غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
شبی در کوی آن مه روی رفتم
شبی در کوی آن مه روی رفتم سر و پاگم چو آب جوی رفتم نمی رفتم، بلا شد بوی زلفش خراب اندر پی آن بوی…
شب ست این وه چه بی پایان و یا خود زلف یارست این
شب ست این وه چه بی پایان و یا خود زلف یارست این مه است این پیش چشمم یا خیال آن نگارست این رسیده موسم…
سیمین زنخ که طره عنبرفشان برد
سیمین زنخ که طره عنبرفشان برد دل را در افگند به چه و ریسمان برد می گفت سرو دی که ازو یک سرم بلند کو…
سفیده دم چو در از ابر درفشان بچکد
سفیده دم چو در از ابر درفشان بچکد به کام لاله و سون زلال جان بچکد روان کن آن می چون آفتاب گرماگرم چنان که…
سر من به سجده هر دم به ستانه ای درآید
سر من به سجده هر دم به ستانه ای درآید جگر اندر آستانش به بهانه ای در آید قد تست همچو تیری که درون جان…
سپیده دم که گهربار بر در گلزار
سپیده دم که گهربار بر در گلزار شود به جلوه گل اندر نگار خانه یار عجب نباشد، اگر از نسیم روح افزای دم حیات زند…
ساقیا! پیش آر جامِ با صفای خویش را
ساقیا! پیش آر جامِ با صفای خویش را روی ما بین و به ما ده رونمای خویش را کف چو گنبدها کند هر دم صلای…
زهی از درد خود یک چشم را بینم نمی بیند
زهی از درد خود یک چشم را بینم نمی بیند که هیچ آن سهل گیر بی وفا را غم نمی بیند چنین کز خواب او…
زلف شستش که به هر مو دل دیگر بسته ست
زلف شستش که به هر مو دل دیگر بسته ست بر دل من همه درهای خرد در بسته ست مژه ها آخته چشمش، به چه…
ز نظر اگر چه دوری، شب و روز در حضوری
ز نظر اگر چه دوری، شب و روز در حضوری ز وصال شربتم ده که بسوختم ز دوری منم و شبی و گشتی به خرابههای…
ز دوری تو چو خونابه من افزون شد
ز دوری تو چو خونابه من افزون شد مرنج ز اشک من ار آستانت گلگون شد به گرد کوی تو مردم، نگفتیم که سگی فتاده…
ز آب ملاحت که رخ آلوده ای
ز آب ملاحت که رخ آلوده ای وانکه نمک بر جگری سوده ای داد لبت بوسه و رنجه شدی بازستان، گر تو نفرموده ای بشنو…
روزی از دست جفا آخر عنان بستانمت
روزی از دست جفا آخر عنان بستانمت داد خود دانم از این پس بر چسان بستانمت رود اشکم گر گریبان گیردم از دست تو دامنت…
رغم آن دل که نگه دارندش
رغم آن دل که نگه دارندش زیر آن زلف سیه دارندش مشک بیزلف تو نتواند بود گر به شمشیر نگه دارندش بر رخ خوب تو…
رخت کز آتش تبها به تاب در عرق است
رخت کز آتش تبها به تاب در عرق است چو نیک می نگرم آفتاب در عرق است به خونش گر شد آن روی و در…
دیری ست کای گلبرگ تر بر روی ما خندان نه ای
دیری ست کای گلبرگ تر بر روی ما خندان نه ای هستی لطیف و خوبرو، زان در وفا خندان نه ای زلف دوتاهت چیست این،…
دوش می رفت و آه می کردم
دوش می رفت و آه می کردم در پی او نگاه می کردم هر دم از خون دیده در پی او قاصدی رو به راه…
دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راست
دو اسپه پیک نظر می دوانم از چپ و راست به جست و جوی نگاری که نور دیده ماست ترا که جز رخ تو، در…
دلم که سوخت ز عشقش چراغ جان من است آن
دلم که سوخت ز عشقش چراغ جان من است آن غبار کز تو رسد نور دیدگان من است آن مسوز جان دگر عاشقان بدان غم…
دلت هر لحظه میگردد کجا روی وفا روید؟
دلت هر لحظه میگردد کجا روی وفا روید؟ غلط خود میکنم، در سنگ غلتان کی گیا روید؟ ز بس دلها که در کویت فرو شد،…
دل من برد، نتوان یافت بازش
