غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت
بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت جفا بکن که هر آن کرده نیست تاوانت مهی که چاک به دامان جانم افگنده ست همان مهی…
بت محمل نشین من مگر حالم نمی داند
بت محمل نشین من مگر حالم نمی داند که می بندد برین دل بار و محمل تند می راند جمازه در ره و آویخته دل…
باز وقت آمد که من سر در پریشانی نهم
باز وقت آمد که من سر در پریشانی نهم روی زیبا بینم و بر خاک پیشانی نهم سوده گشت از سجده راه بتان پیشانیم چند…
باز بهر جان ما را ناز در سر میکنی
باز بهر جان ما را ناز در سر میکنی دیده بیننده را هردم به خون تر میکنی گر چو مویم میکنی، بهر عدم هم دولت…
باز آمد آن که سوخته اوست جان من
باز آمد آن که سوخته اوست جان من خون گشته از جفاش دل ناتوان من هر چند بینمش، هوسم بیش می شود روزی در این…
با غمت شادی جهان هوس است
با غمت شادی جهان هوس است شادی من همین غم تو بس است از دهان تو چون نفس نزنم مر مرا بیم تنگی نفس است…
ای یار پرنمک، جگرم ریش میکنی
ای یار پرنمک، جگرم ریش میکنی قصد هلاک سوخته خویش میکنی از دیده شرم دار، گرت بیم آه نیست بیموجبی چرا دل من ریش میکنی؟…
ای گل، صفت حسنت بر وجه حسن گویم
ای گل، صفت حسنت بر وجه حسن گویم سر تا به قدم جانی، کفر است که تن گویم آن میم دهان داند از ابروی چون…
ای کز رخ تو دیده، همه جان و جهان دید
ای کز رخ تو دیده، همه جان و جهان دید در حیرت آنم که ترا چون بتوان دید با قد تو بلبل سخن سرو همی…
ای صبا، بوسه زن ز من در او را
ای صبا، بوسه زن ز من در او را ور برنجد، لب چو شکر او را چون کسی قلب بشکند که همه کس دل دهد…
ای زلف تو هر گره گشادی
ای زلف تو هر گره گشادی وی خط تو خطه و سوادی ای چشم مرا چراغ خانه در سر مکن از کرشمه بادی در راه…
ای رخت چون ماه و از مه بیش هم
ای رخت چون ماه و از مه بیش هم خسته کردی سینه ما، ریش هم غمزه تو بر صف خوبان زند گر نرنجی بر دل…
ای دل به چشم عبرت نظارهٔ جهان کن
ای دل به چشم عبرت نظارهٔ جهان کن ظاهر نهان چه بینی؟ نظارهٔ نهان کن پرواز کن به همّت، برپر به اوج عزّت جبریل اوجِ…
ای خرد مست لعل چون می تو
ای خرد مست لعل چون می تو ما ز آزاده ابروی خوی تو می مرا ده که لب به گوش برم بس که مستم ز…
ای ترا جور و جفا آیین همه
ای ترا جور و جفا آیین همه خشم و نازت بر من مسکین همه با رقیبان تو، ای جان، چه کنم ظالم اند و بی…
ای بر دلم از فراق صدبار
ای بر دلم از فراق صدبار ناگشته به وصل شاد یک بار در بارگه وصال خویشم از لطف نمی دهی دمی بار شب تیره و…
ای آمده جان هر شکسته
ای آمده جان هر شکسته می ده ز شکسته بر شکسته نشکسته ام از تو هیچ عهدی؟ ای عهد ببسته بر شکسته! کم کرده درست…
اهل خرد که از همه عالم بریدهاند
اهل خرد که از همه عالم بریدهاند داند خرد که از چه به کنج آرمیدهاند دانندگان که وقت جهان خوش بدیدهاند خوش وقتشان که گوشه…
آن نه روییست که ماهی ست بدان زیبایی
آن نه روییست که ماهی ست بدان زیبایی وان نه بالاست، بلاییست بدان رعنایی گر سر زلف سیه بازگشایی، چه عجب که شود مشک تتار…
آن شکل جولانش نگر، وان خلق در دنبال او
آن شکل جولانش نگر، وان خلق در دنبال او وان خواب نازآلود بین، وین غمزه قتال او یک تار مویش را صبا هر دو جهان…
آن ترک نازنین که جهانی شکار اوست
آن ترک نازنین که جهانی شکار اوست دلها اسیر سلسله مشکبار اوست اندیشه نیست گر طلب جان کند زمن اندیشه من از دل نااستوار اوست…
