غزلیات آشفتهٔ شیرازی
دلا تو پند ز احباب خویش نشنفتی
دلا تو پند ز احباب خویش نشنفتی پی رضای بتان ترک خویشتن گفتی از این میانه تو را گوهر مراد که داد هزار گوهر غلتان…
دریغ و درد که جان را سر مهاجرت است
دریغ و درد که جان را سر مهاجرت است قمر ببر مه ما را سر مسافرت است مرا نه جاه و نه مالی بود نه…
در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون میشدی
در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون میشدی عقلم ز سر کردی برون ای کاش مجنون میشدی ای عشق عالمسوز من وی برق جانافروز…
در آبحلقه مستان زننگ و نام مترس
در آبحلقه مستان زننگ و نام مترس حریص دانه خالی زبند دام مترس اگر بمصر محبت غلام عشق شدی هزار یوسف مصرت شود غلام مترس…
خیز یک ساغر شراب بزن
خیز یک ساغر شراب بزن وز شط می بر آتش آب بزن این حجابات تن بسوزانی یکدو پیمانه بی حجاب بزن خاک میخانه است آب…
خنک آنقوم که در کف می روشن دارند
خنک آنقوم که در کف می روشن دارند بزم از شعله می وادی ایمن دارند تا بمیخانه چه رفتست که امشب مستان همه در مسجد…
خاک شیراز اگرچه شده دامن گیرم
خاک شیراز اگرچه شده دامن گیرم نتوانم دل از این نوسفران برگیرم گرچه خم شد چو کمان قامتم از پیری و ضعف میدواند سوی او…
حدیث درد دل ای باد با جانان من گفتی
حدیث درد دل ای باد با جانان من گفتی خطا کردی که این درد نهان با جان من گفتی گرفتم درد عشق از دل سپردم…
چو ترک چشم تو خونخوار شد آهسته آهسته
چو ترک چشم تو خونخوار شد آهسته آهسته دلم خون دیدهام خونبار شد آهسته آهسته تجلی کرد تا شمع رخت در سینه تنگم چو سینا…
چه اعتبار به سرو است چون تو در چمنی
چه اعتبار به سرو است چون تو در چمنی چه احتیاج به شمع است چون در انجمنی تو را که مشک ز مو نافه نافه…
چشمکان چنگیز و رخ روم و خم گیسو ختن
چشمکان چنگیز و رخ روم و خم گیسو ختن جادوی خون خواره چون آئینه ذات الفتن پرتو روی تو بر دل تافت و جان را…
جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آرد
جان میدهم بسوغات باد ار پیامت آرد کاین جان بپای جانان قدر اینقدر ندارد در نوبهار عشقت ابریست بی طراوت تا ابر دیدگانم بر نوگلی…
تو را که یوسف اندر چهِ زنخدان است
تو را که یوسف اندر چهِ زنخدان است چه غم که صد چو منت مبتلای زندان است به دشت عشق ز بس تشنهکام گردیدم سراب…
تنها نه ترک بچه من تندخو بود
تنها نه ترک بچه من تندخو بود این خوی تند لازم روی نکو بود بلبل زدرد تست گل آگه فغان مکن آن به که کار…
تا که در حلقه زلف تو پناهی داریم
تا که در حلقه زلف تو پناهی داریم با همه سلسلهٔ ربطی و راهی داریم بجز از مرتع حسنت نکند دل خوش جای تا که…
تا چند نافه ریزی از آن زلف مشک بیز
تا چند نافه ریزی از آن زلف مشک بیز بیمار شد دو چشم تو از بوی مشک خیز از زلف و خال و عود سپندی…
پیرانه سر هوای جوانی بسر مراست
پیرانه سر هوای جوانی بسر مراست وزآن هوا هوای جوانی پسر مراست یعقوب وش ببیت حزن چشم خونفشان در شاهراه مصر بیاد پسر مراست گر…
بیدوست پایدار نباشد نشست ما
بیدوست پایدار نباشد نشست ما اما چه چاره چاره نیاید زدست ما بنشست نقش دوست و برخاست ماسوا در بزم غیر هم بتو باشد نشست…
بوفایت یکی از خیل نکورویان نیست
بوفایت یکی از خیل نکورویان نیست چون گل روی تو در گلشن گلرویان نیست جویمت باز و گمانم که نه آدم باشد هر که گم…
به کفر زلف آن ترسابچه تا دین و دل دادم
