غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
ما به جان درمانده و دل سوی ما می خواندش
ما به جان درمانده و دل سوی ما می خواندش وه که این بر خود نبخشوده کجا می خواندش؟ تا هوس بد زیستن، دل را…
لب از تو وز شکر پیمانه ای چند
لب از تو وز شکر پیمانه ای چند رخ از تو وز ختن بتخانه ای چند چو در پیمودن آری خرمن حسن روان کن سوی…
گل و شکوفه همه هست و یار نیست، چه سود
گل و شکوفه همه هست و یار نیست، چه سود بت شکر لب من در کنار نیست، چه سود بهار آمد و هر گل که…
گفتی دلت مرا شد و از من جدا نشد
گفتی دلت مرا شد و از من جدا نشد گو شو از آن هر که شود، گر مرا نشد خورشید من خیال تو از من…
گر مه چو تو با جمال باشد
گر مه چو تو با جمال باشد خورشید کم از هلال باشد بر روی زمین نظیر رویت در آینه هم خیال باشد ما را که…
گر ز شوخی نیستت پروای من
گر ز شوخی نیستت پروای من رحمتی بر چشم خون پالای من! ناگهان گر گشت کویت می کنم چشم من در غیرت است از پای…
گر چه از ما واگسستی صحبت دیرینه را
گر چه از ما واگسستی صحبت دیرینه را جا مده باری تو در دل دوستان دینه را خورد عاشق چیست پیکانهای زهرآلود هجر وصل چون…
گر باغ پر شکوفه و گلزار خرم است
گر باغ پر شکوفه و گلزار خرم است ما را چه سود، چون دل ما بسته غم است چون باد صبح کرد غم آباد کاینات…
کمند زلف تو عشاق را به کوی تو آرد
کمند زلف تو عشاق را به کوی تو آرد ز بهر بند کشی چشم فتنه جوی تو آرد هزار کوه غم از دل به یک…
کس بدین روز مبادا که من بد روزم
کس بدین روز مبادا که من بد روزم کس بدین گونه مسوزاد که من می سوزم دین نمانده ست که تا نامه عصمت خوانم دل…
کالبد از دل تهی شد، گر چه جان بیرون رود
کالبد از دل تهی شد، گر چه جان بیرون رود دوستی نبود که نه با دوستان بیرون رود خون چندین بی گنه در بند دامن…
فسرده را سخن از عاشقی نباید راند
فسرده را سخن از عاشقی نباید راند که گرد عافیت از آستین جان نفشاند به سوز عشق دلم پیش ازین هوس بردی کنون که شعله…
غمزه مردم کشی پرده صبرم درید
غمزه مردم کشی پرده صبرم درید من نرسیدم بدو، کام به جانم رسید باد نه ام زین بلا چند توانم گریخت سنگ نه ام، این…
عمری شد و ما عاشق و دیوانه بماندیم
عمری شد و ما عاشق و دیوانه بماندیم در دام چو مرغ از هوس دانه بماندیم هر مرغ ز باغی و گلی بهره گرفتند مائیم…
عشاق هر شب از تو به خوناب خفته اند
عشاق هر شب از تو به خوناب خفته اند چون شمع صبح مرده و بی تاب خفته اند خفتند هر کسی ز پی خواب دیدنت…
عاشقان را چو نامه باز کنید
عاشقان را چو نامه باز کنید نام من بر سرش طراز کنید زهد رفته ست، ای مسلمانان باده نوشید و چنگ ساز کنید گر شما…
صد بلا افتاد و صد فتنه بخاست
صد بلا افتاد و صد فتنه بخاست عاشق بیچاره را عبرت کجاست دی دل دیوانه ما گم شده ست بر درش آن خون که بینی…
صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آورد
صبا ز زلف تو بویی به عاشقان آورد نسیم آن به تن رفته باز جان آورد هزار جان سزد از مژده، گربه باد دهند که…
شکل دل بردن که تو داری نباشد دلبری را
شکل دل بردن که تو داری نباشد دلبری را خواب بندی های چشمت کم بود جادوگری را چون ز هجران شد زحل در طالعم کی…
شبی، آسایشم نبود، عجب بیداریی دارم
شبی، آسایشم نبود، عجب بیداریی دارم شفا از چشم تو خواهم، عجب بیماریی دارم همه شب می گزم انگشت حسرت را به دندان من همین…
