غزلیات آشفتهٔ شیرازی
دلم بهرزه بسودای خام افتاده
دلم بهرزه بسودای خام افتاده زحرص دانه کبوتر بدام افتاده چگونه طبل نهانی زنم بزیر گلیم مرا که طشت حریفان زبام افتاده تو را که…
دل به بر داشت فغانی و گمان کردم
دل به بر داشت فغانی و گمان کردم که به غوغای جرس قطع بیابان کردم رفت چون برق ز ره محمل لیلی مجنون از چه…
در نهایت نظری بود باغیار امشب
در نهایت نظری بود باغیار امشب که زتب سوخت چو شمعم دل بیمار امشب بشب دیگرت این سوزن درون شرح دهم که مبادا بدرد پرده…
در چنگل بازی نکند خانه حمامی
در چنگل بازی نکند خانه حمامی یا آهوی وحشی نشود رام بدامی مألوف بدامی نشنیدم که شنود مرغ جز دل که بآن زلف سیه کرده…
خیزید و به می دفتر پرهیز بشویید
خیزید و به می دفتر پرهیز بشویید حرفی به جز از زمزمه عشق مگویید ای بوالهوسان نقش حقیقت ندهد رنگ این نقش بتان را زدل…
خواند دل حورت و شد معترف اینک به قصور
خواند دل حورت و شد معترف اینک به قصور آن غلامی تو که بیرون کشی از جنت حور از چه با مردم دیده شده همخانه…
خرابم کردی ای ساقی که دیوانه خراب اولی
خرابم کردی ای ساقی که دیوانه خراب اولی نهادی چشم را بر هم که این فتنه به خواب اولی مرا صندل به سر سودن طبیبا…
حدیثی دیگری کرده مگر گوش
حدیثی دیگری کرده مگر گوش که بلبل عهد گل کرده فراموش چو بلبل رفت از گلشن به کهسار توهم ای گل زبلبل رخ فراپوش مرا…
چون خال هندوی تو بر آتش نشستهایم
چون خال هندوی تو بر آتش نشستهایم سوزان ولیک تازه و تر خوش نشستهایم برد و سلام خواند بر او جبرئیل عشق در باغ چون…
چه اوفتاد که از ما کناره گیر شدی
چه اوفتاد که از ما کناره گیر شدی بقید الفت بیگانگان اسیر شدی گنه زدوست گرفتن اگرچه عین خطاست تو در کبیره از این غفلت…
چگونه چشمه خورشید را بخاک بپوشم
چگونه چشمه خورشید را بخاک بپوشم چو هست آتش عشقم بجان چگونه نجوشم جنان نظاره ساقی ببرد دوش زهوشم که ره نیافت زمستی بگوش بانگ…
جز عشق من بیسر و پا را هنری نیست
جز عشق من بیسر و پا را هنری نیست نخلی است وجودم که جز ایناش ثمری نیست یک نَظْره بر آن منظرم از پای درافکند…
تو مگو که ناسزا بود خدایت ار بگفتم
تو مگو که ناسزا بود خدایت ار بگفتم تو بتی و من برهمن سزد ار بسجده افتم منم آه آن گل زرد ببوستان صنعت تو…
تو ای سلطان خوبان جز ستمکاری نمیدانی
تو ای سلطان خوبان جز ستمکاری نمیدانی گرفتی مُلکِ دل را مملکتداری نمیدانی همه شب همدم اغیار از یار گریزانی دریغا طفلی و رسم و…
تا کی ای فتنه ایام زپا ننشینی
تا کی ای فتنه ایام زپا ننشینی چه بلائی تو که آخر بدعا ننشینی هر کجا فتنه نشیند چو قیامت برخاست توئی آن فتنه که…
تا در آیینه رویت صنما مینگرم
تا در آیینه رویت صنما مینگرم کافرم گر به جز از نور خدا مینگرم چشم ظاهر بکنم دیده دل باز کنم تا نگویی به تو…
تا بدبستان دل عشق شد آموزگار
تا بدبستان دل عشق شد آموزگار کس زفلاطون عقل می نبرد انتظار باده که غفلت زده است مست کند هوشیار ساقی خاصان بیار آینه کردگار…
پرده ز رخ کشیدند گلهای نوبهاری
پرده ز رخ کشیدند گلهای نوبهاری بیجا چرا عنادل دارند بیقراری؟ معشوق چون درآید جلوهکنان به بازار عاشق چرا بنالد از درد سوگواری؟ چون باد…
بی شایبه زنگ ازدل دیدار تو بزداید
بی شایبه زنگ ازدل دیدار تو بزداید یوسف چو بمصر آید بازار بیاراید جان قیمت بوسش بود عشاق فزون کردند چون مشتری افزون شد بر…
به هواست برق امشب بطلب پریّ و بالی
به هواست برق امشب بطلب پریّ و بالی قدمی بساز از سر نو گرت مجالی بلی ای طبیب گفتی که علاج هجر وصلست چه کنم…
