غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
خضر در کوی او ره گم کند زان شکل موزونش
خضر در کوی او ره گم کند زان شکل موزونش تعالی الله مگر از آب حیوان ریخت بی چونش مباد آن پای را دردی خرامان…
خبرم شده ست کامشب سر یار خواهی آمد
خبرم شده ست کامشب سر یار خواهی آمد سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد به لب آمده ست جانم، تو بیا که زنده…
چون غم هجران او نداشت نهایت
چون غم هجران او نداشت نهایت عاقبت اندوه عشق کرد سرایت وقت نیامد بتا، که از سر انصاف سوی ضعیفان نظر کنی به عنایت غایت…
چو نام تو در نامهای دیدهام
چو نام تو در نامهای دیدهام به نامت که بر دیده مالیدهام به یاد زمینبوس درگاه تو سراپای آن نامه بوسیدهام ز نام تو آن…
چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسند
چو خط سبز تو بر آفتاب بنویسند به دود دل سبق مشک ناب بنویسند حدیث لعل روان پرور تو می خواران به دیده بر لب…
چه شد که یار بر آهنگ کین برون آمد؟
چه شد که یار بر آهنگ کین برون آمد؟ به خون کیست که آن نازنین برون آمد؟ خدای مهر مسلمانیش کند روزی که باز کافر…
چند گاهی دگر ار چشم تو در ناز بماند
چند گاهی دگر ار چشم تو در ناز بماند ای بسا دل که در آن طره طناز بماند کعبتینی تو که غلتانی ازان چشم مقامر…
چشم مست تو که دی بر من بیتاب افتاد
چشم مست تو که دی بر من بیتاب افتاد تو نیفگندی، از آلودگی خواب افتاد غمزه تیز به پیرامن چشمش گویی تیغ خون است که…
جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید
جهان به خواب و شبی چشم من نیاساید چو دل به جای نباشد، چگونه خواب آید؟ غلام نرگس نامهربان یار خودم که کشته بیند و…
جانا، تو زغم خبر نداری
جانا، تو زغم خبر نداری کز سوز دلم اثر نداری بردار چو بر درت فتادم یا خود فگنی و برنداری تا کی به جواب تلخ…
جان تشنگی از شربت عناب تو دارد
جان تشنگی از شربت عناب تو دارد دلبستگی از سنبل پرتاب تو دارد شبها همه بیدار بود مردم چشمم تا چشم بر آن نرگس پر…
تو که روزت به نشاط دل و جان میگذرد
تو که روزت به نشاط دل و جان میگذرد شب، چه دانی، که مرا بیتو چه سان میگذرد؟ آب خوش میخورد این خلق ز سیل…
تعالی الله، چه دولت داشتم دوش
تعالی الله، چه دولت داشتم دوش که بود آن بخت بیدارم در آغوش چو در گرد سر خود گشتنم داد ز شادی پای خود کردم…
ترک عاشق کش من، ترک جفا خوش باشد
ترک عاشق کش من، ترک جفا خوش باشد به وفا کوش که از دوست وفا خوش باشد بی تو، ای گل، سر گلگشت چمن نیست…
تا دل ز توام به غم نشسته
تا دل ز توام به غم نشسته جان در گذر عدم نشسته بر خاک در تو من مقیم مانند سگ حرم نشسته هر کس که…
تا بر سر بازار به مستی قدمش رفت
تا بر سر بازار به مستی قدمش رفت بس خرمن مردان که به باد ستمش رفت هر صبر و سلامت که دل سوخته را بود…
بیکار دلی باشد کو را نبود دردی
بیکار دلی باشد کو را نبود دردی کاهل فرسی باشد کز وی نجهد گردی دردی که ز عشق آید، جانم به فدای آن خود جان…
بیا که بزم طرب را چمن نهاد اساس
بیا که بزم طرب را چمن نهاد اساس بیا که باد صبا گشت عیسوی انفاس بنوش باده گلگون به طرف باغ که من ز پا…
بی تو امید ندارم که زمانی بزیم
بی تو امید ندارم که زمانی بزیم سهل آنست که تا چند به جانی بزیم رخصت زیستنم نیست ز چشم تو، ولی گر دهد غمزه…
بهار آمد و سبزه نو شد به جوها
