آن چشم شوخ را بین هر غمزه‌ای بلایی

آن چشم شوخ را بین هر غمزه‌ای بلایی وان لعل ناب بنگر هر خنده‌ای جفایی هر ابرویی ز رویت محراب بت‌پرستی هر تار مو ز…

آمد آن یاری که در دل جای اوست

آمد آن یاری که در دل جای اوست راحت جان صورت زیبای اوست آشنایی تازه کرد این سرکه او ز آشنایان قدیم پای اوست یک…

اگر چشم تو روزی بر مه افتد

اگر چشم تو روزی بر مه افتد مه از خورشید باشد، در ته افتد وگر شکل زنخدانت ببیند روانی آب حیوان در چه افتد چو…

از نکو بد نگو نمی آید

از نکو بد نگو نمی آید تو نکویی، نکو نمی آید با من اربد کنی، نکو کن، از آنک بد جز از تو نکو نمی…

از رخت ارغوان نمودار است

از رخت ارغوان نمودار است وز رخم زعفران نمودار است نقش سودا که هست بر جانم لب و خطش ازان نمودار است آن ستاره که…

دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمش

دل برد و زهره نیست که آن باز خواهمش یا خود ز صبر رفته نشان باز خواهمش زانجا که ناصبوری دیوانگان بود پیداش دل دهم…

یک سخن گر زان لب شکرفشان بیرون کشم

یک سخن گر زان لب شکرفشان بیرون کشم صد دل گمگشته را از وی نشان بیرون کشم آرزو دارم میانت بنگرم بی پیرهن ماه من…

یارب، چه شد کان ترک ما ترک محبان کرده است

یارب، چه شد کان ترک ما ترک محبان کرده است آسودگان وصل را رنجور هجران کرده است گردون مگر آن یار را بر من دگر…

یار چون با ماست بهر دیدنش تعجیل چیست

یار چون با ماست بهر دیدنش تعجیل چیست یوسف اندر مصر دل، در دیده رود نیل چیست آن بت اندر سینه و سوزان دلم قندیل…

وه که باز این دل دیوانه گرفتار آمد

وه که باز این دل دیوانه گرفتار آمد باز بر جان حشری از غم و تیمار آمد ماه من بهر خدا پیش برو از سر…

هوس پخته ست این پروانه بهر خویشتن سوزی

هوس پخته ست این پروانه بهر خویشتن سوزی بیا و خانه روشن کن ز بهر مجلس افروزی چه آتش می زنی زینسانم، ای دور از…

همی ریزی به بازی خون یاران

همی ریزی به بازی خون یاران چنین باشد سزایی دوستداران؟ به خون بیدلان خوردن مکن خوی که کس را نآید این شربت گواران من رسوا…

هر مژه از غمزه خون ریز تو ناوک زنی ست

هر مژه از غمزه خون ریز تو ناوک زنی ست کاندرون هر جگر زان زخم ناوک روزنی ست چشمت آفت، غمزه فتنه، خط قیامت، رخ…

هر که به دنباله کامی بود

هر که به دنباله کامی بود پیش تو چون بنده غلامی بود شاخ جوانیم ز سر بشکند گر ز توام باز سلامی بود ماه که…

هر شبی با گریه های خود خوشم

هر شبی با گریه های خود خوشم گر چه هست آن روغنی بر آتشم مرگ شیرین شد مرا از عیش تلخ زنده گردم، وه کزین…

هر سحری به کوی تو شعله وای خود کشم

هر سحری به کوی تو شعله وای خود کشم چند به سینه خلق را داغ جفای خود کشم! بس که بخفتم از غمت، فرق نباشدم…

نیست به دست امید بخت مرا آن کمند

نیست به دست امید بخت مرا آن کمند کافتدش از هیچ رو صید مرادی به بند دعوی عیاریم رفت به کویش فرود ز آنکه سرم…

نه نرگس است ز چشم خوش تو عربده جوتر

نه نرگس است ز چشم خوش تو عربده جوتر نه سنبل است ز زلف کج تو غالیه بوتر اگر چه سوخت مرا هجر خام و…

نگارا، عزم آن دارم که جان در پایت افشانم

نگارا، عزم آن دارم که جان در پایت افشانم به بوسه از لب شیرین تو انصاف بستانم مرا تا داده ای رخصت که گه گه…

