غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
ساقی بیا که موسم عیش است و میم و یی
ساقی بیا که موسم عیش است و میم و یی می ده که لاله گون شده از باده ری و خی رخ بر فروز و…
زمانه شکل دیگر گشت و رفت آن مهربانیها
زمانه شکل دیگر گشت و رفت آن مهربانیها همه خونابهٔ حسرت شدست آن دوستگانیها عزیزانی که از صبحت گرانتر بودهاند از جان چو بر دلها…
زلف تو هنوز تابدار است
زلف تو هنوز تابدار است چشمت به کرشمه در خمار است گفتی که وفا نیاید از من سوگند مخور که استوار است خون شد دل…
ز من در هجر او هردم فغان زار میآید
ز من در هجر او هردم فغان زار میآید خوش آن چشمی که آن هردم بر آن رخسار میآید به بازی سوی من آمد، به…
ز رحمت چشم بر چاکر نداری
ز رحمت چشم بر چاکر نداری نداری رحمت، ای کافر، نداری دلم بردی و خوشتر آنکه گر من بگویم بیدلم، باور نداری مگو در من…
رویت از خوی همه پر در خوشاب است امروز
رویت از خوی همه پر در خوشاب است امروز آفتاب تو ز سیاره به تاب است امروز هر خیالی که ز خورشید در آب افتاده…
روزگاری شد که دل با داغ هجران خو گرفت
روزگاری شد که دل با داغ هجران خو گرفت از نصیحت باز کی گردد دلی کان خو گرفت مشکل است آزاد بودن، دل که با…
رسید وقت که هر روز بامداد پگه
رسید وقت که هر روز بامداد پگه خوریم باده و بر روی گل کنیم نگه ز شاخ یک تن سرو است و صد هزار قبا…
رخ گل خوش است و از وی رخت، ای نگار، خوش تر
رخ گل خوش است و از وی رخت، ای نگار، خوش تر چه بود؟ گلی که رویت ز دو صد بهار خوش تر چه روم…
دیده را زان سبزه نو رسته نوروزی ببخش
دیده را زان سبزه نو رسته نوروزی ببخش سینه را زان غمزه خون خواره دلدوزی ببخش یک طرف بنما ز روی و یک گره بگشا…
دوش من روی چو ماه آشنایی دیده ام
دوش من روی چو ماه آشنایی دیده ام جان فدایش، گر چه بهر جان بلایی دیده ام مست آن ذوقم که دی از حال من…
دهنت را نفس نمی بیند
دهنت را نفس نمی بیند مگرت هست و کس نمی بیند یک نفس نیست کز دهان تو، دل تنگیی در نفس نمی بیند بلبلی چون…
دلم زو شب حدیث ناز می گفت
دلم زو شب حدیث ناز می گفت همی گفت آن حدیث و باز می گفت نمی آمد مرا خواب از غم دوست ز هجران سرگذشتی…
دلبرم بی وفاست، چتوان کرد
دلبرم بی وفاست، چتوان کرد میل او با جفاست، چتوان کرد چون دل پادشاه کشور حسن فارغ از هر گداست، چتوان کرد ماجراها میان حسن…
دل مرا چو ز روی تو یاد می آید
دل مرا چو ز روی تو یاد می آید هزار شادی در دل زیاد می آید تو پای خویش فراموش کرده ای از حسن کجات…
دل ز دست من برفت و آرزوی دل بماند
دل ز دست من برفت و آرزوی دل بماند وز من اندر هر سر کو گفتگوی دل بماند هر کجا بینم غم دل گویم و…
از تو بر خاطر مرا آزار نیست
از تو بر خاطر مرا آزار نیست بی تو در ملک جهانم کار نیست گر به جای من ترا عشاق هست جز تو در عالم…
اثری نماند باقی ز من اندر آرزویت
اثری نماند باقی ز من اندر آرزویت چه کنم که سیر دیدن نتوان رخ نکویت همه روز گرد کویت همه شب بر آستانت غرضی جز…
دل از رخ تو به گل های تازه رو نرود
دل از رخ تو به گل های تازه رو نرود که آرزوی عزیزان به رنگ و بو نرود کسی که یاد لبت هر دمش گلوگیر…
در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشد
در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشد ترکی ست صید افگن، پنهانم از که باشد؟ هر روز اندرین شهر خلقی ز دل…