آمد بهار و شد چمن و لاله زار خوش
آمد بهار و شد چمن و لاله زار خوش وقت است خوش بهار که وقت بهار خوش در باغ با ترانه بلبل درین هوا مستی…
اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدن
اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدن به هیچ روی نخواهم به گلستان دیدن چه روی او نگرم، جان دهم که حیف بود چنان جمالی وانگه…
از من، ای ساده پسر، دور مشو
از من، ای ساده پسر، دور مشو برشکسته مگذر دور مشو گر چه سر تا به قدم از نمکی هم از این خسته جگر دور…
از دل پیام دارم، بر دوست چون رسانم
از دل پیام دارم، بر دوست چون رسانم آنجا که اوست، باری خود را درون رسانم آن باد را که آرد از تو پیامم، ای…
دل ببردی به جنگجویی و بس
دل ببردی به جنگجویی و بس خو گرفتی به تندخویی و بس بس کن این، چند ازین جفا کردن یا به عالم تو خوب رویی…
یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کن
یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کن قربان هزار چون من بر چشمْ ناتوان کن رویت بلاست بنما، تا جان دهند خلقی…
یارب، اندر سر هر موی تو چندان چه خم است
یارب، اندر سر هر موی تو چندان چه خم است زیر آن موی رخت از گل خندان چه کم است چند گویی که مکن صورت…
یار بی فرمان و دل هم همچنان
یار بی فرمان و دل هم همچنان یک دمی باقی و همدم همچنان شانه کردن زلف را چندین چه سود؟ بسته چندین دل به هر…
وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرت
وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرت تا کی تهی چشم کند با دیدهام خاک درت دستی بده، ای آشنا، درماندگان را، چون که شد غرقه…
هوایی خرم است و هر طرف باران همی بارد
هوایی خرم است و هر طرف باران همی بارد نگویم قطره کز بالا گل و ریحان همی بارد نگون سر شاخهای سبزه گویی در همی…
همی خواهم ترا بینم، نظر سویی که من دارم
همی خواهم ترا بینم، نظر سویی که من دارم به خوبان دیدنم خو شد، عجب خویی که من دارم اگر بر خاک می غلتم مرا…
هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زند
هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زند آید به دل کسی و ره جان ما زند فریاد از آن دلی که به فریاد هر…
هر کسی گاه جوانی تگ و پویی دارد
هر کسی گاه جوانی تگ و پویی دارد گشت باغی و نشاط لب جویی دارد کس نپرسد که کجایم من بی خانه و جای؟ هر…
هر شب، ای ماه، کجا می گردی؟
هر شب، ای ماه، کجا می گردی؟ از من خسته جدا می گردی گر به ذکر تو دمی گردد دل هیچ گرد دل ما می…
هر روز دیده بر ره یاد صبا نهم
هر روز دیده بر ره یاد صبا نهم بر دیدگان خاک درش توتیا نهم زو صد جفا کشم که نیارم به روی گفت کاین درد…
نی مجال آن که او را از دل خود برکشم
نی مجال آن که او را از دل خود برکشم نی دل خالی که در دل دلبری دیگر کشم دیده را گر حق آن نبود…
نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست
نه مرا خواب به چشم و نه مرا دل در دست چشم و دل هر دو به رخسار تو آشفته و مست پرده بدرید، کس…
نگارا، چون تو زیبا کس ندیده ست
نگارا، چون تو زیبا کس ندیده ست چنان رویی، نگارا، کس ندیده ست نهان می دار از من خویشتن را چنین خود آشکارا کس ندیده…
نسیما، آن گل شبگیر چونست
نسیما، آن گل شبگیر چونست چسانش بینم و تدبیر چونست نگویی این چنین بهر دل من که آن بالای همچون تیر چونست ز لب، آید…
ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود
ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود آن بیوفای عهد شکن را سفر شود کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت نزدیک بود…
می خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شود
می خواهد آن سرو روان کامروز در صحرا شود تا چند پیراهن چو گل هر جانبی یکتا شود صد چشم پاکان در رهش وین دیده…
مه شبگرد من امشب چو مه می گشت و من با او
مه شبگرد من امشب چو مه می گشت و من با او لبی و صد فسون در وی، خطی و صد فتن با او قبا…
من و شبها و یاد آن سرکویی که من دانم
من و شبها و یاد آن سرکویی که من دانم دلم رفته ست و جان هم می رود سویی که من دانم صبا بوهای خوش…
من خسته را ز آن خود کن، ببین
من خسته را ز آن خود کن، ببین یک امروز مهمان خود کن، ببین مخور باده، آیینه در پیش دار نظر در گلستان خود کن،…
من اشک بیدلان را خنده می پنداشتم روزی
من اشک بیدلان را خنده می پنداشتم روزی کنون بر می دهد تخمی که من می کاشتم روزی هم اول روز کان زلف سیاهم پیش…
مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی
مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی به طره آشنا بندی، به خنده پارسا بینی به غمزه ناخدا ترسی، به…
مردم چشم مرا برد آب و گر آیی درو
مردم چشم مرا برد آب و گر آیی درو مردمی باشد که بنشینی چو بینایی درو ماه را با چون تویی باری که نسبت می…
مرا در آرزویت غم ندیم است
مرا در آرزویت غم ندیم است به تو گر نیست روشن، حق علیم است به خاک پای تو خوردیم سوگند از آن معنی که سوگندی…
مدار جان من از بهر جان ما روزه
مدار جان من از بهر جان ما روزه از آنکه جانی و جان را دهد عنا روزه لب پر از می و گویی که روزه…
ماهی رَوَد و من همه شب خواب ندانم
ماهی رَوَد و من همه شب خواب ندانم وه این چه حیات است که من میگذرانم گفتی که «چسانی، ز غمم باز نگویی؟» من با…
ما را چه غم امروز که معشوقه به کام است
ما را چه غم امروز که معشوقه به کام است عالم به مراد دل و اقبال غلام است صیدی که دل خلق جهان بود به…
لبالب کن قدح ساقی که مستم
لبالب کن قدح ساقی که مستم به می ده جملگی اسباب هستم مرا کن سرخ رو از جرعه خویش چه میرانی که پیشت خاک بستم؟…
گهی بنما و گه پوشیده دار آن روی گلناری
گهی بنما و گه پوشیده دار آن روی گلناری چه غم دارد ترا، بگذار تا میرم بدین خواری خرابم هم به یک دیدن، من دیوانه…
گل دل تازه گردد از دم خم
گل دل تازه گردد از دم خم دل گل زنده گردد از نم خم روح پاکت است چشم عیسی جام و اشک لعل است خون…
گر یار به دل درون نباشد
گر یار به دل درون نباشد صبر از دل من برون نباشد بی خواب و قرار ماندم، آری دل گمشده را سکون نباشد گر صبر…
گر کنی یاری و گر آزار، بر من بگذرد
گر کنی یاری و گر آزار، بر من بگذرد هر چه می خواهی بکن، ای یار، بر من بگذرد گفتی، ار من بگذرم زین سو…
گر چه که هست خون دل باده خوشگوار تو
گر چه که هست خون دل باده خوشگوار تو سر خوش و شیرگیر شد نرگس پر خمار تو سرو بلند ونخل تر گه گهی آورم…
گر به کوی عاشقان آن ماه گاهی بگذرد
گر به کوی عاشقان آن ماه گاهی بگذرد بر گدایان همچنان باشد که شاهی بگذرد سالها شد تا به کویش اوفتادم روز و شب بر…
گذشت آن که من صبر و دین داشتم
گذشت آن که من صبر و دین داشتم تو گویی، نه آن و نه این داشتم همی رفت و پابوس زهره نبود هم از دور…