نشان آن دهن از من چه پرسی؟

نشان آن دهن از من چه پرسی؟ حدیث جانست این، از تن چه پرسی؟ مرا جان بخش بی دستوری چشم ازان عیار مردافگن چه پرسی؟…

نام گل بردن به پیشت بر زبان آید گران

نام گل بردن به پیشت بر زبان آید گران دم زدن بی یاد رویت از دهان آید گران در ترازوی دل ار سنجم ترا با…

می گذشتی و به سویت نگران می دیدم

می گذشتی و به سویت نگران می دیدم زار می مردم و در رفتن جان می دیدم همچو دزدی که به کالای کسان می نگرد…

مهر بگشای لعل میگون را

مهر بگشای لعل میگون را مست کن عاشقان مجنون را رخ نمودی و جان من بردی اثر این بود فال میمون را دل من کشته…

مناز، ای بت چین، که چین هم نماند

مناز، ای بت چین، که چین هم نماند قرار جهان اینچنین هم نماند به بحر غم ار عاشقان کشته گردند شکر خنده نازنین هم نماند…

من سرو ندیدم که به بالای تو ماند

من سرو ندیدم که به بالای تو ماند بالای تو سروی ست که گل می شکفاند بگذار که این عاشق دلسوخته بی تو یک لحظه…

من آن ترک طناز را می شناسم

من آن ترک طناز را می شناسم من آن شوخ بدساز را می شناسم مبینید تا می توانید در وی که من آن سرانداز را…

مشک بر اطراف مه آورده ای

مشک بر اطراف مه آورده ای توبه به زیر گنه آورده ای بر رخ تو کآفت جان من است از شب یلدا سپه آورده ای…

مرو زینسان که هر سو جامه جان چاک خواهد شد

مرو زینسان که هر سو جامه جان چاک خواهد شد جهانی در سر این غمزه بیباک خواهد شد خدا را، زو نپرسی و مرا سوزی…

مرا دل ده که من سنگی ندارم

مرا دل ده که من سنگی ندارم به جز خون جگر رنگی ندارم دل من برده ای نیکوش، می دار وگر بد داریش جنگی ندارم…

مده پندم که من در سینه سودایی دگر دارم

مده پندم که من در سینه سودایی دگر دارم زبان با خلق در گفت است و دل جایی دگر دارم خرامان هر طرف سروی و…

ماهی گذشت و شب نخفت این دیده بیدار من

ماهی گذشت و شب نخفت این دیده بیدار من یادی نکرد از دوستان یار فرامش کار من فریاد شبهایم چنین کز درد می آرد خبر…

ما را غم آن شوخ، اگر بنده نسازد

ما را غم آن شوخ، اگر بنده نسازد این غمزده با حال پراکنده نسازد شیرین دهنش نازده صنع خدایست ورنه لب مردم ز شکر خنده…

لطافت تو چنان در خیال ما بنشست

لطافت تو چنان در خیال ما بنشست که تا به حشر نخواهد دل از کمند تو رست زبون چشم زبون گیر تو شدم، چه کنم؟…

گوش من از پی نام تو به هر کوی بماند

گوش من از پی نام تو به هر کوی بماند چشم من از هوس روی تو هر سوی بماند نه به گلزار گشاید دل من،…

گل رسید و هرکسی سوی گلستان می‌رود

گل رسید و هرکسی سوی گلستان می‌رود در چمن‌ها هر طرف سروی خرامان می‌رود شد جهان زنده به بوی گل، ولی من چون زیم کز…

گرچه به هر سخن دلم از تن ربوده‌ای

گرچه به هر سخن دلم از تن ربوده‌ای با این همه بگوی، که جانم فزوده‌ای چشمت به غمزه بردن دل‌ها نمونه‌ای‌ست تا تو بدین بهانه…

گر گلی ندهی ز باغ خود به خاری هم خوشیم

گر گلی ندهی ز باغ خود به خاری هم خوشیم ور کناری و لبی ندهی به باری هم خوشیم گر چه هر شب جز جگرخواری…

گر خم طره ز روی تو جدا خواهد شد

گر خم طره ز روی تو جدا خواهد شد نام رخساره تو نام سما خواهد شد جعد زنجیر نمای تو بلایی ست کز او پای…

