غزلیات آشفتهٔ شیرازی
عشق بتان حاصل ایام ماست
عشق بتان حاصل ایام ماست کام نجستن ثمر کام ماست عشق بتان و بت بتخانه چیست بشکنم این جمله که اصنام ماست تا که نعیم…
عاشق گریختن نتواند ز بند او
عاشق گریختن نتواند ز بند او گر شش جهت اسیر بود در کمند او عاقل اگر چه پند حکیمانه میدهد عاشق چگونه گوش گذارد به…
صبح عید است بده باده مکرر ساقی
صبح عید است بده باده مکرر ساقی تا بری زنگ از این قلب مکدر ساقی می بجوش آمده در خم بسبو کن هی هی وز…
شکایت از خم زلفین یار چون گویم
شکایت از خم زلفین یار چون گویم که من ملازم چوگان موی چو گویم مباد آنکه رسد نام تو بگوش رقیب زاشتیاق تو دیگر سخن…
شب وصل است ای عاشق بپای دوست کن جانی
شب وصل است ای عاشق بپای دوست کن جانی بروز عید اندر کیش ما رسم است قربانی خضر را گو مناز از آب حیوانت تو…
سودای پریرویان بر هم زده سامانها
سودای پریرویان بر هم زده سامانها سیلاب کند از جا بیشایبه بنیانها زین شعله جواله کز عشق بتان خیزد چون شمع برآرد سر از چاک…
سخت ببسته آسمان کار زشش جهت مرا
سخت ببسته آسمان کار زشش جهت مرا راه گریز بسته شد چون نقطه عاقبت مرا هر طرفی که رو کنم کس نگشایدم دری عشق چو…
ساقی بیار جامی از آن مایه خوشی
ساقی بیار جامی از آن مایه خوشی تا بیخ غم بسوزم از آن آب آتشی گر داروی خوشی بقدح باشدت بیار زیرا که دل دیده…
زیبا صنما این همه زیبا نتوان بود
زیبا صنما این همه زیبا نتوان بود رعنا پسرا این همه رعنا نتوان بود در حسن زنی نوبت یکتائی و وحدت آخر نه خدائی تو…
زعقلم جان بتنگ آمد دل دیوانگی دارم
زعقلم جان بتنگ آمد دل دیوانگی دارم بجانم زآشنائیها سر بیگانگی دارم نه دیر و نه حرم تسبیح و زنارم زکف رفته بشمع که نمیدانم…
زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستند
زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستند تا در میکده را بر رخ رندان بستند گر به بندند در میکده یا بگشایند خیل مستان خم…
ز مویت سنبل بویا شکسته
ز مویت سنبل بویا شکسته ز رویت لاله حمرا شکسته رخت کرده کساد گل بگلزار قدت سرو سهی را پا شکسته غلامان سر کوی تو…
رندی که او بکوی مغان ره نشین بود
رندی که او بکوی مغان ره نشین بود شاید که بحر و کانش در آستین بود سر نایدش فرود بتاج قباد و کی آنرا که…
رحمی ای عشق خدا را تو بحیرانی من
رحمی ای عشق خدا را تو بحیرانی من که گذشته است زحد بی سر و سامانی من از تو هر جمع پریشان و پریشان تو…
دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمد
دوش بی لعل تو صد ره بلبم جان آمد باز میگشت چو میگفتم جانان آمد کردم از دیده هدف ناوک دلدوز تو را ناگهان تیر…
دلی که عشق بود در طبیعتش مجبول
دلی که عشق بود در طبیعتش مجبول کجا عدول نماید به حکمت معقول گرم چو شمع بسوزی من آن نخواهم بود که با حضور تو…
دل که چندی از علایق رسته بود
