ساقیا، باده ده امروز که جانان اینجاست

ساقیا، باده ده امروز که جانان اینجاست سر گلزار نداریم که بستان اینجاست دگرم نقل و شرابی نبود، گو کم باش گریه تلخ و شکر…

زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردن

زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردن حرامت باد بی یاران می اندر ساغر آوردن لطافت گویم آن یا حسن یا خود آدمی کشتن شمایل…

زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بود

زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بود ای بسا تشنه کزان رشته فرا چه شده بود غم زهر سوی در آمد که ز آمد…

ز هجران روز من شب گشت و کی بودی چنین روزم

ز هجران روز من شب گشت و کی بودی چنین روزم شبی گر روز کردی با من آن ماه شب افروزم گرفتار آمدم جایی و…

ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد

ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد علم برکش که بر خوبانت سلطانی مسلم شد فگندی برقع از روی و زیعقوبان…

رویت، ای نازنین، که می بینم

رویت، ای نازنین، که می بینم جان ستاند، چنین که می بینم گفتی «از رویم آرزوی تو چیست؟» آرزویم همین که می بینم دیدنت مردنی…

روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانست

روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانست روزگارم چو سر زلف پریشانش از آنست در همه شهر چو افسانه بگفتند زن و مرد قصه ما…

رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفت

رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفت نقش او از پیش چشم خون فشان من نرفت کی به هجرانش چو جان مستمند من…

رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت

رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت غمت درونه جان خراب را بگرفت چگونه خواب برد دیده را ز هجرانش چنین که خون جگر جای…

دیوانه دلم زلف پریشان که دارد

دیوانه دلم زلف پریشان که دارد جانم شکن طره پیچان که دارد شبهاست که رفته ست ز من خواب و ندانم کان خواب مرا غمزه…

دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید

دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید دل به مقصود خود المنت لله برسید باز می گفتمی افسانه هجران با خویش تا بدان لحظه…

دو چشمت که تیر بلا می زند

دو چشمت که تیر بلا می زند چنان تیر بهر چرا می زند؟ کمان جانب دیگری می کشد ولی تیر بر جان ما می زند…

دلم که لاف زدی از کمال دانایی

دلم که لاف زدی از کمال دانایی نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی دمی اگر چه که جان من از تو تنها نیست…

دلم از بخت گهی شاد نبود

دلم از بخت گهی شاد نبود جانم از بند غم آزاد نبود یک دم از عمر گرامی نگذشت کان همه ضایع و بر باد نبود…

دل من به جانانی آویخته ست

دل من به جانانی آویخته ست چو دزدی کز ایوانی آویخته ست فدا باد جانها بدان زلف کش به هر تار مو جانی آویخته ست…

دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟

دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟ وین درد سینه ما پیش دواکه گوید من غرق خون همه شب، او خود…

دل بی‌رخ تو صورت جان را نمی‌شناسد

دل بی‌رخ تو صورت جان را نمی‌شناسد جان بی‌لب تو گوهر کان را نمی‌شناسد چندین چه می‌کند آن زلف بر جمالت؟ یعنی که چشم‌زخم جهان…

آراست همه عرصه آفاق به زیور

آراست همه عرصه آفاق به زیور در برج شرف آمدن شمس منور بیرون زده گلهای رخ ساده جوانان کایند به نظاره شهزاده کشور بر سبزه…

دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد

دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد اشک خونین ریخت جام و گل گریبان چاک زد یارب، از هجر که در پوشید نیلوفر…

درآمد در دل آن سلطان دل‌ها

درآمد در دل آن سلطان دل‌ها دل من زنده شد زان جان دل‌ها همی‌کارد به کویش تخم جان خلق که می‌بارد از آن باران دل‌ها…

در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم

در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم بر دیده اگر، جانا، سروی چو تو بنشانم خود را به سر کویت بدنام ابد کردم…

خیالی کرده‌ام وین از خیال خود نمی‌دانی

خیالی کرده‌ام وین از خیال خود نمی‌دانی ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمی‌دانی نهادی سنبله بر مشتری و می‌کشی خلقی منت آگه کنم…

خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودی

خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودی جراحتها که او کردی لبش درمان من بودی گدایی می کنم ار وقت خوش را…

خم زلفت که مشک چین آمد

خم زلفت که مشک چین آمد با گل و لاله همنشین آمد لب لعل تو کان پر از گهر است خاتم حسن را نگین آمد…

خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم

خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم با وصال او به شادی روزگاری داشتم داشتم، باری از این اندیشه کاید جان برون بر…

حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد

حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد که فتنه ای ز تو در هر ولایتی برسد شود به فتوی خط تو خون حسن مباح اگر…

چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شود

چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شود سنگ بود نه آدمی، هر که نه مبتلا شود هر سحری که ترک من سر ز…

چو لب زنی به می و در میان بگردانی

چو لب زنی به می و در میان بگردانی من آن شراب نگویم که جان بگردانی مگرد ساقی ازینسان چه آرزو داری؟ که مست بی…

چو بگشایی لب شکر شکن را

چو بگشایی لب شکر شکن را لبا لب در شکرگیری سخن را لبت گوید دلیری کن به بوسی مرا زهره نباشد، صد چو من را…

چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟

چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟ که بر نشانه دل‌های عاشقان انداخت شمایل قد رعنا و طبع موزونت هزار فتنه و آشوب در…

چشمم همه روز خون تراود

چشمم همه روز خون تراود من دانم و دل که چون تراود نتراوم پیش هیچ مردم کز مردم دیده خون تراود دل گر ز تو…

چشم را در ملک خوبی شحنه بیداد کن

چشم را در ملک خوبی شحنه بیداد کن غمزهٔ خونخواره را بر جادُوان استاد کن زلف بر دست صبا نه تا پریشانش کند خان و…

جز صورت تو ماه سما را چه توان گفت

جز صورت تو ماه سما را چه توان گفت جز طره تو دام بلا را چه توان گفت آن روی که داده ست خدایت صفت…

جان من، بی من درمانده تنها چونی؟

جان من، بی من درمانده تنها چونی؟ من ز غم سوخته گشتم، تو بگو تا چونی؟ بندگان را نرسد پرسش مخدوم، ولی ای منت بنده،…

تیغ برکش که تا ز سر برهیم

تیغ برکش که تا ز سر برهیم تیر بگشای کز نظر برهیم آشکارا مکش که تا باری هم ز سر هم، ز درد سر برهیم…

تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد

تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد چگونه قصه دردم به مرد و زن نرسد؟ دلم که می پرد اندر هوای…

ترک من، بر شکل دیگر می روی

ترک من، بر شکل دیگر می روی با مه از خوبی برابر می روی چست بربستی قبای فتنه را گویی از میدان به لشکر می…

تا ندانی ز دلم یار برون خواهد رفت

تا ندانی ز دلم یار برون خواهد رفت گر چه بر من ستم از شرح فزون خواهد رفت ترک من تاختن آورد برین جان خراب…

تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست

تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست خاک پایت مردم چشم مرا چون تو توتیاست حاجت کحل الجواهر نیست آنکس را که نیست سرمه از…

پیش از این من کاشکی عشقت نمی ورزیدمی

پیش از این من کاشکی عشقت نمی ورزیدمی تا به گوش خود جفا از دیگران نشنیدمی این همه رسوایی از عشقت نرفتی بر سرم روز…

بیچاره کسی کو به غم خوش پسران زیست

بیچاره کسی کو به غم خوش پسران زیست کز دیده و دل در پی ایشان نگران زیست گر یافت کسی از لب بی خط اثر…

بیا ساقی که ما در می فتادیم

بیا ساقی که ما در می فتادیم به خدمت پیش میخواران ستادیم سر رندی چو گم کردیم در فسق کلاه صوفیان را کج نهادیم رها…

بوستان بشکفت و روی لاله خندان گشت باز

بوستان بشکفت و روی لاله خندان گشت باز بر رخ گل طره سنبل پریشان گشت باز سبزه خطی چند بهر خواندن بلبل نوشت بلبل آن…

