غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
شب فراق سیاه و مرا سیاه تر است
شب فراق سیاه و مرا سیاه تر است که شام تا سحرم زلف یار در نظر است چگونه تیره نباشد رخم که شمع مراد نمی…
شاخ گل از نسیم جلوه گر است
شاخ گل از نسیم جلوه گر است وقت گلبانگ بلبل سحر است خار پهلوی گل نشاند، زآنک خون بسته ز بهر نیشتر است باغ در…
سوار چابک من باز عزم لشکری دارد
سوار چابک من باز عزم لشکری دارد دل من پار برد، امسال با جان داوری دارد من اندر خاک میدانش لگدکوب ستم گشتم هنوز آن…
سرمه اندر چشم خودبین می کنی
سرمه اندر چشم خودبین می کنی شانه اندر زلف پرچین می کنی از ستم چندین که کردی کس نکرد بس کن، از بهر که چندین…
سحرگاهان که باد از سوی گل عنبرفشان آید
سحرگاهان که باد از سوی گل عنبرفشان آید چو گل جامه درم کانم ز گل بوی نشان آید نگارا، دیده در ره مانده ام وین…
ساقیا، می ده که امروزم سر دیوانگی ست
ساقیا، می ده که امروزم سر دیوانگی ست جام پر گردان که مرگم در تهی پیمانگی ست من به رغبت جان دهم تا رحمت آری…
زهی بریخته بر لاله مشک سارا را
زهی بریخته بر لاله مشک سارا را شکسته رونق خورشید گوهر آرا را اگر ز روی تو شمع هدایتی نبود ز تیرگی که برون آورد…
زلف گرد آور که بازم دل پریشان میشود
زلف گرد آور که بازم دل پریشان میشود روی پنهان کن که بازم دیده حیران میشود عقل و هوش و دل خیالت برد و جانم…
ز هجر سوخته شد جان من سپند تو باد
ز هجر سوخته شد جان من سپند تو باد دلم همیشه اسیر خم کمند تو باد دریغ باشد جولان تو سنت بر خاک سواد دیده…
ز زلف تو کمر فتنه بر میان بستن
ز زلف تو کمر فتنه بر میان بستن ز من به یک سر مویت همه جهان بستن دل پر آتش من زان به زلف در…





