غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
ما از هوس روی بتان باز نیاییم
ما از هوس روی بتان باز نیاییم تیغ است حد ما به زبان باز نیاییم گر تیر زنی به جگر، ای یار کمان کش تیریم…
گیسوی ترا نسبت با شب نتوان کردن
گیسوی ترا نسبت با شب نتوان کردن وز ماه جمالت را غبغب نتوان کردن جان عزم سفر دارد، بردار ز رخ پرده منزلگه مه عمدا…
گم شدم در سر آن کوی، مجویید مرا
گم شدم در سر آن کوی، مجویید مرا او مرا کشت شدم زنده، ممویید مرا عمری از گم شدنم رفت و نمی آیم باز چون…
گفتم که ترا آخر دل خانه نمی یابد
گفتم که ترا آخر دل خانه نمی یابد گفتا که پی گنجم ویرانه نمی یابد گفتم که بسوزم جان بر آتش روی تو گفتا که…
گر مرا هیچ مرادی پس ازین پیش آمد
گر مرا هیچ مرادی پس ازین پیش آمد حاسدم را ز حسد روز پسین پیش آمد آنکه در خاطر من غیر ترا داشت گمان شرم…
گر دلبر من بر من آید
گر دلبر من بر من آید دل در بر و روح در تن آید شبها ز هوا گرفته ام باز وقت است که در نشیمن…
گر چشم من از صورت تو دور نباشد
گر چشم من از صورت تو دور نباشد دور از تو دلم خسته و رنجور نباشد مهجور شوم از تو و جز آه سحرگاه سوزنده…
گر آشکار حدیث نهان خویش کنم
گر آشکار حدیث نهان خویش کنم به آشکار و نهان قصد جان خویش کنم ز گریه راز تو بر سینه چون رسد، چه کنم؟ روان…
کشته تیغ جفایت دل درویش من است
کشته تیغ جفایت دل درویش من است خسته تیر بلایت جگر ریش من است نیک خواهی که کند منع ز عشق تو مرا منکری دان…
کرشمه های سر زلف در بنا گوشش
کرشمه های سر زلف در بنا گوشش حدیث درد دلم ره نداد در گوشش بیا که سر به فدایت نهاده ام، ورنه چنین عزیز ندارم…
کاری ست در سرم که به سامان نمی شود
کاری ست در سرم که به سامان نمی شود دردی ست در دلم که به درمان نمی شود می کن به ناز خنده که دیوانه…
فزون شد عشق جانان روز تا روز
فزون شد عشق جانان روز تا روز کجا زین پس شب ما و کجا روز ز بیهوشی ندانم روز و شب را شبم گویی یکی…
غم مخور، ای دل که باز ایام شادی هم رسد
غم مخور، ای دل که باز ایام شادی هم رسد هر کجا دردی ست آن را عاقبت مرهم رسد در میان آدمی و آنچه مقصودی…
عمر نو گشت مرا باز که جان باز آمد
عمر نو گشت مرا باز که جان باز آمد وز پس عمری آن جان جهان باز آمد ره ده، ای دیده و خار مژه را…
عشاق حیات از لب خندان تو یابند
عشاق حیات از لب خندان تو یابند خوبان عمل فتنه ز دیوان تو یابند ببینم مه از جیب سپهر و نکشد دل کان مه که…
عاشقان تو ز تو تا صبح در خونابه اند
عاشقان تو ز تو تا صبح در خونابه اند گر چه بهتر مصلحت پیشت به لاغ و لابه اند زار می نالند و مستانند، اگر…
صبح دولت می دمد از روی آن خورشیدوش
صبح دولت می دمد از روی آن خورشیدوش در چنین فرخ صبوحی، ساقیا، یک جام کش آتش ما کی فرو میرد بدین گونه که می…
صبا آمد، ولی بویی ازان گلزار بایستی
صبا آمد، ولی بویی ازان گلزار بایستی چه سود از بوی گل ما را، نسیم یار بایستی رخش در جلوه نازست و من از گریه…
شکستی طره، تا در سر چه داری؟
شکستی طره، تا در سر چه داری؟ نگویی کینه با چاکر چه داری؟ کله کج کرده ای از بهر آن راست که خون ریزی، دگر…
شبی که دلبرم از بام همچو ماه برآید
شبی که دلبرم از بام همچو ماه برآید ز جان سوخته ام صد هزار آه بر آید به منزلی که گذشتی ز آب دیده ام،…
شب کان مه من بر دلم از غصه پیکان بشکند
شب کان مه من بر دلم از غصه پیکان بشکند از چشم طوفان بار من، از گریه طوفان بشکند هر لحظه زد غم حاصلم در…
سینهام را از غم عالم تو بیغم کردهای