به کفر زلف آن ترسابچه تا دین و دل دادم صلیب رشته تسبیح زاهد رفته از یادم مرا زین بستگی بس فخر بر آزادگان باشد…
به بانگ بربط و چنگ و چغانه و دف و نی
به بانگ بربط و چنگ و چغانه و دف و نی اگر شراب ننوشی کجا خوری می و کی نوای عشق زهر بند بند من…
بکن آن باده رنگین به ایاغم ساقی
بکن آن باده رنگین به ایاغم ساقی که بود نشئه او تا به قیامت باقی مستی می چو خمار آرد و هشیاری و رنج مست…
بروزگار اگر کار اختیار کنم
بروزگار اگر کار اختیار کنم بغیر عشق چه کاری بروزگار کنم بباغ عشق خزان و بهار یکرنگ است نه بلبلم که بگل ناله در بهار…
بر آن سرم که برآرم زدل نهال محبت
بر آن سرم که برآرم زدل نهال محبت که بارهاست بجانم زاحتمال محبت هر آنچه تخم وفا کشته ام جفا ثمرش بود کسی نچیده جز…
بچم ای نهال نورس که زحسن بارداری
بچم ای نهال نورس که زحسن بارداری همه انجمن چمن کن که زرخ بهار داری بسخن شکر شکستی و هنوز در حدیثی بنظر جهان گرفتی…
بازآ صنما نرمک، بنشین به سرا خوشخوش
بازآ صنما نرمک، بنشین به سرا خوشخوش گه بذله شیرین گو گه باده رنگین کش نه فصل دیست آخر نه وقت میست آخر پس وقت…
با رخ تو مقابله کرده ام آفتاب را
با رخ تو مقابله کرده ام آفتاب را تافت ولیک روز کی بیش نداشت تاب را ای خم زلف اندکی زانمه رو کناره کن با…
این دود که دوش از دل سودازده برخاست
این دود که دوش از دل سودازده برخاست چون شمع مرا سوخت ولی بزم بیاراست ما را چه خوش افتاد بتن کسوت عشقت چون خلعت…
آید از عشق کار شایسته
آید از عشق کار شایسته من و آن کار بار شایسته روزگاری بعشق کردم سر یاد از آن روزگار شایسته فاش کردند سر حق عشاق…
ای کون و مکانت بسرپنجه اسیری
ای کون و مکانت بسرپنجه اسیری ای کاتب دیوان قضا از تو دبیری روح القدس از فیض تو آراسته شهپر جبریل کدامست زکوی تو سفیری…
ای شه کون و مکان ای علی عمرانی
ای شه کون و مکان ای علی عمرانی که گدایان تو را عار بود سلطانی دل ما جلوه گه تست نباشد عجبی زآنکه خورشید فزون…
ای دل بیا و نقش بتان بر کنار نه
ای دل بیا و نقش بتان بر کنار نه بربط بهل به مطرب و می بر خمار نه عذرا بده به وامق و شیرین به…
ای جنت جاوید ز رخسار تو بابی
ای جنت جاوید ز رخسار تو بابی دلداری و خوبی ز صفات تو کتابی گلبرگ چمن آب ز رخسار تو بگرفت سنبل خورد از حلقه…
ای آفت دین و خصم اسلام
ای آفت دین و خصم اسلام ای فتنه دهر و شور ایام ای رهزن پارسا و زاهد ای صوفی شهر از تو بدنام گفتی که…
آن می که از شعاعش آتش زند زبانه
آن می که از شعاعش آتش زند زبانه درده سحر که دارم درد سر شبانه زآن آب شادی افزا غم را بشوی از دل کاتش…
آمد زدرم خراب و سرمست
آمد زدرم خراب و سرمست شیشه بکف و پیاله در دست زان فتنه که کرده بود برپا کردیم هزار سعی و ننشست از منظر خوب…
اگر زلف دلاویزش صبا وقتی برافشاند
اگر زلف دلاویزش صبا وقتی برافشاند هزاران سلسله دلرا بیک جنبش بجنباند اگر افتد بدست آن طره طرار صوفی را بوقت وجد بر کون و…
آفتاب طلعتت را زلف مشکین شد سحاب
آفتاب طلعتت را زلف مشکین شد سحاب عز من قال ان شمس قد توارت بالحجاب گفتمش یا لیت بودی خاک راهت سر بگفت قد یقول…
از شوق گل رویت رفتم به گلستانها
از شوق گل رویت رفتم به گلستانها همرنگ رخت یک گل نشکفته به بستانها از خار جفا بلبل مجروح ببوی گل گلچین به طرب از…
آدمی وار عیان گشت و پری وار برفت
آدمی وار عیان گشت و پری وار برفت از پسش جامه دران خلق بیکبار برفت تا صبا نافه زچین سرو زلفش بگشود مشک خجلت زده…





