غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
گر تو رنج من مسکین گدا بشناسی
گر تو رنج من مسکین گدا بشناسی جور از حد نبری، حد جفا بشناسی من جز از تو نشناسم به حق خدمت تو تو نه…
گذشت آن کین دل زارم شکیبا بود یک چندی
گذشت آن کین دل زارم شکیبا بود یک چندی پریشانی زلفش آمد و زد راه خرسندی جز این شیرینی اندر عیش تلخ خود نمی بینم…
کسی که دیدن آن چشم خوابناک رود
کسی که دیدن آن چشم خوابناک رود عجب مدان که به خواب خوشش هلاک رود زمین به یاد لبت بوسه می زنم، لیکن چگونه آرزوی…
کدام دل که تو غمزده زدی فگار نشد؟
کدام دل که تو غمزده زدی فگار نشد؟ کدام کس که ترا دید و بی قرار نشد؟ حرام باد زخاک تو بر در هر چشم…
قمر برید ز من مهر و من خراب قمر
قمر برید ز من مهر و من خراب قمر شبم دراز چو گیسوی نیمتاب قمر خرابه ها همه چون از قمر شود روشن چراست تیره…
فرخ آن عیدی که جان قربانی جانان بود
فرخ آن عیدی که جان قربانی جانان بود خرم آن جانی که پیش نیکوان قربان بود چون نگوید نازنین من مبارک باد عید جان شکر…
غبار مشک می خیزد، ندانم تا چه باد است این؟
غبار مشک می خیزد، ندانم تا چه باد است این؟ سوار مست می آید، فساد است و فساد است این به زلفش صد دل مظلوم…
عشق تو هر لحظه فزون میشود
عشق تو هر لحظه فزون میشود دل ز غمت قطره خون میشود در هوس سلسله زلف تو عقل مبدل به جنون میشود روی تو نادیده…
عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند
عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند سلطان ننهد بنده محنت زده را بند ای یار عزیز، انده دوری تو چه دانی؟ من دانم و…
عارض همچون نگارستان تو
عارض همچون نگارستان تو شاهد حال است بر دستان تو شب جهانی کشته ای و آنگه هنوز بوی خون می آید از پیکان تو عذر…
صبح است و دهر از خرمی چون روضه رضوان نگر
صبح است و دهر از خرمی چون روضه رضوان نگر جنبیدن باد صبا جلوه گر بستان نگر خندید خورشید فلک چون سرخ گل در بوستان…
شهسوارانی که فتح قلعه دین کردهاند
شهسوارانی که فتح قلعه دین کردهاند التماس همت از دلهای مسکین کردهاند پاکبازان سر کوی خرابات فنا در مقام سرفرازی خشت بالین کردهاند سنگسار لعنت…
شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست
شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست من خوشم تو مرهم آنجاها رسان کازردنست جان من از مایه غمهای تو پرورده شد خلق غم…
شبهای عاشق را گهی صبح طرب کمتر دمد
شبهای عاشق را گهی صبح طرب کمتر دمد کز ناوک غمزه زنان پیکانش در بستر دمد شیرین نباتی خاسته گرد لب شکر فشانش شیرین چرا…
شب رسید آن شمع کو عمری درون سینه بود
شب رسید آن شمع کو عمری درون سینه بود شعله می زد هر چه در دل آتش دیرینه بود پیش آن محراب ابرو جان خلقی…
سوی من بین که ز هجرت به گداز آمدهام
سوی من بین که ز هجرت به گداز آمدهام روی بنمای که پیشت به نیاز آمدهام به سر زلف درازت کششی داشتمی زان کشش به…
سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمی
سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمی همه بتانت که محراب چشم هر صنمی در آب و آینه بینی همیشه صورت خویش که آفتاب پرستی…
سر زلف تو تا بجنبیدهست
سر زلف تو تا بجنبیدهست بوی مشک ختا بجنبیدهست بوی خون آمد از صبا ماناک عاشقی را هوا بجنبیدهست تا بجنبید زلف او از باد…
سبزهها میدمد و آب روان میآید
سبزهها میدمد و آب روان میآید ابر چون دیده من گریهکنان میآید از پس گشتن صحرا و لب جوی و چمن هوسی در دل هر…
زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی
زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی مردن هم از گیسوی خود بر خلق مشکل می کنی هم جان و تن…
زمانی نیست کز دست تو جان من نمیسوزد
زمانی نیست کز دست تو جان من نمیسوزد کدامین سینه را کان غمزه پرفن نمیسوزد مگر ترکیب فانوس است، جانا، استخوان من درون میسوزدم، چون…
زلف تو به هر آب مصفا نتوان شست
زلف تو به هر آب مصفا نتوان شست الا که به خونابه دلها نتوان شست هر شب من و از گریه سر کوی تو شستن…
ز من چو دل ربودی رفت جان نیز
ز من چو دل ربودی رفت جان نیز که در دل داشت شوقت این و آن نیز ز یاقوت لبت ما را طمعهاست کز او…
ز دستم شد عنان دل، چه داند کس که من چونم؟
ز دستم شد عنان دل، چه داند کس که من چونم؟ درین تیمار بی حاصل چه داند کس که من چونم؟ من و شبها و…
روی نیکوی تو ز مه کم نیست
روی نیکوی تو ز مه کم نیست جز ترا نیکویی مسلم نیست دهنت ذره و کم از ذره است رخ ز خورشید ذره ای کم…
روز عید است به من ده می نابی چو گلاب
روز عید است به من ده می نابی چو گلاب که ازان جام شود تازه ام این جان خراب جان من از هوس آن، به…
رسید موسم عید و صلای می درداد
رسید موسم عید و صلای می درداد پیاله بر کف خوبان ماه پیکر داد میی که ساقی رعنا ز خون مستان خورد چه خوابها که…
رخ تو نور دیده قمر است
رخ تو نور دیده قمر است لب تو سرخ رویی شکر است با تو، ای یکسر آمده به دلم که کند شرکتی، گدا و سر…
دیده با تو چو هم نظر گردد
دیده با تو چو هم نظر گردد ناوک فتنه را سپر گردد هر که از درد عشق بی خبر است چون ترا دید با خبر…
دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت
دوش لعل تو مرا تا به سحر مهمان داشت مرده هجر ز بوی تو همه شب جان داشت روی تو دیدم و شد درد فراموش…
دلی کو چون تو دلداری ندارد
دلی کو چون تو دلداری ندارد بر اهل عشق مقداری ندارد ز سر تا پای زلفت یک شکن نیست که در هر مو گرفتاری ندارد…
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد
دلم ز دست برفته ست و پیش باز نیابد نوازشی هم از آن یار دلنواز نیاید تمام عرصه عالم سپاه فتنه بگیرد اگر ز عارض…
دلبرا، در جان نشین، فی العین هم
دلبرا، در جان نشین، فی العین هم ای ز تو شادی به جان، فی القلب هم گریه خون بین و می کن پرسشی چون نماند،…
دل ما را ز دست غم امان نیست
دل ما را ز دست غم امان نیست نشان شادمانی در جهان نیست جهان پر آشنا و من به غم غرق که دریای محبت را…
دل ز تو بی غم نتوانیم کرد
دل ز تو بی غم نتوانیم کرد درد ترا کم نتوانیم کرد جرعه ای از جام جفا می کشیم رطل دمادم نتوانیم کرد کرد غمت…
از حال مات هیچ حکایت نمی رسد
از حال مات هیچ حکایت نمی رسد در کار مات بیش عنایت نمی رسد گویند بگسلد چو بغایت رسید عشق جانم گسست و عشق بغایت…
ابروی مانند ماهش بنگرید
ابروی مانند ماهش بنگرید جعد مشکین دوتاهش بنگرید بر چنان جوری که چشمش می کند روی زیبا عذر خواهش بنگرید بس که اندر روی او…
دریاب که من طاقت هجر تو ندارم
دریاب که من طاقت هجر تو ندارم بشتاب که افتاد به جان بهر تو کارم از من تو کران کردی و خون ماند به چشمم…
در فراقش رود خون از دیده می بارم هنوز
در فراقش رود خون از دیده می بارم هنوز وان زدلگرمی نگوید ترک آزارم هنوز سالها تا گلبن مقصود در می پرورم ز آب چشمم…
در آن هجوم که یار تو پادشا باشد
در آن هجوم که یار تو پادشا باشد غم گدا که بود، زیر پا کرا باشد؟ منم به سوز و گدازش، به یاد سیم برت…
