غزلیات امیر خسرو بلخی دهلوی
زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردن
زهی رسم بناگوشت گل اندر سبزه پروردن حرامت باد بی یاران می اندر ساغر آوردن لطافت گویم آن یا حسن یا خود آدمی کشتن شمایل…
زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بود
زلف گرد زنخش دوش که گمره شده بود ای بسا تشنه کزان رشته فرا چه شده بود غم زهر سوی در آمد که ز آمد…
ز هجران روز من شب گشت و کی بودی چنین روزم
ز هجران روز من شب گشت و کی بودی چنین روزم شبی گر روز کردی با من آن ماه شب افروزم گرفتار آمدم جایی و…
ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد
ز عارض، طره بالا کن که کار خلق در هم شد علم برکش که بر خوبانت سلطانی مسلم شد فگندی برقع از روی و زیعقوبان…
رویت، ای نازنین، که می بینم
رویت، ای نازنین، که می بینم جان ستاند، چنین که می بینم گفتی «از رویم آرزوی تو چیست؟» آرزویم همین که می بینم دیدنت مردنی…
روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانست
روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانست روزگارم چو سر زلف پریشانش از آنست در همه شهر چو افسانه بگفتند زن و مرد قصه ما…
رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفت
رفت یار و آرزوی او ز جان من نرفت نقش او از پیش چشم خون فشان من نرفت کی به هجرانش چو جان مستمند من…
رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت
رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت غمت درونه جان خراب را بگرفت چگونه خواب برد دیده را ز هجرانش چنین که خون جگر جای…
دیوانه دلم زلف پریشان که دارد
دیوانه دلم زلف پریشان که دارد جانم شکن طره پیچان که دارد شبهاست که رفته ست ز من خواب و ندانم کان خواب مرا غمزه…
دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید
دوش ناگه به من دلشده آن مه برسید دل به مقصود خود المنت لله برسید باز می گفتمی افسانه هجران با خویش تا بدان لحظه…
دو چشمت که تیر بلا می زند
دو چشمت که تیر بلا می زند چنان تیر بهر چرا می زند؟ کمان جانب دیگری می کشد ولی تیر بر جان ما می زند…
دلم که لاف زدی از کمال دانایی
دلم که لاف زدی از کمال دانایی نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی دمی اگر چه که جان من از تو تنها نیست…
دلم از بخت گهی شاد نبود
دلم از بخت گهی شاد نبود جانم از بند غم آزاد نبود یک دم از عمر گرامی نگذشت کان همه ضایع و بر باد نبود…
دل من به جانانی آویخته ست
دل من به جانانی آویخته ست چو دزدی کز ایوانی آویخته ست فدا باد جانها بدان زلف کش به هر تار مو جانی آویخته ست…
دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟
دل شد ز دست ما را با یار ما که گوید؟ وین درد سینه ما پیش دواکه گوید من غرق خون همه شب، او خود…
دل بیرخ تو صورت جان را نمیشناسد
دل بیرخ تو صورت جان را نمیشناسد جان بیلب تو گوهر کان را نمیشناسد چندین چه میکند آن زلف بر جمالت؟ یعنی که چشمزخم جهان…
آراست همه عرصه آفاق به زیور
آراست همه عرصه آفاق به زیور در برج شرف آمدن شمس منور بیرون زده گلهای رخ ساده جوانان کایند به نظاره شهزاده کشور بر سبزه…
دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد
دست ماه روزه تا در چشم عشرت خاک زد اشک خونین ریخت جام و گل گریبان چاک زد یارب، از هجر که در پوشید نیلوفر…
درآمد در دل آن سلطان دلها
