گر جهانم یار باشد کیست باری چون تو دوست

گر جهانم یار باشد کیست باری چون تو دوست ور دو عالم دوست گیرم در نیابم چون تو دوست پیش آه آتشینم هفت دوزخ شعله‌ای‌ست…

کیست که آرد آگهی باز ز ماه خرگهی

کیست که آرد آگهی باز ز ماه خرگهی تا که مشام جان به تو تازه کنیم گه گهی صبح بود به عاشقان گرچه نتابد آفتاب…

کرده در غنچه نهان تنگ شکر کاین دهنست

کرده در غنچه نهان تنگ شکر کاین دهنست ریزه قند زلب ریزد و گوید سخنست گر در اسلام به هندو ، نه حلال است بهشت،…

فزون‌تر سوزدم امشب ز هر شب آتشِ سودا

فزون‌تر سوزدم امشب ز هر شب آتشِ سودا که چون شمع آتش پنهان دل شد از زبان پیدا میان کاروان لیلی چه بندد بر شتر…

عید است نگارینا سرپنجه نگارین کن

عید است نگارینا سرپنجه نگارین کن با دست نگارین می در جام بلورین کن حنا ندهد گر دست خونین دل عاشق هست از خون دلم…

عشق خضر است و من گمشده اندر ظلماتم

عشق خضر است و من گمشده اندر ظلماتم نیست گر آب حیاتی بده ای خضر نجاتم شوم ار خاک در میکده او روزی منت از…

عاقلان دیوانه تدبیر عشق

عاقلان دیوانه تدبیر عشق عاشقان را خانه در زنجیر عشق گر در این میدان کشد طفلی کمان ترسمش گردد نشان تیر عشق نازم این آب…

طایف کعبه گر شبی بر حرم تو بگذرد

طایف کعبه گر شبی بر حرم تو بگذرد فسخ کند عزیمت و سر بدر تو بسپرد وجد و سماع صوفیان نیست عجب زچنگ و نی…

شهریست حسن و زلف و رخت صبح و شام اوست

شهریست حسن و زلف و رخت صبح و شام اوست عشقت شهست و سکه دولت بنام اوست از بعد حشر گر بخرامد برستخیز شور قیامت…

شبی کان کودکم آید در آغوش

شبی کان کودکم آید در آغوش کنم صبح جوانی را فراموش غلام لعبت حوری نژادم که شد غلمان بخلدش حلقه در گوش اگر نوشم چو…

سینه شد زآتش دل جلوه گه طور مرا

سینه شد زآتش دل جلوه گه طور مرا تا چه آید بدل از این سر پرشور مرا دیده طوفان کند از شعله کانون درون گو…

سرو و گل گوئی از چمن برخاست

سرو و گل گوئی از چمن برخاست سرو گل رو از انجمن برخاست نه بسوای گل ببوی تو بود شور بلبل که از چمن برخاست…

ساقیا فصل بهار است غنیمت دانش

ساقیا فصل بهار است غنیمت دانش شیخ پیمانه شکن را بشکن پیمانش دور دوران ندهد هیچ گشایش ساقی افتتاحی بکن از جام می و دورانش…

ساقی آن باده در افکند به پیمانه ما

ساقی آن باده در افکند به پیمانه ما که چه سیماب برقص آمده کاشانه ما چند غواص بری رنج بعمان پی در طلب از قلزم…

زلف جادو بگسلاند حلقهٔ زنجیر را

زلف جادو بگسلاند حلقهٔ زنجیر را عاقلان دیوانه‌ام کو چارهٔ تدبیر را تا که پیران عشق می‌ورزند با این نوجوان من نمی‌گویم دگر عیب جوان…

زجانان ناگزیر است آنکه را در جسم جان باشد

زجانان ناگزیر است آنکه را در جسم جان باشد که بی جانانه جان در تن چو جسمی بی روان باشد بهر گنجیست لابد پاسبان ماری…