شب که بادم ز سوی یار آمد
شب که بادم ز سوی یار آمد مست گشتم که بوی یار آمد بو که بر جان زنده ره از بادم بو که باد روی…
شاخ نرگس را ببرد اینک صبا
شاخ نرگس را ببرد اینک صبا سهل باشد بردن از کوری عصا از خیال سبزه خاک بوستان چشم می دوزم که گردد توتیا تا عروس…
سوار من که ره در سینه دارد
سوار من که ره در سینه دارد زبان پر مهر و دل پر کینه دارد خیال اسپ او، شطرنج بازی همه با استخوان سینه دارد…
سرو در باغ اگر همچو تو موزون خیزد
سرو در باغ اگر همچو تو موزون خیزد ای بسا ناله که از بلبل مفتون خیزد نیک بختی که تواند به تو دیدن هر روز…
سحرگه که بیدار گردیده بودم
سحرگه که بیدار گردیده بودم صبوحی دو سه باده نوشیده بودم شدم بامدادان بدانسان که دل را کنم خوش که محمود ژولیده بودم بتم ناگه…
سال نو است و عشق نو عشرت یار من چه شد
سال نو است و عشق نو عشرت یار من چه شد بین که ز زاری و فغان شخص نزار من چه شد گر فلک ستیزه…
زهی زلفت شکسته نرخ سنبل
زهی زلفت شکسته نرخ سنبل گلستان رخت خندیده بر گل رسانده خط یاقوت تو ریحان کشیده خط به کافور تو سنبل عروسی را که او…
زلف یار مرا به باد دهید
زلف یار مرا به باد دهید باد عنبرفشان زیاد دهید جادوان کز خطش سبق گیرند شحنه ای هم ازان سواد دهید ای کسانی که نزد…
زان غمزه خونخوار جان افگار خوش می آیدم
زان غمزه خونخوار جان افگار خوش می آیدم ناخوش بود زخم نهان، زان یار خوش می آیدم ای آنکه بر درد دلم تدبیر درمان می…
ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستم
ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستم بریدم از جهان بهر تو و با تو نپیوستم تو در ابرو گره بستی…
ز آنگهی که دل من به سوی یار من است
ز آنگهی که دل من به سوی یار من است زهی دراز که شبهای انتظار من است ز من نماند نشان و دلم به زلف…
روزی که به عالم است شب دان
روزی که به عالم است شب دان پرسیدن گرم را ز تب دان ز اشکال زمانه نور هر کار خورشید به عقده ذنب دان لافیدن…
رفتی از پیش من و نقش تو از پیش نرفت
رفتی از پیش من و نقش تو از پیش نرفت کیست کو دید به رخسار تو وز خویش نرفت تا ترا دیدم، کم رفت خیالت…
رخساره مکن راست به جایی که تو باشی
رخساره مکن راست به جایی که تو باشی ور راست کنی، طرفه بالایی که تو باشی گفتی چو ببینی رخ ما را غم خود خور…
دیوانه شدم ز یار بدخوی
دیوانه شدم ز یار بدخوی بیگانه پرست و آشنا روی دل بردن عاشقانست خویش من جان نبرم ازان جفاجوی از جعد ترش تن چو مویم…
دولت نه به زور است و به زاری چه توان کرد
دولت نه به زور است و به زاری چه توان کرد با بنده نداری سر یاری چه توان کرد من بر سر آنم که کنم…
دو زلف تو که سر اندر زمین رسانیدهست
دو زلف تو که سر اندر زمین رسانیدهست به لاله بوی گل و یاسمین رسانیدهست دهان تست چنان تنگ یا کسی بر موم نشان حلقه…
دلی دارم در او دردی و داغی
دلی دارم در او دردی و داغی که یکدم نیستش از غم فراغی به هر دل از دلم سوزی بگیرد بسوزد چون چراغی از چراغی…
دلم برد و بوی وفایی نداشت
دلم برد و بوی وفایی نداشت دلش راز غم آشنایی نداشت تحمل بسی کرد گل در بهار ولی پیش رویش بقایی نداشت زهی جان به…
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش
دل من دست بازی می کند هر لحظه با مویش معاذالله که گر ناگه ببیند چشم بدخویش گهی کز در برون آید به عیاری و…
دل صد پاره که صد جا گرهش بر بستم
دل صد پاره که صد جا گرهش بر بستم نقد عشقی است که در هر گرهی در بستم جز به خون جگر این چشم گهی…
دل بی عشق را من دل نگویم
دل بی عشق را من دل نگویم تن بی سوز را جز گل نگویم شکایت ناورم از عشق بر عقل جفای شحنه با عاقل نگویم…
آرایش مجلس تویی، مجلس بیارا هر زمان
آرایش مجلس تویی، مجلس بیارا هر زمان نقل و شرابی زان دو لب پیش آر ما را هر زمان زینسان که بر هر موی تو…
آباد نشد دل که خراب پسران شد
آباد نشد دل که خراب پسران شد حسن پسران آفت صاحب نظران شد بس دانه دلها که ز تن برد به تاراج آن مور که…
درد سر دوستان آه و فغان من است
درد سر دوستان آه و فغان من است کاهش جان طبیب درد نهان من است چند توان دید وای بر دل مسکین جفا گیر که…
در ره بماند این چشم تر، کان شوخ مهمان کی رسد
در ره بماند این چشم تر، کان شوخ مهمان کی رسد لب تشنه را خون در جگر، تا آب حیوان کی رسد شبها که من…
خیز تا باده در پیاله کنیم
خیز تا باده در پیاله کنیم گل درون قدح چو لاله کنیم با می جان فزا و نغمه چنگ تا به کی خون خوریم وناله…
خوش بود آن بیدلی کز غم امانیش نیست
خوش بود آن بیدلی کز غم امانیش نیست مرده بود آن دلی کاه و فغانیش نیست بهر خدا، ای جوان، تا بتوانی مدار حرمت پیری…
خنده را سوختن جان من آموخته ای
خنده را سوختن جان من آموخته ای غمزه را غارت ایمان من آموخته ای جان به بازی ببری از من و بازم ندهی این چه…
خسروا گر عاشقی جام بلا پیش نه
خسروا گر عاشقی جام بلا پیش نه داغ عقوبت بیار بر جگر رویش نه تابه تیره ست عقل صیقل او کن ز عشق تا به…
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که ز غم راه گذر نیست مرا گر سرم در سر سودات رود نیست عجب…
چون سرو تو از قبا برآید
چون سرو تو از قبا برآید آه از من مبتلا برآید با یاد خط تو زنده گردم گر از گل من گیا برآید جایی که…
چو ماه روزه از اوج سما شد
چو ماه روزه از اوج سما شد ز نور روزه دوران بی ضیا شد بر ابروی هلال عید بنگر هلال ابروم از من جدا شد…
چو ترک مست من آلوده شراب درآید
چو ترک مست من آلوده شراب درآید ز شور او نمکی در دل کباب درآید لبش اگر کشدم در سوال بوسه، نترسم ولیک غمزه مبادا…
چه خوش صبحی دمید امشب مرا از روی یار خود
چه خوش صبحی دمید امشب مرا از روی یار خود گلستان حیاتم تازه گشت از نوبهار خود بحمدالله که کشت بخت بر داد و نشد…
چنانی در نظر نظارگان را
چنانی در نظر نظارگان را که رونق بشکنی مه پارگان را چنان نالان همی گردم به کویت که دل خون می شود نظارگان را تو…
چشم فتانت که دی بر رو نخفت
چشم فتانت که دی بر رو نخفت فتنه را بیدار کرده او نخفت تاز جوی لب خط سبزت بخاست سبزه تر بر لب هر جو…
جفا کن بو که این دل بازگردد
جفا کن بو که این دل بازگردد دمی با جان من دمساز گردد به رعنایی چنین مخرام و مستیز که شهری نیم کشت ناز گردد…
جانا، بر آستانت روزی که جا بگیرم
جانا، بر آستانت روزی که جا بگیرم خاک درت به دیده چون توتیا بگیرم پیش تو روی چون زر مالم به خاک، جانا وندر دل…
جان بر لب است عاشق بخت آزمای را
جان بر لب است عاشق بخت آزمای را دستورییی به خنده لب جانفزای را خون مرا بریز و زخونابه وا رهان خیریست، این بکن ز…
تو سر مستی و من عاشق، بیا تا با تو در غلتم