دل من برد، نتوان یافت بازش که دستی نیست بر زلف درازش شدم در کندن جان نیم کشته ز چشم نیم مست و نیم نازش…
دل ز مهر تو در که پیوندم؟
دل ز مهر تو در که پیوندم؟ دل ز مهرت کجا کند بندم؟ بس که دل می دری و می دوزی یک دل است و…
از پس عمر شبی هم نفس یار شدم
از پس عمر شبی هم نفس یار شدم خواب بود آن همه گویی تو، چو بیدار شدم وقتی آن چشمه خورشید بدین سوی نتافت گر…
آخر نگاهی بر حال ما کن
آخر نگاهی بر حال ما کن درد دلم را روزی دوا کن از دست هجران من در بلایم یارب، به فضلت آن را دوا کن…
دست به گل نمی زنی، زانکه نگار من تویی
دست به گل نمی زنی، زانکه نگار من تویی بوی سمن نمی کشم، زانکه بهار من تویی روی زمین گر از صبا سیرگه شکوفه شد…
در گریه خون عاشقی کو خان و مان راتر نهد
در گریه خون عاشقی کو خان و مان راتر نهد عاشق نخوانندش، مگر آنگه که جان راتر نهد عشقی کز آب و گل بود، مژگان…
در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رای
در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رای تو همین روی نما، تیغ خود از خون پالای تن من موی شده، غم نیز گرهی…
خیال روی تو چون در ناب در نظر است
خیال روی تو چون در ناب در نظر است ز اشک دمبدمم صد حباب در نظر است چو مست روی تو من، روی مهوشان چه…
خوبان گمان مبر که ز اولاد آدمند
خوبان گمان مبر که ز اولاد آدمند جانند یا فرشته و یا روح اعظمند زان انگبین چه ناله کنی، زانکه دائما مرغان عرش بر مگس…
خم زلف تو که زنجیر جنون می خوانند
خم زلف تو که زنجیر جنون می خوانند ای خوش آن طایفه کاین سلسله می جنبانند ای صبا، نرم تری روب غبار زلفش که دران…
خرم آن روز که دیدار تو پیش نظر آید
خرم آن روز که دیدار تو پیش نظر آید ضایع آن عمر که بی دیدن رویت به سر آید چه خبر مرده دلان را ز…
حاصل اگر از زلف تو یک بار توان کرد
حاصل اگر از زلف تو یک بار توان کرد صد زاهد دین، بسته زنار توان کرد دیوانه شود زنده، ولی خلق بمیرند گر نقش جمال…
چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشم
چون دولت آن نیست که پهلوی تو باشم کم زان که فتاده به سر کوی تو باشم کشتن چو ترا خوی شد، اکنون من و…
چو زلفش فتنه شد بر جان، دلم آباد کی ماند
چو زلفش فتنه شد بر جان، دلم آباد کی ماند غم هجران ز حد بیرون، درونم شاد کی ماند مکن عیب، ار بنالد جان چو…
چو باد صبح به آن سرو خوش خرام شود
چو باد صبح به آن سرو خوش خرام شود سلام گویم و جان همره سلام شود غلام اویم و هر کس که بیند آن صورت…
چه بلاست از دو چشمت نظر نیاز کردن
چه بلاست از دو چشمت نظر نیاز کردن مژه را گشاد دادن، در فتنه باز کردن چو کمال صنع بی چون ز جمال تست پیدا…
چشمها را گوی کاین ناز و کرشمه کم کنند
چشمها را گوی کاین ناز و کرشمه کم کنند ور نه ترسم عالمی را خسته و در هم کنند هم شکاف جان کنند و هم…
چشم است، یارب، آنچنان یا خود بلای جان من
چشم است، یارب، آنچنان یا خود بلای جان من جور است از آنسان دلستان یا غارت ایمان من شوخ و مقامر پیشه ای، قتال بی…
جانی، ندانم این چنین با زندگانی، ای پسر
جانی، ندانم این چنین با زندگانی، ای پسر کز خوبرویان جهان با کس نمانی، ای پسر دل می برد رفتار تو، خون می کند گفتار…
جان که چون تو دشمنی را دوستداری میکند
جان که چون تو دشمنی را دوستداری میکند دشمن خود را به خون خویش یاری میکند دل که مهمان خواند بر جانم بلا و فتنه…