در تو کسانی که نظر می کنند
در تو کسانی که نظر می کنند هستی خود زیر و زبر می کنند صندل درد سر عشق است، آنک خاک درت تکیه سر می…
خیال دوست به چشم من اندر آمد باز
خیال دوست به چشم من اندر آمد باز هوای عشق دگر باره در سر آمد باز کشیده غمزه او لشکر و ولایت صبر خراب کرد…
خوبرویان چون به سلطانی علم بالا کشند
خوبرویان چون به سلطانی علم بالا کشند شیر مردان را به زیر تیغ جانفرسا کشند جان کنان شب زنده دارند اهل عشق و در سخن…
خم آن طره دلبند کشم
خم آن طره دلبند کشم غم آن لعل شکر خند کشم زلف تو هر سر مویی نازی ست آخر این ناز تو تا چند کشم…
خردی هنوز و کودکی، ای نازنین، برنا نهای
خردی هنوز و کودکی، ای نازنین، برنا نهای جورت نمیگیرم گنه، کز نیک و بد دانا نهای هر سو که زیبا بگذرد، در دل همی…
چون همی دانی که تن چون جان نهان خواهد شدن
چون همی دانی که تن چون جان نهان خواهد شدن تن چو جان جاوید کن کز کوشش آن خواهد شدن ز آسمان خضروش چون چشمه…
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید
چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید کز دیده های خود هم چشم مرا در آید چون از حسد بمیرم آن دم که تو…
چو کار جهان نیست جز بیوفایی
چو کار جهان نیست جز بیوفایی درو با امید وفا چند پایی رها کن، چرا می کنی قصر و ایوان به جایی که نبود امید…
چه وزن ماه سما را برابر رویت
چه وزن ماه سما را برابر رویت که آفتاب فلک نیست هم ترازویت برابری نکند با تو آفتاب، اگر هزار بار برابر کنند با رویت…
چه اقبال است این یا رب که دولت داده رو ما را
چه اقبال است این یا رب که دولت داده رو ما را که در کوی فراموشان گذر شد یار زیبا را کمربند من آمد نزد…
چشمم که بر روی تو فتاده ست
چشمم که بر روی تو فتاده ست بر آفت خود نظر نهاده ست راهیست برای بردن جان ابروی کجت میان گشاده ست خط تو درونه…
چتر عنبروش کن از گیسو که سلطان منی
چتر عنبروش کن از گیسو که سلطان منی ترک لشکرکش کن از مژگان که خاقان منی زلف بالا کن، ببند آن روزن خورشید را کآفتابم…
جانم برون آمد ز غم، آخر به جانان کی رسم؟
جانم برون آمد ز غم، آخر به جانان کی رسم؟ عقلم نماند و هوش هم، بر نازنینان کی رسم؟ من عاشق و رسوا چنین، خلقی…
جان من از غمت چنان شده ام
جان من از غمت چنان شده ام که ز غمخوارگی به جان شده ام غم جان بود پیش از این و کنون بکشم خویش را،…
توانم از همه خوبان نظر بگردانم
توانم از همه خوبان نظر بگردانم مجال نیست کزان خوش پسر بگردانم خوش آن زمان که به بویش نهفته می نگرم چو سوی من نگرد،…
تنگ نبات چون بود، لب بگشا که هم چنین
تنگ نبات چون بود، لب بگشا که هم چنین آب حیات چون رود، خیز و بیا که همچنین هر که بگویدت که تو دل به…
ترک من دی به رهی مست و خرامان بگذشت
ترک من دی به رهی مست و خرامان بگذشت حال چندین دل آسوده ز سامان بگذشت خلق دریافت به بویش که همو می گذرد کرد…
تا فراقت تاخت بر من بارگی
تا فراقت تاخت بر من بارگی ساختم با محنت و آوارگی دل ز ما بردی، زهی جان پروری خون ما خوردی، خهی غمخوارگی چار و…
تا چه ساعت بود، یارب، کان مسلمان زاده شد
تا چه ساعت بود، یارب، کان مسلمان زاده شد کافت اندر سینه و اندیشه در جان زاده شد از شب حامل چه زاید، جز پریشانی…
پرده عاشقان درد پرده کند چو روی را