کسی که دیدن آن ترک باده نوش رود
کسی که دیدن آن ترک باده نوش رود به پای آید و چون بیندش به دوش رود تبارک الله ازان رو که بهره خواهد برد…
کجایی، ای به فدای تو گشته جان و جهانم
کجایی، ای به فدای تو گشته جان و جهانم بیا بیا که جدا بودن از تو می نتوانم صبا سلام تو آرد، ولی به من…
قلاشم، ای منکر، مرا دربانی میخانه ده
قلاشم، ای منکر، مرا دربانی میخانه ده این عقل رسمی غرقه کن، می تا لب پیمانه ده من توبه تنها بشکنم، اول سبو نه بر…
فرخ آن روز که دیده بر رخت باز کنم
فرخ آن روز که دیده بر رخت باز کنم تو مرا جانب خود خوانی و من ناز کنم چند گویی که «تو می نال که…
عیش من تلخ است ازان شکر لب شیرین سخن
عیش من تلخ است ازان شکر لب شیرین سخن چون بخندد، ورچه باشد، هست در پروین سخن مردنم نزدیک شد هنگام شربت دادنست کیست کارد…
عشق تو بلای جان بسندست
عشق تو بلای جان بسندست یک خنده ازان دهان بسندست یک گردش چشم تو به مستی فتنه به همان جهان بسندست بیهوده به صید می…
عافیت را در همه عالم نمی یابم نشان
عافیت را در همه عالم نمی یابم نشان گر چه می گردم به عالم هم نمی یابم نشان آدمیت را کجا بر تخته طینت کنم؟…
طاقت دوری نماند عاشق دلتنگ را
طاقت دوری نماند عاشق دلتنگ را واگهیی کس نداد، آن پسر شنگ را گاه خرامیدنش یک نظری هر که دید پیش فرامش نکرد آن قد…
صبا، گردی ازان زلف دو تا خاست
صبا، گردی ازان زلف دو تا خاست به هر سو بویی از مشک ختا خاست بلای خفته سر برداشت، گویی مرا مویی کزان زلف دو…
شهریست معمور و در او از هر طرف مهپارهای
شهریست معمور و در او از هر طرف مهپارهای مسکین دلم صدپاره و در دست هر مه پارهای اشکال هرکس را ببین کاندر میان آن…
شد هوا سرد، کنون موسم خرگاه کجاست
شد هوا سرد، کنون موسم خرگاه کجاست باده روشن و رخساره دلخواه کجاست آتش اینک دل و می گریه خونین، تن من خرگه گرم، ولی…
شبم خیال تو بس، با قمر چه کار مرا
شبم خیال تو بس، با قمر چه کار مرا من و چو کوه شبی، با سحر چه کار مرا من آستان تو بوسم، حدیث لب…
شب دلشدگان دیده بیدار نبندند
شب دلشدگان دیده بیدار نبندند الا که به خون چشم گهربار نبندند چون من ز دل خویش شوم سوخته، زنهار این تهمت بیهوده دران یار…
سوی تو دیدم ریختی خون دلم را بی گنه
سوی تو دیدم ریختی خون دلم را بی گنه از چشم خود می بینم این ای روی چشم من سیه در کشتن بیچارگان تعجیل کم…
سروی چو قامت تو در بوستان نباشد
سروی چو قامت تو در بوستان نباشد زیرا که بوستان را سرو روان نباشد هر جا که بگذری تو، باشد زیان دلها در شهر کس…
سر در خمار، شب به کنار که بودهای؟
سر در خمار، شب به کنار که بودهای؟ لبها فگار، همدم و یار که بودهای؟ سنبل به تاب رفته و نرگس به خواب ناز شب…
سبزه همان و گل و صحرا همان
سبزه همان و گل و صحرا همان باغ همان، سایه همان، جا همان گرد چمن شاهد زیبا بسی در دل من شاهد زیبا همان پهلوی…
زین خوش پسران و شکل ایشان
زین خوش پسران و شکل ایشان بیگانه شدم ز جمله خویشان خوبان همه شهر و یک دل من بیچاره دلم به دست ایشان با ما…
زمانه حله نو بست روی صحرا را
زمانه حله نو بست روی صحرا را کشید دل به چمن لعبتان رعنا را هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن چه سود چون…
زلف تو زان گره سخت که بر جانم زد
زلف تو زان گره سخت که بر جانم زد دم باقی دو سه پیمانه که بتوانم زد در دلم گشت همان لحظه کز او جان…