به چهرهات شده آن زلف مشکفام نقاب
به چهرهات شده آن زلف مشکفام نقاب بدان صفت که حواصل به زیر پر عقاب تو را بزلف نژند آمده حجاب جمال که دود تیره…
بلای جان من خسته سرو بالائیست
بلای جان من خسته سرو بالائیست زخوان عشق مرا نعمتی والائیست مراد دل طلبیدن زدوست خودکامیست نه عاشقست که جز دوستش تمنائیست مرو تو از…
برون از دیده غواص صد دریای خون آمد
برون از دیده غواص صد دریای خون آمد که تا یک گوهر ارزنده از دریا برون آمد زبس دلهای خونین کرده جا در نافه زلفش…
بر سمن تا خطی از غالیه تحریر نکردی
بر سمن تا خطی از غالیه تحریر نکردی آیت حسن و صباحت همه تفسیر نکردی کور شد ای مه کنعان زغمت دیده یعقوب رحمی ای…
بخرند ناز معشوق به جان نیازمندان
بخرند ناز معشوق به جان نیازمندان به مژه چو شمع گریان و به لب چو صبح خندان نظری که وقف باشد بنگاه جادوی تو برود…
باغبانت چون صلا در داد در گلزار خویش
باغبانت چون صلا در داد در گلزار خویش شکر کن ای بلبل شیدا بوصل یار خویش تا تو ای پروانه هستی نیست از وصلت نصیب…
با نکویان عاشقان را آشنایی مشکلست
با نکویان عاشقان را آشنایی مشکلست پشّه را پرواز با فر همایی مشکلست مرغ شب را دیدن مهر منیر آمد محال از گدای رهنشینی پادشایی…
این زندهرود دیده ز بس آب میدهد
این زندهرود دیده ز بس آب میدهد ناچار هرچه هست به سیلاب میدهد لنگر فکن به میکده این یک دو روز عمر دوران چو کشتی…
ایکه با عشق آشنائی از خرد بیگانه باش
ایکه با عشق آشنائی از خرد بیگانه باش سوزدت گر شمع سان در سوختن مردانه باش آتشی خواه از جنون و عقلرا خرمن بسوز گوشه…
ای مظهر جانآفرین جانی تو از سر تا قدم
ای مظهر جانآفرین جانی تو از سر تا قدم هر جا و جودی شد عیان پیش وجودت شد عدم ای آسمانت آستان گرد رهت کون…
ای کرده نهان تنگ شکر را به نمکدان
ای کرده نهان تنگ شکر را به نمکدان بس آفت مرد و زنی از آن لب و دندان انگشت بدندان بگزد عقل زحیرت هر گه…
ای ز سنبل پرده بسته بر سمن
ای ز سنبل پرده بسته بر سمن وی رطب آورده از سرو چمن از سمن هرگز بنفشه سرزده یا شکر داد است سرو سیمتن موسی…
ای حرف سر زلف تو سودای حریفان
ای حرف سر زلف تو سودای حریفان این طرفه که دل میبری از دست ظریفان چون باد خزان است و زان در چمن دهر کردیم…
ای باغبان که گفت که گل را به خار بخش
ای باغبان که گفت که گل را به خار بخش بر کم عیار دشت تو زر عیار بخش ساقی وباغ باده کشان از ازل تو…
آنچه در مذهب رندان طریقت گنه است
آنچه در مذهب رندان طریقت گنه است میگساری نه که آزار دل مرد ره است خوردن خون رزان را تو گنه میدانی خوردن خون کسان…
آن چه گل بود که در شهر ز بستان آمد
آن چه گل بود که در شهر ز بستان آمد وین چه سرو است که از باغ به ایوان آمد گل کجا بذله کشد دلکش…
اگر نه ذرهای از مهر روی معشوقست
اگر نه ذرهای از مهر روی معشوقست مقام عشق چرا بر فراز عیوقست به دشت عشق به هر گام پا نهی ای دل نیاز عاشق…
آفرینش چیست بحر و پیش او گردون حبابی
آفرینش چیست بحر و پیش او گردون حبابی ما همه لبتشنگان و مانده بر نقش سرابی چون مدار کارها هیچ است باز از آن دهان…
از که نالم که چنین یا که چنان با ما کرد
از که نالم که چنین یا که چنان با ما کرد نَفسِ خودکامِ هوسپیشه مرا رسوا کرد موج شهوت ز ازل کشتی عشقت بشکست جست…
از پی عقل دویدم بدبستانی چند
از پی عقل دویدم بدبستانی چند نیست جز زمزمه عشق تو دستانی چند دل زسودای گل روی تو چون بلبل باغ ریخت از خون جگر…