زآن صافی صوفی زآن درد صفا پرور

زآن صافی صوفی زآن درد صفا پرور یک جام بصوفی بخش یک نیمه بمن آور زآن آتش سیاله زآن شعله جواله بر سرد دل ما…

روزگاریست بمیخانه گذاری دارم

روزگاریست بمیخانه گذاری دارم با سگان در آن خانه قراری دارم هر کرا حصن حصینی است بربع مسکون من هم از دیر خرابات حصاری دارم…

رعنا غزالم فصل بهار است

رعنا غزالم فصل بهار است مشکوی گلزار رشگ تتار است تا کی چو نرگس مخمور باشی در جام لاله می خوشگوار است بر عمر رفته…

دید چو دیده دو بین در همه روشناییت

دید چو دیده دو بین در همه روشناییت بر در این و آن زند حلقه آشناییت تلخ بود مذاق من با لب شکرین تو تیره…

دوری از هم نفسان اندکی از خانه ما

دوری از هم نفسان اندکی از خانه ما کامشب افراشت علم برق به کاشانه ما ساقی میکده چون می به حریفان پیمود عوض باده شرر…

دلا به راه سحرگاه شمع روشن کن

دلا به راه سحرگاه شمع روشن کن درآ بخانه تار و بخویش شیون کن بیاد آر که جز معصیت نکردی هیچ شماره گنه خویشتن معین…

دعوی عشق میکنم کذب شده دعای من

دعوی عشق میکنم کذب شده دعای من رفتی و مانده ام بجا وای من و وفای من تنگ شده است عیش دل بیگل گلستان دل…

در طور دلم نورصفت جلوه‌گر آیی

در طور دلم نورصفت جلوه‌گر آیی شب شعله شوی باز و چو شمعم به سر آیی سودا نهمت نام و یا عشق کدامی هر روزه…

دانی چه تمیز است میان تن و جانت

دانی چه تمیز است میان تن و جانت تو جان جهانی و بود جسم جهانت با تلخی جان باختنم کام نه تلخ است نامم ببری…

خیز ای صوفی سالوس وز میخانه برو

خیز ای صوفی سالوس وز میخانه برو دامنت تا نشد آلوده از این خانه برو زرق و طامات در اینجا نخرد کس برخیز تا که…

خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت

خلق مشتاق و ندیده رخ همچون قمرت نه مباح است در این ماه من سفرت ناقه رهوارو تو لیلی صفت اندر محمل دل من چو…

خار ره عشق بوستان است

خار ره عشق بوستان است گل عاریتی زبوستان است کی هاله زحسن مه بکاهد خط زینت روی دلستان است مرغی که پرد بوادی عشق در…

حال دل گشته دگرگون یا رب این سودا چه بود

حال دل گشته دگرگون یا رب این سودا چه بود رفت نائی از میان اندرنی این غوغا چه بود نوح کشتی ساخت و بگذشت از…

چه نان‌ها خوردم از خوان محبت

چه نان‌ها خوردم از خوان محبت که شرمم باد از احسان محبت محبت عشق شد در آخر کار خرابم کرد طغیان محبت بگفتا بگذر از…

چه اختر بود طالع در شب دوش

چه اختر بود طالع در شب دوش که با آن ماه رو بودم در آغوش به ترکستان رویش چی گیسو فتاده کاروانی دوش بر دوش…

چشم دارم مرا نظارت بخش

چشم دارم مرا نظارت بخش معنی از لطف بر عبارت بخش رند و آلوده دامنم ساقی از می صافیم طهارت بخش بر من ای نوبهار…

جامه پوشید و بیاراست قد رعنا را

جامه پوشید و بیاراست قد رعنا را پرده افکند وعیان کرد رخ زیبا را ترک یغمائی اگرغارت یکخانه کند نازم آن را که به یغما…

