غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
گر، ای نسیم، ترا ره دهنده در حرمش
گر، ای نسیم، ترا ره دهنده در حرمش ببوسی از من خاکی نشانه قدمش بخوان به حضرت او زینهار از سر سوز تحیتی که نوشتم،…
گر گشت آن سرو روان روزی سوی گلشن فتد
گر گشت آن سرو روان روزی سوی گلشن فتد هم گل به غنچه در خزد، هم سرو در سوسن فتد خاک رهش بر سر کنم،…
گر حقیقت نشدت واقعه جانی من
گر حقیقت نشدت واقعه جانی من زلف را پرس که از کیست پریشانی من پیش نه آینه آشوب جهانی بنگر تا بدانی صنما موجب حیرانی…
گر تو کلاه کج نهی، هوش ز ما شود مگر
گر تو کلاه کج نهی، هوش ز ما شود مگر ور شکنی به بر قبا، کر ته قبا شود مگر خفته به است نرگست، ور…
گذشت باز بدین سوی ترک کج کلهم
گذشت باز بدین سوی ترک کج کلهم کنون من و چو سگان خوابگه به خاک رهم ز بس که من به زنخدانش در شدم به…
کسی که هست نظر بر جمال میمونش
کسی که هست نظر بر جمال میمونش زهی نشاط دل و طالع همایونش در آب خضر که محلول اوست مایه لطف که در لطافت محلول…
کدام سنگدلت شیوه جفا آموخت
کدام سنگدلت شیوه جفا آموخت که ناز و شوخیت از بهر جان ما آموخت کتاب صبر همان روز، من فرو شستم که خوبی تو ترا…
قندیست آتشینرو، شمعیست انگبینلب
قندیست آتشینرو، شمعیست انگبینلب ماه سپهرکسوت، مهر هلالغبغب قطران مشک و خالش از مُشک و گل مُسَلسَل کافور آب و خاکش از شیر و می…
فرشته می ننویسد گناه دم به دمش
فرشته می ننویسد گناه دم به دمش که از تحیر آن رو نمی رود قلمش نه حد دیدن خلق است روی تو، مگر آنک قضا…
غم دل زان خورم کانجاست آن بالای چون سیمش
غم دل زان خورم کانجاست آن بالای چون سیمش وگر نه دل که دشمن شد مرا، چه جای تعظیمش دهانش میم مقصود است و صد…
عشق نوست و یار نوست و بهار نو
عشق نوست و یار نوست و بهار نو زان روی خوب روز نو و روزگار نو چون در نیاید از در من نوبهار من زانم…
عالم از جام لب خراب مکن
عالم از جام لب خراب مکن تهمت اندر سر شراب مکن هر زمان تافته مشو بر ما تو مهی، کار آفتاب مکن با چنان ره…
عاشق از سینه جان برون گیرد
عاشق از سینه جان برون گیرد تا غمت را به جان درون گیرد روی او گر شود گرفته ببین گر نبینی که ماه چون گیرد…
صبح پیش رخ تو دم نزند
صبح پیش رخ تو دم نزند سرو پیش قدمت قدم نزند نقش شیرینت بیند ار شاپور گر چه تیغش زنی قلم نزند خضر پیش لبت…
شهسوارم آمد و از سینه جان را برگرفت
شهسوارم آمد و از سینه جان را برگرفت دولت بادی که آن سرو روان را برگرفت بار و جان هر دو درین تن بود و…
شفاعت آمدم، ای دوست، دیده خود را
شفاعت آمدم، ای دوست، دیده خود را کز او مپوش گل نودمیده خود را رسید خیل غمت ورنه ایستد جانم کجا برم بدن غم رسیده…
شبی آن پسر دل من ستد، اگر این طرف گذری کند
شبی آن پسر دل من ستد، اگر این طرف گذری کند چو نگه کند غم و درد من، به دل آخرش اثری کند دل و…
شب زیاد تو مرا تا به سحر خواب نبرد
شب زیاد تو مرا تا به سحر خواب نبرد دیده آبی زد و از دیده من تاب نبرد من بدین خواب نخفتم که ببینم رویت…
سوی شکار، ای پسر نازنین، مرو
سوی شکار، ای پسر نازنین، مرو رحمی بکن به این دل اندوهگین مرو شیران نیند مرد تو، چون غمزه می زنی بر آهوان خسته به…