دل که چندی از علایق رسته بود دوش دیدم در کمندی بسته بود مردم دیده که کرد افشای راز دیدمش چون دل بخون بنشسته بود…
در همه عمر ار شبی وصل میسر شود
در همه عمر ار شبی وصل میسر شود حیف ندارم گرم عمر بر این سر شود هر که چو منصور رفت بر سر سودای حق…
در خرابات مغان تا که پناهی داریم
در خرابات مغان تا که پناهی داریم بسموات و به اهلش همه راهی داریم بی سر و پای در میکده از پرتو جام بهتر از…
دارد قرابتی دل من با دهان تو
دارد قرابتی دل من با دهان تو دارد شباهتی تن من با میان تو گویی که این دو بده یکی نقطه از ازل یک نیمه…
خورشید رخت زیر خم زلف نهانست
خورشید رخت زیر خم زلف نهانست لیکن چه نهانی که بشب ماه عیانست چشم تو چو ترکیب کماندار که از زلف آویخته پیوسته کمندش بکمانست…
خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاه
خصم با انبوه لشکر آمد و خیل سپاه الغیاث ای دیده و دل الغیاث ای اشک و آه آه من بگذر زماه و اشک من…
حسن آن گوهر که عمانیش نیست
حسن آن گوهر که عمانیش نیست عشق آن دریا که پایانیش نیست هر سری کاو خالیست از سر عشق خانه ی باشد که بنیانش نیست…
چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت
چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت بر من آن رفت که بر شمع سحرگاه گذشت نیمی از آن خم گیسو بکفم بود و…
چه زنم لاف که اوصاف تو را میدانم
چه زنم لاف که اوصاف تو را میدانم منکه اندر صفت هستی خود حیرانم هر چه در دفتر رخسار بتان مینگرم رقم قدرت و طغرای…
چند با چشمه خور روی تو نتوان دیدن
چند با چشمه خور روی تو نتوان دیدن چند قانع شوم از وصل بهجران دیدن از نظر غایبی ولیک توان چون خورشید از تو در…
جهد کن جهد که تیرش ز کمان میگذرد
جهد کن جهد که تیرش ز کمان میگذرد هرکه آن تیر و کمان دید ز جان میگذرد عمرسان میگذرد جان جهانش به رکیب جهدی ای…
توئی آن گل که معروفی بهر گلشن به بیرنگی
توئی آن گل که معروفی بهر گلشن به بیرنگی اگر چه از تو دارد رنگ نقش کلک ارژنگی زتو بس نقش پیدا و تو پنهان…
تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستی
تو را چه رفت که پیمان دوستان بشکستی برون شدی زسر عهد و برخلاف نشستی بدام دانه و خال و خطم بدام فکندی برنگ و…
تاکی کمان نماید و پیکان نهان کند
تاکی کمان نماید و پیکان نهان کند صیدی که رام اوست چرا امتحان کند در باغ غیر سرو قدش تا بکی چمد عشاق را چو…
تا عشق و رندیست بعالم شعار ما
تا عشق و رندیست بعالم شعار ما نام است ننگ و کسوت عقلست عار ما ما ساکنان خطه عشقیم از ازل شاه و وزیر و…
تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بود
تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بود تا بکی گوهر اسرار تو بنهفته بود تا بکی بر نکن چشم خود از خواب خمار فتنه…
پرشکوه دلی دارم از خون جگر لبریز
پرشکوه دلی دارم از خون جگر لبریز لبریز چو گردد خم شاید که کند سر ریز از آه جگرسوزم کانون درون تفته ایساقی آتش دست…
