نظر ز دیده بدزدم چو بنگرم رویش

نظر ز دیده بدزدم چو بنگرم رویش که دیده نیز نخواهم که بنگرد سویش مرا به دیده درون خواب از کجا آید؟ که شب نماند…

نبود یار من آن را که یار داشتمی

نبود یار من آن را که یار داشتمی گهی به دیده و گه در کنار داشتمی ز من برید و غمم یادگار داد که کاش…

میا غمزه زنان بیرون که هویی در جهان افتد

میا غمزه زنان بیرون که هویی در جهان افتد دلی بی خانمان را آتش اندر خانمان افتد اگر من از سجود آستانت کشتنی گشتم هم…

مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشت

مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشت شبی نرفت که بر جان ما بلا نگذشت مرا ز عارض او دیر شد گلی نشکفت…

منم امروز و صد تیمار در دست

منم امروز و صد تیمار در دست نه دل در دست، نه دلدار در دست بیا ساقی دلم از دست رفته ست همی آید کنون…

من که دور از دوستان وز یار دور افتاده ام

من که دور از دوستان وز یار دور افتاده ام مرغ نالانم که از گلزار دور افتاده ام چون زیم کز دل دهندم خلق و…

من آنچه دوش بدین جان مبتلا گفتم

من آنچه دوش بدین جان مبتلا گفتم همه حکایت آن طره دو تا گفتم گرت هوای می است و شرابخواره من بیا که خون دل…

مطربا سوی چمن وقت گل آهنگ تو کو

مطربا سوی چمن وقت گل آهنگ تو کو صوت تو، نغمه تو، بربط تو، چنگ تو کو پیش آن لعل چه نازی به صفا ای…

مست من باز جدایی ز سر آغاز نهاد

مست من باز جدایی ز سر آغاز نهاد راه خلقی زد و تهمت به سر ناز نهاد خلق دیوانه شد آن لحظه که از رعنایی…

مرا قامت چو چوگان است و سر چون گوی سرگردان

مرا قامت چو چوگان است و سر چون گوی سرگردان بیا، ای ترک و چوگانی بدین سرگشته در گردان همه شب جان من گردانست گرداگرد…

مرا به صبح ازل جز رخت دلیل نبود

مرا به صبح ازل جز رخت دلیل نبود به گاه آمدنم جز به تو سبیل نبود چنان به زور وداعش ز دیده سیل آمد که…

ماییم و مجلس می خوبی سه چار ساده

ماییم و مجلس می خوبی سه چار ساده من در میانه پیری دین را به باد داده مجلس میان بستان گل با صبا به بازی…

ما عاشق روی نیکوانیم

ما عاشق روی نیکوانیم دیوانه شکل هر جوانیم هر جا که چکید خوی ز خوبان ما خون ز دو چشم خود چکانیم هر چند ز…

ما از هوس روی بتان باز نیاییم

ما از هوس روی بتان باز نیاییم تیغ است حد ما به زبان باز نیاییم گر تیر زنی به جگر، ای یار کمان کش تیریم…

گیسوی ترا نسبت با شب نتوان کردن

گیسوی ترا نسبت با شب نتوان کردن وز ماه جمالت را غبغب نتوان کردن جان عزم سفر دارد، بردار ز رخ پرده منزلگه مه عمدا…

گم شدم در سر آن کوی، مجویید مرا

گم شدم در سر آن کوی، مجویید مرا او مرا کشت شدم زنده، ممویید مرا عمری از گم شدنم رفت و نمی آیم باز چون…

گفتم که ترا آخر دل خانه نمی یابد

گفتم که ترا آخر دل خانه نمی یابد گفتا که پی گنجم ویرانه نمی یابد گفتم که بسوزم جان بر آتش روی تو گفتا که…

گر مرا هیچ مرادی پس ازین پیش آمد

گر مرا هیچ مرادی پس ازین پیش آمد حاسدم را ز حسد روز پسین پیش آمد آنکه در خاطر من غیر ترا داشت گمان شرم…

گر دلبر من بر من آید

گر دلبر من بر من آید دل در بر و روح در تن آید شبها ز هوا گرفته ام باز وقت است که در نشیمن…

