غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
تا تو روی چو ماه بنمایی
تا تو روی چو ماه بنمایی نتوان دید روی بینایی نیم بالای تو نباشد سرو که تو سرو تمام بالایی به تماشا قدم چه رنجه…
پر زخم است و شکست زلف گرانبار تو
پر زخم است و شکست زلف گرانبار تو زانکه هزاران دل است بسته هر بار تو خط که بر آن لب کشید از سر کلک…
بیا که بهر تو جان در بلا گرو کردم
بیا که بهر تو جان در بلا گرو کردم بتی خریدم و هر دو سرا گرو کردم تنی شکسته به خاکی فروختم بر در دلی…
بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت
بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت بی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت دی رفت سوی باغ و ندانست غم ما این نیز ندانست…
بهار آمد و گلهای بوستان بشکفت
بهار آمد و گلهای بوستان بشکفت به خوش دلی و طرب روی دوستان بشکفت بدان صفت که گل از باد نشکفد به چمن ز باده…
به سنگی چون سگان از دور خرسندم ز دربانش
به سنگی چون سگان از دور خرسندم ز دربانش سگ آن عزت کجا دارد که بنشانند بر خوانش؟ به بازوی من گردن زده کی باشد…
به جان رسیدم و از دل خبر نمی یابم
به جان رسیدم و از دل خبر نمی یابم وز آن که نیز دلم برد اثر نمی یابم از این دو دیده بی خواب شب…
بشکافت غم این جان جگرخواره ما را
بشکافت غم این جان جگرخواره ما را یا رب، چه وبال آمده سیاره ما را رفتند رفیقان دل صد پاره ببردند کردند رها دامن صد…
برو، ای باد و پیش دیگران ده جلوه بستان را
برو، ای باد و پیش دیگران ده جلوه بستان را مرا بگذار تا میبینم آن سرو خرامان را گرفتار خیالات لبش گشتم همین باشد اثر…
بر جمالت همچنان من عاشق زارم هنوز
بر جمالت همچنان من عاشق زارم هنوز ناله ای کز سوز عشقت داشتم دارم هنوز ای طبیب مهربان، چون رنجه فرمودی قدم از سر بالین…