توبه دیرینه را می بشکنم
توبه دیرینه را می بشکنم ساقیا، در ده شراب روشنم ساقیم، گر چون تو بت رویی بود توبه چبود، مهر ایمان بشکنم وقتی آید عاشق…
تو با آن رو بگو مه را، چه باشی؟
تو با آن رو بگو مه را، چه باشی؟ تو با آن رخ بگو شه را، چه باشی؟ ببین آیینه و خود را صفت کن…
ترک من رفتم ز کویت گر ز من گشتی ملول
ترک من رفتم ز کویت گر ز من گشتی ملول خیر بادت میکنم یک سجده فردا قبول زور و زر باشند اسباب وصال، اما مرا…
تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زند
تا کی آن زلف پریشان وقت ما بر هم زند آه دودآلود ما آتش بر این عالم زند می خورم من خون به یاد لعل…
تا خیال روی او را دیده در تب دیده است
تا خیال روی او را دیده در تب دیده است مردم چشمم به خون در اشک ما غلتیده است تا چرا با شمع رویش آتش…
پس از ماهیم دوش از وعده دیدار خواب آمد
پس از ماهیم دوش از وعده دیدار خواب آمد گهی برخاستم کاندر سر من آفتاب آمد پس از بیداری بیسار دیدم، لیک نی سیرش کز…
بیار ساقی و جام شراب در گردان
بیار ساقی و جام شراب در گردان خراب کرده خود را خراب تر گردان ز بهر دردکشان آبگینه حاجت نیست یکی سفال شکسته بیار و…
بی یاد تو غم جهان نسوزد
بی یاد تو غم جهان نسوزد بی آه من آسمان نسوزد پیش رخ آتشین تو شمع سوزند، ولی چنان نسوزد گر شمع نخوانمت مشو گرم…
بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز را
بهر شکار آمد برون کژ کرده ابرو ناز را صانع خدایی کاین کمان داد آن شکارانداز را او می رود جولان کنان وز بهر دیدن…
به گردت باد سردی هر دم از عشاق دیوانه
به گردت باد سردی هر دم از عشاق دیوانه پریشانی زلفت را فراهم کی کند شانه؟ بلای جان شدی و من هم اول روز دانستم…
به خود مبین که چو روی من آفتابی هست
به خود مبین که چو روی من آفتابی هست به من نگر که چو من در جهانی خرابی هست؟ ز روشنی رخ تو گر به…
بگویم حال خویشت، لیک از آزار میترسم
بگویم حال خویشت، لیک از آزار میترسم وگر ندهم برون، ز اندیشه گفتار میترسم چه حال است این که از بیم رقیبان ننگرم رویت؟ هوس…
بس بود اینکه سوی خود راه دهی نسیم را
بس بود اینکه سوی خود راه دهی نسیم را چشم زد خسان مکن عارض همچو سیم را ما و نسیم صبحدم بوی تو و هلاک…
بر من کنون که بی تو جهان تیره فام شد
بر من کنون که بی تو جهان تیره فام شد ای شمع جان، در آی که روزم به شام شد تو خوش به ناز خفته…
بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری
بدین صفت که ببستی کمر به خونخواری درست شد که نداری سر وفاداری به هر جفا که توان کرد کار من کردی خدای تو به…
بتا، مانند تو مهوش نباشد
بتا، مانند تو مهوش نباشد وگر باشد چو تو سرکش نباشد تویی طرفه سواری زانکه خورشید بود بر ابر و بر ابرش نباشد ز آهم…
بازش هوس شکار برخواست
بازش هوس شکار برخواست وز دلشدگان قرار برخاست او مرکب ناز راند و از خلق هر سوی فغان زار برخاست او پیش شکار مست بگذشت…
باز جانا، آتش شوق تو در جان جا گرفت
باز جانا، آتش شوق تو در جان جا گرفت خانه صبر از غمت سر تا به سر سودا گرفت سرو نازم رقص رقصان دی درآمد…
باز آن بلای عاشقان اینک به صحرا می رود
باز آن بلای عاشقان اینک به صحرا می رود دیوانه باز آید همی آنکو تماشا می رود کشته کسان را سو به سو، خصمان خود…
با غمش خو کردم امشب، گر چه در زاری گذشت