سزد گر نیکویی در من ببینی
سزد گر نیکویی در من ببینی که خودکام و جوان و نازنینی به گاه خنده چون دندان نمایی مرا اندر میان چشم شینی مسلمان دیدمت،…
سر مست رود چو در گلستان
سر مست رود چو در گلستان پامال کند جمال بستان من ناله کنان ز غم همه شب او خفته به ناز در شبستان یارب که…
سپهر هفتمین کانجا بسی برج روان گردد
سپهر هفتمین کانجا بسی برج روان گردد به هر برجی خیالی ده که خورشید روان گردد چه شکل است آن ز بهر کشتن خلقی بنامیزد…
ژاله از نرگس فرو بارید و گل را آب داد
ژاله از نرگس فرو بارید و گل را آب داد وز تگرگ روح پرور مالش عناب داد چشم مست او که مژگان را به قتلم…
زمستان میرود، ایام گلها پیش میآید
زمستان میرود، ایام گلها پیش میآید ز باد صبح ما را بوی آن بدکیش میآید صبا میجنبد و بازم پریشان میکند از سر دل بدبخت…
زلف تو هر موی و بادی در سرش
زلف تو هر موی و بادی در سرش لعل تو هر گنج و خوبی بر درش هست رویت شعله آتش، ولی شسته اند از هفت…
ز من که عاشق و مستم صلاح کار مجوی
ز من که عاشق و مستم صلاح کار مجوی خزانست در چمن عاشقان، بهار مجوی دلم به صحبت مستان و شاهدان خو کرد نشان تقوی…
ز خون دل که به رخسار ماجرای من است
ز خون دل که به رخسار ماجرای من است بخوان به لطف که دیباچه وفای من است نفس رسیده به آخر، هوس نماند جز این…
روی یار از سبزه تر بوستانی یافت نو
روی یار از سبزه تر بوستانی یافت نو چشم من بهر تماشا گلستانی یافت نو تا لب او در ته هر موی خط جان نمود…
روز نوروزست و ساقی جام صهبا برگرفت
روز نوروزست و ساقی جام صهبا برگرفت هر کسی با شاهد و می راه صحرا بر گرفت گرد ره بر چشم خود نرگس که دردش…
رضای من طلب امشب، طریق ناز مگیر
رضای من طلب امشب، طریق ناز مگیر مبند چشم عنایت نظر فراز مگیر ز دل گزیده شدم، زلف را بدو مگذار منم غریب، تو سگ…
رخ خوبت به چه ماند، به گلستان و بهاری
رخ خوبت به چه ماند، به گلستان و بهاری چشم مست تو بدان نرگس رعنای خماری می روی در ره و می گردد جان گرد…
دیده در خون سزای می بیند
دیده در خون سزای می بیند کان خط مشکسای می بیند می رود مست و می بمیرد خلق کان رخ جانفزای می بیند پای بر…
دوش ما بودیم و آن مهر و، شب مهتاب بود
دوش ما بودیم و آن مهر و، شب مهتاب بود روی او کرده ست لطفی، زلف او در تاب بود داستان عشق کز ابروی او…
دمید صبح مبارک طلوع، ساقی، خیز
دمید صبح مبارک طلوع، ساقی، خیز به دلخوشی می صافی به جام روشن ریز شراب و شاهد و مطرب به مجلس آر، کنون که در…
دلم ز دست تو خون شد، ندانم این به که گویم؟
دلم ز دست تو خون شد، ندانم این به که گویم؟ علاج خود ز که سازم، دوای دل ز که جویم؟ بریخت اشک من آن…
دلبرا، عمریست تا من دوست می دارم ترا
دلبرا، عمریست تا من دوست می دارم ترا در غمت می سوزم و گفتن نمی یارم ترا وای بر من کز غمت می میرم و…
دل ما را شکیب از جان نباشد
دل ما را شکیب از جان نباشد ور از جان باشد، از جانان نباشد مرا دشوار ازو باشد صبوری ز جانان دل صبور آسان نباشد…
دل ز روی تو دور نتوان کرد
دل ز روی تو دور نتوان کرد با رخت یاد حور نتوان کرد جور تو در رخ تو نتوان گفت گله اندر حضور نتوان کرد…