بیا که چون خم زلفت مشوشم بی تو
بیا که چون خم زلفت مشوشم بی تو تو خوش به بزم رقیبان و ناخوشم بی تو تو آتشی زده ای بر عذار از می…
بُوَد آیا که گلِ نو به چمن باز آید
بُوَد آیا که گلِ نو به چمن باز آید گرد او بلبل شوریده به آواز آید راستی پردهٔ عشاق نگه دار آخر ناخنت مطرب خوش…
به رضا جویی اغیار ز در راند مرا
به رضا جویی اغیار ز در راند مرا آن که میراند در آخر ز چه رو خواند مرا به سگان در او محرم و یکرنگ…
بمن گر آن مه بی مهر مهربان بودی
بمن گر آن مه بی مهر مهربان بودی چه غم بکین اگرم دور آسمان بودی نکات حسن لطیف است و عشق لطف از اوست برمز…
بسته بر آفتاب چو مشکین نقاب را
بسته بر آفتاب چو مشکین نقاب را پردهنشین نموده ز شرم آفتاب را پروانه جمال تو شد شمع آفتاب شاید کزین شعاع بسوزی حجاب را…
بر عشق صبر میکنم و بر جراحتش
بر عشق صبر میکنم و بر جراحتش وز عقل میگریزم و داروی راحتش ملک دلی که خیمهٔ واجب در او زنند ممکن چگونه پای گذارد…
بدنامی است و رندی در عشق نیکنامی
بدنامی است و رندی در عشق نیکنامی گفتار خاص اینست بگذار قول عامی از بهر صید دلها در مرغزار حسنت خالت فشانده دانه زلفت نهاده…
ببینمت که در پی آزردن منی
ببینمت که در پی آزردن منی تیغت بدست و بر سر عاشق نمیزنی مستغنی است حسن تو از وصف این و آن خورشید خود دلیل…
باد آورده بگلشن مژده نوروز را
باد آورده بگلشن مژده نوروز را گل نود از شاخساز آن موکب فیروز را دوستان در بوستان رخت اقامت میبرند ما بکاخ اندر کشیم آن…
این می که داد کز او سر بی خمار دارم
این می که داد کز او سر بی خمار دارم بحرش کجا کزین موج در در کنار دارم زنار برگسستم زاسلام توبه کردم ننگ است…
ایکه زحی میرسی حالت لیلا چه بود
ایکه زحی میرسی حالت لیلا چه بود در حق مجنون چه گفت از که سخن میشنود بود کرا عزتی پیش سگان درش در زوفا پاسبان…
ای مو بر آفتاب تو مشکینکلالهای
ای مو بر آفتاب تو مشکینکلالهای ای خط به ماه عارض دلدار هالهای از احسن القصص نکند یاد یوسفش خواند از کتاب حسن تو هرکس…
ای که از وهم مبرایی و بیرون ز صفاتی
ای که از وهم مبرایی و بیرون ز صفاتی همه فرعند و تو اصلی همه وصفند و تو ذاتی همه را رنگ و نشان است…
ای زلف پرشکن تو سراپا شکستهای
ای زلف پرشکن تو سراپا شکستهای گویا ز بار خاطر عشاق خستهای عاشق نهای چیست سرافکندهای به پیش دیوانه نیستی و سلاسل گسستهای مجنون نهای…
ای خسروانِ صورت رحمی به این گدایان
ای خسروانِ صورت رحمی به این گدایان تا جامه خانه دارید رحمی به بیقبایان منشان به دل رقیبان در کعبه بت نگنجد انسان به دیده…
ای به بالات راست کسوت ناز
ای به بالات راست کسوت ناز دو جهان بر درت بعجز و نیاز کوته است از حصار قلعه عشق دست فتنه اگر چه گشت دراز…
آنروز که از خواب عدم دیده گشودیم
آنروز که از خواب عدم دیده گشودیم جز دوست ندیدیم و دگر باره غنودیم بیدار دل آن کاو که بیاد تو کند خواب ما چشم…
