غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
دلا، با غمزه خوبان چه بازی؟
دلا، با غمزه خوبان چه بازی؟ بگو با تیغ خون افشان چه بازی؟ مرا گویی که با من بازیی کن کنم، جانا، ولی با جان…
دل که به غم داد تن آرزوی جان خرید
دل که به غم داد تن آرزوی جان خرید برگ گیاهی بداد، سرو خرامان خرید هجده هزاران جهان هر که بهای تو داد آنکه به…
دل ز انعامت، مها، با التفاتی قانع است
دل ز انعامت، مها، با التفاتی قانع است دیده در ماهی اگر بیند، رخت خوش طالع است گر برفت از شوق رویت دل ز دستم،…
از آن اهل نظر در غم اسیرند
از آن اهل نظر در غم اسیرند که منظوران بغایت بی نظیرند دیت از خوبرویان جست باید به هر جایی که مشتاقان بمیرند نیایند اهل…
آبرویم ز آتش سودای خوبان شد به باد
آبرویم ز آتش سودای خوبان شد به باد خاک بر سر می کنم از دست ایشان داد داد زلف تو سرمایه عمر دراز است، ای…
دریاب که جان خراب گشته ست
دریاب که جان خراب گشته ست دل ز آتش غم کباب گشته ست خون جگر آب شد ز عشقت زهره نه که گویم آب گشته…
در سینه دارم کوه غم، داند اگر یار این قدر
در سینه دارم کوه غم، داند اگر یار این قدر شاید که نپسندد دلش بر جان من بار این قدر بیچاره ای از دست شد،…
داد من آن بت طراز نداد
داد من آن بت طراز نداد پاسخی نیز دلنواز نداد خواب ما را ببست و باز نکرد دل ما را ببرد و باز نداد به…
خوشم کاب دو چشم من همه روی زمین گیرد
خوشم کاب دو چشم من همه روی زمین گیرد مبادا گرد غیری دامن آن نازنین گیرد ز تیر غمزه اش خود را نگه داری، چو…
خهی در هر نظر چون خویش مقبول
خهی در هر نظر چون خویش مقبول چو من صد بیش در کوی تو مقتول کنم اندر جمالت عقل و دانش چو بیند مصلحت در…