تو را که گفت مرا از نظر بیندازی

تو را که گفت مرا از نظر بیندازی روی بشهر غریبان وغیر بنوازی اگر بمهر حبیبت بغیر در جنگی ضرورتست که با یکجهان در اندازی…

تن بی‌محبت و لاف ز جان آدمیت

تن بی‌محبت و لاف ز جان آدمیت که به داغ عشق بسته است نشان آدمیت شرفست آدمی را به ملک ز عشق ورنه چه میانه…

تا که بر طور دل این آتش سودا زده‌ایم

تا که بر طور دل این آتش سودا زده‌ایم آتش غیرت بر سینه سینا زده‌ایم رشته و سبحه زنّار گسستیم ز هم دست تا در…

تا چند چو گوئی تو بچوگان نکویان

تا چند چو گوئی تو بچوگان نکویان بگریز از این سلسله و سلسله مویان با این همه ناسور جراحت که به دل هست پرهیز نداری…

پیر میخانه پی دعوت مستان چو درآید

پیر میخانه پی دعوت مستان چو درآید حق کند عفو گناهان در رحمت بگشاید پرده برجا نگذارد همه افلاک بسوزد آه مستی سحر از سینه…

بیدردی ای دل من و گوئی طبیب نیست

بیدردی ای دل من و گوئی طبیب نیست گر دردمند شکوه کند بس غریب نیست پندم مگو حکیم و نصیحت که نشنوم جز عشق در…

بی تو ای قوت روان دل را قوت نبود

بی تو ای قوت روان دل را قوت نبود بی غذا ماندن بیمار مروت نبود شهسوارا زچه در کشتن من جهد کنی قتل درویش در…

به غیر ساحت لیلی اگرچه صحرایی‌ست

به غیر ساحت لیلی اگرچه صحرایی‌ست گمان مدار که مجنون پی تماشایی‌ست ز دشت عقل گذر کن که جای پرخطر است به کوی عشق بکش…

به باغ حسن که کشت این نهال رعنا را

به باغ حسن که کشت این نهال رعنا را که دل گرفت ز گل بلبلان شیدا را کمند رشته مهر بتان بتاب چنان که سوی…

بغیر دست دل خود که بود بر دستم

بغیر دست دل خود که بود بر دستم نبود کس که زکوی تو رخت بربستم هزار خار مغیلان بپا شکستم بیش ولی عزیمت احرام کعبه…

برفکن از بدن دلا زرق سیه پلاس را

برفکن از بدن دلا زرق سیه پلاس را آینه شو که تا بری لذت انعکاس را زاهد و میگسار را نیک شناخت پیر ما شیخ…

بر آن سرم که بگرد وفا و مهر نگردم

بر آن سرم که بگرد وفا و مهر نگردم که همچو ذره زمهر تو بر هوا شده گردم طبیب عشق که گفت آخر الدواء الکی…

بجلوه های نهان شاهدان روحانی

بجلوه های نهان شاهدان روحانی کجا نهند بجا چار طبع انسانی اگر که حور زجنت تو خود بهشتستی حیات خضر زحیوان تو آب حیوانی جهان…

باز بهم برآمده طره مشکبوی تو

باز بهم برآمده طره مشکبوی تو تا بخطا چه میکند نافه تو بتوی تو نافه بناف آهوان خون شده زلف وامکن پرده مکش که گل…

با داورت سخن چه بود روز داوری

با داورت سخن چه بود روز داوری یا خود بخون خلق بهانه چه آوری گر گیردت که داد ندادی بسلطنت با اینکه آمدت مه و…

این چه غوغاست که در چنگ و ربابست امشب

این چه غوغاست که در چنگ و ربابست امشب وین چه مستی است که در جام شرابست امشب باده بی پرده بده ساقی مستان و…

ای یار سفر کرده نیاید خبر از تو

ای یار سفر کرده نیاید خبر از تو یوسف نرسد نامه به سوی پدر از تو ای کاش که خون گردی و از دیده برآیی…

