکست اندر نظرش گلشن مرغی که نشیمن کرد اندر شکن…
ای برق چون به خرمن احباب بگذری
ای برق چون به خرمن احباب بگذری زین خس خدای را به تغافل تو نگذری پروانه خواستی که بگوئی حدیث عشق از تو اثر نماند…
آنرا که دوست هست چه پروای دشمن است
آنرا که دوست هست چه پروای دشمن است با شب گر آفتاب بود روز روشن است سبحه نهم زپنجه و زنار بگسلم تا رشته دو…
آن دل که در او باشد از عشق تو آزاری
آن دل که در او باشد از عشق تو آزاری حاشا که کشد آزار هرگز زدل آزاری تا هست وفا کارت دلبر کند آزادت تا…
اگر نه پرده بربسته به رخ آن شاهد رعنا
اگر نه پرده بربسته به رخ آن شاهد رعنا نمینالد چرا چنگ و نمیگرید چرا مینا نه مطرب ماند نه ساقی نه می در مشربه…
آفرینش را گروهی چار گوهر گفتهاند
آفرینش را گروهی چار گوهر گفتهاند قوم دیگر هفت ابا چار مادر گفتهاند عاشقان زین چار بیرون گوهری جسته لطیف اخترش را برتر از این…
از ما کند دریغ چو جور و جفا هنوز
از ما کند دریغ چو جور و جفا هنوز کی طبع اوست مایل مهر و وفا هنوز صیاد روزگار که آفاق دیده است این آهوان…
از جرس دیدی فغان برخاسته
از جرس دیدی فغان برخاسته ناله از دل آنچنان برخاسته کیمیا دارد نشان سیمرغ نام از وفا نام و نشان برخاسته رسم کجرفتاری اهل زمین…
یارب این درد که درمان نپذیرد از چیست
یارب این درد که درمان نپذیرد از چیست وین که بر داغ درون تازه نمک پاشد کیست عجز دارند طبیبان جهانم ز علاج لاعلاجم چه…
وقت صبوحست ای پسر برخیز و دردِهْ جام را
وقت صبوحست ای پسر برخیز و دردِهْ جام را تا فرصتی داری به دست از کف مده هنگام را خیز ای غلام و رقص کن…
همایون است امشب بخت و دولت شد قرین من
همایون است امشب بخت و دولت شد قرین من که در صحن ارم شد حور جنت همنشین من بگفتم چین زلفش را که این مشک…
هر کرا نقش بجانست کی از دل برود
هر کرا نقش بجانست کی از دل برود و گرش جان برود نقش تو مشگل برود روح مجنون چو جرس پیش رود لیلی را گراز…
نیست یعقوب را چو تو پسری
نیست یعقوب را چو تو پسری ورنه با یوسفش نبود سری اینکه در راه عشق نوسفری تو زپا نالی و مراست سری این جمال و…
نمیگردد سپهر الا به حکم رای درویشان
نمیگردد سپهر الا به حکم رای درویشان قضا و هم قدر دارند سر در پای درویشان نشان شاهد غیبی و شمع نور لاریبی ببین در…
نبرد ره به کوی لیلی کس
نبرد ره به کوی لیلی کس گر نگردد دلیل راه جرس هر کجا با شکر کنم خلوت انجمن گردد از هجوم مگس عشق سرکش بعقل…
منم بگرفته دل از وصل دلبر
منم بگرفته دل از وصل دلبر بود بی دلبرم کوهی به دل بر خلیلا بر تو آذر گشت گلزار شد آذر مه مرا بیدوست آذر…
من به بیداری شبهای غمت معروفم
من به بیداری شبهای غمت معروفم به صِفات سگ کویت صنما موصوفم نیست محرومتر از وصل تو کس چون من زار گرچه در عشق تو…
مطرب مجلس کجاست چنگ و چغانه
مطرب مجلس کجاست چنگ و چغانه راست کن از پرده حجاز ترانه زلف بتان را زشانه تربیتی هست چشم زند از مژه بزلف تو شانه…