گر چشم من از صورت تو دور نباشد

گر چشم من از صورت تو دور نباشد دور از تو دلم خسته و رنجور نباشد مهجور شوم از تو و جز آه سحرگاه سوزنده…

گر آشکار حدیث نهان خویش کنم

گر آشکار حدیث نهان خویش کنم به آشکار و نهان قصد جان خویش کنم ز گریه راز تو بر سینه چون رسد، چه کنم؟ روان…

کشته تیغ جفایت دل درویش من است

کشته تیغ جفایت دل درویش من است خسته تیر بلایت جگر ریش من است نیک خواهی که کند منع ز عشق تو مرا منکری دان…

کرشمه های سر زلف در بنا گوشش

کرشمه های سر زلف در بنا گوشش حدیث درد دلم ره نداد در گوشش بیا که سر به فدایت نهاده ام، ورنه چنین عزیز ندارم…

کاری ست در سرم که به سامان نمی شود

کاری ست در سرم که به سامان نمی شود دردی ست در دلم که به درمان نمی شود می کن به ناز خنده که دیوانه…

فزون شد عشق جانان روز تا روز

فزون شد عشق جانان روز تا روز کجا زین پس شب ما و کجا روز ز بیهوشی ندانم روز و شب را شبم گویی یکی…

غم مخور، ای دل که باز ایام شادی هم رسد

غم مخور، ای دل که باز ایام شادی هم رسد هر کجا دردی ست آن را عاقبت مرهم رسد در میان آدمی و آنچه مقصودی…

عمر نو گشت مرا باز که جان باز آمد

عمر نو گشت مرا باز که جان باز آمد وز پس عمری آن جان جهان باز آمد ره ده، ای دیده و خار مژه را…

عشاق حیات از لب خندان تو یابند

عشاق حیات از لب خندان تو یابند خوبان عمل فتنه ز دیوان تو یابند ببینم مه از جیب سپهر و نکشد دل کان مه که…

عاشقان تو ز تو تا صبح در خونابه اند

عاشقان تو ز تو تا صبح در خونابه اند گر چه بهتر مصلحت پیشت به لاغ و لابه اند زار می نالند و مستانند، اگر…

صبح دولت می دمد از روی آن خورشیدوش

صبح دولت می دمد از روی آن خورشیدوش در چنین فرخ صبوحی، ساقیا، یک جام کش آتش ما کی فرو میرد بدین گونه که می…

صبا آمد، ولی بویی ازان گلزار بایستی

صبا آمد، ولی بویی ازان گلزار بایستی چه سود از بوی گل ما را، نسیم یار بایستی رخش در جلوه نازست و من از گریه…

شکستی طره، تا در سر چه داری؟

شکستی طره، تا در سر چه داری؟ نگویی کینه با چاکر چه داری؟ کله کج کرده ای از بهر آن راست که خون ریزی، دگر…

شبی که دلبرم از بام همچو ماه برآید

شبی که دلبرم از بام همچو ماه برآید ز جان سوخته ام صد هزار آه بر آید به منزلی که گذشتی ز آب دیده ام،…

شب کان مه من بر دلم از غصه پیکان بشکند

شب کان مه من بر دلم از غصه پیکان بشکند از چشم طوفان بار من، از گریه طوفان بشکند هر لحظه زد غم حاصلم در…

سینه‌ام را از غم عالم تو بی‌غم کرده‌ای

سینه‌ام را از غم عالم تو بی‌غم کرده‌ای از غم خود تا مرا رسوای عالم کرده‌ای فاشم، ای دیده، تو کردی، زانکه زین دل هرکجا…

سمن داری به زیر سبزه یا خود یاسمین داری

سمن داری به زیر سبزه یا خود یاسمین داری رخی داری به از هر دو، هم آن داری، هم این داری ز غمزه می کشی،…

سرو بستان ملاحت قامت رعنای تست

سرو بستان ملاحت قامت رعنای تست نور چشم عاشقان خسته خاک پای تست من نه تنها گشته ام شیدای دردت جان من هر که را…

ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش

ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش به خامه راست نیاید شکایت ستمش هزار ناوک غمزه زده ست بر دل من که هیچ آه…

