غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
ستمی کز تو کشد مرد، ستم نتوان گفت
ستمی کز تو کشد مرد، ستم نتوان گفت نام بیداد تو جز لطف و کرم نتوان گفت آرزوی تو ز روی دگران کم نشود حاجت…
ساقیا، می ده که بیرون سبزه های تر دمید
ساقیا، می ده که بیرون سبزه های تر دمید چون خط سبز جوانان نغز و جان پرور دمید در خیالت، ای خیال ابروانت ماه عید…
زهی رویت شکفته لاله زاری
زهی رویت شکفته لاله زاری در حسن ترا گل پرده داری رخت را بهتر از مه می شمارم وزین بهتر نمی دانم شماری درخت صندل…
زلف مشکینش که گویی را به چوگان یافته ست
زلف مشکینش که گویی را به چوگان یافته ست گو به صحن دیده بازی کن که میدان یافته ست تا تو گوی چرخ بردی زان…
ز هر موی تو دل در بند دارم
ز هر موی تو دل در بند دارم دلم خون گشت، پنهان چند دارم به سوگند تو جان را بسته ام، وای که چندش دل…
ز سر کرشمه یک ره نظری به روی من کن
ز سر کرشمه یک ره نظری به روی من کن به عنایتی که دانی گذری به سوی من کن منم و دلی و دردی ز…
رویی که تو داری گل سیراب ندارد
رویی که تو داری گل سیراب ندارد شیرینی لعلت شکر ناب ندارد قدی که تو داری نبود سرو روان را چون زلف تو چین سنبل…
روزی به لاغ گفتم کت نسبتی ست با مه
روزی به لاغ گفتم کت نسبتی ست با مه من بد لست حیا من شدة الندامه گاهی کشد به تیغم، گاهی زند به تیرم فی…
رفتی و شد بی تو جانم زار، باز آی و ببین
رفتی و شد بی تو جانم زار، باز آی و ببین سینه ای دارم ز هجر افگار، باز آی و ببین بر سر راه تو…
رخش بدیدم و گفتم که بوستان این است
رخش بدیدم و گفتم که بوستان این است لبش به خنده در آمد که قوت جان این است سخن کشیدم ازان لب که در دهان…
دیوانه شدم در آرزویت
دیوانه شدم در آرزویت ای چشم جهانیان به رویت جان تو که بد شده ست حالم وان بد همه از رخ نکویت دی روی تو…
دی زخم ناخنش به رخ چمن سمن چه بود
دی زخم ناخنش به رخ چمن سمن چه بود وان در همی به سلسله پرشکن چه بود؟ آلوده خمار چرا بود نرگسش؟ پژمردگیش در گل…
دو رخ بنمای و بازار کواکب بشکن از هر دو
دو رخ بنمای و بازار کواکب بشکن از هر دو که گردد تافته خورشید و ماهت روشن از هر دو ببندند ار کمر نیشکر و…
دلی دارم چو دامان گل از غم چاک گردیده
دلی دارم چو دامان گل از غم چاک گردیده سری بر آستان او ز محنت خاک گردیده ز بس کز غمزه او تیغ بیداد آمده…
دلم آشفته شد، جانا، به بالای بلای تو
دلم آشفته شد، جانا، به بالای بلای تو بکن رحمی به جان من که گشتم مبتلای تو اگر رای تو این باشد که من دانم…
دل من خون شد و جانان نداند
دل من خون شد و جانان نداند وگر گوییم قدر آن نداند مسلمانان، کرا گویم غم عشق؟ که کس کار مرا سامان نداند مسیحا مرده…
دل شکیبا نمی توان کردن
دل شکیبا نمی توان کردن و آشکارا نمی توان کردن سوخت جانم درون تن، چه کنم؟ پرده بالا نمی توان کردن گفتی «اندر دل تو…
دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد
دل جز ترا به سینه درون جایگه نداد وین مملکت زمانه به خورشید و مه نداد آبش مباد ریخته، هر چند زان زنخ صد تشنه…
آرام جانم می رود، دل را صبوری چون بود
آرام جانم می رود، دل را صبوری چون بود آن کس شناسد حال من کو هم چو من در خون بود بربست چون جوزا کمر،…
آب حیات من که نم از من دریغ داشت
آب حیات من که نم از من دریغ داشت خاک رهش شدم، قدم از من دریغ داشت من هر شبی نشسته ز هجرش به روز…