ای کودک ماهرو چه نامی

ای کودک ماهرو چه نامی ای لعبت سرو قد کدامی مردم نه ای پرده نه چه جنسی حوری ملکی بگو چه نامی نامی نرود زحور…

ای شمع چه داری بجهان سوز و گدازی

ای شمع چه داری بجهان سوز و گدازی از چیست که با حالت پروانه نسازی بلبل که بود مؤذن گلزار مگر رفت کامشب نشنیدم زچمن…

ای دل به هرزه چند در این و آن زنی

ای دل به هرزه چند در این و آن زنی خود را به بوی دانه بهر دام افکنی آگه نه‌ای که سوزدت از شعله بال…

ای ترک گر آزردن دلهات خیالست

ای ترک گر آزردن دلهات خیالست آزردن عشاق زتیغ تو محالست عشاق حیات ابد از تیغ تو دیدند بس کشتن این طایفه ایدوست محالست گر…

اول ای عشق گمانم که تو سودا بودی

اول ای عشق گمانم که تو سودا بودی عاقبت آفت دل دشمن جانها بودی گاه در طلعت یوسف بتجلی در مصر گاه شور افکن مجنون…

آن لعل شکربار که صد بار نمک داشت

آن لعل شکربار که صد بار نمک داشت بر قلب حریفان زخط سبز محک داشت گر بود نمکزار چرا قند و شکر ریخت گر تنک…

امشب دل دیوانه غوغای دگر دارد

امشب دل دیوانه غوغای دگر دارد کان دلبر هر جائی رخ جای دگر دارد نی راست نوائی نو کافزوده بسر شورم با نائی بزم عشق…

اگر چو شمع ز تو آتشم به سینه نبود

اگر چو شمع ز تو آتشم به سینه نبود ز چیست هر شبم از دل به سر برآید دود کسی که شوق طواف حرم به…

اصل ناپیدا و عکسی در میان افکنده‌ای

اصل ناپیدا و عکسی در میان افکنده‌ای کیمیا پنهان و غوغا در جهان افکنده‌ای گل شُدَت آیینه‌دارِ رنگ و بو در بوستان سوز از آن…

از شعله آه من جهان سوخت

از شعله آه من جهان سوخت تنها نه زمین که آسمان سوخت این آتش و آب دیده و دل هم وهم بشست و هم گمان…

آتشین مرغ دلم چون به سخن می‌آید

آتشین مرغ دلم چون به سخن می‌آید شمع‌سان آتشم از دل به دهن می‌آید من نخواهم که شکایت بنویسم که قلم آتشی دارد و هرشب…

یکدم آنرا که فراغت زدو عالم باشد

یکدم آنرا که فراغت زدو عالم باشد گر بکف جام سفالین بودش جم باشد آدم آنست که بر سیرت و خلق بشر است آدمیت نه…

وه که مطرب بود امشب به سر رای دگر

وه که مطرب بود امشب به سر رای دگر پرده عشق کند ساز و زند جای دگر در ره کعبه عشق تو بپا نتوان رفت…

و کیف اشکر من حبیب مغاضب

و کیف اشکر من حبیب مغاضب وان شکوت لست صدیقا مصاحب و لم ار عقلا الا اسیر بعشقه بلی غلبت العشق و العقل هارب یقولون…

هر که سری بسر نهد یارش

هر که سری بسر نهد یارش گو بجان سر او نگهدارش هر که چون بلبل است طالب گل جای بر دیدگان دهد خارش هندوئی کاو…

هر کرا خسرو دل در گرو شیرین است

هر کرا خسرو دل در گرو شیرین است باغ فردوس دلش منزل حور العین است خاک فرهاد چه بر باد دهی ای خسرو که برآمیخته…

نوبهار است و برآورد گل رعنا خاک

نوبهار است و برآورد گل رعنا خاک لعبتان کرده عیان نغز و خوش و زیبا خاک تا که عیش که بود در چمن و عشرت…