سینهام را از غم عالم تو بیغم کردهای از غم خود تا مرا رسوای عالم کردهای فاشم، ای دیده، تو کردی، زانکه زین دل هرکجا…
سمن داری به زیر سبزه یا خود یاسمین داری
سمن داری به زیر سبزه یا خود یاسمین داری رخی داری به از هر دو، هم آن داری، هم این داری ز غمزه می کشی،…
سرو بستان ملاحت قامت رعنای تست
سرو بستان ملاحت قامت رعنای تست نور چشم عاشقان خسته خاک پای تست من نه تنها گشته ام شیدای دردت جان من هر که را…
ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش
ستمگری که دلم شاد نیست جز به غمش به خامه راست نیاید شکایت ستمش هزار ناوک غمزه زده ست بر دل من که هیچ آه…
ساقیا، باده ده امروز که جانان اینجاست
ساقیا، باده ده امروز که جانان اینجاست سر گلزار نداریم که بستان اینجاست دگرم نقل و شرابی نبود، گو کم باش گریه تلخ و شکر…
زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردن
زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردن حرامت باد بی یاران می اندر ساغر آوردن لطافت گویم آن یا حسن یا خود آدمی کشتن شمایل…
زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بود
زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بود ای بسا تشنه کزان رشته فرا چه شده بود غم زهر سوی در آمد که ز آمد…
ز هجران روز من شب گشت و کی بودی چنین روزم
ز هجران روز من شب گشت و کی بودی چنین روزم شبی گر روز کردی با من آن ماه شب افروزم گرفتار آمدم جایی و…
ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد
ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد علم برکش که بر خوبانت سلطانی مسلم شد فگندی برقع از روی و زیعقوبان…
رویت، ای نازنین، که می بینم
رویت، ای نازنین، که می بینم جان ستاند، چنین که می بینم گفتی «از رویم آرزوی تو چیست؟» آرزویم همین که می بینم دیدنت مردنی…
روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانست
روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانست روزگارم چو سر زلف پریشانش از آنست در همه شهر چو افسانه بگفتند زن و مرد قصه ما…
رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفت
رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفت نقش او از پیش چشم خون فشان من نرفت کی به هجرانش چو جان مستمند من…
رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت
رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت غمت درونه جان خراب را بگرفت چگونه خواب برد دیده را ز هجرانش چنین که خون جگر جای…
دیوانه دلم زلف پریشان که دارد
دیوانه دلم زلف پریشان که دارد جانم شکن طره پیچان که دارد شبهاست که رفته ست ز من خواب و ندانم کان خواب مرا غمزه…
دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید
دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید دل به مقصود خود المنت لله برسید باز می گفتمی افسانه هجران با خویش تا بدان لحظه…
دو چشمت که تیر بلا می زند
دو چشمت که تیر بلا می زند چنان تیر بهر چرا می زند؟ کمان جانب دیگری می کشد ولی تیر بر جان ما می زند…
دلم که لاف زدی از کمال دانایی
دلم که لاف زدی از کمال دانایی نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی دمی اگر چه که جان من از تو تنها نیست…
دلم از بخت گهی شاد نبود
دلم از بخت گهی شاد نبود جانم از بند غم آزاد نبود یک دم از عمر گرامی نگذشت کان همه ضایع و بر باد نبود…
دل من به جانانی آویخته ست
دل من به جانانی آویخته ست چو دزدی کز ایوانی آویخته ست فدا باد جانها بدان زلف کش به هر تار مو جانی آویخته ست…
دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟
دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟ وین درد سینه ما پیش دواکه گوید من غرق خون همه شب، او خود…
دل بیرخ تو صورت جان را نمیشناسد
دل بیرخ تو صورت جان را نمیشناسد جان بیلب تو گوهر کان را نمیشناسد چندین چه میکند آن زلف بر جمالت؟ یعنی که چشمزخم جهان…
آراست همه عرصه آفاق به زیور
آراست همه عرصه آفاق به زیور در برج شرف آمدن شمس منور بیرون زده گلهای رخ ساده جوانان کایند به نظاره شهزاده کشور بر سبزه…
دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد
دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد اشک خونین ریخت جام و گل گریبان چاک زد یارب، از هجر که در پوشید نیلوفر…
درآمد در دل آن سلطان دلها
درآمد در دل آن سلطان دلها دل من زنده شد زان جان دلها همیکارد به کویش تخم جان خلق که میبارد از آن باران دلها…
در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم
در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم بر دیده اگر، جانا، سروی چو تو بنشانم خود را به سر کویت بدنام ابد کردم…
خیالی کردهام وین از خیال خود نمیدانی
خیالی کردهام وین از خیال خود نمیدانی ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمیدانی نهادی سنبله بر مشتری و میکشی خلقی منت آگه کنم…
خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودی
خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودی جراحتها که او کردی لبش درمان من بودی گدایی می کنم ار وقت خوش را…
خم زلفت که مشک چین آمد
خم زلفت که مشک چین آمد با گل و لاله همنشین آمد لب لعل تو کان پر از گهر است خاتم حسن را نگین آمد…
خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم
خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم با وصال او به شادی روزگاری داشتم داشتم، باری از این اندیشه کاید جان برون بر…
حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد
حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد که فتنه ای ز تو در هر ولایتی برسد شود به فتوی خط تو خون حسن مباح اگر…
چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شود
چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شود سنگ بود نه آدمی، هر که نه مبتلا شود هر سحری که ترک من سر ز…
چو لب زنی به می و در میان بگردانی
چو لب زنی به می و در میان بگردانی من آن شراب نگویم که جان بگردانی مگرد ساقی ازینسان چه آرزو داری؟ که مست بی…
چو بگشایی لب شکر شکن را
چو بگشایی لب شکر شکن را لبا لب در شکرگیری سخن را لبت گوید دلیری کن به بوسی مرا زهره نباشد، صد چو من را…
چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟
چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟ که بر نشانه دلهای عاشقان انداخت شمایل قد رعنا و طبع موزونت هزار فتنه و آشوب در…
چشمم همه روز خون تراود
چشمم همه روز خون تراود من دانم و دل که چون تراود نتراوم پیش هیچ مردم کز مردم دیده خون تراود دل گر ز تو…
چشم را در ملک خوبی شحنه بیداد کن
چشم را در ملک خوبی شحنه بیداد کن غمزهٔ خونخواره را بر جادُوان استاد کن زلف بر دست صبا نه تا پریشانش کند خان و…
جز صورت تو ماه سما را چه توان گفت
جز صورت تو ماه سما را چه توان گفت جز طره تو دام بلا را چه توان گفت آن روی که داده ست خدایت صفت…
جان من، بی من درمانده تنها چونی؟