در هجر توام کار به جز آه و فغان نیست
در هجر توام کار به جز آه و فغان نیست در پیش توام دان که زبانم به دهان نیست بی دوست اگر خلق به جان…
در خم گیسوی کافر کیش داری تارها
در خم گیسوی کافر کیش داری تارها بهر گمره کردن پاکانست این زنارها پرده بردار از رخی کان مایه دیوانگیست کز دماغ عاقلان بیرون برد…
خیز، ای به دل نشسته که بیدل نشسته ایم
خیز، ای به دل نشسته که بیدل نشسته ایم مگسل ز ما که بهر تو از خود گسسته ایم آه، ار به روی تو نگشاییم…
خوش آمد با توام دیدار کردن
خوش آمد با توام دیدار کردن نظر در روی چون گلنار کردن کشیدن باده بر روی تو، وانگاه تماشای گل و گلزار کردن چه خوش…
خنده ای کن شکرستان دهن بازگشای
خنده ای کن شکرستان دهن بازگشای انگبین زان لب چون برگ سمن باز گشای نقل شاهانه تو پسته و عناب سزد مردمی کن، قدری گنج…
خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ست
خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ست یا زان لب شیرین سخن تلخ شنیده ست زان زلف مسلسل که همه برشکند باد…
خاطر به سوی دلبری هر لحظه ما را میکشد
خاطر به سوی دلبری هر لحظه ما را میکشد آنجا که ما را میکشد، این دل هم آنجا میکشد یاری که از خاطر مرا هرگز…
چون سبزه بر دمید ز گلزار یار خط
چون سبزه بر دمید ز گلزار یار خط دارم غبار خاطر از آن مشکبار خط جانا، محقق است که جز کاتب ازل بر برگ لاله…
چو من ز دوست به داغ درونه خرسندم
چو من ز دوست به داغ درونه خرسندم نه دوستی بود، ار دل به همرهی بندم اگر به تیغ ببرند بند بند مرا تو ذکر…
چو بنمایی رخ گلنار گونه
چو بنمایی رخ گلنار گونه گل اندر خار غلتد خار گونه همیشه چشم تو مست است، جانا ولی در دلبری هشیار گونه شفا حاصل نشد…
چه خوش است از جگر سوخته بویی که زند
چه خوش است از جگر سوخته بویی که زند در فلکها فگند رخنه ز مویی که زند سر سربازی و یا صاحب حالی باشد زلف…
چمن ز سبزه خطی بر رخ جمیل کشید
چمن ز سبزه خطی بر رخ جمیل کشید به باغ سرو روان قامت طویل کشید به رنگ و بوی بیاراست گلستان خود را به گوشه…
چشم ز دوری تو دور از تو خون فشاند
چشم ز دوری تو دور از تو خون فشاند دور فلک مبادا کاین شربتت چشاند بر جور بردن من انصاف داد عالم یارب که ایزد…
جفا کز وی برین جان زبون رفت
جفا کز وی برین جان زبون رفت نگویم، گر چه از گفتن فزون رفت هم اول روز کامد پیش چشمم ز راه دیده در جانم…
جانا همان و دل همان درد من شیدا همان
جانا همان و دل همان درد من شیدا همان هر کس به سودای گلی، جان مرا سودا همان در باغ هر کس از گلی مست…
جان به فدات می کنم، بو که از آن من شوی
جان به فدات می کنم، بو که از آن من شوی مرده تنی من ببین، کوش کز آن من شوی شد به بقین دیگران ماه…
تو ز لب سخن گشادی، همه خلق بی زبان شد
تو ز لب سخن گشادی، همه خلق بی زبان شد تو به ره خرام کردی، همه چشمها روان شد تو درون جان و گویی که…
ترک من، سر مکش ز پرده خویش
ترک من، سر مکش ز پرده خویش درکش آخر عنان زرده خویش در می انداز ناتوانی را با فراق هزار مرده خویش نظری کردم و…
تا نظر سوی دو چشم تست یاران ترا
تا نظر سوی دو چشم تست یاران ترا کی بود پیکاری آن مردم شکاران ترا تا شدند اندر کشش دو چشم تو خنجز گذار شغلها…
تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی
تا داشت به جان طاقت، بودم به شکیبایی چون کار به جان آمد، زین پس من و رسوایی سرپنجه صبرم را پیچیده برون شد دل…
پیش روی تو حدیث مه و جوزا نکنم
پیش روی تو حدیث مه و جوزا نکنم ور کنم نیز یقین دان که به عمدا نکنم به تماشای رخ چون گل تو می آیم…
بیچاره دلم خون شد در پیش خیال تو
بیچاره دلم خون شد در پیش خیال تو تا چند هنوز آخر دوری ز وصال تو عقل و دل و جان از تن، برد این…
بیا ساقی که ایام بهار است
بیا ساقی که ایام بهار است سمن مست است و نرگس در خمار است مرو مرطوب که ایام نشاط است بده ساقی تو جامی کش…
بوستان جلوه در گرفت اینک
بوستان جلوه در گرفت اینک گل ز رخ پرده برگرفت اینک آتش لاله برفروخت ز باد دامن کوه در گرفت اینک بلبل آمد، نشست بر…
به هر بیتی که وصف آن رخانست
به هر بیتی که وصف آن رخانست چو نیکو بنگری شه بیت آنست کمر که بسته او هست جانم مرا جانی ست آن هم در…
به دیده ای که ترا دیده ام نمی یارم
به دیده ای که ترا دیده ام نمی یارم کزان نظر به سوی دیگری به بار آرم چه وقت بود که افتاد به تو آم…
بنشین نفسی کز همه لطف تو بس است این
بنشین نفسی کز همه لطف تو بس است این بستان که ز جانم نفس باز پس است این در هستی من چند زنی شعله هجران…
بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست
بس که زلف سرکشت در کار دلها در نشست هیچ کس در شهر از این سودای بی پایان نرست عاشقان گشته به راهت خاک و…
برفت آن دل که با صبر آشنا بود
برفت آن دل که با صبر آشنا بود چه می گویم، نمی دانم کجا بود؟ همه شب دیده ام خفتن نداده ست که بوی گلرخ…
بر آسمان پریوش چون ماه ما برآید
بر آسمان پریوش چون ماه ما برآید خورشید کیست باری کو بر سما برآید؟ چون در خرامش وی باران فتنه خیزد سیلاب فتنه خیزد، موج…
بتی کو هر دمم دشنامهای شکرین بخشد
بتی کو هر دمم دشنامهای شکرین بخشد به از دشنام نبود، گر نبات وانگبین بخشد به غیری گر جفا گوید برنجم، کانست حق من بتر…
باش تا مشکت ز برگ یاسمین آید برون
باش تا مشکت ز برگ یاسمین آید برون بینی از تن چند جان نازنین آید برون تیر زهر آلود چشمت قصد جانم می کند همچو…
باز شب افتاد و ما را دل همان جا شد که بود
باز شب افتاد و ما را دل همان جا شد که بود باز جانم را همان آغاز سودا شد که بود عشق کهنه نو شد،…
باز این دل من رو به که آورد، ندانم؟
باز این دل من رو به که آورد، ندانم؟ وان صبر که بوده ست، کجا کرد، ندانم؟ شب ها منم و گوشه غم حال من…
باد آمد و زان سرو خرامان خبر آورد
باد آمد و زان سرو خرامان خبر آورد در کالبد سوخته، جانی دگر آورد امروز هم از اول صبحم سر مستی ست این بوی که…
این منم، یارب که با دلدار هم زانو شدم
این منم، یارب که با دلدار هم زانو شدم پهلوی او رفتم اندر خواب و هم پهلو شدم دور دور از آفتاب روی او می…
ای معدن ناز، ناز تا کی؟
ای معدن ناز، ناز تا کی؟ بر من در تو فراز تا کی؟ در حسرت یک نظر بمردیم چشم تو به خواب ناز تا کی؟…
ای که چون جان رفته ای از پیش ما، باز آی زود
ای که چون جان رفته ای از پیش ما، باز آی زود کز فراقت سوختم بر آتش دل همچو عود پیش روی خود مرا بنشان…
ای غمزه زن که تیر جفا در کمان تست
ای غمزه زن که تیر جفا در کمان تست آهسته تر، که دست دلم در عنان تست بنمای رخ که شاد برانم ز دیدنت روزی…
ای سفر کرده ز چشم و در دل و جانی مقیم
