جانا، گذری به بوستان کن

جانا، گذری به بوستان کن باده خور و رخ چو ارغوان کن جان ها که گرانست نرخ ایشان یک بار بخند و رایگان کن از…

جان فدای پسرانی که نکورو باشند

جان فدای پسرانی که نکورو باشند راحت جانست جفاشان چو جفاجو باشند خود ز خوبان پری چهره همین کار آید که ستمگاره و مردم کش…

تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذری

تو، ای پسر، که از این سو سوار می گذری مرا کش ارز که برای شکار می گذری ز دوستان که به جولانگه تو خاک…

تن پاکت که زیر پیرهن است

تن پاکت که زیر پیرهن است وحده لاشریک له، چه تن است هست پیراهنت چو قطره آب که تنک گشته بر گل و سمن است…

ترک من چون تیر مژگان برکشد

ترک من چون تیر مژگان برکشد ماه گردون را سپر در سر کشد در دلم تیرش ترازویی شود وز درون سینه جان می برکشد چون…

تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کرد

تا غمزه خون ریز تو قصد دل ما کرد بیچاره دلم را هدف تیر بلا کرد در خواب نبیند رخ آرام دگر بار هر دل…

تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد

تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد قوت دل ریشم همگی خون جگر شد گلگون شده بد روی من از اشک عقیقی از…

پرتو خورشید بین تابنده از روی قمر

پرتو خورشید بین تابنده از روی قمر شاد باش، ای روشنی روی نیکوی قمر راست چون ماه نوم کاهیده و زار و نزار کز پس…

بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو

بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو مرا، دربان، رها کن تا بمیرد باغبان تو ز فریادم بنالد کوه و ره ندهی به…

بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت

بی قرارم کرد زلف بی قرار کافرت ناتوانم کرد چشم جادوی افسونگرت رگ برون آمد مرا از پوست در عشقت، مگوی کز ز بهر آن…

بهار بی رخ گلرنگ تو، چه کار آید

بهار بی رخ گلرنگ تو، چه کار آید مرا یک آمدنت به که ده بهار آید اگر دو اسپه دواند به گرد تو نرسد گل…

به فراغ دل زمانی نظری به ماهرویی

به فراغ دل زمانی نظری به ماهرویی به از آنکه چند شاهی، همه عمر های و هویی نه ز دست نوجوانان به چمن شدم، ولیکن…

به چشم تر دمی کاندر دل بریانش می‌دارم

به چشم تر دمی کاندر دل بریانش می‌دارم وی اندر خواب و من نزدیک خود مهمانش می‌دارم خیال زلف او را رنجه می‌سازم، بیا، ای…

بشکفت گل‌ها در چمن، ای گلسِتان من بیا

بشکفت گل‌ها در چمن، ای گلسِتان من بیا سرو ایستاده منتظر، سرو روان من بیا از گریه من هر طرف، پر لاله و گل شد…

برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟

برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟ ز جان سوخته بیرون نمی شوی، چه کنم؟ تویی به حسن چو لیلی، ولیک هیچ شبی…

بر رخ همچو مهش طره چون شب نگرید

بر رخ همچو مهش طره چون شب نگرید انگبین در لب شیرینش لبالب نگرید چشم بسته مگشایید مگر بر رویش آن زمان کش مه نو…

بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت

بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت جفا بکن که هر آن کرده نیست تاوانت مهی که چاک به دامان جانم افگنده ست همان مهی…

بت محمل نشین من مگر حالم نمی داند

بت محمل نشین من مگر حالم نمی داند که می بندد برین دل بار و محمل تند می راند جمازه در ره و آویخته دل…

باز وقت آمد که من سر در پریشانی نهم

باز وقت آمد که من سر در پریشانی نهم روی زیبا بینم و بر خاک پیشانی نهم سوده گشت از سجده راه بتان پیشانیم چند…

باز بهر جان ما را ناز در سر می‌کنی

باز بهر جان ما را ناز در سر می‌کنی دیده بیننده را هردم به خون تر می‌کنی گر چو مویم می‌کنی، بهر عدم هم دولت…

باز آمد آن که سوخته اوست جان من

باز آمد آن که سوخته اوست جان من خون گشته از جفاش دل ناتوان من هر چند بینمش، هوسم بیش می شود روزی در این…