جان من، بی من درمانده تنها چونی؟ من ز غم سوخته گشتم، تو بگو تا چونی؟ بندگان را نرسد پرسش مخدوم، ولی ای منت بنده،…
تیغ برکش که تا ز سر برهیم
تیغ برکش که تا ز سر برهیم تیر بگشای کز نظر برهیم آشکارا مکش که تا باری هم ز سر هم، ز درد سر برهیم…
تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد
تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد چگونه قصه دردم به مرد و زن نرسد؟ دلم که می پرد اندر هوای…
ترک من، بر شکل دیگر می روی
ترک من، بر شکل دیگر می روی با مه از خوبی برابر می روی چست بربستی قبای فتنه را گویی از میدان به لشکر می…
تا ندانی ز دلم یار برون خواهد رفت
تا ندانی ز دلم یار برون خواهد رفت گر چه بر من ستم از شرح فزون خواهد رفت ترک من تاختن آورد برین جان خراب…
تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست
تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست خاک پایت مردم چشم مرا چون تو توتیاست حاجت کحل الجواهر نیست آنکس را که نیست سرمه از…
پیش از این من کاشکی عشقت نمی ورزیدمی
پیش از این من کاشکی عشقت نمی ورزیدمی تا به گوش خود جفا از دیگران نشنیدمی این همه رسوایی از عشقت نرفتی بر سرم روز…
بیچاره کسی کو به غم خوش پسران زیست
بیچاره کسی کو به غم خوش پسران زیست کز دیده و دل در پی ایشان نگران زیست گر یافت کسی از لب بی خط اثر…
بیا ساقی که ما در می فتادیم
بیا ساقی که ما در می فتادیم به خدمت پیش میخواران ستادیم سر رندی چو گم کردیم در فسق کلاه صوفیان را کج نهادیم رها…
بوستان بشکفت و روی لاله خندان گشت باز
بوستان بشکفت و روی لاله خندان گشت باز بر رخ گل طره سنبل پریشان گشت باز سبزه خطی چند بهر خواندن بلبل نوشت بلبل آن…
به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟
به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟ همین که این دل من خون کنی، دگر چه کنی؟ اگر چنین که تویی نیم شب…
به دیده و دل من دوست خانه میطلبد
به دیده و دل من دوست خانه میطلبد چرا در آتش و آب آشیانه میطلبد؟ زبان بسوخت ز آه و ز بهر شرح فراق لبم…
بنشست عشق یار به جانم چنان درون
بنشست عشق یار به جانم چنان درون کز عافیت نماند نشانی در آن درون خوناب گشت و کشته نمی گرددم هنوز آن آتشی که هست…
بسم از جمال ساقی و شراب ارغوانی
بسم از جمال ساقی و شراب ارغوانی که به یار تشنه ام من، نه به آب زندگانی منم و شبی و گشتی چو سگان به…
برآمد ماه عید از اوج گردون
برآمد ماه عید از اوج گردون طرب چون ماه نو شد هر دم افزون بر اوج آسمان نونی ست یا عین که بیرون آمده ست…
بر آب رخت یک گل سیراب نیاید
بر آب رخت یک گل سیراب نیاید آنچ از لبت آید ز می ناب نیاید دانم که لبت بنده نواز است، ولیکن آن به که…
بتی کز ویم رو به دیوانگی ست
بتی کز ویم رو به دیوانگی ست اگر جان توان برد فرزانگی ست زدم دی به زنجیر گیسوش دست مرا گفت، باز این چه دیوانگی…
باشد آن روز که آن فتنه به ما باز آید
باشد آن روز که آن فتنه به ما باز آید لیک از آنگونه که او رفت، کجا باز آید؟ رفت و باز آمدنش تا به…
باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را
باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر…
باز این ابر بهاری از کجا آید همی؟
باز این ابر بهاری از کجا آید همی؟ کز برای جان مسکینان بلا آید همی من نخواهم زیست، این بو می شناسم کز کجاست خون…
باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر نداد
باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر نداد زان رو غباری از پی این چشم تر نداد آمد بهار و تازه وتر شد گل و…
این دل که هر شبیش ز سالی فزون رود
این دل که هر شبیش ز سالی فزون رود یکدم چه باشد، ار سوی صبر و سکون رود زنهار دل بریم ز سودای عشق، از…
ای مشک وام داده زلفت به آهوی چین
ای مشک وام داده زلفت به آهوی چین زان زلف مشکفامت عشاق گشته مشکین برخاست بوی ریحان زان طره چو سنبل بنشست باد بستان زان…
ای که تاراج دل و دین می دهی
ای که تاراج دل و دین می دهی فتنه را باز این چه آیین می دهی؟ ماه از روی تو می یابد شرف کش به…
ای غمزه خون ریز تو خونم به افسون ریخته
ای غمزه خون ریز تو خونم به افسون ریخته افسون چشم کافرت زینگونه صد خون ریخته تا هر که باشد یار تو، بیخود شود در…
ای سمن نامه وفا بستان
ای سمن نامه وفا بستان نسخه زان روی دلربا بستان وی بنفشه ز رشک طره تو کوژپشتی بر او عصا بستان خاک او توتیا شد،…
ای رهزن عشاق، چه عیار کسی تو
ای رهزن عشاق، چه عیار کسی تو وی ماه شب افروز، چه طرار کسی تو خون است می نوشگوارت ز دل خلق ای ظالم بی…
ای دل، ز وعده کج آن شوخ یاد کن
ای دل، ز وعده کج آن شوخ یاد کن خود را به عشوه، گر چه دروغ است، شاد کن بنویس نامه ای و روا کن…
ای خوش آن شبها که من در دیده خوابی داشتم
ای خوش آن شبها که من در دیده خوابی داشتم گه چراغ روشن و گه ماهتابی داشتم بارها یاد آورم، در خواب بیهوشی روم آن…
ای جان ز تن رفته، به تن باز کی آیی؟
ای جان ز تن رفته، به تن باز کی آیی؟ وی سرو خرامان، به چمن باز کی آیی؟ جانی تو که از دوری روی تو…
ای به خشم از بر من رفته و تنها مانده
ای به خشم از بر من رفته و تنها مانده تو ز جان رفته و درد تو به هر جا مانده تا تو، ای دیده…
ای باد صبحگاه به من نام او بگوی
ای باد صبحگاه به من نام او بگوی خوناب غیرتم به لب جام او بگوی جان بو که خوش برآیدم امروز پیش او چیزی دگر…
اول به سینه بهر غمت جای کرده ام
اول به سینه بهر غمت جای کرده ام وآنگاه دلبری چو تو خود رای کرده ام شادی به روی تو چو غمم بهر روی تست…
آنچه بر خرمن گل باد سحرگاه کند
آنچه بر خرمن گل باد سحرگاه کند زلف تو با شب و رخسار تو با ماه کند از خیالت شب عاشق به درازی بگذشت رفتن…
آن که زلف و عارض او غیرت روز و شب است
آن که زلف و عارض او غیرت روز و شب است جان من از مهر و ماه روش هر دم در تب است رشک عناب…
آن دل خراب شد که تو آباد دیدهای
آن دل خراب شد که تو آباد دیدهای وان سینه غم گرفت که تو شاد دیدهای بازارِ عیش و خانهٔ هستی و کویِ عقل ویرانهها…
امروز به نظاره آن سرو خرامان
امروز به نظاره آن سرو خرامان بس عاقل و هشیار که شد بی سر و سامان جانم شده گمراه و به دل مانده خیالی زان…
اگر دلبری چون تو جایی برآید
اگر دلبری چون تو جایی برآید به هر جا که شنید بلایی برآید قد تست چون در گلستان در آیی اگر سروی اندر قبایی برآید…
آفت دینِ مسلمانی جز آن عیار نیست
آفت دینِ مسلمانی جز آن عیار نیست تشنهٔ خون مسلمانان جز آن خونخوار نیست ما و عشق یار اگر در قبله و در بتکده عاشقان!…
از سر کو آن پری چون ناگهان پیدا شود
از سر کو آن پری چون ناگهان پیدا شود جای آن باشد که مردم در میان شیدا شود من چنین دانم که باشد نسخه ای…
یک شب اگر من دور از آن گیسوی در هم اوفتم
یک شب اگر من دور از آن گیسوی در هم اوفتم بالین سودا زیر سر بر بستر غم اوفتم چون در نگیرد سوز من با…
یارب، که این درخت گل از بوستان کیست
یارب، که این درخت گل از بوستان کیست وین غنچه شکر شکن از نقلدان کیست باز آن پسر که می گذرد از کدام کوست باز…





