امشب ایشمع انجمن افروز

امشب ایشمع انجمن افروز پر پروانه را زمهر مسوز تا بوصل تو خوش بود یکشب گو بسوزد دگر همه شب و روز بامدادش تو در…

اگر جانان زدر آید چه اندیشه زجان باشد

اگر جانان زدر آید چه اندیشه زجان باشد که جان در مجلس جانان متاعی رایگان باشد توئی با طلعت زیبا درون جامه دیبا که حورا…

آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنی

آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنی آوخ ای غمزه جادو که چه پرمکر و فنی سبحه زاهد و زنار مغان هر…

از سر کوی تو هرکو به سلامت می‌رفت

از سر کوی تو هرکو به سلامت می‌رفت خود به پیش و ز پیش خیل ملامت می‌رفت خضر از میکده چون رفت پی آب حیات…

آتشین روی تو را زلف نگویم دود است

آتشین روی تو را زلف نگویم دود است بلکه آن شعله طور است که مشک آلود است خط بر آن آتش رخساره نه دود عود…

یکجهان غم زچه در سینه تنگم جا کرد

یکجهان غم زچه در سینه تنگم جا کرد یاد زلف که زسر تا قدمم سودا کرد آنکه از دایره کون و مکان بیرون بود حیرتم…

وه که دوشم بچمن یاری و دمسازی بود

وه که دوشم بچمن یاری و دمسازی بود گلی و بلبلی و حسنی و آوازی بود گرد بی برگ و نوائی زدرون میرفتم که بقانون…

هیچ دانی که چه با این دل شیدا کردی

هیچ دانی که چه با این دل شیدا کردی صبر و دین طاقت و عقلش همه یغما کردی داغ عشقی زدی‌اش زان خم گیسو به…

هر که را سر زوفا خاک ره مقصود است

هر که را سر زوفا خاک ره مقصود است بخت مقبل بود و طالع او مسعود است شعله طور بود یا که گلستان خلیل پرتو…

هر کرا چشم هر نفس بکسی است

هر کرا چشم هر نفس بکسی است نیست عاشق یقین که بوالهوسی است دل منه بر عروس ملک جهان کاو بپنهان بعهد چون تو بسی…

نوبتی نو میزنی ای نوبتی امشب بنام

نوبتی نو میزنی ای نوبتی امشب بنام این چه شادی بود و این نوبت چه وین عشرت کدام هست عیدی تازه یا نوروز فیروزی طلب…

نفس وصل تو تمنا می‌کند

نفس وصل تو تمنا می‌کند پشه میل صید عنقا می‌کند ساعد و سرپنجه‌ات رنگین ز خون با گواهی چند حاشا می‌کند هست لیلی را حشم…

میخوارگان بساط طرب چون بگسترند

میخوارگان بساط طرب چون بگسترند اول ز پرده دختر رز را برآورند از گیسوان حور بروبند بزم را از بهر فروش بال فرشته بگسترند مه‌طلعتان…

من نتوانم ز دوست دیده فرو دوختن

من نتوانم ز دوست دیده فرو دوختن عشق ز حربا مرا بایدم آموختن خاصیت شمع چیست چهره برافروختن عادت پروانه چیست پر زدن و سوختن…

مگر که شهر دگر باز در نظر دارد

مگر که شهر دگر باز در نظر دارد کز این دیار مه من سر سفر دارد گشود مملکت پارس را به نیم الارض بفتح ترک…

مطرب این شور که در پرده عشاق نواخت

مطرب این شور که در پرده عشاق نواخت زهره از رشک بوجد آمد و بربط بنواخت سرو دستار گر انداخته صوفی چه عجب ساقی از…

مرا سودای آن گیسوی پرچین

مرا سودای آن گیسوی پرچین فراغت میدهد از نافه چین بت سیمین ما صد چین بمو داد اگر چین را بود بتهای سیمین شدی بر…