با غمش خو کردم امشب، گر چه در زاری گذشت یاد می کردم ازان شبها که در یاری گذشت خواب هم ناید گهی تا دیدمی…
این تویی تا به خواب میبینم
این تویی تا به خواب میبینم یا به شب آفتاب میبینم در دل خویشتن خیال لبت نمکی بر کباب میبینم یک شب از خویشتن مکن…
ای لبت شهر پر شکر کرده
ای لبت شهر پر شکر کرده لاله را داغ بر جگر کرده خط سبزت به گرد چشمه نوش سر از آب حیات بر کرده لب…
ای که بر من جور تو بسیار شد
ای که بر من جور تو بسیار شد زاریم بشنو که کارم زار شد من که اندر سر جنونی داشتم خاصه سودای تو با آن…
ای عید دوم آمده روی چو نگارت
ای عید دوم آمده روی چو نگارت قربان شده زان عید چو من بنده هزارت مه را چه ولایت که کشد لشکر انجم چون تافته…
ای زندگانی بخش من لعل شکر گفتار تو
ای زندگانی بخش من لعل شکر گفتار تو در آرزوی مردنم از حسرت دیدار تو گر شهد بینم در زبان یا آب حیوان در دهان…
ای رفته در غریبی، باز آکه عمر و جانی
ای رفته در غریبی، باز آکه عمر و جانی یا خود چو عمر رفته باز آمدن ندانی؟ در راه تو بمیرم، گرچه ترا نبینم باری…
ای دل، ز بتان دو دیده برگیر
ای دل، ز بتان دو دیده برگیر اندیشه ز عالم دگر گیر تا شحنه غم ترا درین راه سر بر نگرفت، پای برگیر شور و…
ای خوانده بُتانِ حسن، شاهت
ای خوانده بُتانِ حسن، شاهت وز قلب شکستگان سپاهت دودیست بر آتش جهانسوز آن سبزه خط که شد سیاهت شد در زِنَخَت هزار جان غرق…
ای تمامی خواب من برده ز چشم نیم خواب
ای تمامی خواب من برده ز چشم نیم خواب وی سراسر تاب من برده ز زلف نیم تاب تاب زلفت سر به سر آلوده خون…
ای به بالا بلند و زیبا تو
ای به بالا بلند و زیبا تو رشک سرو بلند بالا تو زرگر از سیم چون تو بت نکند خواه هم برد و خواه فرما…
ای آنکه تمام هم چو ماهی
ای آنکه تمام هم چو ماهی با زلف چو چتر پادشاهی مردم ز برای نقش و زلفت از دیده برون کشد سیاهی گر خط سیاه…
او می رود و عاشق مسکین گرانش
او می رود و عاشق مسکین گرانش چون مرده که در سینه بود حسرت جانش بی مهر سواری که عنان باز نپیچد آویخته چندین دل…
آنچه بتوان، در غمت جان می کشد
آنچه بتوان، در غمت جان می کشد تا بدان غایت که بتوان، می کشد می کشد خط بر مسلمانی لبت وانگه از خون مسلمان می…
آن کلاه کج بر آن سرو بلند او ببین
آن کلاه کج بر آن سرو بلند او ببین وان شراب آلوده لبهای چو قند او ببین دل در آن زلف است، عذرش مشنو، ای…
آن خط پر بلا که در آغاز رستن است
آن خط پر بلا که در آغاز رستن است با او چه فتنه ها که در انبار رستن است ساکن تری که می دمد آن…
آمد بهار، ای یار من، بشکفت گلها در چمن
آمد بهار، ای یار من، بشکفت گلها در چمن شد در نوا هر بلبلی بر شاخ سرو و نارون باد صبا گلریز شد، ساقی، بده…
اگر چه از تو دل خسته و غمین دارم
اگر چه از تو دل خسته و غمین دارم بدین خوشم که بتی چون تو نازنین دارم برای آن که کشم پیش چشم بیمارت متاع…
آستان یار و آن گه خون من
آستان یار و آن گه خون من شاد باش، ای طالع میمون من باده خواهی خورد، روشن شد مزاج چون چنین شد بار اول خون…
از دو زلف تو شکن وام کنم
از دو زلف تو شکن وام کنم وز برای دل خود دام کنم از پی آنکه به رویت نرسد چشم بد را به سخن رام…
یک سخن گر من ازان جان و جهان خواهم یافت
یک سخن گر من ازان جان و جهان خواهم یافت ره سوی آرزوی خویش بدان خواهم یافت گر به گرد قد زیباش نگردم، چه کنم؟…
یارب، چه بود امشب و مهمان من که بود
