غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
سر زلف تو تا بجنبیدهست
سر زلف تو تا بجنبیدهست بوی مشک ختا بجنبیدهست بوی خون آمد از صبا ماناک عاشقی را هوا بجنبیدهست تا بجنبید زلف او از باد…
سبزهها میدمد و آب روان میآید
سبزهها میدمد و آب روان میآید ابر چون دیده من گریهکنان میآید از پس گشتن صحرا و لب جوی و چمن هوسی در دل هر…
زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی
زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی مردن هم از گیسوی خود بر خلق مشکل می کنی هم جان و تن…
زمانی نیست کز دست تو جان من نمیسوزد
زمانی نیست کز دست تو جان من نمیسوزد کدامین سینه را کان غمزه پرفن نمیسوزد مگر ترکیب فانوس است، جانا، استخوان من درون میسوزدم، چون…
زلف تو به هر آب مصفا نتوان شست
زلف تو به هر آب مصفا نتوان شست الا که به خونابه دلها نتوان شست هر شب من و از گریه سر کوی تو شستن…
ز من چو دل ربودی رفت جان نیز
ز من چو دل ربودی رفت جان نیز که در دل داشت شوقت این و آن نیز ز یاقوت لبت ما را طمعهاست کز او…
ز دستم شد عنان دل، چه داند کس که من چونم؟
ز دستم شد عنان دل، چه داند کس که من چونم؟ درین تیمار بی حاصل چه داند کس که من چونم؟ من و شبها و…
روی نیکوی تو ز مه کم نیست
روی نیکوی تو ز مه کم نیست جز ترا نیکویی مسلم نیست دهنت ذره و کم از ذره است رخ ز خورشید ذره ای کم…
روز عید است به من ده می نابی چو گلاب
روز عید است به من ده می نابی چو گلاب که ازان جام شود تازه ام این جان خراب جان من از هوس آن، به…
رسید موسم عید و صلای می درداد
رسید موسم عید و صلای می درداد پیاله بر کف خوبان ماه پیکر داد میی که ساقی رعنا ز خون مستان خورد چه خوابها که…
رخ تو نور دیده قمر است
رخ تو نور دیده قمر است لب تو سرخ رویی شکر است با تو، ای یکسر آمده به دلم که کند شرکتی، گدا و سر…
دیده با تو چو هم نظر گردد
دیده با تو چو هم نظر گردد ناوک فتنه را سپر گردد هر که از درد عشق بی خبر است چون ترا دید با خبر…
دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت
دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت مرده هجر ز بوی تو همه شب جان داشت روی تو دیدم و شد درد فراموش…
دلی کو چون تو دلداری ندارد
دلی کو چون تو دلداری ندارد بر اهل عشق مقداری ندارد ز سر تا پای زلفت یک شکن نیست که در هر مو گرفتاری ندارد…
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد نوازشی هم از آن یار دلنواز نیاید تمام عرصه عالم سپاه فتنه بگیرد اگر ز عارض…
دلبرا، در جان نشین، فی العین هم
دلبرا، در جان نشین، فی العین هم ای ز تو شادی به جان، فی القلب هم گریه خون بین و می کن پرسشی چون نماند،…
دل ما را ز دست غم امان نیست
دل ما را ز دست غم امان نیست نشان شادمانی در جهان نیست جهان پر آشنا و من به غم غرق که دریای محبت را…
دل ز تو بی غم نتوانیم کرد
دل ز تو بی غم نتوانیم کرد درد ترا کم نتوانیم کرد جرعه ای از جام جفا می کشیم رطل دمادم نتوانیم کرد کرد غمت…
از حال مات هیچ حکایت نمی رسد
از حال مات هیچ حکایت نمی رسد در کار مات بیش عنایت نمی رسد گویند بگسلد چو بغایت رسید عشق جانم گسست و عشق بغایت…
ابروی مانند ماهش بنگرید
ابروی مانند ماهش بنگرید جعد مشکین دوتاهش بنگرید بر چنان جوری که چشمش می کند روی زیبا عذر خواهش بنگرید بس که اندر روی او…
دریاب که من طاقت هجر تو ندارم
دریاب که من طاقت هجر تو ندارم بشتاب که افتاد به جان بهر تو کارم از من تو کران کردی و خون ماند به چشمم…