مدتی بستم لب از گفتار عشق

مدتی بستم لب از گفتار عشق تا نگویم با کسی اسرار عشق لاجرم سر انا الحق فاش شد میروم منصور وش بر دار عشق عاشق…

ماند به زیر بار ناز این دل نو نیاز من

ماند به زیر بار ناز این دل نو نیاز من باز کرشمه می‌کند دلبر عشوه‌ساز من ناز تو کی خرد کسی جز دل مستمند من…

لبت به بوسه اهل هوس نشان گردید

لبت به بوسه اهل هوس نشان گردید چرا به خاتم جم دیو کامران گردید خریطه سگ لیلی به گردن مجنون فتاد و فخر کنان رو…

گل هزار است صحن بستان را

گل هزار است صحن بستان را بلبل آهسته تر کش افغان را گل من برفزود بر گلزار نیست انصاف بوستان بان را دل بخوبان این…

گرم رقیب براند بتا زمنزل تو

گرم رقیب براند بتا زمنزل تو برنگ شمع برآیم شبی بمحفل تو پری صفت زنظرها نهفته میگذری مگر زروح مجرد سرشته شد گل تو تو…

گر در حریم عشق کسی محرم اوفتد

گر در حریم عشق کسی محرم اوفتد در سر هوای کعبه و دیرش کم اوفتد از جم بیار یاد چو جام طرب کشی کز صد…

کی در بهاران دیده ای بلبل فرو بندد نفس

کی در بهاران دیده ای بلبل فرو بندد نفس یا در میان کاروان بی غلغله ماند جرس پائی بدامان میکشم در دیده افغان میکشم فریاد…

کردار بدان نیاید از خوب

کردار بدان نیاید از خوب خوبست هر آنچه کرد محبوب بر طالب کعبه خستگی نیست چون پرده کشد جمال مطلوب بر طالب کعبه خستگی نیست…

فریب صید آن نخجیر خوردی

فریب صید آن نخجیر خوردی که از صیاد دیگر تیر خوردی نخوردستی بطفلی شیر مادر که خون عاشقان چون شیر خوردی در اول نظره عشقش…

عهد کردم که بجز حرف غم عشق نگویم

عهد کردم که بجز حرف غم عشق نگویم یا رهی جز طلبت با قدم صدق نپویم هر چه جز نقش تو زآئینه خاطر بزدایم هر…

عشق تا در خم زلف تو گرفتارم کرد

عشق تا در خم زلف تو گرفتارم کرد فارغ از وسوسه سبحه و زنارم کرد من که بار دو جهان بود بدوشم زگناه ساقی از…

عاشقان را بسر ار تیر بلا میبارند

عاشقان را بسر ار تیر بلا میبارند جانب دوست همان به که فرونگذارند ایدل آنانکه میسر شدشان ملک یقین چون خلیل آتش افروخته گل انگارند…

صوفی صومعه که زد دوش دم از قلندری

صوفی صومعه که زد دوش دم از قلندری دید چو می بجام جم خورد برود سکندری جام کشید و مست شد عارف می پرست شد…

شهد آن بوسه که خوردم زلب شیرینش

شهد آن بوسه که خوردم زلب شیرینش زهر در کام شد از مهر رقیب و کینش جان فرهاد بتلخی زکفش رفت برون خسروا فاش مکن…

شبی به خواب بدیدم که رو به من داری

شبی به خواب بدیدم که رو به من داری چه خوش بود که مجسم شود به بیداری وصف آن لب شیرین شکر به بار آورد…

سودای زلف آن پری ما را به صحرا می‌کشد

سودای زلف آن پری ما را به صحرا می‌کشد ناچار درد عاشقی آخر به سودا می‌کشد شد مردم چشمم به خون از شوق رویت غوطه‌ور…

سرا پا حیرتم موسی صفت در تیه حیرانی

سرا پا حیرتم موسی صفت در تیه حیرانی از این حیرت مرا ای خضر رحمت کن که برهانی سرا پا چون شدم زنجیری زلف پریشانش…

