غزلیات هلالی جغتائی
جز بندگیم کاری از دست نمیآید
جز بندگیم کاری از دست نمیآید من بندهٔ فرمانم، تا دوست چه فرماید؟ تو عمر من و وصلت آسایش عمر من یارب! که رقیب تو…
پس از عمری که خود را بر سر کوی تو اندازم
پس از عمری که خود را بر سر کوی تو اندازم ز بیم غیر نتوانم نظر سوی تو اندازم پس از چندی که ناگه دولت…
بس که خلقی سخن عاشقی من کردند
بس که خلقی سخن عاشقی من کردند دوست را با من دلسوخته دشمن کردند سوختم ز آتش این چربزبانان چو شمع سوز پنهان مرا بر…
ای کسانی که به خاک قدمش جا دارید
ای کسانی که به خاک قدمش جا دارید گاه گاه از من محروم شده یاد آرید تا کی از حسرت او خیزم و بر خاک…
آن که از آب حیات آزرده میگردد تنش
آن که از آب حیات آزرده میگردد تنش کی توان دیدن به روز جنگ غرق آهنش؟ آن که بر دوشش گرانی میکند جیب قبا چون…
آخر از غیب دری بر رخ ما بگشاید
آخر از غیب دری بر رخ ما بگشاید دیگران گر نگشایند، خدا بگشاید دلبران کار من از جور شما مشکل شد مگر این کار هم…
یا تمنای وصال تو مرا خواهد کشت
یا تمنای وصال تو مرا خواهد کشت یا تمنای جمال تو مرا خواهد کشت باز در جلوهٔ ناز آمدهای همچو نهال جلوهٔ ناز نهال تو…
نیست عرق، که در رهت از حرکات میچکد
نیست عرق، که در رهت از حرکات میچکد هر قدمی، که مینهی، آب حیات میچکد چند بهر سیهدلی بادهٔ ناب میکشی؟ حیف که آب زندگی…
من همچو گلزار ارم، گل گل ترا رخسارها
من همچو گلزار ارم، گل گل ترا رخسارها وز آرزوی هر گلی در سینه دارم خارها گر بی تو بگشایم نظر بر جانب گلزارها از…
مرا چون دیگران، یاد گل و گلشن نمیآید
مرا چون دیگران، یاد گل و گلشن نمیآید به غیر از عاشقی کار دگر نمیآید هوس دارم که دوزم چاک دل از تار گیسویش ولی…