ای سفر کرده ز چشم و در دل و جانی مقیم روزها شد تا نیاید از سر کویت نسیم پیش از آن روزی که جان…
ای ز تو خورشید چرخ در مرض تف و تاب
ای ز تو خورشید چرخ در مرض تف و تاب از من تاریک روز، طلعت روشن متاب چشمه خورشید را آب نباشد دگر چون تو…
ای دل، غمین مباش که جانان رسیدنی ست
ای دل، غمین مباش که جانان رسیدنی ست در کام تسمه چشمه حیوان رسیدنی ست ای دردمند هجر، مینداز دل ز درد کاینک طبیب آمده،…
ای خوش آن وقت که ما را دل بی غم بوده ست
ای خوش آن وقت که ما را دل بی غم بوده ست خاطر از وسوسه عشق فراهم بوده ست لذت عیش و طرب جمله برفت…
ای جان من آویزان از بند قبای تو
ای جان من آویزان از بند قبای تو بیچاره دلم خون شد در عهد وفای تو افتاده نخواهم بود، الا به درت زین پس گر…
ای به کویت هر سحرگه جای تنها ماندگان
ای به کویت هر سحرگه جای تنها ماندگان رحمتی بر چشم خون پالای تنها ماندگان چون به کویت دوست تنها پای را خاکی کند کس…
ای باد باز بر سر کوی که می روی؟
ای باد باز بر سر کوی که می روی؟ بوی که رهبرت شد و سوی که می روی؟ چندان گل و شکوفه که هستند خاک…
ای آرزوی هزار سینه
ای آرزوی هزار سینه وندر دل تو هزار کینه هستم ز برت که هست پیدا در جامه چو می در آبگینه هر قطره خون ز…
آنکه از جان دوست تر می دارمش
آنکه از جان دوست تر می دارمش گر مرا بگذاشت من نگذارمش دل بدو دارم ز من رنجید و رفت می دهم جان تا مگر…
آن که فصل گل همی گویند، اینک آمد آن
آن که فصل گل همی گویند، اینک آمد آن گل گریبان می درد از خجلت نسرین خزان شکرستانی ست گویی باغ از شکرلبان نیشکر زاری…
آن دل که دایمش سر بستان و باغ بود
آن دل که دایمش سر بستان و باغ بود گویی همیشه سوخته درد و داغ بود هر خانه دوش داشت چراغی و جان من می…
امروز که از باران شد سبزه رعنا تر
امروز که از باران شد سبزه رعنا تر سیم و زر گل جمله گشتند به صحرا تر احوال دو چشم من در گریه یکی بنگر…
اگر ز پیش برانی مرا که بر خواند
اگر ز پیش برانی مرا که بر خواند وگر مراد نبخشی که از تو بستاند؟ به دست تست دلم حال او تو می دانی که…
آفت زهد و توبه شد ترک شرابخوار من
آفت زهد و توبه شد ترک شرابخوار من یار گر اوست، کی شود توبه و زهد یار من؟ باده هجر خوردنم، رنج خمار در تنم…
از عشق اگر دلت چو کبابی به تابه ایست
از عشق اگر دلت چو کبابی به تابه ایست دل باشد ار ز نرخ کبابت کبابه ایست هر دل که در تنی به هوایی مقید…
یک شب، ای ماه جهان افروز من
یک شب، ای ماه جهان افروز من بر من آی و باش صبرآموز من نیست یک ذره ترا دل گرمیی گر چه صد دل پخته…
یاری دل ما به رایگان برد
یاری دل ما به رایگان برد تا دل طلبیم باز جان برد عشق آمد و گردن خرد زد دزد آمد و سر زپاسبان برد آن…
یار ما را از آن خویش نشد
یار ما را از آن خویش نشد بهر بیداد او به کیش نشد دوش در پاش دیده می سودم پاش آزرد و دیده ریش نشد…
یا رب، آن زلف تو هیچ اشکنه بی دل هست؟
یا رب، آن زلف تو هیچ اشکنه بی دل هست؟ دیر باز است که اندر دلم این مشکل هست حیف باشد که بگویم که مه…
وفا در نیکوان چندان نباشد
وفا در نیکوان چندان نباشد ترا خود هیچ بویی زان نباشد مرا گویید منگر در جوانان که خوبی جز بلای جان نباشد نظر در روی…
هندوی زلف را چو تو یغما چنین دهی
هندوی زلف را چو تو یغما چنین دهی در روم و ری منادی تاراج دین دهی پیش لب تو گر چه گداییست کار من ملک…
هزار شکر خدا را که چون تو دلداری