ساقیا خیز که یک نیمه زشعبان بگذشت

ساقیا خیز که یک نیمه زشعبان بگذشت باده پیش آر که چون باد بهاران بگذشت فصل گل میرسد و ماه صیامش از پی این خزانیست…

زینهار از دو ترک خونخوارت

زینهار از دو ترک خونخوارت حذر از عقربان جرارت داده خاتم لبت بزنهارم زآنسیه مست ترک خونخوارت زآه درویش چون نیندیشی توئی آئینه آه زنگارت…

زلف تو تا گرفته‌ام با همه در کشاکشم

زلف تو تا گرفته‌ام با همه در کشاکشم خال تو تا گزیده‌ام هندوی دل در آتشم از نمکین لب توام بوده غذای روح و بس…

زبسکه مهر تو آمیخته بجان و تنم

زبسکه مهر تو آمیخته بجان و تنم توئی ندانم یا من درون پیرهنم نهفته سوز غمت بسکه همچو جان بتنم چو شمع شعله برآید زچاک…

زآن آب که چون آتش از مرد برد خامی

زآن آب که چون آتش از مرد برد خامی ساقی بروان جسم برخیز بده جامی از سیر گل و سروش آسوده بود خاطر آنرا که…

روز نخواهد آمدن چون شب ما به روشنی

روز نخواهد آمدن چون شب ما به روشنی بیهده نوبتی چرا نوبت صبح میزنی عقل به صبر می‌دهد پندم بی خبر که تو رشته عقل…

رسید از عالم غیبم بشارت

رسید از عالم غیبم بشارت که آمد بر سر آن رنج ومرارت سلیمانرا بگو مشکو بیارا که آمد از سبا پیک بشارت تو ایساقی چو…

دوش سودای جنونم بسوی صحرا برد

دوش سودای جنونم بسوی صحرا برد کرد مجنونم و اندر طلب لیلا برد غافل از اینکه بود در حشم دل لیلی بی سبب شور جنونم…

دو جهان در نظر پاک یکی می‌آید

دو جهان در نظر پاک یکی می‌آید بیندار دیو به چشمش ملکی می‌آید شکر و ملح بود ضد و زافسون لبت شد مکرر که ز…

دل و دین خلق برده خط و خال دل‌فریبت

دل و دین خلق برده خط و خال دل‌فریبت به که آوریم یرغو ز جفای بی‌حسیبت بزمان واپسینم همه حیرتم از این است که مباد…

دری بود نصیحت جانا به گوش کن

دری بود نصیحت جانا به گوش کن بشنو نوای نای و می ناب نوش کن این پنبه در دهان صراحی‌ست تا به چند خیز و…

در سلسله آرد کاش آن زلف دلاویزم

در سلسله آرد کاش آن زلف دلاویزم تا شور دل شیدا زآن سلسله انگیزم حلوای لبت گفتم کی دست دهد گفتا موران چو هجوم آرند…

دام به راه می‌نهی طره کمند می‌کنی

دام به راه می‌نهی طره کمند می‌کنی صید بود چو خانگی از چه به بند می‌کنی تا که نهی در آتشم تا که کنی مشوشم…

خون ریخته و به فکر یغماست

خون ریخته و به فکر یغماست آن ترک نگر چه بی محاباست ای گوهر شب فروز باز آی کز هجر توام دو دیده دریاست زان…

خط و زلفت چیست با آن روی همچون آفتاب

خط و زلفت چیست با آن روی همچون آفتاب صبح روشن شام تیره غنبر ترسیم ناب خصم عقل و دین و صبر هوشم این چارند…

حور و فرشته خواندمت الحق که قابلی

حور و فرشته خواندمت الحق که قابلی نبود روا که گویمت از آب یا گلی درمان درد وعین شفا نور دیده ای قوت روان و…