تو سر مستی و من عاشق، بیا تا با تو در غلتم ز دست لعل تو تا چند در خون جگر غلتم بغلتم هر زمان…
ترکی که جست و جوی دل من جز او نبود
ترکی که جست و جوی دل من جز او نبود او را دلی نبود که در جست و جو نبود دامن کشید از من خاکی…
ترا از وجه دل بردن ورای حسن آن باشد
ترا از وجه دل بردن ورای حسن آن باشد که دیگر خوبرویان را ندانم آن چنان باشد لبانت آن چنان بوسم که جانم بر لبان…
تا دامن از بساط جهان در کشیده ایم
تا دامن از بساط جهان در کشیده ایم رخت خرد به کوی قلندر کشیده ایم ای ساقی، از قرابه فرو ریز می که ما خونابه…
پیش چشم خود مگو، گر با تو گویم سوز خویش
پیش چشم خود مگو، گر با تو گویم سوز خویش زانکه می دانی مزاج غمزه کین توز خویش غمزه را گویی چو شاهان زن که…
بیدار شو، دلا، که جهان جای خواب نیست
بیدار شو، دلا، که جهان جای خواب نیست ایمن درین خرابه نشستن صواب نیست از خفتگان خواب چه پرسی که حال چیست؟ زان خواب خوش…
بیا ساقی و می در ده که گل در بوستان آمد
بیا ساقی و می در ده که گل در بوستان آمد زجام لاله بلبل مست گشت و در فغان آمد شرابی خورد غنچه از هوای…
بوی وفا ز طره عنبرفشان تو
بوی وفا ز طره عنبرفشان تو عشاق را نه جز ستم بیکران تو شب نیستی که می نکنم تا به وقت صبح افغان ز جور…
به هر جنبش که در زلفت ز باد صبحگاه افتد
به هر جنبش که در زلفت ز باد صبحگاه افتد بسا دلهای مسکینان کزان زلف دو تاه افتد گل اندر خوابگاه نرگس افتد گر وزد…
به راه عشق سلامت چگونه در گنجد؟
به راه عشق سلامت چگونه در گنجد؟ زهی محال که در شوق خواب و خور گنجد چو تیر غمزه گشاید رفیق تیرانداز نه دوستی بود…
بنگر که اشک دامن ما چون گرفته است
بنگر که اشک دامن ما چون گرفته است کو تیغ غمزه ای که مرا خون گرفته است زلفش به دیده، مشت خیالش به طرف چشم…
بسی شب با مهی بودم کجا شد آن همه شبها
بسی شب با مهی بودم کجا شد آن همه شبها کنون هم هست شب، لیکن سیاه از دود یاربها خوش آن شبها که پیشش بودمی…
برداشتن نظر ز نگاری نمی توان
برداشتن نظر ز نگاری نمی توان ور نیز می توان ز تو، باری نمی توان از چون تو گل چگونه کسی آستین کشد دامن کشیدن…
بر آن است جانم که ناگه برآید
بر آن است جانم که ناگه برآید چو از بهر یک دیدنت می نپاید مزن غمزه چون من ز هجران بمردم که کس تیغ بر…
بتی هر روز بر دل میر سازم
بتی هر روز بر دل میر سازم به خوردن خون خود را تیر سازم تنی پیرم گرفتار جوانان بدین طفلی چه خود را پیر سازم؟…
باشد آن روزی که بینم غمگسار خویش را
باشد آن روزی که بینم غمگسار خویش را شادمان یابم دل امیدوار خویش را شد دو چشمم ز انتظارش چار در راه امید چار جانب…
باز شب آمد و خواب از سر من بیرون رفت
باز شب آمد و خواب از سر من بیرون رفت تا شبم چون گذرد، روز ندانم چون رفت مونسم نیست به جز گوشه غم بی…
باز این دلم خدنگ بلا را نشانه شد
باز این دلم خدنگ بلا را نشانه شد وین زهر ماروش به سوی ما روانه شد بیدار بخت ما که تو دیدی، به خواب رفت…
باد صبا ز نافه چینت نمی رسد
باد صبا ز نافه چینت نمی رسد بویی به عاشقان غمینت نمی رسد خاک توییم و چشم تو بر ما نمی فتد ماهی و پرتوی…
اینچنین تند که آن قلبشکن میآید
اینچنین تند که آن قلبشکن میآید سهمی از غمزهٔ او در دل من میآید چه خطا رفت ندانم که بر ابرو زده چین؟ بهر آرا…
