غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
لعل است چنان با لب یا هست ز جان چیزی!
لعل است چنان با لب یا هست ز جان چیزی! روییست ترا با مه یا خود به از آن چیزی! بنشین که نمی خیزد یک…
گواه جبین است بر درد من
گواه جبین است بر درد من سرشک روان بر رخ زرد من ببخشای بر ناله عندلیب الا، ای گل نازپرورد من که گر هم بدین…
گل ز بیم باد زیر پرده می دارد چراغ
گل ز بیم باد زیر پرده می دارد چراغ آری، آری، باد را طاقت نمی آرد چراغ هر شبی پروین که عکس خویش در آب…
گرفته در بر اندام تو سیم است
گرفته در بر اندام تو سیم است برادر خوانده زلفت نسیم است از آن زلف سیه بر مشکن آن را بنا گوش ترا در یتیم…
گر ماه تو از مشک تو آلوده نبودی
گر ماه تو از مشک تو آلوده نبودی زینسان دل من خسته و پالوده نبودی ور زلف ترا شانه فراهم ننشاندی یک، دل به سر…
گر خود سخن ز زهره و از ماه بشنوم
گر خود سخن ز زهره و از ماه بشنوم نبود چنان کز آن بت دلخواه بشنوم بیخوابیم بکشت، وه از من که هر شبی بنشینم…
گر تو یک ناوک از آن چشم سیه بستانی
گر تو یک ناوک از آن چشم سیه بستانی ملک نه چرخ ز خورشید و ز مه بستانی عارضت ماند در آبنوس جان ای سلطان…
گذشت عمر و هنوز از تقلب و سودا
گذشت عمر و هنوز از تقلب و سودا نشسته ام مترصد میان خوف و رجا چو خاک بر سر راه امید منتظرم کزان دیار رساند…
کسی که شمع جمال تو در نظر دارد
کسی که شمع جمال تو در نظر دارد ز آتش دل پروانه کی خبر دارد ز مرهمش نشود سود دردمندی را که زخم کاری تیغ…
کدام شب که ترا در کنار خواهم کرد؟
کدام شب که ترا در کنار خواهم کرد؟ بنای خانه عمر استوار خواهم کرد کدام روز من بیقرار بی سامان به زیر پای تو آخر…