در فراقش رود خون از دیده می بارم هنوز
در فراقش رود خون از دیده می بارم هنوز وان زدلگرمی نگوید ترک آزارم هنوز سالها تا گلبن مقصود در می پرورم ز آب چشمم…
در آن هجوم که یار تو پادشا باشد
در آن هجوم که یار تو پادشا باشد غم گدا که بود، زیر پا کرا باشد؟ منم به سوز و گدازش، به یاد سیم برت…
خون گریم ار چه از ستم بیکران تو
خون گریم ار چه از ستم بیکران تو هم خاک روبم از مژه بر آستان تو بسیار آبگینه دلها شکسته ای زین جرم سنگ شد…
خواهی دلا، فردوس جان، رخسار جانان را ببین
خواهی دلا، فردوس جان، رخسار جانان را ببین ور بایدت سرو روان، آن میر خوبان را ببین ای دل، که هستی بی قرار، از بهر…
خلقی همه در شهر و مرا جا به دگر سو
خلقی همه در شهر و مرا جا به دگر سو هر کس به رهی و من تنها به دگر سو بینم چو به راهش بدوم،…
خراش سینه خود با یکی خونخوار می گویم
خراش سینه خود با یکی خونخوار می گویم حساب عمر می دانم که غم با یار می گویم فراهم کی شود ریش دلم زینسان که…
چون نارم آنکه فارغ زان آشنا گریزم
چون نارم آنکه فارغ زان آشنا گریزم گه در فسون نشینم، گه در دعا گریزم بوی کشندهٔ او خود همره صبا شد خلق از سموم…
چون به گیتی هر چه می آید، روان خواهد گذشت
چون به گیتی هر چه می آید، روان خواهد گذشت خرم آن کس کو نکو نام از جهان خواهد گذشت ناوک گردون که آید از…
چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون را
چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون را گه از گاهی به من بنمای باری صنع بیچون را تو می کن هر چه خواهی،…
چه کردم کآخرم فرمان نکردی
چه کردم کآخرم فرمان نکردی بدیدی دردم و درمان نکردی ز هجران تو کفری هست بر من شب کفر مرا ایمان نکردی به دشواری برآمد…
چنین که غمزه خوبان نشست در کینم
چنین که غمزه خوبان نشست در کینم مدان که یک نفس ایمن ز فتنه بنشینم حلال باد چو می خون من بر آن ساقی که…
چشمت که قصد جان من ناتوان کند
چشمت که قصد جان من ناتوان کند گویم مکن به قصد دل، همان کند مرغ دل آشیانه به زلف تو می کند چون طوطیی که…
جولان توسنش بین، هر سو غبار دیگر
جولان توسنش بین، هر سو غبار دیگر فتراک او نگه کن، هر سو شکار دیگر دلها اسیر گیرد، جانها شکار سازد هرگز ندیده ام من،…
جانا، گذری به بوستان کن
جانا، گذری به بوستان کن باده خور و رخ چو ارغوان کن جان ها که گرانست نرخ ایشان یک بار بخند و رایگان کن از…
جان فدای پسرانی که نکورو باشند
جان فدای پسرانی که نکورو باشند راحت جانست جفاشان چو جفاجو باشند خود ز خوبان پری چهره همین کار آید که ستمگاره و مردم کش…
تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذری
تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذری مرا کش ارز که برای شکار می گذری ز دوستان که به جولانگه تو خاک…
تن پاکت که زیر پیرهن است
تن پاکت که زیر پیرهن است وحده لاشریک له، چه تن است هست پیراهنت چو قطره آب که تنک گشته بر گل و سمن است…
ترک من چون تیر مژگان برکشد
ترک من چون تیر مژگان برکشد ماه گردون را سپر در سر کشد در دلم تیرش ترازویی شود وز درون سینه جان می برکشد چون…
تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کرد
تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کرد بیچاره دلم را هدف تیر بلا کرد در خواب نبیند رخ آرام دگر بار هر دل…
تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد
تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد قوت دل ریشم همگی خون جگر شد گلگون شده بد روی من از اشک عقیقی از…
پرتو خورشید بین تابنده از روی قمر
پرتو خورشید بین تابنده از روی قمر شاد باش، ای روشنی روی نیکوی قمر راست چون ماه نوم کاهیده و زار و نزار کز پس…
بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو
بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو مرا، دربان، رها کن تا بمیرد باغبان تو ز فریادم بنالد کوه و ره ندهی به…
بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت
بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت ناتوانم کرد چشم جادوی افسونگرت رگ برون آمد مرا از پوست در عشقت، مگوی کز ز بهر آن…
بهار بی رخ گلرنگ تو، چه کار آید
بهار بی رخ گلرنگ تو، چه کار آید مرا یک آمدنت به که ده بهار آید اگر دو اسپه دواند به گرد تو نرسد گل…
به فراغ دل زمانی نظری به ماهرویی
به فراغ دل زمانی نظری به ماهرویی به از آنکه چند شاهی، همه عمر های و هویی نه ز دست نوجوانان به چمن شدم، ولیکن…
به چشم تر دمی کاندر دل بریانش میدارم
به چشم تر دمی کاندر دل بریانش میدارم وی اندر خواب و من نزدیک خود مهمانش میدارم خیال زلف او را رنجه میسازم، بیا، ای…
بشکفت گلها در چمن، ای گلسِتان من بیا
بشکفت گلها در چمن، ای گلسِتان من بیا سرو ایستاده منتظر، سرو روان من بیا از گریه من هر طرف، پر لاله و گل شد…
برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟
برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟ ز جان سوخته بیرون نمی شوی، چه کنم؟ تویی به حسن چو لیلی، ولیک هیچ شبی…
بر رخ همچو مهش طره چون شب نگرید
بر رخ همچو مهش طره چون شب نگرید انگبین در لب شیرینش لبالب نگرید چشم بسته مگشایید مگر بر رویش آن زمان کش مه نو…
بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت
بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت جفا بکن که هر آن کرده نیست تاوانت مهی که چاک به دامان جانم افگنده ست همان مهی…
بت محمل نشین من مگر حالم نمی داند
بت محمل نشین من مگر حالم نمی داند که می بندد برین دل بار و محمل تند می راند جمازه در ره و آویخته دل…
باز وقت آمد که من سر در پریشانی نهم
باز وقت آمد که من سر در پریشانی نهم روی زیبا بینم و بر خاک پیشانی نهم سوده گشت از سجده راه بتان پیشانیم چند…
باز بهر جان ما را ناز در سر میکنی
باز بهر جان ما را ناز در سر میکنی دیده بیننده را هردم به خون تر میکنی گر چو مویم میکنی، بهر عدم هم دولت…
باز آمد آن که سوخته اوست جان من
باز آمد آن که سوخته اوست جان من خون گشته از جفاش دل ناتوان من هر چند بینمش، هوسم بیش می شود روزی در این…
با غمت شادی جهان هوس است
با غمت شادی جهان هوس است شادی من همین غم تو بس است از دهان تو چون نفس نزنم مر مرا بیم تنگی نفس است…
ای یار پرنمک، جگرم ریش میکنی
ای یار پرنمک، جگرم ریش میکنی قصد هلاک سوخته خویش میکنی از دیده شرم دار، گرت بیم آه نیست بیموجبی چرا دل من ریش میکنی؟…
ای گل، صفت حسنت بر وجه حسن گویم
ای گل، صفت حسنت بر وجه حسن گویم سر تا به قدم جانی، کفر است که تن گویم آن میم دهان داند از ابروی چون…
ای کز رخ تو دیده، همه جان و جهان دید
ای کز رخ تو دیده، همه جان و جهان دید در حیرت آنم که ترا چون بتوان دید با قد تو بلبل سخن سرو همی…
ای صبا، بوسه زن ز من در او را
ای صبا، بوسه زن ز من در او را ور برنجد، لب چو شکر او را چون کسی قلب بشکند که همه کس دل دهد…
ای زلف تو هر گره گشادی