حاشا که بجز تو بخیال دگرستم

حاشا که بجز تو بخیال دگرستم در کعبه و بتخانه اگر مینگرستم تا هندوی خال تو بر آتشکده روست نشگفت که هندو شوم آتش بپرستم…

چه شکر گویمت ای بخت کارساز امشب

چه شکر گویمت ای بخت کارساز امشب که آمدم ببر آن یار دل نواز امشب بناز آمد و بنشت و گفت خیز و بسای بشکر…

چندانکه وفا کردم و اظهار ارادت

چندانکه وفا کردم و اظهار ارادت جز جور و جفا زآن بت طناز ندیدم آشفته نهفتم بدرون گنج غم عشق جز سینه کسی محرم این…

چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب را

چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب را زلفت پریشان می‌کند جمعیت احباب را گفتم دل سوداییم دارد دوا بگشود لب گفتا نبینی…

جا کرده میان جان من دوست

جا کرده میان جان من دوست چون مغز که کرده جای در پوست گفتم به قد تو سرو ماند کی دلبر و دلفریب و دلجوست…

تو را که سینه ز سیم است دل چرا سنگ است

تو را که سینه ز سیم است دل چرا سنگ است ز سیم و سنگ تفاوت هزار فرسنگ است ز خیل عشق هزیمت نمود لشکر…

ترک من زلف سمن‌سا چو به رخ بربشکست

ترک من زلف سمن‌سا چو به رخ بربشکست رونق برگ گل و توده عنبر بشکست زده بر تارک مه تاجکی از مشگ طری تاج دارا…

تا که بتخانه را حرم کردی

تا که بتخانه را حرم کردی همه را عابد ای صنم کردی تو که بت در بغل نهان داری از چه رو سجده بر حرم…

تا چند در آزاری ای دل زهوسناکی

تا چند در آزاری ای دل زهوسناکی حیف است غبار آلود آئینه باین پاکی زآلایش فطرت خاک جا کرده باین مرکز گر تو نهی آلایش…

پند بیهوده مگو ناصح بیهوش مرا

پند بیهوده مگو ناصح بیهوش مرا آتشی هست که می‌آرد در جوش مرا ضیمران رویدم از گلشن خاطر همه شب در ضمیراست چه آنزلف بناگوش…

بی‌تو نتوانم نشستن تاب تنهاییم نیست

بی‌تو نتوانم نشستن تاب تنهاییم نیست بی‌حضورت لحظهٔ برگ شکیباییم نیست عشق و رسوایی به هم هم‌خانه آمد از ازل عاشقم من عاشق و پروا…

بود چو زهر رقیب ار بیاورد شکرم

بود چو زهر رقیب ار بیاورد شکرم اگر تو زهر دهی نوشم و شکر نخورم مکن دریغ زمن ای کمان ابرو تیر که عمرهاست که…

به شهر مصر از خجلت ببندد دکه حلوایی

به شهر مصر از خجلت ببندد دکه حلوایی اگر آن پستهٔ شیرین به شکرخنده بگشایی کساد مشک و عنبر در ختا و چین کنی عمدا…

بنشست بتا نقش تو تا در حرم دل

بنشست بتا نقش تو تا در حرم دل نقش حرم دیر بدیده شده باطل فکر دهن تنگ تو در وهم محال است حل شد زلبت…

بغیر از آن خم مو ایدل آشیانه نداری

بغیر از آن خم مو ایدل آشیانه نداری خبر زکار نسیم صبا و شانه نداری باین خوشاست دل ودیده ام بمحفل اغیار مهی دو روز…

بردم زعشق آن لب شیرین مرارتی

بردم زعشق آن لب شیرین مرارتی سودایت آتشست و بجان زو حرارتی نبود خسارت از دل و دین گشت صرف عشق بی مایه کس نکرده…