بهار آمد و سبزه نو شد به جوها عروسان بستان گشادند روها گل کوزه بر شاخ می گوید اینک که کوزه ز ما و ز…
به ره جولان که دی سلطان من زد
به ره جولان که دی سلطان من زد سنان در سینه ویران من زد خوشم کاندر پیش می رفتم، اسپش لگد بر جان بی سامان…
به بام خویش چو آن ماه کج کلاه برآید
به بام خویش چو آن ماه کج کلاه برآید نفیر و ناله من بر سپهر و ماه برآید نگه تو داریش از سوز جان خلق،…
بسیار خواهم از نظر تا روی او یکسو کنم
بسیار خواهم از نظر تا روی او یکسو کنم می خواست چشمم سوی او، از چه دگر سو رو کنم گر می ندانم کز وفا…
برگ ریز آمد و برگ گل و گلزار برفت
برگ ریز آمد و برگ گل و گلزار برفت سرخ رویی رخ لاله و گلنار برفت سرو بشکفت و چمن سبز شد و نرگس خفت…
بر آن لبی که شکر با حلاوتش شوراست
بر آن لبی که شکر با حلاوتش شوراست هزار ملک سلیمان بهای یک مور است یقین که صورت جانها تمام بتوان دید ازان صفا که…
بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برم
بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برم کی بود باز که چون بخت در آیی ز درم؟ گفتم احوال دل خویش بگویم به…
ببستی چشم من ز افسون زبان هم
ببستی چشم من ز افسون زبان هم دلم بردی نه تنها بلکه جان هم خرابم می کنی از رخ، ز لب نیز ازینم می کشی،…
باز گرفتار شد دل که درین سینه بود
باز گرفتار شد دل که درین سینه بود تازه شد اندر دل آن رخنه که دیرینه بود دی که همی دید روی، آینه از صورتش…
باز باد صبح بوی آشنایی می دهد
باز باد صبح بوی آشنایی می دهد آب چشم مستمندان را روایی می دهد بین که چندین زاهد از خلوت برون خواهد افتاد باد را…
باده در ره، ساقیا، تا جای در جانش کنیم
باده در ره، ساقیا، تا جای در جانش کنیم ور درون دل درون آید سبودانش کنیم در دل ما گر عمارت خانه ای کرده ست…
آیین تو دل بردن است، ای چشم خلقی سوی تو
آیین تو دل بردن است، ای چشم خلقی سوی تو خوی تو مردم کشتن است، ای من غلام روی تو گه جان به بویی می…
ای نسیم صبحدم، یارم کجاست
ای نسیم صبحدم، یارم کجاست غم ز حد بگذشت، غمخوارم کجاست خواب در چشمم نمی آید به شب آن چراغ چشم بیدارم کجاست دوست گفت…
ای که روی تو حیات جان است
ای که روی تو حیات جان است دیده جایت شده جای آنست ماه را از رخ چون خورشیدت در شب چاردهم نقصانست سخن اندر لب…
ای قبله ابروی تو محراب ابرار آمده
ای قبله ابروی تو محراب ابرار آمده محرابیان در کوی تو از قبله بیزار آمده هم عاشقان در شست تو، هم روزه داران مست تو…
ای شمع، رخ تو مطلع نور
ای شمع، رخ تو مطلع نور زین حسن و جمال چشم بد دور با پرتو عارض تو خورشید چون شمع در آفتاب بی نور رخسار…
ای ز سودای تو در دل رونق بازار عشق
ای ز سودای تو در دل رونق بازار عشق مرهم جانهاست از یاد لبت آزار عشق دی که می رفتی به پیش عاشقان غمزه زنان…
ای دهلی و ای بتان ساده
ای دهلی و ای بتان ساده پگ بسته و جیره کج نهاده خون خوردنشان به آشکاریست گر چه به نهان خورند باده فرمان نکنند، از…
ای در دل من چو جان نشسته
ای در دل من چو جان نشسته در سینه درون نهان نشسته بالات که راست کرده تیری ست تیری ست به مغز جان نشسته من…
ای جهانی بنده چون من مر ترا
ای جهانی بنده چون من مر ترا نیست چون من بنده دیگر ترا دل چو نطفه در رحم خون می خورد تا چرا زاد این…
ای بی خبر، ز دیده بی خواب عاشقان