آن را که کشوری بنگاهی مسلم است
آن را که کشوری بنگاهی مسلم است چون جم جهانیش همه در زیر خاتم است خورشید آسمان که جهان روشن است از او در پیش…
الا ای باغبان خاصیت سرو روان دانی
الا ای باغبان خاصیت سرو روان دانی اگر آن سروبالا را به جای سرو بنشانی بنازم ایزد گلی دارم که از خار و خزان فارغ…
اگر آنزلف و بناگوش بود و آن قد و قامت
اگر آنزلف و بناگوش بود و آن قد و قامت دل و دین صبر و خرد را بنه ورو بسلامت گل درد پرده خود چون…
از هر خوشی بدور جهان عشق خوشتر است
از هر خوشی بدور جهان عشق خوشتر است تن گر بکاست عشق ولی روح پرور است عاشق زخویش غایب و حاضر ببزم دوست گر بینیش…
از دل خسته چه پرسی که دلم در بر اوست
از دل خسته چه پرسی که دلم در بر اوست نمک داغ درونم لب چون شکر اوست طلب انس از آن ترک پریزاد خطاست زانکه…
ابر صفت همی کنم خنده و گریه کار خود
ابر صفت همی کنم خنده و گریه کار خود خنده زنم بکار او گریه کنم بکار خود عمر در از صرف شد بر سر زلف…
یارب این پیکر مطبوع چه نفس عجبست
یارب این پیکر مطبوع چه نفس عجبست کافت ملک عجم فتنه خیل عربست زهر کز دست تو ریزد بایاغم شکر است تیر کز شست تو…
وقتی ای جاذبه عشق نکردی کششی
وقتی ای جاذبه عشق نکردی کششی که بزنجیر جنون سلسله ای را بکشی ما همه کاه و تو چون کاه ربائی ای عشق سوی خود…
همتی ساقیا که مخمورم
همتی ساقیا که مخمورم منتی نه به قلب رنجورم درد سر دارم از فسردهدلان آتشی زن زآب انگورم پرده بردار زآتش سینا تا بسوزی حجاب…
هر که با موی و میان تو میانی دارد
هر که با موی و میان تو میانی دارد میتوان گفت که از عشق نشانی دارد آن که منظور نظر هست در این خوبان نیست…
نیمه شب ای برق آه من شرری زن
نیمه شب ای برق آه من شرری زن شعله ببالا و پست و خشک و تری زن از تو چو پروانه شمع چهره نهان کرد…
نمیگویم گلی کز لطف عارض گلستانستی
نمیگویم گلی کز لطف عارض گلستانستی زمین را اخترستی آفتاب آسمانستی اگر ماهی چرا ننشستی و از لب سخن گفتی وگر سروی چرا با ساق…
ندیدم دشمنان گشته حبیبان
ندیدم دشمنان گشته حبیبان فغان از گل دریغ از عندلیبان نه چندانم کشد هجران احباب که اندر وصل غوغای رقیبان تو با اغیار چون بادام…
مه جبینان جهان خاک و تو خود افلاکی
مه جبینان جهان خاک و تو خود افلاکی دو جهان زهر بکام من و تو تریاکی ناز اگر هست چمن تو چمن آرا بمثل حسن…
من بهوای نوگلی نغمه سرا و بلبلان
من بهوای نوگلی نغمه سرا و بلبلان از گل بوستان خود جمله شدند بدگمان گلشن ماست بیخزان گلبن ما درونهان منبت بیهده مبر جان پدر…
معجزه ببین که سروی و رفتار میکنی
معجزه ببین که سروی و رفتار میکنی سحر مبین که ماهی و گفتار میکنی زآن خال دلفریب که در زیر زلف تست آزادگان به دام…
مستان تو از جام ازل باده خورانند
مستان تو از جام ازل باده خورانند تا صبح ابد از دو جهان بیخبرانند در راه طلب سر بنهد طالب مقصود آنان که بنالند زپا…