خون گریم ار چه از ستم بیکران تو
خون گریم ار چه از ستم بیکران تو هم خاک روبم از مژه بر آستان تو بسیار آبگینه دلها شکسته ای زین جرم سنگ شد…
خواهی دلا، فردوس جان، رخسار جانان را ببین
خواهی دلا، فردوس جان، رخسار جانان را ببین ور بایدت سرو روان، آن میر خوبان را ببین ای دل، که هستی بی قرار، از بهر…
خلقی همه در شهر و مرا جا به دگر سو
خلقی همه در شهر و مرا جا به دگر سو هر کس به رهی و من تنها به دگر سو بینم چو به راهش بدوم،…
خراش سینه خود با یکی خونخوار می گویم
خراش سینه خود با یکی خونخوار می گویم حساب عمر می دانم که غم با یار می گویم فراهم کی شود ریش دلم زینسان که…
چون نارم آنکه فارغ زان آشنا گریزم
چون نارم آنکه فارغ زان آشنا گریزم گه در فسون نشینم، گه در دعا گریزم بوی کشندهٔ او خود همره صبا شد خلق از سموم…
چون به گیتی هر چه می آید، روان خواهد گذشت
چون به گیتی هر چه می آید، روان خواهد گذشت خرم آن کس کو نکو نام از جهان خواهد گذشت ناوک گردون که آید از…
چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون را
چو خواهی برد روزی عاقبت این جان مفتون را گه از گاهی به من بنمای باری صنع بیچون را تو می کن هر چه خواهی،…
چه کردم کآخرم فرمان نکردی
چه کردم کآخرم فرمان نکردی بدیدی دردم و درمان نکردی ز هجران تو کفری هست بر من شب کفر مرا ایمان نکردی به دشواری برآمد…
چنین که غمزه خوبان نشست در کینم
چنین که غمزه خوبان نشست در کینم مدان که یک نفس ایمن ز فتنه بنشینم حلال باد چو می خون من بر آن ساقی که…
چشمت که قصد جان من ناتوان کند
چشمت که قصد جان من ناتوان کند گویم مکن به قصد دل، همان کند مرغ دل آشیانه به زلف تو می کند چون طوطیی که…
جولان توسنش بین، هر سو غبار دیگر
جولان توسنش بین، هر سو غبار دیگر فتراک او نگه کن، هر سو شکار دیگر دلها اسیر گیرد، جانها شکار سازد هرگز ندیده ام من،…
جانا، گذری به بوستان کن
جانا، گذری به بوستان کن باده خور و رخ چو ارغوان کن جان ها که گرانست نرخ ایشان یک بار بخند و رایگان کن از…
جان فدای پسرانی که نکورو باشند
جان فدای پسرانی که نکورو باشند راحت جانست جفاشان چو جفاجو باشند خود ز خوبان پری چهره همین کار آید که ستمگاره و مردم کش…
تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذری
تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذری مرا کش ارز که برای شکار می گذری ز دوستان که به جولانگه تو خاک…
تن پاکت که زیر پیرهن است
تن پاکت که زیر پیرهن است وحده لاشریک له، چه تن است هست پیراهنت چو قطره آب که تنک گشته بر گل و سمن است…
ترک من چون تیر مژگان برکشد
ترک من چون تیر مژگان برکشد ماه گردون را سپر در سر کشد در دلم تیرش ترازویی شود وز درون سینه جان می برکشد چون…
تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کرد
تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کرد بیچاره دلم را هدف تیر بلا کرد در خواب نبیند رخ آرام دگر بار هر دل…
تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد
تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد قوت دل ریشم همگی خون جگر شد گلگون شده بد روی من از اشک عقیقی از…
پرتو خورشید بین تابنده از روی قمر
پرتو خورشید بین تابنده از روی قمر شاد باش، ای روشنی روی نیکوی قمر راست چون ماه نوم کاهیده و زار و نزار کز پس…
بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو
بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو مرا، دربان، رها کن تا بمیرد باغبان تو ز فریادم بنالد کوه و ره ندهی به…
بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت
بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت ناتوانم کرد چشم جادوی افسونگرت رگ برون آمد مرا از پوست در عشقت، مگوی کز ز بهر آن…
بهار بی رخ گلرنگ تو، چه کار آید
بهار بی رخ گلرنگ تو، چه کار آید مرا یک آمدنت به که ده بهار آید اگر دو اسپه دواند به گرد تو نرسد گل…
به فراغ دل زمانی نظری به ماهرویی
به فراغ دل زمانی نظری به ماهرویی به از آنکه چند شاهی، همه عمر های و هویی نه ز دست نوجوانان به چمن شدم، ولیکن…
به چشم تر دمی کاندر دل بریانش میدارم
به چشم تر دمی کاندر دل بریانش میدارم وی اندر خواب و من نزدیک خود مهمانش میدارم خیال زلف او را رنجه میسازم، بیا، ای…
بشکفت گلها در چمن، ای گلسِتان من بیا
بشکفت گلها در چمن، ای گلسِتان من بیا سرو ایستاده منتظر، سرو روان من بیا از گریه من هر طرف، پر لاله و گل شد…
برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟
برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟ ز جان سوخته بیرون نمی شوی، چه کنم؟ تویی به حسن چو لیلی، ولیک هیچ شبی…
بر رخ همچو مهش طره چون شب نگرید
بر رخ همچو مهش طره چون شب نگرید انگبین در لب شیرینش لبالب نگرید چشم بسته مگشایید مگر بر رویش آن زمان کش مه نو…
بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت
بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت جفا بکن که هر آن کرده نیست تاوانت مهی که چاک به دامان جانم افگنده ست همان مهی…
بت محمل نشین من مگر حالم نمی داند
بت محمل نشین من مگر حالم نمی داند که می بندد برین دل بار و محمل تند می راند جمازه در ره و آویخته دل…
باز وقت آمد که من سر در پریشانی نهم
باز وقت آمد که من سر در پریشانی نهم روی زیبا بینم و بر خاک پیشانی نهم سوده گشت از سجده راه بتان پیشانیم چند…
باز به خون خلق شد چشم جفانمای تو
باز به خون خلق شد چشم جفانمای تو عمر اگر وفا کند جان من و جفای تو نیست امید کز توام یک گل بخت بشگفد…
باز از رندی علم بر آسمان خواهم کشید
باز از رندی علم بر آسمان خواهم کشید روز پیری جام با یار جوان خواهم کشید تیر غمزه ترک چشمش از کمان ابروان سوی سینه…
با تو در سینه نفس را چه گذر
با تو در سینه نفس را چه گذر در دلم غیر تو کس را چه گذر باغ نشکفت و نیامد موسم در دل خسته هوس…
ای همنفسان که پیش یارید
ای همنفسان که پیش یارید این شکر چرا نمی گذارید؟ ما را مکشید چون غریبان هر چند شما ازین دیارید جان خواهم داد زیر پایش…
ای گل، دهن تنگت صد تنگ شکر چیزی
ای گل، دهن تنگت صد تنگ شکر چیزی گل با تو نمی ماند در حسن مگر چیزی ما را به تماشایی مهمان رخ خود کن…
ای که امروز به زیبایی او می نازی
ای که امروز به زیبایی او می نازی جای آن است که بر ماه کنی طنازی بوسه ای چند بخواهم ز لبت چشم تو گر…
ای صد شکست زلف ترا زیر هر خمی
ای صد شکست زلف ترا زیر هر خمی در هر خمیش مانده به هر گوشه درهمی گه گه به ناز شانه کن آن زلف را،…
ای زلف تو دام دل دانا و خردمند
ای زلف تو دام دل دانا و خردمند دشوار جهد دل که در افتاد درین بند اندر دل من بود نهالی ز صبوری بادی بوزید…
ای رخ زیبای تو آینه سینه ها
ای رخ زیبای تو آینه سینه ها روی ترا در خیال زین نمط آیینه ها غمزه مزن کان خیال تا به جگرها نشست تیغ بلارک…
ای دل از آنها که رفت، گر بتوانی مکن