از بند زلف غمزدگان را سبب فرست
از بند زلف غمزدگان را سبب فرست وز قند لعل دلشدگان را طرب فرست از من به فن لب آمده جانی ربوده ای یک بوسه…
آخر این دردم به درمان کی رسد
آخر این دردم به درمان کی رسد نوبت دیدار جانان کی رسد این دل سرگشتهی سودا زده از وصال او به سامان کی رسد آدم…
دزدانه در آمد از درم دوش
دزدانه در آمد از درم دوش افگنده کمند زلف بر دوش برخاستم و فتادم از پای چون او بنشست، رفتم از هوش گشتم به نظاره…
در فراقت زندگانی چون کنم؟
در فراقت زندگانی چون کنم؟ با چنین غم شادمانی چون کنم؟ یار بدخو و فلک نامهربان تکیه بر عمر و جوانی چون کنم؟ عشق و…
در اوصاف خود عقل را ره مده
در اوصاف خود عقل را ره مده بهشت برین را به ابله مده جهان مست و دیوانه کردی به زلف نسیمی به باد سحرگه مده…
خونی ز چشمم می رود، در انتظار کیست این؟
خونی ز چشمم می رود، در انتظار کیست این؟ تیری به جانم می نهد، از خارخار کیست این؟ دل کز بتان بوالهوس آورده بودم باز…
خوبرویان به دل سوخته ساغر ندهند
خوبرویان به دل سوخته ساغر ندهند به جز از خون جگر شربت دیگر ندهند ای خوشا کشته شدن بر در خوبان که اگر تیغ بر…
خلق به هر کار و من برسر سودای خویش
خلق به هر کار و من برسر سودای خویش در هوسی هر کسی من به تمنای خویش گوید همسایه ام هر شبت، این ناله چیست؟…
خرم آن چشمی که هر روزش نظر بر روی تست
خرم آن چشمی که هر روزش نظر بر روی تست شادی آن دل که هر دم در دماغش بوی تست من ز تنهایی به خون…
چون ناله بهر دیدنت از ناز برکشم
چون ناله بهر دیدنت از ناز برکشم خواهم که این دو دیده غماز برکشم بانگ بلند خیزد از آتش، چو شد بلند نالیدنم همانست، چو…
چون بهر خرامیدن بارم ز زمین خیزد
چون بهر خرامیدن بارم ز زمین خیزد بس دشنه که یاران را اندر دل و دین خیزد سر و قد نوخیزش بنشست مرا در دل…
چو در چمن روی از خنده لب مبند آنجا
چو در چمن روی از خنده لب مبند آنجا که تا دگر نکند غنچه زهر خند آنجا رخ تو دیدم و گفتی سپند سوز مرا…
چه کنم کز دل من آن صنم آید بیرون
چه کنم کز دل من آن صنم آید بیرون با دل از سلسله خم به خم آید بیرون آخر، ای آه درون مانده، دمی بیرون…
چه بد کردیم کز ما برشکستی؟
چه بد کردیم کز ما برشکستی؟ ز غم بر جان ما نشتر شکستی روان شد گریه تا گیرد عنانت گذشتی و عنان را بر شکستی…
چشمت گهی از غمزه هشیار نخواهد شد
چشمت گهی از غمزه هشیار نخواهد شد وین دل ز خراش او بی خار نخواهد شد گر تیغ زنی بر تن، ور نیش زنی بر…
چابک تر از تو در همه عالم سوار نیست
چابک تر از تو در همه عالم سوار نیست زیباتر از تو در همه عالم نگار نیست سرو بلند نیست چو قد بلند تو یا…
جانم از آرام رفت، آرام جان من کجا
جانم از آرام رفت، آرام جان من کجا هجرم نشان فتنه شد، فتنه نشان من کجا آمد بهار مشک دم، سنبل دمید و لاله هم…
جان که چنین تب کش سودای تست
جان که چنین تب کش سودای تست نعل بهای سم شهبای تست دل که سراسیمه کوی غم است نامزد زلف مطرای تست عقل که او…
توانگری به دل است، ای گدای با صد گنج
توانگری به دل است، ای گدای با صد گنج چو راحتی نرسانی، مشو عذاب النج همانست گنج که دیدی چو خاک هر گنجی که زیر…