ای بی خبر، ز دیده بی خواب عاشقان تا سوخته دلت ز تف و تاب عاشقان ذکر لب و دهان تو تسبیح بیدلان نعل سم…
ای باد، ازان بهار خبر ده که تا کجاست
ای باد، ازان بهار خبر ده که تا کجاست دزدیده زان نگار خبر ده که تا کجاست گر هیچ در رهی گذرانش رسیده ای یک…
ای از نظرم رفته، نظر سوی که دارم؟
ای از نظرم رفته، نظر سوی که دارم؟ دل کز تو ستانم، به خم موی که دارم؟ تسلیم جفایت چه کنم، گر نکنم جان چون…
آنکه مرا در دل است گر به کنار آمدی
آنکه مرا در دل است گر به کنار آمدی کسی ستم روزگار بر من زار آمدی یار ز دستم برفت، کار ز دستم نماند کار…
آن مرغ که بود زیرکش نام
آن مرغ که بود زیرکش نام افتاده به هر دو پای در دام در دام بلا فتاد ز آغاز تا خود به کجا رسد سرانجام!…
آن را که غمی باشد و گفتن نتواند
آن را که غمی باشد و گفتن نتواند شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند از ما بشنو قصه ما، ورنه چه حاصل؟ پیغام…
امشب شب من نور ز مهتاب دگر داشت
امشب شب من نور ز مهتاب دگر داشت وز گریه شادی جگرم آب دگر داشت دل هیچ به شیرینی جان میل نمی کرد مسکین سر…
اگر سرو من در چمن جا بگیرد
اگر سرو من در چمن جا بگیرد عجب باشد، ار سرو بالا بگیرد چو شانه کند زلف عنبر فشان را جهانی بوی عنبرین را بگیرد…
اگر از خطت سبزه صحرا بگیرد
اگر از خطت سبزه صحرا بگیرد سرش سبز بادا، بگو تا بگیرد نهانی مریز، ای پسر، خون عاشق که روزی ترا آشکارا بگیرد لبش خورده…
از کجا در رهم آن شوخ بلا پیش آمد؟
از کجا در رهم آن شوخ بلا پیش آمد؟ چه بلا بود ندانم، ز کجا پیش آمد؟ سوی صحرا به تماشای چمن می رفتم دلبری،…
از خط او نسخه سبزه به صحرا ببرد
از خط او نسخه سبزه به صحرا ببرد آب ریاحین سبز هم به تماشا ببرد برد خط و زلف او جان و دل عاشقان زان…
یوسف چو رخت ماهی در خواب ندیده ست این
یوسف چو رخت ماهی در خواب ندیده ست این خورشید چنان زلفی در تاب ندیده ست این دو چشم چو بادامت در خواب بود دایم…
یاری که بر جدایی اویم گمان نبود
یاری که بر جدایی اویم گمان نبود ماهی نبود آن که شبی در میان نبود بیگانه وار از سر ما سایه وا گرفت ما را…
یاران که بوده اند ندانم کجا شدند؟
یاران که بوده اند ندانم کجا شدند؟ یارب، چه روز بود که از ما جدا شدند؟ گر نوبهار آید و پرسد ز دوستان گو، ای…
یا مرا قربانی آن چشم شوخ و شنگ ساز
یا مرا قربانی آن چشم شوخ و شنگ ساز یا تماشا گاه جانم آن رخ گلرنگ ساز زان همه دلها که از خوبان ربودی گرد…
وقت گل است نوش کن باده چون گلاب را
وقت گل است نوش کن باده چون گلاب را بلبل نغمه ساز کن بلبله شراب را ساغر لاله هر زمان باد نشاط می دهد بین…
هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من است
هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من است شکنج جانم ازان زلف در هم و شکن است چه سود پختن سودا چو شمع جانم…
همه شب با دل خود نقش آن دلدار بربندم
همه شب با دل خود نقش آن دلدار بربندم مگر ممکن بود کاین دیده بیدار بربندم جگر از عاشقی خون گشت و کن زینم نمی…
هر که را یاریار می افتد
هر که را یاریار می افتد مقبل و بختیار می افتد ای بسا در که در محیط سرشک هر دمم در کنار می افتد عقرب…
هر کس که تقرب ز وصال تو نجوید
هر کس که تقرب ز وصال تو نجوید واندر ره ادراک جمال تو نپوید فردا که شب وعده دیدار سر آید رهبر نبود سوی تو…
هر شب به کوی وصل تو دزدیده ره کنیم