گر تو سیمین سرو را شکل سرافرازی دهی

گر تو سیمین سرو را شکل سرافرازی دهی بنده را در ناله با بلبل هم آوازی دهی بهر مردن گشتم اینک ساخته تا کی هنوز…

گذشت عمر و دمی در رخ تو سیر ندیدم

گذشت عمر و دمی در رخ تو سیر ندیدم ز هجر جان به لب آمد، به کام دل نرسیدم چو غنچه تا به تو دل…

کسی که عشق نبازد نه آدمی سنگ است

کسی که عشق نبازد نه آدمی سنگ است بلای عشق کشد هر که آدمی رنگ است چه نقش بندی از اندیشه ای که بی عشق…

کدام سوی روم کز فراق امان یابم؟

کدام سوی روم کز فراق امان یابم؟ کدام تیره شب هجر را کران یابم؟ ز تند باد فراقم بریخت برگ وجود کجاست بویی از آن…

کار بالای تو تا بالا گرفت

کار بالای تو تا بالا گرفت در همه دلها خیالت جا گرفت هر که رفتار تو دید از بیم جان هم ترا بهر شفاعت پا…

فریاد از این جفا که من از یار می کشم

فریاد از این جفا که من از یار می کشم اندک همی شمارم و بسیار می کشم خاکم که کوب می خورم و پست می…

غم کشت مرا آن بت نوشاد نیامد

غم کشت مرا آن بت نوشاد نیامد گنجشک برمد از خفه، صیاد نیامد عاشق شدم، این بود گنه، وای که هجرش جان برد و ازین…

عشقت خبر ز عالم بیهوشی آورد

عشقت خبر ز عالم بیهوشی آورد اهل صلاح را به قدح نوشی آورد رخسار تو که توبه صد پارسا شکست نزدیک شد که رو به…

عالم آشوب تر از طره طرار خودی

عالم آشوب تر از طره طرار خودی فتنه انگیزتر از غمزه خونخوار خودی پای افشرده و زانو زده ای در کاری دامنت چون بگرفته ست…

عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر است

عاشق سوخته دل زنده به جانی دگر است زین جهانش چه خبر کو به جهانی دگر است بس که از خون دلم لاله خونین بشکفت…

صبح چون از روی مشرق رو نمود

صبح چون از روی مشرق رو نمود صحن مینا روضه مینو نمود گیسوی شب شد سفید و آفتاب نور شیبش از ته گیسو نمود هندوی…

شوق توام باز گریبان گرفت

شوق توام باز گریبان گرفت اشک دوان آمد و دامان گرفت سهل بود ترک دو عالم، ولی ترک رخ و زلف تو نتوان گرفت جان…

شکر پیش لبت شیرین نگویند

شکر پیش لبت شیرین نگویند رخت را لاله و نسرین نگویند ز دیده می کنم شکر خیالت اگر چه ظلم را تحسین نگویند من از…

شبی با ما خیال خویشتن را میهمان گردان

شبی با ما خیال خویشتن را میهمان گردان ز باغ عارض خود مجلسم را بوستان گردان به زیبایی و رعنایی برون آ یک ره از…

شب ز سوزی که بر این جان حزین می‌گذرد

شب ز سوزی که بر این جان حزین می‌گذرد شعله آه من از چرخ برین می‌گذرد منم و گریه خون هر شب و کس آگه…

سویم آن نرگس بی خواب نبیند هرگز

سویم آن نرگس بی خواب نبیند هرگز بختم آن طره قلاب نبیند هرگز هر دمش، سجده کنند انجم و مهر و مه و چرخ یوسف…

سلام و خدمت ما، ای صبا، به یار بگوی

سلام و خدمت ما، ای صبا، به یار بگوی فغان و زاری بلبل به نوبهار بگوی برفت طاقت صبر و نماند قوت عقل بگوی حال…

سر زلف تو یاری را نشاید

سر زلف تو یاری را نشاید که دشمن دوست داری را نشاید اگر چه زلفت آرد تاب بازی ولی باد بهاری را نشاید دلا، خود…

سپیده دم که جهانی ز خواب برخیزد

سپیده دم که جهانی ز خواب برخیزد نقاب شب ز رخ آفتاب برخیزد ز باد صبح که بر اوج آسمان گذرد ز روی شاهد مشرق…