تنها غم خود گفتن با یار چه خوب آید؟
تنها غم خود گفتن با یار چه خوب آید؟ از گاز بر آن لبها آزار چه خوب آید؟ جانان چو دهد فرمان در کشتن مشتاقان…
ترک من خونابه من بین و دست از من بشوی
ترک من خونابه من بین و دست از من بشوی ترک ترکی گیر و دل را هم ز مرد و زن بشوی یک نظر می…
تا شدم چشم آشنا با روی تو
تا شدم چشم آشنا با روی تو چشمه ها از من روان شد سوی تو بس که مویت در خیال من نشست در خیالم کین…
تا چند کوشی آخر در خون بیگناهان؟
تا چند کوشی آخر در خون بیگناهان؟ آهستهتر زمانی، ای میرِ کجکلاهان چندان که بینم آن رو، چشمم نمیشود پر چون دیدن گدایان بر خوان…
پری رویی که من حیران اویم
پری رویی که من حیران اویم به جان آمد دل از هجران اویم رقیبا، دیدنم باری رها کن دو روزه عمر تا مهمان اویم بگفتندش،…
بیا، ای دیده شهری به سویت
بیا، ای دیده شهری به سویت جهانی گم شده در جستجویت بلا و فتنه کار افزای چشمت جفا و کینه دست افزار خویت که باشد…
بی نرگس تو خواب ندانم که چه باشد
بی نرگس تو خواب ندانم که چه باشد زلفت کشم و تاب ندانم که چه باشد آن شب که بتا، چشم تو در خواب ببینم…
بهار غالیه در دامن صبا سوده ست
بهار غالیه در دامن صبا سوده ست به بوستان ز گل و لاله توده بر توده ست ز ششرم بخشش ابر آفتاب رخ بنهفت چنان…
به کوی عاشقی از عافیت نشان ندهند
به کوی عاشقی از عافیت نشان ندهند هر آن کسی که بدو این دهند، آن ندهند چو عشق جان بردت، شکر گوی، کاین دولت عطیه…
به چه کار آیدم آن دل که نه در کار تو آید؟
به چه کار آیدم آن دل که نه در کار تو آید؟ گل در آن دیده هزاران که نه بر خار تو آید آنچه من…
بگذشت و نظر نکرد ما را
بگذشت و نظر نکرد ما را بگذاشت ز صبر فرد ما را با این همه شاید ار بگوید پروانه چو شمع سرد ما را! ما…
بس به مویت اسیر شد جانم
بس به مویت اسیر شد جانم گر گذاری، گریخت نتوانم چون در آیی، نمی شناسم فرق کین تویی در درونه با جانم می نگر، من…
بر رخت چون زلف پر خم بگذرد
بر رخت چون زلف پر خم بگذرد آه من زین سقف طارم بگذرد تا کند خیل خیالت را طلب بر رخ من گریه دم دم…
بدان دلفریبی که گیتی نماید
بدان دلفریبی که گیتی نماید خردمند را دل نهادن نشاید چه بندی دل اندر خیالات عالم؟ که آیینه رو عاریت می نماید گره های غمزه…
بت من، بت پرست را چه زنی؟
بت من، بت پرست را چه زنی؟ مستم از عشق، مست را چه زنی؟ روی خود پوش، چشم را چه کنی بت شکن، بت پرست…
باز یاد آن شبم دیوانه کرد
باز یاد آن شبم دیوانه کرد کان پسر با من به خواب افسانه کرد شد خراب این دیده و سلطان حسن از کجا منزل درین…
باز ترک مست من آهنگ بازی میکند
باز ترک مست من آهنگ بازی میکند کس نکردهست آنکه آن ترک طرازی میکند زلف او را سر به سر عالم به مویی بسته شد…
باز آمد آن وقتی که من از گریه در خون اوفتم
باز آمد آن وقتی که من از گریه در خون اوفتم دامان عصمت بردرم، وز پرده بیرون اوفتم غمهای خود گویم که آن همدرد را…
با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردن
با چون تو مهی یک شب گر خواب توان کردن بهر خوشی عمری اسباب توان کردن گر پای ترا وقتی از گریه توان شستن از…