هزار شکر خدا را که چون تو دلداری نمود روی به من بعد مدتی یاری کنون زبون خیالات غمزه های توام میان مجلس مستان چنانکه…
هر که دمی به یاد آن دلبر مه لقا زند
هر که دمی به یاد آن دلبر مه لقا زند شاه پیاده بر درش آید و مرحبا زند در همه عمر یک نفس روی نتابم…
هر قدم کاندر راه آن سرو خرامان برگرفت
هر قدم کاندر راه آن سرو خرامان برگرفت دیده خاک راه او دامان به دامان برگرفت سر به صد زاری نهادم بارها بر پای او…
هر شب از سودای آن زلف سیاه
هر شب از سودای آن زلف سیاه بگذرانم از فلک من دود آه گر کنی دعوی خوبی، می رسد شاهدان داری دو رخ چون مهر…
نیست دلی که هر دمش آفت دین نمی شوی
نیست دلی که هر دمش آفت دین نمی شوی مهر فزون نمی شود تا تو به کین نمی شوی صد ستم و جفای تو یاد…
نهفته خورد می آن شوخ و منکر است به رویم
نهفته خورد می آن شوخ و منکر است به رویم کجاست دولت آنم که تا دهانش ببویم؟ خراب این هوسم که بود به خواب صبوحی…
نماز شام که آن مه مرا جمال نمود
نماز شام که آن مه مرا جمال نمود ز نقش ابرو دیوانه را هلال نمود ز بس که روز و شبم در خیال اینم کشت…
نظر ز دیده بدزدم چو بنگرم رویش
نظر ز دیده بدزدم چو بنگرم رویش که دیده نیز نخواهم که بنگرد سویش مرا به دیده درون خواب از کجا آید؟ که شب نماند…
نبود یار من آن را که یار داشتمی
نبود یار من آن را که یار داشتمی گهی به دیده و گه در کنار داشتمی ز من برید و غمم یادگار داد که کاش…
میا غمزه زنان بیرون که هویی در جهان افتد
میا غمزه زنان بیرون که هویی در جهان افتد دلی بی خانمان را آتش اندر خانمان افتد اگر من از سجود آستانت کشتنی گشتم هم…
مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشت
مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشت شبی نرفت که بر جان ما بلا نگذشت مرا ز عارض او دیر شد گلی نشکفت…
منم امروز و صد تیمار در دست
منم امروز و صد تیمار در دست نه دل در دست، نه دلدار در دست بیا ساقی دلم از دست رفته ست همی آید کنون…
من که دور از دوستان وز یار دور افتاده ام
من که دور از دوستان وز یار دور افتاده ام مرغ نالانم که از گلزار دور افتاده ام چون زیم کز دل دهندم خلق و…
من آنچه دوش بدین جان مبتلا گفتم
من آنچه دوش بدین جان مبتلا گفتم همه حکایت آن طره دو تا گفتم گرت هوای می است و شرابخواره من بیا که خون دل…
مطربا سوی چمن وقت گل آهنگ تو کو
مطربا سوی چمن وقت گل آهنگ تو کو صوت تو، نغمه تو، بربط تو، چنگ تو کو پیش آن لعل چه نازی به صفا ای…
مست من باز جدایی ز سر آغاز نهاد
مست من باز جدایی ز سر آغاز نهاد راه خلقی زد و تهمت به سر ناز نهاد خلق دیوانه شد آن لحظه که از رعنایی…
مرا قامت چو چوگان است و سر چون گوی سرگردان
مرا قامت چو چوگان است و سر چون گوی سرگردان بیا، ای ترک و چوگانی بدین سرگشته در گردان همه شب جان من گردانست گرداگرد…
مرا به صبح ازل جز رخت دلیل نبود
مرا به صبح ازل جز رخت دلیل نبود به گاه آمدنم جز به تو سبیل نبود چنان به زور وداعش ز دیده سیل آمد که…
ماییم و مجلس می خوبی سه چار ساده
ماییم و مجلس می خوبی سه چار ساده من در میانه پیری دین را به باد داده مجلس میان بستان گل با صبا به بازی…
ما عاشق روی نیکوانیم
ما عاشق روی نیکوانیم دیوانه شکل هر جوانیم هر جا که چکید خوی ز خوبان ما خون ز دو چشم خود چکانیم هر چند ز…