ای مه، بدین چابکروی، از آسمان کیستی؟
ای مه، بدین چابکروی، از آسمان کیستی؟ وی گل، بدین نازکتنی، از بوستان کیستی؟ سیمینتری از باد تر، در لب ز شیرینی اثر با قامتی…
ای که چشم من به روی خویش روشن کردهای
ای که چشم من به روی خویش روشن کردهای اندر آخوش خوش کزان رو خانه گلشن کردهای صد دل ویران است در هر تار پیراهن…
ای فراق تو یار دیرینه
ای فراق تو یار دیرینه غم تو غمگسار دیرینه درد تو میهمان هر روزه داغ تو یادگار دیرینه غرق خونم که می خلد هر دم…
ای شب تیره به گیسوی کسی می مانی
ای شب تیره به گیسوی کسی می مانی وی مؤذن تو به فریاد رسی می مانی چه خبر داری از آن قافله، ای مرغ سحر؟…
ای ز تو کارسازی همه کس
ای ز تو کارسازی همه کس همه را هم تو کارسازی و بس هست عرفان تو به عقل چنانک کوه سنجد کسی به پر مگس…
ای دل، مرا به هر کو افسانه چند خواهی؟
ای دل، مرا به هر کو افسانه چند خواهی؟ جان زلف یار دارد، از شانه چند خواهی؟ در عهد او چه جویی دلهای خسته، ای…
ای خوش آن وقتی که ما را دل به جای خویش بود
ای خوش آن وقتی که ما را دل به جای خویش بود کام کام خویش بود و رای رای خویش بود در هوای نیکوان می…
ای جفا آموخته، از غمزه بدخوی خویش
ای جفا آموخته، از غمزه بدخوی خویش نیکویی ناموزی آخر از رخ نیکوی خویش می روم در راه بیداد و جفا از خوی بد بد…
ای به هر موی شده بسته زلف دل من
ای به هر موی شده بسته زلف دل من وی به هر کوی شده در طلبت منزل من این چنین در هم و پیچان ز…
ای باد، برقع برفگن آن روی آتشناک را
ای باد، برقع برفگن آن روی آتشناک را وی دیده گر صفرا کنم آبی بزن این خاک را ای دیده کز تیغ ستم ریزی همی…
ای آرزوی دیده، دلم در هوای تست
ای آرزوی دیده، دلم در هوای تست جانم اسیر سلسله مشک ساری تست هستند در دعای رهی جمله مردمان بهر نجات عشق و رهی در…
آنکه برده ست دلم زلف پریشان اینست
آنکه برده ست دلم زلف پریشان اینست آنکه کشته ست مرا نرگس فتان اینست آمد آن سرو خرامان و به خاکم بنشست وه که با…
آن کودک نورسته که سیمین بدنی شد
آن کودک نورسته که سیمین بدنی شد چون شست لب از شیر، چه شیرین دهنی شد؟ بس غنچه دل را که کند چاک به هر…
آن دوست که بود خصم جان شد
آن دوست که بود خصم جان شد آن صبر که داشتم نهان شد ما خود به حصور مرده بودیم خاصه که فراق در میان شد…
امشب ای باد، یکی جانب آن بستان شو
امشب ای باد، یکی جانب آن بستان شو سر آن زلف پریشان کن و مشک افشان شو من که زآن بوی شوم کشته و خواهی…
اگر ز من بروی، تاب دوری تو ندارم
اگر ز من بروی، تاب دوری تو ندارم اگر نماییم آن روی، نیز تاب ندارم همی خورم ز تو صد خار غم، همین برم آرد…
افتادگان راه توییم از سر نیاز
افتادگان راه توییم از سر نیاز دستی بگیر و در قدمت سر ز ما بباز شمع جهانفروز تویی در جهان، ولی ماییم از برای تو…
از شیفتگان چون من، سر باز برون ناید
از شیفتگان چون من، سر باز برون ناید از سیمبران چون تو، طناز برون ناید یکبار تو را دیدم جان شده باز آمد از دیده…
از خانه دشمن خاست دل، فریاد کردن چون توان؟
از خانه دشمن خاست دل، فریاد کردن چون توان؟ بی صبرم از بی خان و مان، بر باد کردن چون توان؟ ای دوست، چندین غم…
یک موی ترا هزار دام است
یک موی ترا هزار دام است یک روی ترا هزار نام است زان سرو به بوستان بلند است کز قد تو قایم المقام است گر…