به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟

به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟ همین که این دل من خون کنی، دگر چه کنی؟ اگر چنین که تویی نیم شب…

به دیده و دل من دوست خانه می‌طلبد

به دیده و دل من دوست خانه می‌طلبد چرا در آتش و آب آشیانه می‌طلبد؟ زبان بسوخت ز آه و ز بهر شرح فراق لبم…

بنشست عشق یار به جانم چنان درون

بنشست عشق یار به جانم چنان درون کز عافیت نماند نشانی در آن درون خوناب گشت و کشته نمی گرددم هنوز آن آتشی که هست…

بسم از جمال ساقی و شراب ارغوانی

بسم از جمال ساقی و شراب ارغوانی که به یار تشنه ام من، نه به آب زندگانی منم و شبی و گشتی چو سگان به…

برآمد ماه عید از اوج گردون

برآمد ماه عید از اوج گردون طرب چون ماه نو شد هر دم افزون بر اوج آسمان نونی ست یا عین که بیرون آمده ست…

بر آب رخت یک گل سیراب نیاید

بر آب رخت یک گل سیراب نیاید آنچ از لبت آید ز می ناب نیاید دانم که لبت بنده نواز است، ولیکن آن به که…

بتی کز ویم رو به دیوانگی ست

بتی کز ویم رو به دیوانگی ست اگر جان توان برد فرزانگی ست زدم دی به زنجیر گیسوش دست مرا گفت، باز این چه دیوانگی…

باشد آن روز که آن فتنه به ما باز آید

باشد آن روز که آن فتنه به ما باز آید لیک از آنگونه که او رفت، کجا باز آید؟ رفت و باز آمدنش تا به…

باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را

باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر…

باز این ابر بهاری از کجا آید همی؟

باز این ابر بهاری از کجا آید همی؟ کز برای جان مسکینان بلا آید همی من نخواهم زیست، این بو می شناسم کز کجاست خون…

باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر نداد

باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر نداد زان رو غباری از پی این چشم تر نداد آمد بهار و تازه وتر شد گل و…

این دل که هر شبیش ز سالی فزون رود

این دل که هر شبیش ز سالی فزون رود یکدم چه باشد، ار سوی صبر و سکون رود زنهار دل بریم ز سودای عشق، از…

ای مشک وام داده زلفت به آهوی چین

ای مشک وام داده زلفت به آهوی چین زان زلف مشکفامت عشاق گشته مشکین برخاست بوی ریحان زان طره چو سنبل بنشست باد بستان زان…

ای که تاراج دل و دین می دهی

ای که تاراج دل و دین می دهی فتنه را باز این چه آیین می دهی؟ ماه از روی تو می یابد شرف کش به…

ای غمزه خون ریز تو خونم به افسون ریخته

ای غمزه خون ریز تو خونم به افسون ریخته افسون چشم کافرت زینگونه صد خون ریخته تا هر که باشد یار تو، بیخود شود در…

ای سمن نامه وفا بستان

ای سمن نامه وفا بستان نسخه زان روی دلربا بستان وی بنفشه ز رشک طره تو کوژپشتی بر او عصا بستان خاک او توتیا شد،…

ای رهزن عشاق، چه عیار کسی تو

ای رهزن عشاق، چه عیار کسی تو وی ماه شب افروز، چه طرار کسی تو خون است می نوشگوارت ز دل خلق ای ظالم بی…

ای دل، ز وعده کج آن شوخ یاد کن

ای دل، ز وعده کج آن شوخ یاد کن خود را به عشوه، گر چه دروغ است، شاد کن بنویس نامه ای و روا کن…

ای خوش آن شبها که من در دیده خوابی داشتم

ای خوش آن شبها که من در دیده خوابی داشتم گه چراغ روشن و گه ماهتابی داشتم بارها یاد آورم، در خواب بیهوشی روم آن…

ای جان ز تن رفته، به تن باز کی آیی؟

ای جان ز تن رفته، به تن باز کی آیی؟ وی سرو خرامان، به چمن باز کی آیی؟ جانی تو که از دوری روی تو…