یارب، چه بود امشب و مهمان من که بود تسکین جان بی سروسامان من که بود بیدار گشت بختم و البته راست شد آن جمله…
یار زیبای مرا باز به من بنمایید
یار زیبای مرا باز به من بنمایید ترک رعنای مرا باز به من بنمایید لاله می رویدم از خون جگر بر رخسار سرو بالای مرا…
یا رب، آن بالا مگر از آب حیوان ریختند
یا رب، آن بالا مگر از آب حیوان ریختند یا بسی جان کسان بگداختند، آن ریختند شیره جانهای شیرین برکشیدند از نخست وین تن نازک…
هیچ شکر چو آن دهان دیدی؟
هیچ شکر چو آن دهان دیدی؟ هیچ تنگ شکر چو آن دیدی؟ این زمانت که در کنار آمد جز کمر هیچ در میان دیدی؟ در…
همی گویم که وقتی، ز آن مشتاقان مجنون شو
همی گویم که وقتی، ز آن مشتاقان مجنون شو تو، نافرمان بدخو را نمی گویم که اکنون شو چه حاجت نامه های درد ما را…
هرکسی روز وداع از پی محمل میشد
هرکسی روز وداع از پی محمل میشد تو مپندار که آن دلبرم از دل میشد هیچ منزل نشود قافله از آب جدا زان که پیش…
هر که در پیش چشم روشن ماست
هر که در پیش چشم روشن ماست گوییا آفت دل و تن ماست چشم ما گر نمی شود، ماناک آن همان آفتاب روشن ماست لاله…
هر شکر خنده که آن لعل شکر خنده کند
هر شکر خنده که آن لعل شکر خنده کند بر دل زیرک و بر جان خردمند کند زلف ازان می برد آن شوخ که شبهای…
هر سر که به سودای تو از پای در آمد
هر سر که به سودای تو از پای در آمد از خاک کف پای تواش تاج سر آمد دست از همه خوبان جهان شست به…
نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش
نیاید گر چه هرگز از فرامش گشتگان یادش غلام آن سر زلفم که در هم می کند بادش به مکتب دانشی ناموخت جز آزار مسکینان…
نه یک دل، ار چه هزار است، آن او دانم
نه یک دل، ار چه هزار است، آن او دانم که من کرشمه آن ترک فتنه جو دانم مرا چو بخت بد است، ار چه…
نگارم در گلستان رفت و خارم پیش میآید
نگارم در گلستان رفت و خارم پیش میآید ز خارا هم کنون بر من هزاران نیش میآید رقیبت مهربانی هشت و ما را دشمن جان…
نشدش دل که دمی پهلوی ما بنشیند
نشدش دل که دمی پهلوی ما بنشیند گل هم آخر قدری پیش گیا بنشیند جان من یاد کن آن را که به بوی چو تویی…
نامردم است، هر که درو نیست مردمی
نامردم است، هر که درو نیست مردمی عودی که بوش نیست، بسوزش به هیزمی مردم نه ای، چه نفس بد اندر نهاد تست دیوی که…
میرود یار و مرا آزار میماند به دل
میرود یار و مرا آزار میماند به دل وایِ مسکینی کِش آن رفتار میماند به دل زیستن دشوار میبینم که از غمزه مرا اندکاندک هر…
مهر تو در دل من مانند جان نشسته
مهر تو در دل من مانند جان نشسته همچون منت به هر سو صد ناتوان نشسته من با دو چشم گریان پیوسته در فراقت تو…
منم امروز حدیث تو و مهمانی چند
منم امروز حدیث تو و مهمانی چند پاره از دیده و دلها همه بریانی چند هر زمان کاتش سودای تو افزود عشق جای خاشاک بر…
من عاشق آن رخ چو ماهم
من عاشق آن رخ چو ماهم گو زار مکش که بی گناهم تاراج غمت شدم که فتنه زد در شب گیسوی تو راهم از شعله…
من آن خاکم که در راه وفا رو بر زمین دارم
من آن خاکم که در راه وفا رو بر زمین دارم ز سودای بتان داغ غلامی بر جبین دارم ز مردن غم ندارم، لیک روزی…
مشک تر بر مه پراکندی و شب میخوانیش
مشک تر بر مه پراکندی و شب میخوانیش برگ گل را پرشکر کردی و لب میخوانیش آفتاب نیمروزی و به خدمت کردنت میرسد خورشید، اگر…