بده ساقی از آن می ساتکینی

بده ساقی از آن می ساتکینی که اندر شیشه مانده اربعینی خورم صد نیش از زنبور ناچار ببوی آنکه نوشم انگبینی خرد را با تو…

بتان که دشمن دین از کرشمه و نازند

بتان که دشمن دین از کرشمه و نازند بسحر و غمزه چو ترکان خانه پردازند بمعجزات کلیم ارچه سحر شد باطل بساحران تو نازم که…

باز با ما رقیب عربده داشت

باز با ما رقیب عربده داشت تخم کین در زمین دل می‌کاشت بی خبر بود از حکومت عشق شحنه عقل در درون بگماشت رآیت آفتاب…

با تو عمریست که تا نرد نظرم میبازم

با تو عمریست که تا نرد نظرم میبازم از تو حاشا که نظر بر دگری پردازم من همه عمر بگویم که تو بی انبازی مدعی…

این چه بلبل که چو گوش کند آوازش

این چه بلبل که چو گوش کند آوازش غنچه طوطی صفت آید زپی پروازش نقش او بسته صورتگر و بازش نکشد با نیاز آمده ام…

ای هجر تو چو کوه و دل مستمند کاه

ای هجر تو چو کوه و دل مستمند کاه این کوه را ز کاه بگردان به یک نگاه با غیر مهربانی و با دوست سرگران…

ای که جان داری فدا کن در ره جانانه‌ای

ای که جان داری فدا کن در ره جانانه‌ای سوختن تن را بنه گر شمع را پروانه‌ای تا نگردد موج زن عمان چشمت سال‌ها در…

ای سرو نورسیده زگلزار کیستی

ای سرو نورسیده زگلزار کیستی دل میبری زخلق و دل آزار کیستی ای زلف سرنگون شده ی همچو بخت من ای پرچم بلند نگونسار کیستی…

ای دفتر نکوئی تو نقش دلپذیری

ای دفتر نکوئی تو نقش دلپذیری به باشد از امیری در خیل تو اسیری ای چشم مست دلدار ای آهوان خونخوار ترکی زخوردن خون ناچار…

ای پری باز چه رفتت که به شکل بشری

ای پری باز چه رفتت که به شکل بشری در بشر دین و دلی هست مگر تا ببری نقد جان بر سر بازار وفا باید…

آهوی تو شیر کرده نخجیر

آهوی تو شیر کرده نخجیر گیسوی تو مه کشد بزنجیر ای سوره نور صورت تو خط تو بر او نوشته تفسیر کردند به بندگیت اقرار…

آن کیست تا بر گوش جان پیغام جانان آورد

آن کیست تا بر گوش جان پیغام جانان آورد پیغام بلقیس از سبا سوی سلیمان آورد تا جان سوی جانان شود تن پای تا سر…

آمد رمضان و در میخانه ببستند

آمد رمضان و در میخانه ببستند پیمانه چو پیمان نکویان بشکستند بی پرده سوی کعبه بتم جلوه‌گر آمد سکان حرم شاید اگر بت بپرستند درد…

اگر بمحفل مستان شبی کنند سماعی

اگر بمحفل مستان شبی کنند سماعی کنند اهل تصوف زوجد و حال وداعی چه نور بود که در طور عشق کرد تجلی که سوخت خرمن…

آزار اگر از یار است آزار نباشد

آزار اگر از یار است آزار نباشد هر یار که آزرده شود یار نباشد دین و دل و سرباختن اندر کف پائی اندک بود ای…

از سر چو کله در برم آن ترک براندازد

از سر چو کله در برم آن ترک براندازد هر کس نظری دارد در پاش سراندازد بی دیده نمیبیند رخسار نگارین را هر کو بصری…

آتشی میلی به بالا می‌کند

آتشی میلی به بالا می‌کند یا که برقی رو به صحرا می‌کند یا نشست آن آتشین چهره بزن یا بتم عزم تماشا می‌کند نه به…