ساقیا، باده ده امروز که جانان اینجاست

ساقیا، باده ده امروز که جانان اینجاست سر گلزار نداریم که بستان اینجاست دگرم نقل و شرابی نبود، گو کم باش گریه تلخ و شکر…

زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردن

زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردن حرامت باد بی یاران می اندر ساغر آوردن لطافت گویم آن یا حسن یا خود آدمی کشتن شمایل…

زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بود

زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بود ای بسا تشنه کزان رشته فرا چه شده بود غم زهر سوی در آمد که ز آمد…

ز هجران روز من شب گشت و کی بودی چنین روزم

ز هجران روز من شب گشت و کی بودی چنین روزم شبی گر روز کردی با من آن ماه شب افروزم گرفتار آمدم جایی و…

ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد

ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد علم برکش که بر خوبانت سلطانی مسلم شد فگندی برقع از روی و زیعقوبان…

رویت، ای نازنین، که می بینم

رویت، ای نازنین، که می بینم جان ستاند، چنین که می بینم گفتی «از رویم آرزوی تو چیست؟» آرزویم همین که می بینم دیدنت مردنی…

روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانست

روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانست روزگارم چو سر زلف پریشانش از آنست در همه شهر چو افسانه بگفتند زن و مرد قصه ما…

رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفت

رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفت نقش او از پیش چشم خون فشان من نرفت کی به هجرانش چو جان مستمند من…

رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت

رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت غمت درونه جان خراب را بگرفت چگونه خواب برد دیده را ز هجرانش چنین که خون جگر جای…

دیوانه دلم زلف پریشان که دارد

دیوانه دلم زلف پریشان که دارد جانم شکن طره پیچان که دارد شبهاست که رفته ست ز من خواب و ندانم کان خواب مرا غمزه…

دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید

دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید دل به مقصود خود المنت لله برسید باز می گفتمی افسانه هجران با خویش تا بدان لحظه…

دو چشمت که تیر بلا می زند

دو چشمت که تیر بلا می زند چنان تیر بهر چرا می زند؟ کمان جانب دیگری می کشد ولی تیر بر جان ما می زند…

دلم که لاف زدی از کمال دانایی

دلم که لاف زدی از کمال دانایی نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی دمی اگر چه که جان من از تو تنها نیست…

دلم از بخت گهی شاد نبود

دلم از بخت گهی شاد نبود جانم از بند غم آزاد نبود یک دم از عمر گرامی نگذشت کان همه ضایع و بر باد نبود…

دل من به جانانی آویخته ست

دل من به جانانی آویخته ست چو دزدی کز ایوانی آویخته ست فدا باد جانها بدان زلف کش به هر تار مو جانی آویخته ست…

دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟

دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟ وین درد سینه ما پیش دواکه گوید من غرق خون همه شب، او خود…

دل بی‌رخ تو صورت جان را نمی‌شناسد

دل بی‌رخ تو صورت جان را نمی‌شناسد جان بی‌لب تو گوهر کان را نمی‌شناسد چندین چه می‌کند آن زلف بر جمالت؟ یعنی که چشم‌زخم جهان…

آراست همه عرصه آفاق به زیور

آراست همه عرصه آفاق به زیور در برج شرف آمدن شمس منور بیرون زده گلهای رخ ساده جوانان کایند به نظاره شهزاده کشور بر سبزه…

دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد

دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد اشک خونین ریخت جام و گل گریبان چاک زد یارب، از هجر که در پوشید نیلوفر…

درآمد در دل آن سلطان دل‌ها

درآمد در دل آن سلطان دل‌ها دل من زنده شد زان جان دل‌ها همی‌کارد به کویش تخم جان خلق که می‌بارد از آن باران دل‌ها…

در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم

در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم بر دیده اگر، جانا، سروی چو تو بنشانم خود را به سر کویت بدنام ابد کردم…

خیالی کرده‌ام وین از خیال خود نمی‌دانی

خیالی کرده‌ام وین از خیال خود نمی‌دانی ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمی‌دانی نهادی سنبله بر مشتری و می‌کشی خلقی منت آگه کنم…

خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودی

خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودی جراحتها که او کردی لبش درمان من بودی گدایی می کنم ار وقت خوش را…

