غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
نیست در شهر گرفتارتر از من دگری
نیست در شهر گرفتارتر از من دگری نبد او تیر غم افگارتر از من دگری بر سر کوی تو دانم که سگان بسیاراند نیک بنمای…
نه یار وعده بوس و کنار می کندم
نه یار وعده بوس و کنار می کندم نه دل ز دیدن رویش قرار می کندم درون دل نه یکی صد هزار افسون است هنوز…
نگارین مرا شد نوجوانی
نگارین مرا شد نوجوانی که نو بادش نشاط و کامرانی خطش پیرامن لب، گوییا خضر برآمد گرد آب زندگانی بمیرم بر سر کویش که باشد…
نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی
نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی کعبه دل شوی و در حرم جان آیی ای مسیح من و جان همه آخر تا…
ناوک زنی چو غمزه او در زمانه نیست
ناوک زنی چو غمزه او در زمانه نیست چون جان من خدنگ بلا را نشانه نیست دیوانه گشت خلق و به صحرا افتاد، ازانک در…
می نوش که دور شادمانیست
می نوش که دور شادمانیست خوش باش که روز کامرانیست سر بر مکش از شراب کایام از تیغ اجل به سر فشانیست این دل که…
مهری که بود با منت، آن گوییا نبود
مهری که بود با منت، آن گوییا نبود آن پرسش زمان به زمان گوییا نبود نامم که برده ای و نشانم که داده ای زان…
منزل عشقت که من پوشیده در جان میکنم
منزل عشقت که من پوشیده در جان میکنم رخ گواهی میدهد، هرچند پنهان میکنم جان که بند رفتن است و ماندنش از بهر آنست کز…
من عاشقم، نه رعنا، کز دوست کام خواهم
من عاشقم، نه رعنا، کز دوست کام خواهم کامم همین کزان در خاکی به کام خواهم دارم هوس که میرم، در پیش تو کیم من؟…
من آن نیم که به عمر از وفای خود بروم
من آن نیم که به عمر از وفای خود بروم ز آستانت به حسن رضای خود بروم منم فتاده به خاکی و هر زمان چون…