یافتی از کمند هجر خلاص

یافتی از کمند هجر خلاص حمدی ایدل بخوان تو از اخلاص زرخالص کند بر آتش صبر کاب و رنگش فزون شود زخلاص خون خم را…

وه که به ناف خون شود نافه آهوان چین

وه که به ناف خون شود نافه آهوان چین تا که به باد داده‌ای طره و زلف عنبرین گر ببری هزار دل نیست خبر ز…

هوس ساده زخامم سر سودائی سوخت

هوس ساده زخامم سر سودائی سوخت شرر عشق بتان خرمن دانائی سوخت شوق شکر دهنان دوخت لب گفتارم طوطی طبع مرا قوه گویائی سوخت بنشین…

هر که را حرفتی و عشق بود پیشه ما

هر که را حرفتی و عشق بود پیشه ما شیر را خانه به نی برق بود بیشه ما از پس مرگ زند شاخه ام از…

هر کرا بار میدهد یارش

هر کرا بار میدهد یارش دامن وصل گونگه دارش تلخ شد کام کوهکن شیرین زنده کن زآن لب شکربارش سرو پابست او شود چو تزرو…

نه همین عشق تو آمد پی تسخیر دلم

نه همین عشق تو آمد پی تسخیر دلم که بود مهر تو آمیخته در آب و گلم جان طلب میکند آن شوخ زن بهر نثار…

نفس باد بهاری دم عیسی دارد

نفس باد بهاری دم عیسی دارد گر شود خضر صفت زنده چمن جا دارد جیب هر شاخ پر است از گل خورشید مثال موسی طور…

مهی تابیده از مشکوی مشکین

مهی تابیده از مشکوی مشکین که شکر خنده اش را بند شیرین دو صد چین نافه دارد هر غزالش اگر چین را بود آهوی مشکین…

من کیستم که وصف کنم از جمال دوست

من کیستم که وصف کنم از جمال دوست ما ذره آفتاب حقیقت جمال دوست چون دوست گر بدست فتد دیگری گر تا وصف گوید او…

مکن ملامت دل کاو بخالت از ره رفت

مکن ملامت دل کاو بخالت از ره رفت که مرغ زیرک از این دانه اوفتد در دام بعقل ره نبرد سوی خیمه لیلی خوشا کسی…

مشتاق بود گوش به رودی و سرودی

مشتاق بود گوش به رودی و سرودی مطرب به نوا ساز بکن چنگی و رودی در پرده عشاق مزن شور مخالف آهنگ مؤالف زن و…

مرا سزد که نگنجم چو غنچه اندر پوست

مرا سزد که نگنجم چو غنچه اندر پوست که برشکفت به باغ دلم گل رخ دوست به ناف آهوی چین اندر است نافه مشک تو…

مخمور سروریم کجائی می غم های

مخمور سروریم کجائی می غم های مردیم بامید وفا جور و ستم های گر رشحه باران نبود شعله برقی از من مگذر غافل ای ابر…

ما گدایان درِ میخانه‌ایم

ما گدایان درِ میخانه‌ایم در گدایی شُهره و افسانه‌ایم هرکجا سر زد گلی ما بلبلیم هرکجا شمعی بُوَد پروانه‌ایم کعبه و دِیْر دیگر را طایِفیم…

لاله سرزد از دمن گل از چمن سبزه زجوی

لاله سرزد از دمن گل از چمن سبزه زجوی می بخور بر طرف جوی و سرو گلروئی بجوی می کشان سرخوش زباده عاشقان از وصل…

گفتی بلب رسانم از اشتیاق جانت

گفتی بلب رسانم از اشتیاق جانت جان من است آن لب امشب بیار بر لب از سرو و گل چو خواهی امشب که هست در…

گرم چو جامه بگیری شبی تو در بر خویش

گرم چو جامه بگیری شبی تو در بر خویش چو شمع صبح بپایت فدا کنم سر خویش گرت شکی است در اخلاص عاشق صادق ببین…