پرده عاشقان درد پرده کند چو روی را هر طرفی دلی فتد شانه کند چو موی را دل که ز خلق می برد نیست برای…
بیا، جانا، رضای من نگهدار
بیا، جانا، رضای من نگهدار دمی حق وفای من نگهدار رضایت بردن دل بود، دانم تو هم لختی رضای من نگهدار همه بر دیگران قسمت…
بی وفا یارا، چنین هم بی وفاداری مکن
بی وفا یارا، چنین هم بی وفاداری مکن گر وفایی نیستت، باری جفاکاری مکن چند گویی کز جفا کردن دلت را خون کنم هر چه…
بهاری این چنین خرم، مرا آواره دل جایی
بهاری این چنین خرم، مرا آواره دل جایی من و کنج غم و هر کس به باغی و تماشایی به سوی سرو پا در گل…
به کوی عقل مرو، گر به عشوه بردی راه
به کوی عقل مرو، گر به عشوه بردی راه وگر ز عقل گذشتی، بگوی بسم الله هزار بار به گوش دلم رسید از غیب که…
به خوبی همچو مه تابنده باشی
به خوبی همچو مه تابنده باشی به ملک دلبری پاینده باشی من درویش را کشتی به غمزه کرم کردی، الهی زنده باشی جفا کم کن…
بگشاد صبح عید ز رخ چون نقاب را
بگشاد صبح عید ز رخ چون نقاب را بنمود ساقی آن رخ چون آفتاب را اینک رسید وقت که مردان آب کار گردان کنند هر…
بزم ما را یک دو خواب آلوده اند
بزم ما را یک دو خواب آلوده اند مست و خوش، گویی شراب آلوده اند سایه پروردند وز خط سیاه سایه را بر آفتاب آلوده…
بر لب اثر شراب داری
بر لب اثر شراب داری وز غمزه خیال خواب داری شب خسپی و ما کنیم فریاد آگه نشوی، چه خواب داری؟ نارسته ز پوست می…
بدو بودم شبی، افسانه آن شب بگوییدم
بدو بودم شبی، افسانه آن شب بگوییدم وگر میرم به تعظیم سگان او بموییدم مرا امروز در دار بلا جلوه ست بهر او سرود جلوه…
بت نو رسیده من هوس شکار دارد
بت نو رسیده من هوس شکار دارد دل صید کرده هر سو نه یکی، هزار دارد رود آنچنان به جولان که سر سپه نکرده سر…
باز، ای سرو خرامان، ز کجا می آیی؟
باز، ای سرو خرامان، ز کجا می آیی؟ کز برای دل دیوانه ما می آیی می کشد هجر و ره آمدنت می طلبم چیست فرمان…
باز خدنگ شوق زد عشق در آب و خاک ما
باز خدنگ شوق زد عشق در آب و خاک ما نطع حریف پاک شد دامن چشم پاک ما هر طرفی و قصهای، ورچه که پوشم…
باز آن حریف بر سر سودای دیگرست
باز آن حریف بر سر سودای دیگرست هر ساعتی به خون منش رای دیگرست دل برده رخ به پرده نهان می کند ز من این…
با رخت شب چراغ نتوان کرد
با رخت شب چراغ نتوان کرد بی رخت سینه داغ نتوان کرد پیش تو آفتاب نتوان جست روز روشن چراغ نتوان کرد از دو زلفت…
آیتی از رحمت آمد، گر چه سر تا پا تنش
آیتی از رحمت آمد، گر چه سر تا پا تنش هم دعایی می دهم از سوز دل پیرامنش سوخت جان و شعله ای نامد برون…
ای لب چون شکرت چشمه نوش
ای لب چون شکرت چشمه نوش ای رخ چون قمرت غارت هوش ورق گل بدریده ست صبا تا بدید آن خط چون مرزنگوش هر دم…
ای که به چشم تو نیایم همی
ای که به چشم تو نیایم همی یک نظر آخر به چو من درهمی گفت که از مات فراموش گشت کاش فراموش شوی یکدمی عالم…
ای غمت خوش تر ز شادی کسان
ای غمت خوش تر ز شادی کسان از غم خود هر دمم شادی رسان چون کسان گر لایق خدمت نه ایم لعنتی بفرست بر ما…
ای سبزه دمانید به گرد قمر از مو
ای سبزه دمانید به گرد قمر از مو سر سبزی خط سیهت سر به سر از مو مویی ست دهان تو و در موی شکافی…
ای رخت شمع حسن برکرده
ای رخت شمع حسن برکرده شب عشاق را سحر کرده مه به زلف تو گم شده، خود را می بجوید چراغ بر کرده لب تو…