خم زلفت که مشک چین آمد

خم زلفت که مشک چین آمد با گل و لاله همنشین آمد لب لعل تو کان پر از گهر است خاتم حسن را نگین آمد…

خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم

خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم با وصال او به شادی روزگاری داشتم داشتم، باری از این اندیشه کاید جان برون بر…

حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد

حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد که فتنه ای ز تو در هر ولایتی برسد شود به فتوی خط تو خون حسن مباح اگر…

چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شود

چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شود سنگ بود نه آدمی، هر که نه مبتلا شود هر سحری که ترک من سر ز…

چو لب زنی به می و در میان بگردانی

چو لب زنی به می و در میان بگردانی من آن شراب نگویم که جان بگردانی مگرد ساقی ازینسان چه آرزو داری؟ که مست بی…

چو بگشایی لب شکر شکن را

چو بگشایی لب شکر شکن را لبا لب در شکرگیری سخن را لبت گوید دلیری کن به بوسی مرا زهره نباشد، صد چو من را…

چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟

چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟ که بر نشانه دل‌های عاشقان انداخت شمایل قد رعنا و طبع موزونت هزار فتنه و آشوب در…

چشمم همه روز خون تراود

چشمم همه روز خون تراود من دانم و دل که چون تراود نتراوم پیش هیچ مردم کز مردم دیده خون تراود دل گر ز تو…

چشم را در ملک خوبی شحنه بیداد کن

چشم را در ملک خوبی شحنه بیداد کن غمزهٔ خونخواره را بر جادُوان استاد کن زلف بر دست صبا نه تا پریشانش کند خان و…

جز صورت تو ماه سما را چه توان گفت

جز صورت تو ماه سما را چه توان گفت جز طره تو دام بلا را چه توان گفت آن روی که داده ست خدایت صفت…

جان من، بی من درمانده تنها چونی؟

جان من، بی من درمانده تنها چونی؟ من ز غم سوخته گشتم، تو بگو تا چونی؟ بندگان را نرسد پرسش مخدوم، ولی ای منت بنده،…

تیغ برکش که تا ز سر برهیم

تیغ برکش که تا ز سر برهیم تیر بگشای کز نظر برهیم آشکارا مکش که تا باری هم ز سر هم، ز درد سر برهیم…

تو دور افتاده از ما و نگنجد شوق در نامه

تو دور افتاده از ما و نگنجد شوق در نامه بیا کز دست تو هم پیش تو پاره کنم جامه ترا خال بلاپرور چو نقطه…

ترک من طره مشوش کرده است

ترک من طره مشوش کرده است لاله از مشکش منقش کرده است روی هم همچون آتش او ز ابروان ماه را نعلی در آتش کرده…

تاب رخت آفتاب ناورد

تاب رخت آفتاب ناورد ذوق لب تو شراب ناورد آن خال چو ذره هوش من برد خشخاش تو هیچ خواب ناورد دل دعوی صابری همی…

تا چین زلف بر رخ دلدار نشکند

تا چین زلف بر رخ دلدار نشکند بازار حسن و رونق تاتار نشکند گر یار بشکند دل ما را هزار بار دانم بدین قدر که…

پسرا و نازنینا، به کرشمه گاه گاهی

پسرا و نازنینا، به کرشمه گاه گاهی اگر اتفاقت افتد، به فتادگان نگاهی! ز غمت کجا گریزم که جهان گرفت حسنت ز تو هم به…

بیار، ساقی، دریای بیکرانه به سویم

بیار، ساقی، دریای بیکرانه به سویم که کشته می نشود آتش جگر به سبویم طفیل خاک یکی جرعه ریز بر سر من، ریز که گرد…

بیا تا بی گل و صهبا نباشیم

بیا تا بی گل و صهبا نباشیم که گل باشد بسی و ما نباشیم ز گل نازک تریم و چند گاهی به جز زیر گل…

بهر گشاد عالمی بگشا ز زلف خود خمی

بهر گشاد عالمی بگشا ز زلف خود خمی در پیچ پیچ زلف تو پوشیده شد چون عالمی دلهاست در زلفت اگر شانه کنی آهسته تر…