درآمد در دل آن سلطان دلها دل من زنده شد زان جان دلها همیکارد به کویش تخم جان خلق که میبارد از آن باران دلها…
در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم
در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم بر دیده اگر، جانا، سروی چو تو بنشانم خود را به سر کویت بدنام ابد کردم…
خیالی کردهام وین از خیال خود نمیدانی
خیالی کردهام وین از خیال خود نمیدانی ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمیدانی نهادی سنبله بر مشتری و میکشی خلقی منت آگه کنم…
خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودی
خوش آن شبها که آن جان جهان مهمان من بودی جراحتها که او کردی لبش درمان من بودی گدایی می کنم ار وقت خوش را…
خم زلفت که مشک چین آمد
خم زلفت که مشک چین آمد با گل و لاله همنشین آمد لب لعل تو کان پر از گهر است خاتم حسن را نگین آمد…
خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم
خرم آن روزی که من با دوست کاری داشتم با وصال او به شادی روزگاری داشتم داشتم، باری از این اندیشه کاید جان برون بر…
حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد
حدیث حسن تو زین پس کفایتی برسد که فتنه ای ز تو در هر ولایتی برسد شود به فتوی خط تو خون حسن مباح اگر…
چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شود
چون ز نسیم صبحدم زلف تو در هوا شود سنگ بود نه آدمی، هر که نه مبتلا شود هر سحری که ترک من سر ز…
چو لب زنی به می و در میان بگردانی
چو لب زنی به می و در میان بگردانی من آن شراب نگویم که جان بگردانی مگرد ساقی ازینسان چه آرزو داری؟ که مست بی…
چو بگشایی لب شکر شکن را
چو بگشایی لب شکر شکن را لبا لب در شکرگیری سخن را لبت گوید دلیری کن به بوسی مرا زهره نباشد، صد چو من را…
چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟
چه تیر بود که چشم تو ناگهان انداخت؟ که بر نشانه دلهای عاشقان انداخت شمایل قد رعنا و طبع موزونت هزار فتنه و آشوب در…
چشمم همه روز خون تراود
چشمم همه روز خون تراود من دانم و دل که چون تراود نتراوم پیش هیچ مردم کز مردم دیده خون تراود دل گر ز تو…
چشم را در ملک خوبی شحنه بیداد کن
چشم را در ملک خوبی شحنه بیداد کن غمزهٔ خونخواره را بر جادُوان استاد کن زلف بر دست صبا نه تا پریشانش کند خان و…
جز صورت تو ماه سما را چه توان گفت
جز صورت تو ماه سما را چه توان گفت جز طره تو دام بلا را چه توان گفت آن روی که داده ست خدایت صفت…
جان من، بی من درمانده تنها چونی؟
جان من، بی من درمانده تنها چونی؟ من ز غم سوخته گشتم، تو بگو تا چونی؟ بندگان را نرسد پرسش مخدوم، ولی ای منت بنده،…
تیغ برکش که تا ز سر برهیم
تیغ برکش که تا ز سر برهیم تیر بگشای کز نظر برهیم آشکارا مکش که تا باری هم ز سر هم، ز درد سر برهیم…
تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد
تو رفته ای و ز تو نامه ای به من نرسد چگونه قصه دردم به مرد و زن نرسد؟ دلم که می پرد اندر هوای…
ترک من، بر شکل دیگر می روی
ترک من، بر شکل دیگر می روی با مه از خوبی برابر می روی چست بربستی قبای فتنه را گویی از میدان به لشکر می…
تا ندانی ز دلم یار برون خواهد رفت
تا ندانی ز دلم یار برون خواهد رفت گر چه بر من ستم از شرح فزون خواهد رفت ترک من تاختن آورد برین جان خراب…
تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست
تا خیال نقطه خالت سواد چشم ماست خاک پایت مردم چشم مرا چون تو توتیاست حاجت کحل الجواهر نیست آنکس را که نیست سرمه از…
پیش از این من کاشکی عشقت نمی ورزیدمی
پیش از این من کاشکی عشقت نمی ورزیدمی تا به گوش خود جفا از دیگران نشنیدمی این همه رسوایی از عشقت نرفتی بر سرم روز…
بیچاره کسی کو به غم خوش پسران زیست
بیچاره کسی کو به غم خوش پسران زیست کز دیده و دل در پی ایشان نگران زیست گر یافت کسی از لب بی خط اثر…
بیا ساقی که ما در می فتادیم
بیا ساقی که ما در می فتادیم به خدمت پیش میخواران ستادیم سر رندی چو گم کردیم در فسق کلاه صوفیان را کج نهادیم رها…
بوستان بشکفت و روی لاله خندان گشت باز
بوستان بشکفت و روی لاله خندان گشت باز بر رخ گل طره سنبل پریشان گشت باز سبزه خطی چند بهر خواندن بلبل نوشت بلبل آن…
به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟
به ناز هر نفسی سوی من گذر چه کنی؟ همین که این دل من خون کنی، دگر چه کنی؟ اگر چنین که تویی نیم شب…
به دیده و دل من دوست خانه میطلبد
به دیده و دل من دوست خانه میطلبد چرا در آتش و آب آشیانه میطلبد؟ زبان بسوخت ز آه و ز بهر شرح فراق لبم…
بنشست عشق یار به جانم چنان درون
بنشست عشق یار به جانم چنان درون کز عافیت نماند نشانی در آن درون خوناب گشت و کشته نمی گرددم هنوز آن آتشی که هست…
بسم از جمال ساقی و شراب ارغوانی
بسم از جمال ساقی و شراب ارغوانی که به یار تشنه ام من، نه به آب زندگانی منم و شبی و گشتی چو سگان به…
برآمد ماه عید از اوج گردون
برآمد ماه عید از اوج گردون طرب چون ماه نو شد هر دم افزون بر اوج آسمان نونی ست یا عین که بیرون آمده ست…
بر آب رخت یک گل سیراب نیاید
بر آب رخت یک گل سیراب نیاید آنچ از لبت آید ز می ناب نیاید دانم که لبت بنده نواز است، ولیکن آن به که…
بتی کز ویم رو به دیوانگی ست
بتی کز ویم رو به دیوانگی ست اگر جان توان برد فرزانگی ست زدم دی به زنجیر گیسوش دست مرا گفت، باز این چه دیوانگی…
باشد آن روز که آن فتنه به ما باز آید
باشد آن روز که آن فتنه به ما باز آید لیک از آنگونه که او رفت، کجا باز آید؟ رفت و باز آمدنش تا به…
باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را
باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر…
باز این ابر بهاری از کجا آید همی؟
باز این ابر بهاری از کجا آید همی؟ کز برای جان مسکینان بلا آید همی من نخواهم زیست، این بو می شناسم کز کجاست خون…
باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر نداد
باد آمد و ز گمشدهٔ من خبر نداد زان رو غباری از پی این چشم تر نداد آمد بهار و تازه وتر شد گل و…
این دل که هر شبیش ز سالی فزون رود
این دل که هر شبیش ز سالی فزون رود یکدم چه باشد، ار سوی صبر و سکون رود زنهار دل بریم ز سودای عشق، از…
ای مشک وام داده زلفت به آهوی چین
ای مشک وام داده زلفت به آهوی چین زان زلف مشکفامت عشاق گشته مشکین برخاست بوی ریحان زان طره چو سنبل بنشست باد بستان زان…
ای که تاراج دل و دین می دهی
ای که تاراج دل و دین می دهی فتنه را باز این چه آیین می دهی؟ ماه از روی تو می یابد شرف کش به…
ای غمزه خون ریز تو خونم به افسون ریخته
ای غمزه خون ریز تو خونم به افسون ریخته افسون چشم کافرت زینگونه صد خون ریخته تا هر که باشد یار تو، بیخود شود در…
ای سمن نامه وفا بستان
ای سمن نامه وفا بستان نسخه زان روی دلربا بستان وی بنفشه ز رشک طره تو کوژپشتی بر او عصا بستان خاک او توتیا شد،…
ای رهزن عشاق، چه عیار کسی تو