نقاب از زلف مشکین چون به روی چون قمر بندد

نقاب از زلف مشکین چون به روی چون قمر بندد حجابی از شب تیره به روی روز بربندد کند چنبر چو زلف عنبرین باده هلال…

می‌رفت و هزار دل دنبال

می‌رفت و هزار دل دنبال سرپنجه ز خون مرد و زن آل سمین ذقنش چو چاه بیژن گیسوش کمند رستم زال می‌رفت چو آهوان وحشی…

من و شمع دوش حرفی بمیان نهاده بودیم

من و شمع دوش حرفی بمیان نهاده بودیم دو زبان آتش افشان به بیان گشاده بودیم زمن آتشی بجست و بنشست در دل شمع بمقابله…

مگر لیلی میان کاروان است

مگر لیلی میان کاروان است که مجنون در قفای ساربان است نه تنها من در این وادی اسیرم که بس کشته در این ریگ روان…

مطرب امشب راه دیگر می‌زند

مطرب امشب راه دیگر می‌زند پرده دل را به نشتر می‌زند تا که آرد صوفیان را در سماع ساز بر قانون دیگر می‌زند من مسلمان…

مرا کان لب شراب سلسبیل است

مرا کان لب شراب سلسبیل است می خلد ار خورم خونم سبیل است رطب زان لعل شیرین چاشنی یافت اگر خرما به بستان بر نخیل…

مدتی بود که دور از در جانان بودم

مدتی بود که دور از در جانان بودم دور از آن روح ران صورت بیجان بودم صرف شد عمر درازم همه در ظلمت هجر خضر…

ماراست دوست یک دو جهان جمله دشمنند

ماراست دوست یک دو جهان جمله دشمنند یک سینه پیش نه همه گر تیر میزنند ای سرو سرفراز که در باغ دلبری آزاد خلق و…

لبش هنوز زطفلی نشسته از شیر است

لبش هنوز زطفلی نشسته از شیر است که آهوی نگهش در کمینگه شیر است علاج این دل شیدا ززلف آمد و بس که گفت چاره…

گلبنان انجمن خاص بیاراسته‌اند

گلبنان انجمن خاص بیاراسته‌اند بلبلان خوش به نواسنجی برخاسته‌اند شاهدان چمن از لطف تقاضای بهار غازه کردند رخ خویش و خود آراسته‌اند لیک گلچهره‌بتان در…

گرنه زشکر و نمک آمیخت کام تو

گرنه زشکر و نمک آمیخت کام تو این چاشنی که ریخته اندر کلام تو در کام اژدها شدن آسان بود بسی ای دل شود چو…

گر توئی ساقی ما باده خلر چه ضرور

گر توئی ساقی ما باده خلر چه ضرور ور توئی شاهد ما لعبت کشمر چه ضرور بهر تسخیر دلم صف زده خیل مژه ات از…

کو بشیری که بگوید ز سفر می‌آیی

کو بشیری که بگوید ز سفر می‌آیی خرم آن روز که بینم تو ز در می‌آیی مردم دیده نیابد به نظر مردم را تو پری…

کس نمک با شکر برآمیزد

کس نمک با شکر برآمیزد یا بمه مشک تر برآمیزد لعل تو این کند بشیرینی چون رطب با قمر برآمیزد چون تو غلمان حوروش زاید…

فردا که شهیدان تو در حشر بیارند

فردا که شهیدان تو در حشر بیارند فریاد اگر دست شکایت بدر آرند آیند زبس خیل قتیلت بتظلم در عرصه محشر دیگرانرا نگذارند با این…

عید است مطرب را بگو چنگی به مزمر برکشد

عید است مطرب را بگو چنگی به مزمر برکشد تا زهره در بزم فلک از وجد معجر برکشد ساقی صلا زد محتسب می در قدح…

عشق چوپان بُوَد و ما همه عالَم گَله‌ایم

عشق چوپان بُوَد و ما همه عالَم گَله‌ایم حُسن قصاب و به کشتن همگی یکدله‌ایم وسعت حوصلهٔ کون و مکان یک نفس است تا نگویند…