با غمت شادی جهان هوس است

با غمت شادی جهان هوس است شادی من همین غم تو بس است از دهان تو چون نفس نزنم مر مرا بیم تنگی نفس است…

ای یار پرنمک، جگرم ریش می‌کنی

ای یار پرنمک، جگرم ریش می‌کنی قصد هلاک سوخته خویش می‌کنی از دیده شرم دار، گرت بیم آه نیست بی‌موجبی چرا دل من ریش می‌کنی؟…

ای گل، صفت حسنت بر وجه حسن گویم

ای گل، صفت حسنت بر وجه حسن گویم سر تا به قدم جانی، کفر است که تن گویم آن میم دهان داند از ابروی چون…

ای کز رخ تو دیده، همه جان و جهان دید

ای کز رخ تو دیده، همه جان و جهان دید در حیرت آنم که ترا چون بتوان دید با قد تو بلبل سخن سرو همی…

ای صبا، بوسه زن ز من در او را

ای صبا، بوسه زن ز من در او را ور برنجد، لب چو شکر او را چون کسی قلب بشکند که همه کس دل دهد…

ای زلف تو هر گره گشادی

ای زلف تو هر گره گشادی وی خط تو خطه و سوادی ای چشم مرا چراغ خانه در سر مکن از کرشمه بادی در راه…

ای رخت چون ماه و از مه بیش هم

ای رخت چون ماه و از مه بیش هم خسته کردی سینه ما، ریش هم غمزه تو بر صف خوبان زند گر نرنجی بر دل…

ای دل به چشم عبرت نظارهٔ جهان کن

ای دل به چشم عبرت نظارهٔ جهان کن ظاهر نهان چه بینی‌؟ نظارهٔ نهان کن پرواز کن به همّت، بر‌پر به اوج عزّت جبریل اوج‌ِ…

ای خرد مست لعل چون می تو

ای خرد مست لعل چون می تو ما ز آزاده ابروی خوی تو می مرا ده که لب به گوش برم بس که مستم ز…

ای ترا جور و جفا آیین همه

ای ترا جور و جفا آیین همه خشم و نازت بر من مسکین همه با رقیبان تو، ای جان، چه کنم ظالم اند و بی…

ای بر دلم از فراق صدبار

ای بر دلم از فراق صدبار ناگشته به وصل شاد یک بار در بارگه وصال خویشم از لطف نمی دهی دمی بار شب تیره و…

ای آمده جان هر شکسته

ای آمده جان هر شکسته می ده ز شکسته بر شکسته نشکسته ام از تو هیچ عهدی؟ ای عهد ببسته بر شکسته! کم کرده درست…

اهل خرد که از همه عالم بریده‌اند

اهل خرد که از همه عالم بریده‌اند داند خرد که از چه به کنج آرمیده‌اند دانندگان که وقت جهان خوش بدیده‌اند خوش وقتشان که گوشه…

آن نه روییست که ماهی ست بدان زیبایی

آن نه روییست که ماهی ست بدان زیبایی وان نه بالاست، بلاییست بدان رعنایی گر سر زلف سیه بازگشایی، چه عجب که شود مشک تتار…

آن شکل جولانش نگر، وان خلق در دنبال او

آن شکل جولانش نگر، وان خلق در دنبال او وان خواب نازآلود بین، وین غمزه قتال او یک تار مویش را صبا هر دو جهان…

آن ترک نازنین که جهانی شکار اوست

آن ترک نازنین که جهانی شکار اوست دلها اسیر سلسله مشکبار اوست اندیشه نیست گر طلب جان کند زمن اندیشه من از دل نااستوار اوست…

آمد بهار و شد چمن و لاله زار خوش

آمد بهار و شد چمن و لاله زار خوش وقت است خوش بهار که وقت بهار خوش در باغ با ترانه بلبل درین هوا مستی…

اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدن

اگر بخواهمش آن روی دلستان دیدن به هیچ روی نخواهم به گلستان دیدن چه روی او نگرم، جان دهم که حیف بود چنان جمالی وانگه…

از من، ای ساده پسر، دور مشو

از من، ای ساده پسر، دور مشو برشکسته مگذر دور مشو گر چه سر تا به قدم از نمکی هم از این خسته جگر دور…