ای وجود تو دیده جانم
ای وجود تو دیده جانم جسم پیدا و جان پنهانم بس که سوی تو می دوم به خیال سوی خود باز ره نمی دانم گه…
ای گلستان ترا بالای سرو
ای گلستان ترا بالای سرو وز تو زیب قامت زیبای سرو شکل سرو ار چه به بستانها خوش است با چنان قدی کرا پروای سرو…
ای که از خاک درت دیده منور گردد
ای که از خاک درت دیده منور گردد وصف روحت چو کنم، روح معطر گردد دیده در زیر قدمهات نمی گرید، از آن که مبادا…
ای عشقت آتشی به همه شهر درزده
ای عشقت آتشی به همه شهر درزده و آن آتش از درونه من شعله بر زده هر روز چشم مست تو در کاروان صبر بیرون…
ای زلف چلیپای تو، غارتگر دینها
ای زلف چلیپای تو، غارتگر دینها وی کرده گمان دهنت، دفع یقینها کافر نکند با دل من آنچه تو کردی یعنی که در اسلام روا…
ای رخت از مه جهان آرای تر
ای رخت از مه جهان آرای تر وی لبت از می نشاط افزای تر تر کنم جان در رهت چون ره روی کاب می ریزد…
ای دل وامانده، خیز، ره سوی جانان طلب
ای دل وامانده، خیز، ره سوی جانان طلب وز نفس اهل درد مایه درمان طلب پرده اعلاست عشق، گر ملکی، این گشای لجه دریاست عشق،…
ای خط خوش از مشک تر انگیخته مه را
ای خط خوش از مشک تر انگیخته مه را بر دفتر طاعت رقمی رانده گنه را افگند دل ما همه در چاه زنخدان وانگاه بپوشید…
ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگر
ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگر جز لبت ما را نمک ندهد نمکدانی دگر من غم دل گویم و تو همچنان مشغول ناز…
ای برده دلم به دلستانی
ای برده دلم به دلستانی هم جان منی و هم جهانی جان می رودم برون و غم نیست غم زانست که در میان جانی دود…
ای آفتاب تافته از روی انورت
ای آفتاب تافته از روی انورت وی کوفته نبات ز لعل چو شکرت شکل صنوبر قد تو چون پدید شد بشکفت سرو از قد همچون…
آه ازین تنگ قبایان شده تنگم دامان
آه ازین تنگ قبایان شده تنگم دامان که نه سر ماند مرا در غم ایشان نه امان لب گشایند و نباتی ندهندم، آری کام خود…
آن همه دعوی که اول عقل دعوی دار کرد
آن همه دعوی که اول عقل دعوی دار کرد دید چون رویت به عجز خویشتن اقرار کرد رنج بیداری شبهای غم روشن نبود خفته بودم…
آن شه به سوی میدان خوش می رود سوارا
آن شه به سوی میدان خوش می رود سوارا یا رب، نگاه داری آن شهسوار ما را غارت نمود زلفش بنیاد زهد و تقوی تاراج…
آن چشم سخنگو نگر و آن لب خاموش
آن چشم سخنگو نگر و آن لب خاموش وان تلخی گفتار و شکر خنده خون نوش رسوا شدم از حالت خود زان که همه جاست…
آمد بهار و سرو بر آراست قامتی
آمد بهار و سرو بر آراست قامتی گل بر کشید بحر طرب را علامتی گردیده باد بر سر آن سرو جان من گردان چو باد…
اگر تو سرگذشت من بدانی
اگر تو سرگذشت من بدانی دگر افسانه مجنون نخوانی همی گوید «برو بیدار می باش مکن تعلیم سگ را پاسبانی » ز من پرسی که…
از همچو تویی برید نتوان
از همچو تویی برید نتوان بر تو دگری گزید نتوان تا چند کشم جفایت آخر محنت همه عمر دید نتوان زین پس من و جور…
از دهانت سخن به کام رسد
از دهانت سخن به کام رسد از لبان تو می به جام رسد از پی بستن لب، از زلفت هر شبی صد هزار دام رسد…