ای رهزن عشاق، چه عیار کسی تو وی ماه شب افروز، چه طرار کسی تو خون است می نوشگوارت ز دل خلق ای ظالم بی…
ای دل، ز وعده کج آن شوخ یاد کن
ای دل، ز وعده کج آن شوخ یاد کن خود را به عشوه، گر چه دروغ است، شاد کن بنویس نامه ای و روا کن…
ای خوش آن شبها که من در دیده خوابی داشتم
ای خوش آن شبها که من در دیده خوابی داشتم گه چراغ روشن و گه ماهتابی داشتم بارها یاد آورم، در خواب بیهوشی روم آن…
ای جان ز تن رفته، به تن باز کی آیی؟
ای جان ز تن رفته، به تن باز کی آیی؟ وی سرو خرامان، به چمن باز کی آیی؟ جانی تو که از دوری روی تو…
ای به خشم از بر من رفته و تنها مانده
ای به خشم از بر من رفته و تنها مانده تو ز جان رفته و درد تو به هر جا مانده تا تو، ای دیده…
ای باد صبحگاه به من نام او بگوی
ای باد صبحگاه به من نام او بگوی خوناب غیرتم به لب جام او بگوی جان بو که خوش برآیدم امروز پیش او چیزی دگر…
اول به سینه بهر غمت جای کرده ام
اول به سینه بهر غمت جای کرده ام وآنگاه دلبری چو تو خود رای کرده ام شادی به روی تو چو غمم بهر روی تست…
آنچه بر خرمن گل باد سحرگاه کند
آنچه بر خرمن گل باد سحرگاه کند زلف تو با شب و رخسار تو با ماه کند از خیالت شب عاشق به درازی بگذشت رفتن…
آن که زلف و عارض او غیرت روز و شب است
آن که زلف و عارض او غیرت روز و شب است جان من از مهر و ماه روش هر دم در تب است رشک عناب…
آن دل خراب شد که تو آباد دیدهای
آن دل خراب شد که تو آباد دیدهای وان سینه غم گرفت که تو شاد دیدهای بازارِ عیش و خانهٔ هستی و کویِ عقل ویرانهها…
امروز به نظاره آن سرو خرامان
امروز به نظاره آن سرو خرامان بس عاقل و هشیار که شد بی سر و سامان جانم شده گمراه و به دل مانده خیالی زان…
اگر دلبری چون تو جایی برآید
اگر دلبری چون تو جایی برآید به هر جا که شنید بلایی برآید قد تست چون در گلستان در آیی اگر سروی اندر قبایی برآید…
آفت دینِ مسلمانی جز آن عیار نیست
آفت دینِ مسلمانی جز آن عیار نیست تشنهٔ خون مسلمانان جز آن خونخوار نیست ما و عشق یار اگر در قبله و در بتکده عاشقان!…
از سر کو آن پری چون ناگهان پیدا شود
از سر کو آن پری چون ناگهان پیدا شود جای آن باشد که مردم در میان شیدا شود من چنین دانم که باشد نسخه ای…
یک شب، ای ماه جهان افروز من
یک شب، ای ماه جهان افروز من بر من آی و باش صبرآموز من نیست یک ذره ترا دل گرمیی گر چه صد دل پخته…
یاری دل ما به رایگان برد
یاری دل ما به رایگان برد تا دل طلبیم باز جان برد عشق آمد و گردن خرد زد دزد آمد و سر زپاسبان برد آن…
یار ما را از آن خویش نشد
یار ما را از آن خویش نشد بهر بیداد او به کیش نشد دوش در پاش دیده می سودم پاش آزرد و دیده ریش نشد…
یا رب، آن زلف تو هیچ اشکنه بی دل هست؟
یا رب، آن زلف تو هیچ اشکنه بی دل هست؟ دیر باز است که اندر دلم این مشکل هست حیف باشد که بگویم که مه…
وفا در نیکوان چندان نباشد
وفا در نیکوان چندان نباشد ترا خود هیچ بویی زان نباشد مرا گویید منگر در جوانان که خوبی جز بلای جان نباشد نظر در روی…
هندوی زلف را چو تو یغما چنین دهی
هندوی زلف را چو تو یغما چنین دهی در روم و ری منادی تاراج دین دهی پیش لب تو گر چه گداییست کار من ملک…
هزار شکر خدا را که چون تو دلداری
هزار شکر خدا را که چون تو دلداری نمود روی به من بعد مدتی یاری کنون زبون خیالات غمزه های توام میان مجلس مستان چنانکه…
هر که دمی به یاد آن دلبر مه لقا زند