ای دل از آنها که رفت، گر بتوانی مکن یاد جوانی بلاست، بیش تو دانی مکن قِسم خود ای جان ز تن، جمله گرفتی کنون…
ای حسن، تو آفت زمانه
ای حسن، تو آفت زمانه روی تو به دلبری فسانه صد دل درود دمی به زلفت گر تیز رود زبان شانه هر دم سوی قبله…
ای ترا در دیده من جای خواب
ای ترا در دیده من جای خواب دیده بی خوابم از تو جای آب شب چو خوابم نیست بهر دیدنت چند سازم خویش را عمدا…
ای باد، سلام دلم آنجا برسانی
ای باد، سلام دلم آنجا برسانی بوسی ز لبم بر کف آن پا برسانی یکبار رسانیش سلام همه عشاق صد بار از آن من تنها…
ای از مژه تو رخنه در جانها
ای از مژه تو رخنه در جانها وی درد تو کیمیای درمانها بادی که ز کوی تو همیآید میجنبد و میبرد ز ما جانها تو…
آنی که از کرشمه و نازت سرشتهاند
آنی که از کرشمه و نازت سرشتهاند نقشی چو تو ز کلک قضا کم نوشتهاند جان سودهاند ریخته در چشمه حیات تا زان خمیر مایه…
آن نه منم که از جفا دست ز یار در کشم
آن نه منم که از جفا دست ز یار در کشم یا پس زانوی خرد پای قرار در کشم دل به خط بتان شد و…
آن سوار کج کله کز ناز سلطان من است
آن سوار کج کله کز ناز سلطان من است بس خرابی ها کز او، در جان ویران من است خون من در گردنم، کامروز دیدم…
امید نبود ار چه مرا یک نظر از وی
امید نبود ار چه مرا یک نظر از وی هم دید که بسیار بود این قدر از وی سلطان ز کجا بر هوسش چشم نگارد؟…
آمد آن شادی جان بر ما دی
آمد آن شادی جان بر ما دی شادی افزود مرا بر شادی پایش افتادم و لب بگرفتم گفت، بگذار، کجا افتادی؟ گفتم آن کردم، چون…
اگر به گوشه نشینان نماید آن رخ خوب
اگر به گوشه نشینان نماید آن رخ خوب به غمزه دل بر باید ز سالک مجذوب بلای مردم اهل نظر بود چشمت به ناز اگر…
از من آن کامیاب را چه غم است
از من آن کامیاب را چه غم است زین شب آن مهتاب را چه غم است ذره ها گر شوند زیر و زبر چشمه آفتاب…
از دوری خود، جانا، حال دل من بشنو
از دوری خود، جانا، حال دل من بشنو اندوه فراق گل از مرغ چمن بشنو زان موی بناگوشت هر کس گله ای دارد آن طره…
دل ببردی به جنگجویی و بس
دل ببردی به جنگجویی و بس خو گرفتی به تندخویی و بس بس کن این، چند ازین جفا کردن یا به عالم تو خوب رویی…
یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کن
یک ره ز در برون آ، قصد هزار جان کن قربان هزار چون من بر چشمْ ناتوان کن رویت بلاست بنما، تا جان دهند خلقی…
یارب، اندر سر هر موی تو چندان چه خم است
یارب، اندر سر هر موی تو چندان چه خم است زیر آن موی رخت از گل خندان چه کم است چند گویی که مکن صورت…
یار بی فرمان و دل هم همچنان
یار بی فرمان و دل هم همچنان یک دمی باقی و همدم همچنان شانه کردن زلف را چندین چه سود؟ بسته چندین دل به هر…
وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرت
وقتی غباری زآستان بفرست سوی چاکرت تا کی تهی چشم کند با دیدهام خاک درت دستی بده، ای آشنا، درماندگان را، چون که شد غرقه…
هوایی خرم است و هر طرف باران همی بارد
هوایی خرم است و هر طرف باران همی بارد نگویم قطره کز بالا گل و ریحان همی بارد نگون سر شاخهای سبزه گویی در همی…
همی خواهم ترا بینم، نظر سویی که من دارم
همی خواهم ترا بینم، نظر سویی که من دارم به خوبان دیدنم خو شد، عجب خویی که من دارم اگر بر خاک می غلتم مرا…
هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زند
هر گاه مرغی از سر شاخی نوا زند آید به دل کسی و ره جان ما زند فریاد از آن دلی که به فریاد هر…