مردگان را از دم عیسی حیاتی تازه بود
مردگان را از دم عیسی حیاتی تازه بود کم ز عیسی نیستی من عظمکی دارم رمیم هرچه جز عشق است آشفته خطا کردم خطا غیر…
مرا بغیر تو خاطر کجا شود مشغول
مرا بغیر تو خاطر کجا شود مشغول تو در دلی زچه دل را کنم بغیر ملول بکشتگان تو تکلیف آب خضر خطاست که قتل عاشق…
متحیریم یا رب بکجاست خضر راهی
متحیریم یا رب بکجاست خضر راهی که چو کور در شب تار فتاده ایم بچاهی چه کمست باغبانا زتو و زبوستانت که بپای گلبن تو…
ما را عبث نبود که از بزم رانده ای
ما را عبث نبود که از بزم رانده ای گویا رقیب را ببر خویش خوانده ای نخل وفای من که ثمر داشت کنده ای تخم…
گمان مبر که مرا با تو ماجرائی هست
گمان مبر که مرا با تو ماجرائی هست و گر بعمد کشی گویمت خطائی هست میانه من و شیخ این حدیث معهود است که این…
گفتم این لاله است گفت از داغداران منست
گفتم این لاله است گفت از داغداران منست گفتم این نرگس بگفت از میگساران منست گفتم این جنت بگفتا قطعه از کوی ماست گفتم این…
گر هر که را نهانی کاریست با نگاری
گر هر که را نهانی کاریست با نگاری ما را نهان و پیدا جز عشق نیست کاری نقش و نگار مانی نغز است و دلکش…
کیم من تا توانم دهر زد از هستی به درگاهت
کیم من تا توانم دهر زد از هستی به درگاهت که برتر از قیاس و وهم آمد پایه جاهت چو عنقا پر گر افشانم رسیدن…
کمانداری که نتواند کشیدن کس کمانش را
کمانداری که نتواند کشیدن کس کمانش را مرا سینه هدف گردیده تیر امتحانش را بود در کاروان مصر گر پیراهن یوسف سزد جا دیده یعقوب…
فوج مژگان از اشارات دو چشمت ای پسر
فوج مژگان از اشارات دو چشمت ای پسر ریخت خون از مردمک چون خون مردم نیشتر بزم مستان غمت را نقل و می حاجت نبود…
غمزه بود مست و نظر هوشیار
غمزه بود مست و نظر هوشیار سحر مبین است ببین چشم یار تیر نظر اوج چو گیرد زچشم خط نظر بند نیاید بکار مطرب عشاق…
عقرب زلف کجت بماه قرین است
عقرب زلف کجت بماه قرین است ما رسیه خازن بهشت برین است زهره چنگی که مشتریست غلامش مشتری آن غلام زهره جبین است گفتمش از…
عرش بر آستان او پست بود زکوتهی
عرش بر آستان او پست بود زکوتهی آنکه گدای کوی او دست فشاند بر شهی ماه سپهر آگهی مایه کسوت و مهی شیر خدا علی…
ظاهرا پنهان گذشت از کوی تو
ظاهرا پنهان گذشت از کوی تو کاز نسیم صبح آمد بوی تو از چه دارد نافه در جیب و بغل گر صبا نگشوده چین موی…
شیوه لاله رخان گر همه جور است و جفاست
شیوه لاله رخان گر همه جور است و جفاست شکوه در مرحله عشق زمعشوق خطاست همگی عین صوابست خطای معشوق میشمارند وفا گرچه همه جور…
شعاع آن مه نو چون به طرف بام میافتد
شعاع آن مه نو چون به طرف بام میافتد به پابوسش ز بام چرخ ماه تام میافتد بتی درد که بر رخسارهاش کعبه بود طایف…
شب فراق درآمد برفت روز وصال
شب فراق درآمد برفت روز وصال چو نیست پیکر مطبوع ما و شخص خیال بدیده سرمه توان کرد خاکپای جمال اگر که لیلی ما پرده…