هر که دمی به یاد آن دلبر مه لقا زند شاه پیاده بر درش آید و مرحبا زند در همه عمر یک نفس روی نتابم…
هر قدم کاندر راه آن سرو خرامان برگرفت
هر قدم کاندر راه آن سرو خرامان برگرفت دیده خاک راه او دامان به دامان برگرفت سر به صد زاری نهادم بارها بر پای او…
هر شب از سودای آن زلف سیاه
هر شب از سودای آن زلف سیاه بگذرانم از فلک من دود آه گر کنی دعوی خوبی، می رسد شاهدان داری دو رخ چون مهر…
نیست دلی که هر دمش آفت دین نمی شوی
نیست دلی که هر دمش آفت دین نمی شوی مهر فزون نمی شود تا تو به کین نمی شوی صد ستم و جفای تو یاد…
نهفته خورد می آن شوخ و منکر است به رویم
نهفته خورد می آن شوخ و منکر است به رویم کجاست دولت آنم که تا دهانش ببویم؟ خراب این هوسم که بود به خواب صبوحی…
نماز شام که آن مه مرا جمال نمود
نماز شام که آن مه مرا جمال نمود ز نقش ابرو دیوانه را هلال نمود ز بس که روز و شبم در خیال اینم کشت…
نظر ز دیده بدزدم چو بنگرم رویش
نظر ز دیده بدزدم چو بنگرم رویش که دیده نیز نخواهم که بنگرد سویش مرا به دیده درون خواب از کجا آید؟ که شب نماند…
نبود یار من آن را که یار داشتمی
نبود یار من آن را که یار داشتمی گهی به دیده و گه در کنار داشتمی ز من برید و غمم یادگار داد که کاش…
میا غمزه زنان بیرون که هویی در جهان افتد
میا غمزه زنان بیرون که هویی در جهان افتد دلی بی خانمان را آتش اندر خانمان افتد اگر من از سجود آستانت کشتنی گشتم هم…
مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشت
مهی گذشت که آن مه به سوی ما نگذشت شبی نرفت که بر جان ما بلا نگذشت مرا ز عارض او دیر شد گلی نشکفت…
منم امروز و صد تیمار در دست
منم امروز و صد تیمار در دست نه دل در دست، نه دلدار در دست بیا ساقی دلم از دست رفته ست همی آید کنون…
من که دور از دوستان وز یار دور افتاده ام
من که دور از دوستان وز یار دور افتاده ام مرغ نالانم که از گلزار دور افتاده ام چون زیم کز دل دهندم خلق و…
من آنچه دوش بدین جان مبتلا گفتم
من آنچه دوش بدین جان مبتلا گفتم همه حکایت آن طره دو تا گفتم گرت هوای می است و شرابخواره من بیا که خون دل…
مطربا سوی چمن وقت گل آهنگ تو کو
مطربا سوی چمن وقت گل آهنگ تو کو صوت تو، نغمه تو، بربط تو، چنگ تو کو پیش آن لعل چه نازی به صفا ای…
مست من باز جدایی ز سر آغاز نهاد
مست من باز جدایی ز سر آغاز نهاد راه خلقی زد و تهمت به سر ناز نهاد خلق دیوانه شد آن لحظه که از رعنایی…
مرا قامت چو چوگان است و سر چون گوی سرگردان
مرا قامت چو چوگان است و سر چون گوی سرگردان بیا، ای ترک و چوگانی بدین سرگشته در گردان همه شب جان من گردانست گرداگرد…
مرا به صبح ازل جز رخت دلیل نبود
مرا به صبح ازل جز رخت دلیل نبود به گاه آمدنم جز به تو سبیل نبود چنان به زور وداعش ز دیده سیل آمد که…
ماییم و مجلس می خوبی سه چار ساده
ماییم و مجلس می خوبی سه چار ساده من در میانه پیری دین را به باد داده مجلس میان بستان گل با صبا به بازی…
ما عاشق روی نیکوانیم
ما عاشق روی نیکوانیم دیوانه شکل هر جوانیم هر جا که چکید خوی ز خوبان ما خون ز دو چشم خود چکانیم هر چند ز…
لعل لبت به چاشنی از انگبین به است
لعل لبت به چاشنی از انگبین به است رشک رخت به نازکی از یاسمین به است وه فرق در میان تو و آفتاب چیست دید…
لاله پیش رخت کله بنهد
لاله پیش رخت کله بنهد مشک تر زان خط سیه بنهد غنچه در نوبت جوانی تو سر نبیند، اگر کله بنهد چشم نرگس که خویشتن…