عاقل مدار کار به تدبیر می‌نهد

عاقل مدار کار به تدبیر می‌نهد عارف زمام امر به تقدیر می‌نهد هرجا که از کمان قضا می‌جهد خدنگ عاشق دو دیده را به دم…

طالع سعدی و کوکب کندم مسعودی

طالع سعدی و کوکب کندم مسعودی از ایازم برسد عاقبت محمودی یوسف گل بسر تخت سلیمان آمد از عنادل بشنو زمزمه داودی خال تو طرفه…

شهری بود نکوئی و جانا تواش دری

شهری بود نکوئی و جانا تواش دری فرزند حسن و عشق و تو بر هر دو مادری عشقم نشست در دل و عقلم فرار کرد…

شبی که بی تو بود شمع برنیفروزم

شبی که بی تو بود شمع برنیفروزم که خود چو شمع بسوزم که تا رسد روزم گر از کمان ملامت زنند صد تیرم گمان مبر…

سیل اشکم به شب هجر چو پیوست به هم

سیل اشکم به شب هجر چو پیوست به هم کشتی و نوح به یک موجش بشکست به هم خواستم نقش مه و سنبله از کلک…

سرو چالاکی اگر سروی به رفتار آمده است

سرو چالاکی اگر سروی به رفتار آمده است ماه افلاکی اگر ماهی به گفتار آمده است حور را مانی اگر حوری به دنیا بگذرد یا…

ساقیا باده که ایام طربناک آمد

ساقیا باده که ایام طربناک آمد داروئی ده که دوای دل غمناک آمد جامه ناز تو افتاده مگر در بستان سرو آن جامه به بر…

ساقی امشب ز رخت نور دگر می‌تابد

ساقی امشب ز رخت نور دگر می‌تابد آفتابی تو و یا قرص قمر می‌تابد خود به طلعت مهی و ساغر می خورشید است زین دو…

زلف حجاب چهره کن تا که جهان سیه کنی

زلف حجاب چهره کن تا که جهان سیه کنی پرده بگیر تا که خون در دل مهر و مه کنی چشم تو مست شد زمی…

زتو چون خبر بگیرم که زخود خبر ندارم

زتو چون خبر بگیرم که زخود خبر ندارم بکه بنگرم که جز تو بکسی نظر ندارم بشب فراق چون شمع که بسوزد اشتیاقم چکنم بشام…

زآن دهانم داد دشنامی که من می‌خواستم

زآن دهانم داد دشنامی که من می‌خواستم بعد عمری دید دل کامی که من می‌خواستم جُست دل زلف دلارامی که من می‌خواستم یافته امشب دلارامی…

روزگارا چند اسباب ستم آماده داری

روزگارا چند اسباب ستم آماده داری هر کجا آزاده ای بینی زغم افتاده داری میکشد رنج خمارم تا بپای خم رسم ساقیا درده تو جامی…

رفت به خشم دلبر و رحم نکرد بر دلم

رفت به خشم دلبر و رحم نکرد بر دلم وای به بخت واژگون، آه ز کار مشکلم تا که کشید سر ز من سرو قد…

دوشم بدر خیمه لیلی گذر افتاد

دوشم بدر خیمه لیلی گذر افتاد مجنون صفتم شور جنونی بسر افتاد از نظره آن چشم چه پرسی که زسحرش بیحس شده عقل و دل…

دور بادا چشم بد بگشود روی خوب را

دور بادا چشم بد بگشود روی خوب را داد بر یغما صلا ترکان شهر آشوب را ناصح بدگو اگر داند که واقع احول است بد…

دلا با خوبرویان عهد بستن

دلا با خوبرویان عهد بستن بود پیمان عقل و دین شکستن دلی کاو پرنیان عشق پوشد هوس خارش شود در پای خستن از آن سیمین…