سنبل باغ شانه زد گیسو
سنبل باغ شانه زد گیسو دی برون برد رخت و شد یکسو جسته از خواب نرگس بیمار با بنفشه نشسته هم زانو زیر لب خندخند…
سالها رفت که ای عشق نگیری خبرم
سالها رفت که ای عشق نگیری خبرم باز غوغا کن و سودا شو و بازآبسرم سر بی شور نگنجد به تن عاشق مست خبری زآمدنت…
ساقی بده آن جوهر یاقوت نسب را
ساقی بده آن جوهر یاقوت نسب را مطرب بنواراست کن آن ساز طرب را افسر دگر از سردی خون برگ و پی گرمی بده از…
زنی گر تیر پرتابم که روی از عشق برتابم
زنی گر تیر پرتابم که روی از عشق برتابم کنار از بحر نتوانم که رفت از دست پایابم دلم بربود و دین فرسود و جان…
زردی روی مرا آن رخ گلگون باعث
زردی روی مرا آن رخ گلگون باعث قامت خم شده را آن قد موزون باعث نافه زلف تو دلرا سبب ناسور است پی خون خوردنم…
زاهد ز آب میکده پرهیز میکنی
زاهد ز آب میکده پرهیز میکنی تیغ ریا به سنگ فسون تیز میکنی رطل گران ز باده چو لبریز میکنی دل را ز موج فتنه…
ز انبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه
ز انبوه رقیبانم مجال دید دلبر نه مگس چندانکه مردم را نظر بر تنگ شکر نه مرا گفتی شبی آیم به خوابت دیده بربستم ولی…
رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالت
رفتی و سایه صفت دلشدگان دنبالت تا کجا سایه دهد سرو همایون فالت گرچه صورتگر اوهام ببندد هر نقش حاش لله که بگنجد بگمان تمثالت…
دین و دل ای سیمتن تنها نه از من میبری
دین و دل ای سیمتن تنها نه از من میبری با چنین رو دل ز سنگ و روی آهن میبری میکنی اندر شبستان خم زلفت…
دوستان دلبر بدست افتاد دستی برزنید
دوستان دلبر بدست افتاد دستی برزنید زآن می کهنه بیارید و زنو ساغر زنید دست افشان پای کوبان بذله سنج و نغمه خوان چشم بگشائید…
دلم بهرزه بسودای خام افتاده
دلم بهرزه بسودای خام افتاده زحرص دانه کبوتر بدام افتاده چگونه طبل نهانی زنم بزیر گلیم مرا که طشت حریفان زبام افتاده تو را که…
دل به بر داشت فغانی و گمان کردم
دل به بر داشت فغانی و گمان کردم که به غوغای جرس قطع بیابان کردم رفت چون برق ز ره محمل لیلی مجنون از چه…
در نهایت نظری بود باغیار امشب
در نهایت نظری بود باغیار امشب که زتب سوخت چو شمعم دل بیمار امشب بشب دیگرت این سوزن درون شرح دهم که مبادا بدرد پرده…
در چنگل بازی نکند خانه حمامی
در چنگل بازی نکند خانه حمامی یا آهوی وحشی نشود رام بدامی مألوف بدامی نشنیدم که شنود مرغ جز دل که بآن زلف سیه کرده…
خیزید و به می دفتر پرهیز بشویید
خیزید و به می دفتر پرهیز بشویید حرفی به جز از زمزمه عشق مگویید ای بوالهوسان نقش حقیقت ندهد رنگ این نقش بتان را زدل…
خواند دل حورت و شد معترف اینک به قصور
خواند دل حورت و شد معترف اینک به قصور آن غلامی تو که بیرون کشی از جنت حور از چه با مردم دیده شده همخانه…
خرابم کردی ای ساقی که دیوانه خراب اولی