به ملک فتنه تا زلفش علم شد

به ملک فتنه تا زلفش علم شد ز جانها عارض او را حشم شد فرشته گر گناهی می نوشتی رخت چون دید مرفوع القلم شد…

به دیدنت که من خو گرفته می آیم

به دیدنت که من خو گرفته می آیم بکش به غمزه که بر خویش می نبخشایم چو بهر دیدن روی خودم بخواهی کشت به خشم…

بنده را با تو دوستداری خوست

بنده را با تو دوستداری خوست گر چه تو بنده را نداری دوست آن نه چشمی ست کز کرشمه ناز دیده را هر نظر که…

بس که خون جگر از راه نظر بیرون شد

بس که خون جگر از راه نظر بیرون شد دل نمی باید ازین ورطه ره بیرون شد ناوک چشم تو تا خون دلم ریخت ز…

بر من، ار دولت وصل تو مقرر می‌شد

بر من، ار دولت وصل تو مقرر می‌شد کارم از لعل گهربار تو چون زر می‌شد دوش گفتم، نتوان دید به خوابت، لیکن با فراق…

بدینسان کز غمت بر خاک دارم هر زمان پهلو

بدینسان کز غمت بر خاک دارم هر زمان پهلو از آهن بادیم یا سنگ، نه از استخوان پهلو تو شب بر بستر نازی و من…

بتی کز دیدنش جان مست گردد

بتی کز دیدنش جان مست گردد درون جان من پیوست گردد مگو کز دیدن من، چیست حالت؟ چو دیوانه که از می مست گردد چو…

باغ بشکفت و سوری و سمنش

باغ بشکفت و سوری و سمنش تازه گشت ارغوان و نسترنش صفت باغ می کند بلبل شاخ در شاخ می رود سخنش یوسف گل رسید…

باز زهره مطربی آغاز کرد

باز زهره مطربی آغاز کرد پیش رندان بربط خود ساز کرد ماه روزه رفت و رخ بنمود عید میر میخانه سر خم باز کرد مریم…

باز آن شکار دوست، ز ابرو کمان کشید

باز آن شکار دوست، ز ابرو کمان کشید دل صید کرده تیر مژه سوی جان کشید گفتم به مغز شست غمت، باورم نداشت مغزم به…

باد آمد و بویی زنگارم نرسانید

باد آمد و بویی زنگارم نرسانید پنهان سخنی از لب یارم نرسانید فریاد من خسته رسانید به کویش فریاد که در گوش نگارم نرسانید افسوس…

این چه روزست اینکه یار از در درآمد مر مرا

این چه روزست اینکه یار از در درآمد مر مرا وه چه کار است اینکه از جانان برآمد مر مرا این چه بویست اینکه جا…

ای مردم دیده نکویی

ای مردم دیده نکویی شاد آنکه درون چشم اویی من بی تو چگویمت که چونم بی من تو چگونه ای، نگویی سیب ار چه تراست،…

ای که بی خاک درت در دیده من نور نیست

ای که بی خاک درت در دیده من نور نیست گر مثل جان می رود، ترک توام مقدور نیست روزی اندر کوی خودبینی قیامت خواسته…

ای غنچه را بر بسته لب، شکل و دهان چون تویی

ای غنچه را بر بسته لب، شکل و دهان چون تویی چون لاله خون کرده دلم سرو روان چون تویی روزی من دیوانه وش، بر…

ای سرم را به خاک پات نیاز

ای سرم را به خاک پات نیاز عاشقی را ز سر کنم آغاز جان ز نازت نمی شکیبد و نیست چاره ای چون برآمده ست…

ای روی تو عمر جاودانم

ای روی تو عمر جاودانم عمری ست که بی تو در فغانم از نرگس جادوی تو هر روز پیداست که چیست در نهانم؟ چون سحر…

ای دل، علم به ملک قناعت بلند کن

ای دل، علم به ملک قناعت بلند کن چشم طمع ز خوان خسان بی گزند کن خاک است هستی تو و خواهی که زر شود…

ای خوش آن روزی که ما با یار خود خوش بوده ایم

ای خوش آن روزی که ما با یار خود خوش بوده ایم باده نوشان زان لب لعل شکروش بوده ایم روی او خوش خوش همی…