هر شب به کوی وصل تو دزدیده ره کنیم پیش در از طفیل سگان خوابگه کنیم دزدیم هر طرف نظر از بیم مردمان وانگاه در…
هر بار که تو در دل شب در دلم آیی
هر بار که تو در دل شب در دلم آیی خون دلم آید ز دو دیده به روایی ای جان به تو می دادم و…
نی پای آن که از سر کویت سفر کنم
نی پای آن که از سر کویت سفر کنم نی دست آنکه دست به زلف تو در کنم چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش…
نه بخت آن که به سوی تو جان خویش کنم
نه بخت آن که به سوی تو جان خویش کنم نه صبر آن که سکون در سرای خویش کنم به گشت کوی تو تقصیر کرده…
نفسی که با نگاری گذرد به شادمانی
نفسی که با نگاری گذرد به شادمانی مفروش لذتش را به حیات جاودانی ز طرب مباش خالی می و رود خواه وساقی که غنیمت است…
ندانستم که اهلیت گناهست
ندانستم که اهلیت گناهست ایا این ره که می پویم چه راهست ز جور روزگار و طعن دشمن جهان بیش جهان بینم سیاهت نه هر…
میزنی تو غمزه، من جان می کنم
میزنی تو غمزه، من جان می کنم وز دل مجروح پیکان می کنم چون نمی یارم که بوسم پای تو پشت دست خود به دندان…
مهی گذشت که چشمم خبر ز خواب ندارد
مهی گذشت که چشمم خبر ز خواب ندارد مرا شبی ست سیه رو که ماهتاب ندارد به جان دوست که مرده هزار بار به از…
منم و خیال بازی شب و روز با جانان
منم و خیال بازی شب و روز با جانان ز خط خوش تو با خود ورقم خیال جوانان که زید به شهر ازینان که اسیر…
من نخواهم برد جان از دست دل
من نخواهم برد جان از دست دل ای مسلمانان، فغان از دست دل سینه می سوزد مدام از جور چشم دیده می گرید روان از…
من به هوس همی خورم ناوک سینه دوز را
من به هوس همی خورم ناوک سینه دوز را تا نکنی ملامتی غمزه کینه توز را دین هزار پارسا در سر گیسوی تو شد چند…
ملکت عشق ملک شد از کرم الهیم
ملکت عشق ملک شد از کرم الهیم پشت من و پلاس غم اینست قبای شاهیم قاضی شهرم ار کشد، بهر وطن روا بود خاصه که…
مست و لایعقل گذشتم از در میخانه دوش
مست و لایعقل گذشتم از در میخانه دوش سالکی دیدم نشسته پیش پیر می فروش گشته از دنیا و مافیها به کلی اختیار از پی…
مرا وقتی دلی آزاد بوده ست
مرا وقتی دلی آزاد بوده ست درونم بی غم و جان شاد بوده ست نمک زد شوخی اندر جان و نو کرد جراحتها که در…
مرا بین کاندرین حالت سر و سامان نمی خواهم
مرا بین کاندرین حالت سر و سامان نمی خواهم نهانی خنده ای هم زان لب و دندان نمی خواهم به غمزه زاهدان را کش، به…
مبتلا شد چون دل مسکین به زلف یار باز
مبتلا شد چون دل مسکین به زلف یار باز جان سلامت کی توان بردن ازان طرار باز؟ دل به ابروی بتان دارد چو اقرار درست…
ما گرفتار غم و از خویشتن واماندهایم
ما گرفتار غم و از خویشتن واماندهایم رحمتی، ای دوستان، کز دوست تنها ماندهایم سختجانیم و بلاکش ز آرزوی روی دوست زنده کم مانَد کسی…
ما ترک رضای دل خودکام گرفتیم
ما ترک رضای دل خودکام گرفتیم در زاویه نیستی آرام گرفتیم بدنامی و آوارگی ما چو ز دل بود ترک دل آواره بدنام گرفتیم دل…
لب لعل تو جز به جان نبرد
لب لعل تو جز به جان نبرد آشکارا برد، نهان نبرد جان بدینسان که می برد لب تو هیچ کس از لب تو جان نبرد…
گمان مبر که مرا هیچ کس به جای تو باشد
گمان مبر که مرا هیچ کس به جای تو باشد قسم به جان و سر من که خاک پای تو باشد اگر به تربتم آیی…
گل آمد و ز دوست صبایی نمیرسد