ساقی بیا که موسم عیش است و میم و یی

ساقی بیا که موسم عیش است و میم و یی می ده که لاله گون شده از باده ری و خی رخ بر فروز و…

زمانه شکل دیگر گشت و رفت آن مهربانی‌ها

زمانه شکل دیگر گشت و رفت آن مهربانی‌ها همه خونابهٔ حسرت شدست آن دوستگانی‌ها عزیزانی که از صبحت گران‌تر بوده‌اند از جان چو بر دل‌ها…

زلف تو هنوز تابدار است

زلف تو هنوز تابدار است چشمت به کرشمه در خمار است گفتی که وفا نیاید از من سوگند مخور که استوار است خون شد دل…

ز من در هجر او هردم فغان زار می‌آید

ز من در هجر او هردم فغان زار می‌آید خوش آن چشمی که آن هردم بر آن رخسار می‌آید به بازی سوی من آمد، به…

ز رحمت چشم بر چاکر نداری

ز رحمت چشم بر چاکر نداری نداری رحمت، ای کافر، نداری دلم بردی و خوشتر آنکه گر من بگویم بیدلم، باور نداری مگو در من…

رویت از خوی همه پر در خوشاب است امروز

رویت از خوی همه پر در خوشاب است امروز آفتاب تو ز سیاره به تاب است امروز هر خیالی که ز خورشید در آب افتاده…

روزگاری شد که دل با داغ هجران خو گرفت

روزگاری شد که دل با داغ هجران خو گرفت از نصیحت باز کی گردد دلی کان خو گرفت مشکل است آزاد بودن، دل که با…

رسید وقت که هر روز بامداد پگه

رسید وقت که هر روز بامداد پگه خوریم باده و بر روی گل کنیم نگه ز شاخ یک تن سرو است و صد هزار قبا…

رخ گل خوش است و از وی رخت، ای نگار، خوش تر

رخ گل خوش است و از وی رخت، ای نگار، خوش تر چه بود؟ گلی که رویت ز دو صد بهار خوش تر چه روم…

دیده را زان سبزه نو رسته نوروزی ببخش

دیده را زان سبزه نو رسته نوروزی ببخش سینه را زان غمزه خون خواره دلدوزی ببخش یک طرف بنما ز روی و یک گره بگشا…

دوش من روی چو ماه آشنایی دیده ام

دوش من روی چو ماه آشنایی دیده ام جان فدایش، گر چه بهر جان بلایی دیده ام مست آن ذوقم که دی از حال من…

دهنت را نفس نمی بیند

دهنت را نفس نمی بیند مگرت هست و کس نمی بیند یک نفس نیست کز دهان تو، دل تنگیی در نفس نمی بیند بلبلی چون…

دلم زو شب حدیث ناز می گفت

دلم زو شب حدیث ناز می گفت همی گفت آن حدیث و باز می گفت نمی آمد مرا خواب از غم دوست ز هجران سرگذشتی…

دلبرم بی وفاست، چتوان کرد

دلبرم بی وفاست، چتوان کرد میل او با جفاست، چتوان کرد چون دل پادشاه کشور حسن فارغ از هر گداست، چتوان کرد ماجراها میان حسن…

دل مرا چو ز روی تو یاد می آید

دل مرا چو ز روی تو یاد می آید هزار شادی در دل زیاد می آید تو پای خویش فراموش کرده ای از حسن کجات…

دل ز دست من برفت و آرزوی دل بماند

دل ز دست من برفت و آرزوی دل بماند وز من اندر هر سر کو گفتگوی دل بماند هر کجا بینم غم دل گویم و…

از تو بر خاطر مرا آزار نیست

از تو بر خاطر مرا آزار نیست بی تو در ملک جهانم کار نیست گر به جای من ترا عشاق هست جز تو در عالم…

اثری نماند باقی ز من اندر آرزویت

اثری نماند باقی ز من اندر آرزویت چه کنم که سیر دیدن نتوان رخ نکویت همه روز گرد کویت همه شب بر آستانت غرضی جز…

دل از رخ تو به گل های تازه رو نرود

دل از رخ تو به گل های تازه رو نرود که آرزوی عزیزان به رنگ و بو نرود کسی که یاد لبت هر دمش گلوگیر…