ای دل، ار تو عاشقی، زین غم خلاص جان مخواه
ای دل، ار تو عاشقی، زین غم خلاص جان مخواه کار را سامان مجو و درد را درمان مخواه از بلا و فتنه ترسی، چشم…
ای خوش آن باد که هر روز به سویت گذرد
ای خوش آن باد که هر روز به سویت گذرد ناخوش آن آب کزین دیده به جویت گذرد سیل چشمم همه خون است، نکو بشناسی…
ای ترک کمان ابرو، من کشته ابرویت
ای ترک کمان ابرو، من کشته ابرویت ملک همه چین و هند، ندهم به یکی مویت وقتی به طفیل گوی بنواز سرم آخر تا چند…
ای به بدی کرده باز چشم بدآموز را
ای به بدی کرده باز چشم بدآموز را بین به کمین گاه چرخ ناوک دلدوز را هر چه رسد سر بنه زانکه مسیر نشد نیکوی…
ای آشنا، درین چه بی بن نظاره کن
ای آشنا، درین چه بی بن نظاره کن تا اندرو نگون نفتادی کناره کن تا کی به جهد چاره مال و درم کنی؟ گر ممکنت…
اهل خرد که دل به جهان در نبستهاند
اهل خرد که دل به جهان در نبستهاند زان است کز وی آرزویی برنبستهاند دل را فراخ کن ز پی صید آسمان زیرا ملک به…
آنجاست دل من و هم آنجاست
آنجاست دل من و هم آنجاست کان کج کله بلند بالاست خوابش دیدیم دوش و مستیم کان خواب هنوز در سر ماست آهسته رو، ای…
آن طره به روی مه بنهاد سر خود را
آن طره به روی مه بنهاد سر خود را از خط غبار آن رخ پوشیده خور خود را چون دید گل رویش در صحن چمن،…
آن چشم شوخ را بین هر غمزهای بلایی
آن چشم شوخ را بین هر غمزهای بلایی وان لعل ناب بنگر هر خندهای جفایی هر ابرویی ز رویت محراب بتپرستی هر تار مو ز…
آمد آن یاری که در دل جای اوست
آمد آن یاری که در دل جای اوست راحت جان صورت زیبای اوست آشنایی تازه کرد این سرکه او ز آشنایان قدیم پای اوست یک…
اگر چشم تو روزی بر مه افتد
اگر چشم تو روزی بر مه افتد مه از خورشید باشد، در ته افتد وگر شکل زنخدانت ببیند روانی آب حیوان در چه افتد چو…
از نکو بد نگو نمی آید
از نکو بد نگو نمی آید تو نکویی، نکو نمی آید با من اربد کنی، نکو کن، از آنک بد جز از تو نکو نمی…
از رخت ارغوان نمودار است
از رخت ارغوان نمودار است وز رخم زعفران نمودار است نقش سودا که هست بر جانم لب و خطش ازان نمودار است آن ستاره که…
دل به زلفت سپردم و رفتم
دل به زلفت سپردم و رفتم در به زنجیر کردم و رفتم در شب وصل ماندنم بیمار روز هجران شمردم و رفتم پیچشی داشتم ز…
یک روز به عمری ز منت یاد نیاید
یک روز به عمری ز منت یاد نیاید یک شب رهی از کوی غمت شاد نیاید از بوی توام سوخته شد، وه دلم آخر کمتر…
یارب، چه باشد گه گهی جانان در آغوش آیدم
یارب، چه باشد گه گهی جانان در آغوش آیدم مستسقی لعل ویم یک شربت نوش آیدم در ره فتاده مانده ام، دیده نهاده بر رهم…
یار دل برداشت وز رنج دل ما غم نداشت
یار دل برداشت وز رنج دل ما غم نداشت زهره ام کرد آب و تیمار من در هم نداشت گریه ها کردم که خون شد…
وه که اگر روی تو در نظر آید مرا
وه که اگر روی تو در نظر آید مرا عیش ز خورشید و مه روی نماید مرا بسته تست این دلم با دگرانم مبند کاش…
هوایی در سرم افتاده، جانم خاک خواهد شد
هوایی در سرم افتاده، جانم خاک خواهد شد جهانی در سر آن غمزه بیباک خواهد شد تو می زن غمزه تامن می خورم خوش خوش…
همی رفتی و می گفتند اندر حسن فردست این
همی رفتی و می گفتند اندر حسن فردست این بت خانه نشین است این، نه ماه خانه گردست این نگویم چشم و غمزه ست این…
هر مجلسی و ساقیی، من در خمار خویشتن