ز من به خاطر آن نازنین که یاد دهد؟
ز من به خاطر آن نازنین که یاد دهد؟ ز جور او به که نالم، مرا که داد دهد؟ جوان و مست و فراموش کار…
ز دلها لشکری دارد سخن با تاجداران گو
ز دلها لشکری دارد سخن با تاجداران گو قرار لشکر خود ده به ترک بی قراران گو ترا دو چشم جادوکش، من از دوری به…
روی خوبت دلبری را پایه ای است
روی خوبت دلبری را پایه ای است آرزو را خوبتر پیرایه ایست چرخ با چندان ستم حسن تراست که ز مادر مهربانتر دایه ای است…
رو، ای صبا و سلامم به دلنواز رسان
رو، ای صبا و سلامم به دلنواز رسان نیاز بنده بدان شوخ عشوه ساز رسان بمردم و نگشادم غمش، چو جان بدهم ببر حکایت و…
رسید فصل گل و باد عنبر افشان است
رسید فصل گل و باد عنبر افشان است نگارخانه جانان بهشت رضوان است به سرو باغ که بیند کنون که در هر باغ هزار سرو…
رخ چو عید تو دل برد بهر قربان را
رخ چو عید تو دل برد بهر قربان را ازین نشاط به یکجا دو عید شد جان را مرا تو عیدی و از انتظار تو…
دیدمش امروز و شب در دل کنون خواهد گذشت
دیدمش امروز و شب در دل کنون خواهد گذشت باز تا شب بر من بیچاره چون خواهد گذشت گفتیم جان در میان کن، زو ببر…
دوش سرمست آن نگار نازنین آمد برون
دوش سرمست آن نگار نازنین آمد برون همچو طاووسی که از خلد برین آمد برون قامت زیبا و رویی چون بهار آراسته راستی گویی که…
دمی نبود که آن غمزه جهانی خون نمی سازد
دمی نبود که آن غمزه جهانی خون نمی سازد ولی دعوی خون اشکم به رخ گلگون نمی سازد نمی گردد به چشم او خیال من…
دلم را گاه آن آمد که کام از عیش برگیرد
دلم را گاه آن آمد که کام از عیش برگیرد ز دست ساقی دوران چو گردون جام زر گیرد ملامت می کند ما را خرد…
دلبر من دوش که مهمان رسید
دلبر من دوش که مهمان رسید در شب هجرم مه تابان رسید ذره نم از چشمه خورشید یافت مورچه را ملک سلیمان رسید سایه صفت…
دل گمگشته به بازار خریدن نتوان
دل گمگشته به بازار خریدن نتوان ور دهد لابه، چو تو یار خریدن نتوان عشوه می ده که خریدار به جانم تا آنک این متاعی…
دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دل ز تن بردی و در جانی هنوز دردها دادی و درمانی هنوز آشکارا سینهام بشکافتی همچنان در سینه پنهانی هنوز مُلک دل کردی خراب…
از چشم تو که هست ز تو جان شکارتر
از چشم تو که هست ز تو جان شکارتر دل نیست در جهان ز دل من فگارتر می گوی تلخ از آن لب شیرین که…
ابر میبارد و من میشوم از یار جدا
ابر میبارد و من میشوم از یار جدا چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا؟ ابر و باران و من و یار ستاده…
دریغ صحبت دیرینه وفاداران
دریغ صحبت دیرینه وفاداران خوش آن نشاط و تنعم که بود با یاران چو از شکفتن نورزو عیش یاد کنم به چشم من گل، اگر…
در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد
در شب هجران که روزی هیچ دشمن را مباد می رود عمر عزیزم چون سر زلفت به یاد محنت هجران و رنج راه و تشویش…
دامن گل ز ابر پر گهر است
دامن گل ز ابر پر گهر است باغ را زیب و زینت دگر است غنچه بر باد داد دل، چو گشاد چشم بر گل که…
خونخوار چشم تو که ره مرد و زن زده ست
خونخوار چشم تو که ره مرد و زن زده ست هر شب به خوابگاه من ممتحن زده ست من خاک راه بوسم و از خود…
خواهم که سیر بینم روی چو یاسمینش
خواهم که سیر بینم روی چو یاسمینش لیک آفتی ست فتنه، می ترسم از کمینش بسیار زهد و توبه باطل شد از لبانش فتنه ست…