در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشد

در شهر فتنه ای شد، می دانم از که باشد ترکی ست صید افگن، پنهانم از که باشد؟ هر روز اندرین شهر خلقی ز دل…

در تو کسانی که نظر می کنند

در تو کسانی که نظر می کنند هستی خود زیر و زبر می کنند صندل درد سر عشق است، آنک خاک درت تکیه سر می…

خیال دوست به چشم من اندر آمد باز

خیال دوست به چشم من اندر آمد باز هوای عشق دگر باره در سر آمد باز کشیده غمزه او لشکر و ولایت صبر خراب کرد…

خوبرویان چون به سلطانی علم بالا کشند

خوبرویان چون به سلطانی علم بالا کشند شیر مردان را به زیر تیغ جانفرسا کشند جان کنان شب زنده دارند اهل عشق و در سخن…

خم آن طره دلبند کشم

خم آن طره دلبند کشم غم آن لعل شکر خند کشم زلف تو هر سر مویی نازی ست آخر این ناز تو تا چند کشم…

خردی هنوز و کودکی، ای نازنین، برنا نه‌ای

خردی هنوز و کودکی، ای نازنین، برنا نه‌ای جورت نمی‌گیرم گنه، کز نیک و بد دانا نه‌ای هر سو که زیبا بگذرد، در دل همی…

چون همی دانی که تن چون جان نهان خواهد شدن

چون همی دانی که تن چون جان نهان خواهد شدن تن چو جان جاوید کن کز کوشش آن خواهد شدن ز آسمان خضروش چون چشمه…

چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید

چون بینم اینکه رویت در چشم دیگر آید کز دیده های خود هم چشم مرا در آید چون از حسد بمیرم آن دم که تو…

چو کار جهان نیست جز بیوفایی

چو کار جهان نیست جز بیوفایی درو با امید وفا چند پایی رها کن، چرا می کنی قصر و ایوان به جایی که نبود امید…

چه وزن ماه سما را برابر رویت

چه وزن ماه سما را برابر رویت که آفتاب فلک نیست هم ترازویت برابری نکند با تو آفتاب، اگر هزار بار برابر کنند با رویت…

چه اقبال است این یا رب که دولت داده رو ما را

چه اقبال است این یا رب که دولت داده رو ما را که در کوی فراموشان گذر شد یار زیبا را کمربند من آمد نزد…

چشمم که بر روی تو فتاده ست

چشمم که بر روی تو فتاده ست بر آفت خود نظر نهاده ست راهیست برای بردن جان ابروی کجت میان گشاده ست خط تو درونه…

چتر عنبروش کن از گیسو که سلطان منی

چتر عنبروش کن از گیسو که سلطان منی ترک لشکرکش کن از مژگان که خاقان منی زلف بالا کن، ببند آن روزن خورشید را کآفتابم…

جانم برون آمد ز غم، آخر به جانان کی رسم؟

جانم برون آمد ز غم، آخر به جانان کی رسم؟ عقلم نماند و هوش هم، بر نازنینان کی رسم؟ من عاشق و رسوا چنین، خلقی…

جان من از غمت چنان شده ام

جان من از غمت چنان شده ام که ز غمخوارگی به جان شده ام غم جان بود پیش از این و کنون بکشم خویش را،…

توانم از همه خوبان نظر بگردانم

توانم از همه خوبان نظر بگردانم مجال نیست کزان خوش پسر بگردانم خوش آن زمان که به بویش نهفته می نگرم چو سوی من نگرد،…

تنگ نبات چون بود، لب بگشا که هم چنین

تنگ نبات چون بود، لب بگشا که هم چنین آب حیات چون رود، خیز و بیا که همچنین هر که بگویدت که تو دل به…

ترک من دی به رهی مست و خرامان بگذشت

ترک من دی به رهی مست و خرامان بگذشت حال چندین دل آسوده ز سامان بگذشت خلق دریافت به بویش که همو می گذرد کرد…

تا فراقت تاخت بر من بارگی

تا فراقت تاخت بر من بارگی ساختم با محنت و آوارگی دل ز ما بردی، زهی جان پروری خون ما خوردی، خهی غمخوارگی چار و…