ای زلف تو هر گره گشادی وی خط تو خطه و سوادی ای چشم مرا چراغ خانه در سر مکن از کرشمه بادی در راه…
ای رخت چون ماه و از مه بیش هم
ای رخت چون ماه و از مه بیش هم خسته کردی سینه ما، ریش هم غمزه تو بر صف خوبان زند گر نرنجی بر دل…
ای دل به چشم عبرت نظارهٔ جهان کن
ای دل به چشم عبرت نظارهٔ جهان کن ظاهر نهان چه بینی؟ نظارهٔ نهان کن پرواز کن به همّت، برپر به اوج عزّت جبریل اوجِ…
ای خرد مست لعل چون می تو
ای خرد مست لعل چون می تو ما ز آزاده ابروی خوی تو می مرا ده که لب به گوش برم بس که مستم ز…
ای ترا جور و جفا آیین همه
ای ترا جور و جفا آیین همه خشم و نازت بر من مسکین همه با رقیبان تو، ای جان، چه کنم ظالم اند و بی…
ای بر دلم از فراق صدبار
ای بر دلم از فراق صدبار ناگشته به وصل شاد یک بار در بارگه وصال خویشم از لطف نمی دهی دمی بار شب تیره و…
ای آمده جان هر شکسته
ای آمده جان هر شکسته می ده ز شکسته بر شکسته نشکسته ام از تو هیچ عهدی؟ ای عهد ببسته بر شکسته! کم کرده درست…
اهل خرد که از همه عالم بریدهاند
اهل خرد که از همه عالم بریدهاند داند خرد که از چه به کنج آرمیدهاند دانندگان که وقت جهان خوش بدیدهاند خوش وقتشان که گوشه…
آن نه روییست که ماهی ست بدان زیبایی
آن نه روییست که ماهی ست بدان زیبایی وان نه بالاست، بلاییست بدان رعنایی گر سر زلف سیه بازگشایی، چه عجب که شود مشک تتار…
آن شکل جولانش نگر، وان خلق در دنبال او
آن شکل جولانش نگر، وان خلق در دنبال او وان خواب نازآلود بین، وین غمزه قتال او یک تار مویش را صبا هر دو جهان…
آن ترک نازنین که جهانی شکار اوست
آن ترک نازنین که جهانی شکار اوست دلها اسیر سلسله مشکبار اوست اندیشه نیست گر طلب جان کند زمن اندیشه من از دل نااستوار اوست…
آمد بهار و شد چمن و لاله زار خوش
آمد بهار و شد چمن و لاله زار خوش وقت است خوش بهار که وقت بهار خوش در باغ با ترانه بلبل درین هوا مستی…
اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدن
اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدن به هیچ روی نخواهم به گلستان دیدن چه روی او نگرم، جان دهم که حیف بود چنان جمالی وانگه…
از من، ای ساده پسر، دور مشو
از من، ای ساده پسر، دور مشو برشکسته مگذر دور مشو گر چه سر تا به قدم از نمکی هم از این خسته جگر دور…
از دل پیام دارم، بر دوست چون رسانم
از دل پیام دارم، بر دوست چون رسانم آنجا که اوست، باری خود را درون رسانم آن باد را که آرد از تو پیامم، ای…
دل ببردی به جنگجویی و بس
دل ببردی به جنگجویی و بس خو گرفتی به تندخویی و بس بس کن این، چند ازین جفا کردن یا به عالم تو خوب رویی…
یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کن
یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کن قربان هزار چون من بر چشمْ ناتوان کن رویت بلاست بنما، تا جان دهند خلقی…
یارب، اندر سر هر موی تو چندان چه خم است
یارب، اندر سر هر موی تو چندان چه خم است زیر آن موی رخت از گل خندان چه کم است چند گویی که مکن صورت…
یار بی فرمان و دل هم همچنان
یار بی فرمان و دل هم همچنان یک دمی باقی و همدم همچنان شانه کردن زلف را چندین چه سود؟ بسته چندین دل به هر…
وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرت
وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرت تا کی تهی چشم کند با دیدهام خاک درت دستی بده، ای آشنا، درماندگان را، چون که شد غرقه…
هوایی خرم است و هر طرف باران همی بارد