گل آمد و ز دوست صبایی نمیرسد ز باغ وصل مهرگیایی نمیرسد هنگام برگ ریز حیاتم شد و هنوز زان نوبهار حسن صبایی نمیرسد ما…
گر نمی بینم دمی در روی او غم می کشد
گر نمی بینم دمی در روی او غم می کشد ور کسی پهلوی او می بینم آن هم می کشد من به عشق یک نظر…
گر سخن زان قد رعنا گویم
گر سخن زان قد رعنا گویم بیش از آن است که زیبا گویم با چنان قد چو کمر بربندی جای آن است که بر جا…
گر چه خوبان ز مه فزون باشند
گر چه خوبان ز مه فزون باشند پیش آن ماه من زبون باشند مردمانی که روی او دیدند تا بباشند سرنگون باشند گفتمش «بنده ایم…
گر باده می خورم به سر من خمار تو
گر باده می خورم به سر من خمار تو ور در چمن روم به دلم خارخار تو خون شد ز نالشم جگر سنگ و همچنان…
که ره نمود ندانم قبای تنگ ترا
که ره نمود ندانم قبای تنگ ترا که در کشید به بر سرو لاله رنگ ترا چنین که چشم ترا خواب بسته می دارد که…
کسی را کاین چنین زلف و بناگوش آن چنان باشد
کسی را کاین چنین زلف و بناگوش آن چنان باشد اگر در دیده و دل جای دارد جای آن باشد بلایی گشت حسنت بر زمین…
کجا بود من مدهوش را حضور نماز!
کجا بود من مدهوش را حضور نماز! که کنج کعبه ز دیر مغان ندانم باز مرا مخوان به نماز،ای امام و وعظ مگوی که از…
فلک با کس دل یکتا ندارد
فلک با کس دل یکتا ندارد ز صد دیده یکی بینا ندارد درخت دهر سر تا پای خارا است تو گل جویی و او اصلا…
غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامراد
غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامراد باز از دال دو زلفم آن الف قد داد یاد گفته بودم عمرهای اعتمادم با تو بود…
عهدها را گه آن شد که ز سر تازه کنیم
عهدها را گه آن شد که ز سر تازه کنیم مهرها را به دل خسته اثر تازه کنیم غزل سوخته خواهیم از آن مطرب مست…
عشق از پی جان گرفت ما را
عشق از پی جان گرفت ما را خلقی به زبان گرفت ما را خرسند به عافیت نبودیم اینک حق آن گرفت ما را سرو قد…
عاشقان را گه گهی از رخ نوایی تازه کن
عاشقان را گه گهی از رخ نوایی تازه کن خستگان را گه گه از پاسخ جفایی تازه کن غمزه را آشفته ساز و خون ما…
صد دل اندر زلف شب گون سوخت ست
صد دل اندر زلف شب گون سوخت ست گوییا در شب چراغ افروخته ست هر که او سودای زلفت می پزد عود را چون هیزم…
صبا زلف ترا گر دم ندادی
صبا زلف ترا گر دم ندادی گره بر کار من محکم ندادی ور از درد دل ما بودی آگاه مشاطه گیسویت را خم ندادی وگر…
شکوفه غالیه بو گشت و باغ گل رنگ است
شکوفه غالیه بو گشت و باغ گل رنگ است هوای باده ساقی و نفحه چنگ است بیا و بند قبا باز کن دمی بنشین که…
شتربانا، دمی محمل میارای
شتربانا، دمی محمل میارای رها کن تا ببوسم ناقه را پای نهادند آشنایان بار بر دل دلم رفته ست و بارش ماند بر جای روان…
شب من سیه شد از غم، مه من کجات جویم؟
شب من سیه شد از غم، مه من کجات جویم؟ به شب دراز هجران مگر از خدات جویم؟ نه ای آن گلی که آرد سوی…
شاه حسنی وز متاع نیکویی داری فراغی
شاه حسنی وز متاع نیکویی داری فراغی زیبدت گر می کنی بر حال مسکینان دماغی داغ هجرانم نه بس، خالم ز رخ هم می نمایی…
سوار من از من عنان در مکش
سوار من از من عنان در مکش یک امروز از گفت من سر مکش ز دل نقش ابروی خود برمگیر به کشتن ز قربان کمان…
سرو سمنبرم کجا تا به برش درآرمی؟
سرو سمنبرم کجا تا به برش درآرمی؟ دست مراد یکدمی در کمرش در آرمی؟ سرو ندیده ام به بر، لیک به سرو قامتش سحر زبان…