ای به خشم از بر من رفته و تنها مانده

ای به خشم از بر من رفته و تنها مانده تو ز جان رفته و درد تو به هر جا مانده تا تو، ای دیده…

ای باد صبحگاه به من نام او بگوی

ای باد صبحگاه به من نام او بگوی خوناب غیرتم به لب جام او بگوی جان بو که خوش برآیدم امروز پیش او چیزی دگر…

اول به سینه بهر غمت جای کرده ام

اول به سینه بهر غمت جای کرده ام وآنگاه دلبری چو تو خود رای کرده ام شادی به روی تو چو غمم بهر روی تست…

آنچه بر خرمن گل باد سحرگاه کند

آنچه بر خرمن گل باد سحرگاه کند زلف تو با شب و رخسار تو با ماه کند از خیالت شب عاشق به درازی بگذشت رفتن…

آن که زلف و عارض او غیرت روز و شب است

آن که زلف و عارض او غیرت روز و شب است جان من از مهر و ماه روش هر دم در تب است رشک عناب…

آن دل خراب شد که تو آباد دیده‌ای

آن دل خراب شد که تو آباد دیده‌ای وان سینه غم گرفت که تو شاد دیده‌ای بازارِ عیش و خانهٔ هستی و کویِ عقل ویرانه‌ها…

امروز به نظاره آن سرو خرامان

امروز به نظاره آن سرو خرامان بس عاقل و هشیار که شد بی سر و سامان جانم شده گمراه و به دل مانده خیالی زان…

اگر دلبری چون تو جایی برآید

اگر دلبری چون تو جایی برآید به هر جا که شنید بلایی برآید قد تست چون در گلستان در آیی اگر سروی اندر قبایی برآید…

آفت دینِ مسلمانی جز آن عیار نیست

آفت دینِ مسلمانی جز آن عیار نیست تشنهٔ خون مسلمانان جز آن خون‌خوار نیست ما و عشق یار اگر در قبله و در بتکده عاشقان!…

از سر کو آن پری چون ناگهان پیدا شود

از سر کو آن پری چون ناگهان پیدا شود جای آن باشد که مردم در میان شیدا شود من چنین دانم که باشد نسخه ای…

یک شب اگر من دور از آن گیسوی در هم اوفتم

یک شب اگر من دور از آن گیسوی در هم اوفتم بالین سودا زیر سر بر بستر غم اوفتم چون در نگیرد سوز من با…

یارب، که این درخت گل از بوستان کیست

یارب، که این درخت گل از بوستان کیست وین غنچه شکر شکن از نقلدان کیست باز آن پسر که می گذرد از کدام کوست باز…

یار ما دل ز دوستان برداشت

یار ما دل ز دوستان برداشت مهر دیرینه از میان برداشت من نخواهم کشید هر چه کند دل که از وی نمی توان برداشت دی…

یا رب، آن رویست یا گلبرگ خندان در نظر

یا رب، آن رویست یا گلبرگ خندان در نظر یا رب، آن بالاست یا سرو خرامان در نظر ای خوش آن ساعت که بینم آن…

وصیت می کنم، گر بشنود ابرو کمان من

وصیت می کنم، گر بشنود ابرو کمان من پس از مردن نشان تیر سازد استخوان من زبان اوست ترکی گوی و من ترکی نمی دانم…

همیشه در فراقت با دل افگار می گریم

همیشه در فراقت با دل افگار می گریم غمت را اندکی می گویم و بسیار می گریم شبی کاندر حریمت ره نمی یابم به صد…

هرگز ز دور چرخ وفایی نیافتم

هرگز ز دور چرخ وفایی نیافتم وز گلشن مراد صفایی نیافتم گر همچو نای در شغب آیم، عجب مدار کز چنگ روزگار نوایی یافتم ایام…

هر که دل با غم تو یار کند

هر که دل با غم تو یار کند تیغ را بر سر اختیار کند هر کسی را محل کجا که قدم در ره عشق استوار…

هر عاشقی که ترسد از طعنه و ملامت

هر عاشقی که ترسد از طعنه و ملامت دعوی عشق بازی بر وی بود غرامت قد قامت مؤذن در گوش در نگنجد آن را که…