مرا تا نفس خود کامه گرفتار هوا ماند
مرا تا نفس خود کامه گرفتار هوا ماند شعاع شمع عشقم در درون دل کجا ماند هوای ماهروئی در دل دیوانه جا کرده که خورشید…
مجوی چشمه حیوان به جان طلب لب دوست
مجوی چشمه حیوان به جان طلب لب دوست نه خضر زنده آب بقاست زنده اوست زشب که بس بسرم کوفت نوبتی فراق دهل صفت نبود…
ما ز سودای گل و از بوستان آسودهایم
ما ز سودای گل و از بوستان آسودهایم نوبهاری جستهایم و از خزان آسودهایم اصل جانان هست گو یک سر جهان فانی بود یک جهان…
گو بمجنون کز من آموزد دگر درس جنون
گو بمجنون کز من آموزد دگر درس جنون زآنکه دوشم خیمه زد لیلی بصحرای درون اشگ یعقوب از هوای یوسف آمد سوی مصر آب رود…
گفتمش وقت تو کردیم دل ویران را
گفتمش وقت تو کردیم دل ویران را گفت کس جای به ویرانه دهد سلطان را ناوکش خواستم از سینه کشم کز سر عجز دل گرفتش…
گرچه نقش قلم صنع همه زیبا شد
گرچه نقش قلم صنع همه زیبا شد زهر در کامی و در کام یکی حلوا شد شد یکی در شکرستان و یکی سوی خزان آن…
گر این کرشمه بود آن نگار ترسا را
گر این کرشمه بود آن نگار ترسا را سزد که سجده کنم بعد از این کلیسا را کشانکشان ز حرم شیخ را به دیر آرد…
کمتر بنفشه بوی کن ای غیرت بهار
کمتر بنفشه بوی کن ای غیرت بهار ترسم که باغ روی تو گردد بنفشه زار نه حاجتی بگل بودش نه بسنبلی آنرا که باغ چهره…
قومی زنند لاف که اهل شریعتیم
قومی زنند لاف که اهل شریعتیم جمعی دیگر بیاوه که پیر طریقتیم معنی بلفظ لازم و جان از برای جسم معنی چو نیست لعبتکی بی…
فتنه کی از قد موزون تو چالاکتر است
فتنه کی از قد موزون تو چالاکتر است باده کی از لب نوش تو طربناکتر است گرچه اهریمن جادوی بسی ناپاکست نتوان گفت ز جادوی…
عکس زلفت چهره دودآلود دارد اندکی
عکس زلفت چهره دودآلود دارد اندکی لاجرم عنبر به مجمر دود دارد اندکی چشم مستت کاین همه مستی و مخموری کند نشئه زآن لعل میْآلود…
عشق آن باشد که عاشق را زعالم باز دارد
عشق آن باشد که عاشق را زعالم باز دارد کارش این باشد که جا اندر حریم راز دارد غمزه جادوی خونریزش که گفتی ساحرست او…
عاشق آنست که در هجر شکیبا نشود
عاشق آنست که در هجر شکیبا نشود گر شکیبد بشبی باز بفردا نشود گو بگردن ننهد سلسله زلف بتان هر که او خواهد دیوانه و…
صبح عید است شبی کز در من بازآئی
صبح عید است شبی کز در من بازآئی زآنکه شب را نبود صبح به این زیبائی نبود حاجت صبحم به شبان یلدا گر بناگوش به…
شکر از لعل تو گفتم که نشانی دارد
شکر از لعل تو گفتم که نشانی دارد کی چو آن لعل شکربار بیانی دارد وعده وصل بفردا دهدم پنداری باز بر هستیم آنشوخ گمانی…
شب وصل است بیا باده به ساغر فکنیم
شب وصل است بیا باده به ساغر فکنیم خانه خلد است به ساغر می کوثر فکنیم دم غنیمت شمر این دم که لبت بر لب…
سودابه خم گیسو ضحاک لب نوشت