هر مجلسی و ساقیی، من در خمار خویشتن هر بیدلی آمد به خود، من بر قرار خویشتن زین سوی جور دشمنان، زانسوی طعن دوستان خلقی…
هر که چو تو به نیکویی آفت عقل و جان بود
هر که چو تو به نیکویی آفت عقل و جان بود خون هزار بی گنه ریزد و جای آن بود ماند زبان و دل بشد…
هر شبم کآهم به عالم دم زدی
هر شبم کآهم به عالم دم زدی آتش اندر خرمن عالم زدی سوخت جانم را غم و غم سوختی ذره ای سوز من ار بر…
هر زمانی از کرشمه خویشتن بینی کنی
هر زمانی از کرشمه خویشتن بینی کنی چند کافر کیش باشی، چند بی دینی کنی؟ صورت چین نایدت از هیچ رویی در نظر با چنان…
نیارم تاب دیدن، دیر دیرت بهر آن بینم
نیارم تاب دیدن، دیر دیرت بهر آن بینم بباید هر زمان جانی که رویت هر زمان بینم مرا گویند کش چون مردمان بین و مرو…
نه پیش از این مژه زینگونه خونفشانم بود
نه پیش از این مژه زینگونه خونفشانم بود نظاره تو بلا شد که آن زمانم بود به جان تو که فرو نامدی شبی از دل…
نگارا، صحبت از اغیار بگسل
نگارا، صحبت از اغیار بگسل گل خندان من، از خار بگسل نخست از بند جان پیوند بگشای پس آنگه دوستی از یار بگسل ندانم تا…
نسیم زلف بر دست صبا ده
نسیم زلف بر دست صبا ده مرا خون، غیر را مشک ختا ده بسی کس چشم می دارند لطفت مرا خاک و کسان را توتیا…
نام سرچشمه حیوان چه بری با دهنش؟
نام سرچشمه حیوان چه بری با دهنش؟ سخن قند، مگو با لب شکر شکنش گر زند با دهنش پسته ز بی مغزی لاف هر که…
می نیاید چشم من بر آستان او گذر
می نیاید چشم من بر آستان او گذر دولت دستی که دارد در میان او گذر باد هر دم تازه تر نوروز عمرش، گر چه…
مه من خراب گشتم ز رخت به یک نظاره
مه من خراب گشتم ز رخت به یک نظاره نظری ز تو عفاالله چه می است مستکاره به چسانت سیر بینم که هم از نخست…
منت هر شب که گرد کوی گردم
منت هر شب که گرد کوی گردم ز بهر آن رخ دلجوی گردم همی گوید که جان ده پیش رویم چه می گویم سر آن…
من ز جانان گر چه صد اندوه جان خواهم کشید
من ز جانان گر چه صد اندوه جان خواهم کشید تا نپنداری که خود را بر کران خواهم کشید مردمان، از من چه می خواهید…
من اگر بر در تو هر شبی افغان نکنم
من اگر بر در تو هر شبی افغان نکنم خویش را شهره و بدنام بدینسان نکنم گر دهم دردسری تنگ میا بر من، ازآنک نتوانم…
مشتاق چون نظاره آن سیمبر کند
مشتاق چون نظاره آن سیمبر کند طاقت نهد به گوشه و آنگه نظر کند صورتگری نقش خود از جان کند سخن چون روی او بدید…
مرنج، ای پاک دامن، عاشقانت
مرنج، ای پاک دامن، عاشقانت اگر بر چشم تر دامن نشانند نخواهم زیست، زخم عشق کاریست رقیبان را بگو، تیغم نرانند مکن بر ما نصیحت…
مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارا
مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارا من و دردت، چو تو درمان نمیخواهی دل ما را منم امروز، و صحرایی و آب ناخوش…
مدتی شد که یار می ناید
مدتی شد که یار می ناید وان بت گلعذار می ناید جان خود را شکار او کردم رغبتش بر شکار می ناید می شمارند بس…
ماهی که به سوی خود صد دل نگران بیند
ماهی که به سوی خود صد دل نگران بیند از شوخی و رعنایی کی سوی کسان بیند گوید که نخوابم من، می میرم ازین حسرت…
ما را در آرزویت بگذشت زندگانی
ما را در آرزویت بگذشت زندگانی باقیست تا دو سه دم، دریاب گر توانی چشمت که کشت ما را باشد همین قصاصش کز دور مردن…