هر سو که با هزار کرشمه خرام تست

هر سو که با هزار کرشمه خرام تست صد دل فتاده پیش به هر نیم گام تست وه آن تویی و یا مه گردون و…

نیست دلی کاندرو داغ جفای تو نیست

نیست دلی کاندرو داغ جفای تو نیست کیست که اندر سرش باد هوای تو نیست دل که ز جان خواسته ست بهر تو بیگانه وار…

نوبت خوبی زدند در شب گیسوی تو

نوبت خوبی زدند در شب گیسوی تو فتنه عسس گشت باز گرد سر کوی تو گر به ترازوی چرخ دست رسد مر مرا حسن تو…

نگویم در تو عیبی، ای پسر، هست

نگویم در تو عیبی، ای پسر، هست ولیکن بی وفایی این قدر هست نه در هجر توام خواب و قرار است نه در عشق توأم…

نظر چگونه توان در همه جهان کردن؟

نظر چگونه توان در همه جهان کردن؟ چو نیست آن که به رویش نظر توان کردن به هر چه بی رخ تو پیش از این…

نبض دل شوریده رنجور گرفتیم

نبض دل شوریده رنجور گرفتیم و ایمن ز هوا و هوسش دور گرفتیم زین خانه ویرانه چو شد سرد دل ما ما راه در آن…

می‌ریزد از تری ز تو، ای جان فزای، آب

می‌ریزد از تری ز تو، ای جان فزای، آب ما تشنه‌ایم تشنه خود را نمای، آب خاک در تو بر سر و چشمِ پر آب…

مهش گویم، و لیکن مه سخن گفتن نمی داند

مهش گویم، و لیکن مه سخن گفتن نمی داند گلش گویم، ولیکن گل گهر سفتن نمی داند ز شب بیداری من تا سحر چشمش کجا…

منم امروز ز روی چو تو یاری مانده

منم امروز ز روی چو تو یاری مانده باده عیش ز سر رفته خماری مانده چشم و سینه به گذری های تو بر ره سوده…

من کشته روی یار خویشم

من کشته روی یار خویشم در مانده روزگار خویشم زین غم که به کس نمی توان گفت شبهاست که غمگسار خویشم در خون خود ار…

من این آه جگر سوز از دل پیمان شکن دارم

من این آه جگر سوز از دل پیمان شکن دارم چرا از دیگری نالم که درد از خویشتن دارم چه جای محنت ایوب و اندوه…

مفلسی از پادشایی خوشتر است

مفلسی از پادشایی خوشتر است مفسدی از پارسایی خوشتر است پادشاهی راست درد سر، ولی چون نگه کردم گدایی خوشتر است پادشاهان چون به خود…

مست ترا به هیچ میی احتیاج نیست

مست ترا به هیچ میی احتیاج نیست رنج مرا ز هیچ طبیبی علاج نیست ای مه، مشو مقابل چشمم که با رخش ما را به…

مرا غمی ست که پیدا نمی توانم کرد

مرا غمی ست که پیدا نمی توانم کرد حکایت دل شیدا نمی توانم کرد تو حال من خود ازین روی زرد بیرون بر که من…

مرا باز از طریق ساقی خود یاد می‌آید

مرا باز از طریق ساقی خود یاد می‌آید غم دیرینه بازم در دل ناشاد می‌آید از این سو می‌رسد هجرش کشیده تیغ در کشتن وز…

ماییم کافتاب غلام جمال ماست

ماییم کافتاب غلام جمال ماست صد عید نو در ابروی همچون هلال ماست روشن که می نماید از آیینه سپهر آن آفتاب نیست، خیال جمال…

ما را نکردی گر حلال از لب شراب ناب خود

ما را نکردی گر حلال از لب شراب ناب خود باری بهل کن یک نظر وقتی در آن جلاب خود من خود ز بس بی…

لعل لبت به چاشنی از انگبین به است

لعل لبت به چاشنی از انگبین به است رشک رخت به نازکی از یاسمین به است وه فرق در میان تو و آفتاب چیست دید…