خرابم کردی ای ساقی که دیوانه خراب اولی نهادی چشم را بر هم که این فتنه به خواب اولی مرا صندل به سر سودن طبیبا…
حدیثی دیگری کرده مگر گوش
حدیثی دیگری کرده مگر گوش که بلبل عهد گل کرده فراموش چو بلبل رفت از گلشن به کهسار توهم ای گل زبلبل رخ فراپوش مرا…
چون خال هندوی تو بر آتش نشستهایم
چون خال هندوی تو بر آتش نشستهایم سوزان ولیک تازه و تر خوش نشستهایم برد و سلام خواند بر او جبرئیل عشق در باغ چون…
چه اوفتاد که از ما کناره گیر شدی
چه اوفتاد که از ما کناره گیر شدی بقید الفت بیگانگان اسیر شدی گنه زدوست گرفتن اگرچه عین خطاست تو در کبیره از این غفلت…
چگونه چشمه خورشید را بخاک بپوشم
چگونه چشمه خورشید را بخاک بپوشم چو هست آتش عشقم بجان چگونه نجوشم جنان نظاره ساقی ببرد دوش زهوشم که ره نیافت زمستی بگوش بانگ…
جز عشق من بیسر و پا را هنری نیست
جز عشق من بیسر و پا را هنری نیست نخلی است وجودم که جز ایناش ثمری نیست یک نَظْره بر آن منظرم از پای درافکند…
تو مگو که ناسزا بود خدایت ار بگفتم
تو مگو که ناسزا بود خدایت ار بگفتم تو بتی و من برهمن سزد ار بسجده افتم منم آه آن گل زرد ببوستان صنعت تو…
تو ای سلطان خوبان جز ستمکاری نمیدانی
تو ای سلطان خوبان جز ستمکاری نمیدانی گرفتی مُلکِ دل را مملکتداری نمیدانی همه شب همدم اغیار از یار گریزانی دریغا طفلی و رسم و…
تا کی ای فتنه ایام زپا ننشینی
تا کی ای فتنه ایام زپا ننشینی چه بلائی تو که آخر بدعا ننشینی هر کجا فتنه نشیند چو قیامت برخاست توئی آن فتنه که…
تا در آیینه رویت صنما مینگرم
تا در آیینه رویت صنما مینگرم کافرم گر به جز از نور خدا مینگرم چشم ظاهر بکنم دیده دل باز کنم تا نگویی به تو…
تا بدبستان دل عشق شد آموزگار
تا بدبستان دل عشق شد آموزگار کس زفلاطون عقل می نبرد انتظار باده که غفلت زده است مست کند هوشیار ساقی خاصان بیار آینه کردگار…
پرده ز رخ کشیدند گلهای نوبهاری
پرده ز رخ کشیدند گلهای نوبهاری بیجا چرا عنادل دارند بیقراری؟ معشوق چون درآید جلوهکنان به بازار عاشق چرا بنالد از درد سوگواری؟ چون باد…
بی شایبه زنگ ازدل دیدار تو بزداید
بی شایبه زنگ ازدل دیدار تو بزداید یوسف چو بمصر آید بازار بیاراید جان قیمت بوسش بود عشاق فزون کردند چون مشتری افزون شد بر…
به هواست برق امشب بطلب پریّ و بالی
به هواست برق امشب بطلب پریّ و بالی قدمی بساز از سر نو گرت مجالی بلی ای طبیب گفتی که علاج هجر وصلست چه کنم…
به چهرهات شده آن زلف مشکفام نقاب
به چهرهات شده آن زلف مشکفام نقاب بدان صفت که حواصل به زیر پر عقاب تو را بزلف نژند آمده حجاب جمال که دود تیره…
بلای جان من خسته سرو بالائیست
بلای جان من خسته سرو بالائیست زخوان عشق مرا نعمتی والائیست مراد دل طلبیدن زدوست خودکامیست نه عاشقست که جز دوستش تمنائیست مرو تو از…
برون از دیده غواص صد دریای خون آمد
برون از دیده غواص صد دریای خون آمد که تا یک گوهر ارزنده از دریا برون آمد زبس دلهای خونین کرده جا در نافه زلفش…