سودابه خم گیسو ضحاک لب نوشت چشم تو شه ترکان دل گشته سیاوشت ای سرو قد چالاک گر نیست لبت ضحاک سر کرده چرا چون…
سحر است بر کمان نه دل را زتیر آهی
سحر است بر کمان نه دل را زتیر آهی که زبرق آه دارد شب تیره صبحگاهی گذرد چو تیر آرش زکسان بیک گشادن بسحر اگر…
ساقی عشق چو می در قدح مستان ریخت
ساقی عشق چو می در قدح مستان ریخت شحنه عقل چو بشنید زمجلس بگریخت چه کمند است خم زلف نکویان یا رب هر که پیوست…
زهر کناره بیغمای گل چه میکوشند
زهر کناره بیغمای گل چه میکوشند زبلبلان چه عجب گر بباغ بخروشند کسان که مهر تو در سینه کرده اند نهان بر آفتاب جهانتاب پرده…
زشور آن لب شیرین که در جهان انداخت
زشور آن لب شیرین که در جهان انداخت گمان مکن که شکر در میان توان انداخت چه نقشها که عیان شد زسیم ساده او زطرح…
زاهدا ذوق بهشتت هست بر آن رو ببین
زاهدا ذوق بهشتت هست بر آن رو ببین چشمهٔ تسنیم و کوثر در دهان او ببین نافه مشک ختن گر آید از آهو پدید یک…
ز عشق روی تو هر کو مرا نمود ملامت
ز عشق روی تو هر کو مرا نمود ملامت به یک مشاهده از عمر رفته داشت شکایت کسی ز شنعت اعدا ز دوست روی نتابد…
رندان خرابات در میکده بستند
رندان خرابات در میکده بستند رفتند بپای خم و آسوده نشستند دیدند خمار من و یک جرعه ندادند چون تو به دل عهد محبت بشکستند…
رحمی ای ساقی که از دیر و حرم بیگانهام
رحمی ای ساقی که از دیر و حرم بیگانهام نه مقیم کعبهام نه ساکن بتخانهام بس عجب داری که من بیگانهام زاسلام و کفر آشنای…
دوش بی شمع جمالت بزم عیش افروختم
دوش بی شمع جمالت بزم عیش افروختم عود وش از یاد زلفینت بر آتش سوختم چون صدف دیده بدامان ریخت در شام فراق آن گهرهائی…
دلی کز هجر طاق ابرویت طاقت بود طاقش
دلی کز هجر طاق ابرویت طاقت بود طاقش بزن با ناوک مژگان که از جانست مشتاقش اگر مستی بدور عشق بسته عهد مستوری بیک پیمانه…
دل دیوانه ز زلفت چو رها میگردد
دل دیوانه ز زلفت چو رها میگردد هست مرغی که ز کاشانه جدا میگردد تا که مهر رخ تو شمع درونست مرا مه چو پروانه…
درد چون دادی طبیب از ناتوان خود بپرس
درد چون دادی طبیب از ناتوان خود بپرس گر نمیپرسی ز درد از امتحان خود بپرس ای گل نوخیز حال باغبان پیر را از پی…
درِ دکّان گشود حلوائی
درِ دکّان گشود حلوائی در دیگر مگس چه پیمائی جز به سر راه عشق نتوان رفت پای اندر طلب چه فرسائی به نیازندا جن به…
خیمه زد لیلی گلی باز به طرف گلزار
خیمه زد لیلی گلی باز به طرف گلزار ابر چون دیدهٔ مجنون به چمن شد خونبار تا ببندد درِ این فصل دکان عطاران باز کن…
خوب باشد گر ز خوبان سر زند کردار زشت
خوب باشد گر ز خوبان سر زند کردار زشت احولی باشد که کس زشتی ببیند در بهشت گر تو در کعبه نباشی ای بدا حال…
خرقه صورت بسوزان کسوت معنی بپوش
خرقه صورت بسوزان کسوت معنی بپوش از خم کثرت برآی و ساغر وحدت بنوش گرچه از کوشش نگردد هیچ زنگی روسفید تا توانی در صفای…