هوایی خرم است و هر طرف باران همی بارد نگویم قطره کز بالا گل و ریحان همی بارد نگون سر شاخهای سبزه گویی در همی…
همی خواهم ترا بینم، نظر سویی که من دارم
همی خواهم ترا بینم، نظر سویی که من دارم به خوبان دیدنم خو شد، عجب خویی که من دارم اگر بر خاک می غلتم مرا…
هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زند
هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زند آید به دل کسی و ره جان ما زند فریاد از آن دلی که به فریاد هر…
هر کسی گاه جوانی تگ و پویی دارد
هر کسی گاه جوانی تگ و پویی دارد گشت باغی و نشاط لب جویی دارد کس نپرسد که کجایم من بی خانه و جای؟ هر…
هر شب، ای ماه، کجا می گردی؟
هر شب، ای ماه، کجا می گردی؟ از من خسته جدا می گردی گر به ذکر تو دمی گردد دل هیچ گرد دل ما می…
هر روز دیده بر ره یاد صبا نهم
هر روز دیده بر ره یاد صبا نهم بر دیدگان خاک درش توتیا نهم زو صد جفا کشم که نیارم به روی گفت کاین درد…
نی مجال آن که او را از دل خود برکشم
نی مجال آن که او را از دل خود برکشم نی دل خالی که در دل دلبری دیگر کشم دیده را گر حق آن نبود…
نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست
نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست چشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست پرده بدرید، کس…
نگارا، چون تو زیبا کس ندیده ست
نگارا، چون تو زیبا کس ندیده ست چنان رویی، نگارا، کس ندیده ست نهان می دار از من خویشتن را چنین خود آشکارا کس ندیده…
نسیما، آن گل شبگیر چونست
نسیما، آن گل شبگیر چونست چسانش بینم و تدبیر چونست نگویی این چنین بهر دل من که آن بالای همچون تیر چونست ز لب، آید…
ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود
ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود آن بیوفای عهد شکن را سفر شود کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت نزدیک بود…
می خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شود
می خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شود تا چند پیراهن چو گل هر جانبی یکتا شود صد چشم پاکان در رهش وین دیده…
مه شبگرد من امشب چو مه می گشت و من با او
مه شبگرد من امشب چو مه می گشت و من با او لبی و صد فسون در وی، خطی و صد فتن با او قبا…
من و شبها و یاد آن سرکویی که من دانم
من و شبها و یاد آن سرکویی که من دانم دلم رفته ست و جان هم می رود سویی که من دانم صبا بوهای خوش…
من خسته را ز آن خود کن، ببین
من خسته را ز آن خود کن، ببین یک امروز مهمان خود کن، ببین مخور باده، آیینه در پیش دار نظر در گلستان خود کن،…
من اشک بیدلان را خنده می پنداشتم روزی
من اشک بیدلان را خنده می پنداشتم روزی کنون بر می دهد تخمی که من می کاشتم روزی هم اول روز کان زلف سیاهم پیش…
مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی
مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی به طره آشنا بندی، به خنده پارسا بینی به غمزه ناخدا ترسی، به…
مردم چشم مرا برد آب و گر آیی درو
مردم چشم مرا برد آب و گر آیی درو مردمی باشد که بنشینی چو بینایی درو ماه را با چون تویی باری که نسبت می…
مرا در آرزویت غم ندیم است
مرا در آرزویت غم ندیم است به تو گر نیست روشن، حق علیم است به خاک پای تو خوردیم سوگند از آن معنی که سوگندی…
مدار جان من از بهر جان ما روزه
مدار جان من از بهر جان ما روزه از آنکه جانی و جان را دهد عنا روزه لب پر از می و گویی که روزه…