از دل پیام دارم، بر دوست چون رسانم

از دل پیام دارم، بر دوست چون رسانم آنجا که اوست، باری خود را درون رسانم آن باد را که آرد از تو پیامم، ای…

دل باز سوی آن بت بدخو چه می رود؟

دل باز سوی آن بت بدخو چه می رود؟ این خون گرفته باز دران کوچه می رود؟ چون رفت از من آن دل نادان، رو،…

یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتی

یک ره بکن ز غمزه خونین اشارتی کافتد ز فتنه در همه آفاق غارتی چندین به شهر دزدی دلها کجا شود؟ در دیده گر ز…

یارب، این شهره لشکر ز کجا می‌آید؟

یارب، این شهره لشکر ز کجا می‌آید؟ که ز عشقش دل خلقی به بلا می‌آید فتنه جان من خسته دل آمد چشمش باز بر جان…

یار بی موجب دل از ما برگرفت

یار بی موجب دل از ما برگرفت یار دیگر کرد و کار از سر گرفت دل ز هجرش برگ درد و غم بساخت جان ز…

وه که از سوز درونم خبری نیست ترا

وه که از سوز درونم خبری نیست ترا در غمت مردم و با من نظری نیست ترا بر سر کوی تو فریاد که از راه…

هوایی می رسد کز سر گریبان چاک خواهم زد

هوایی می رسد کز سر گریبان چاک خواهم زد کلاه عافیت با سر بهم بر خاک خواهم زد بر آن گلرخ چو راهم نیست، سوی…

همی دزدی ز من اندام چون سیم

همی دزدی ز من اندام چون سیم کدامین سیم دزدت کرد تعلیم ز بهر سیم پیشانی گره چیست؟ گره تا چند بتوان بست بر سیم…

هر لحظه چشم شوخت ناز دگر فروشد

هر لحظه چشم شوخت ناز دگر فروشد جوینده بش باید، گر بیشتر فروشد با آنکه ما نیرزیم از چشم تو نگاهی هم می دهیم جانی،…

هر که بر گفته تو گوش نهاد

هر که بر گفته تو گوش نهاد ز آتش دل به سینه جوش نهد رویت از زلف عنبرین مه را حلقه بندگی به گوش نهد…

هر شبم جان بر لب آید، ناله زار آورد

هر شبم جان بر لب آید، ناله زار آورد تا کدامین باد بویی زان جفا کار آورد رفت آن شوخ و دل خون گشته را…

هر روز چشم من به جمالی فرو شود

هر روز چشم من به جمالی فرو شود این دل که پاره باد گرفتار او شود ای روی این دو دیده بدبین من سیه! تا…

نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم

نیامده ست به چشم آدمی بدین سانم پری و یا ملکی، چیستی، نمی دانم؟ نظر به روی تو کرده دو دیده حیران شد تو رفتی…

نه دست رسی به یار دارم

نه دست رسی به یار دارم نه طاقت انتظار دارم هر جور که از تو بر من آید از گردش روزگار دارم در دل غم…

نگارا، روز عیش و شادمانیست

نگارا، روز عیش و شادمانیست هوای سبزه و صوت و اغانیست مرا بی تو چه جای زندگانیست که دل بی عشق و جان بی شادمانیست…

نسیم زلف تو دل را درون بجنباند

نسیم زلف تو دل را درون بجنباند بلاست چشم تو چون تیغ خون بجنباند چو باد بر سر زلفت رود ز هر جانب بسا که…

ناله برآید هر طرف کان بت خرامان در رسد

ناله برآید هر طرف کان بت خرامان در رسد فریاد بلبل خوش بود چون گل به بستان در رسد من خود نخواهم برد جان از…

می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری

می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری وه چه خوشی گر نفسی پهلوی من باده خوری گر ز خرابی منت نیست خبر رنجه…

مه غلام تست با رویی که هست

مه غلام تست با رویی که هست مشک خاک تست با بویی که هست دست بست آیینه پیشت ایستاد روی دیگر یافت با رویی که…

من و گنج غم و در سینه همان سیم تنم

من و گنج غم و در سینه همان سیم تنم چه کنم؟ دل نگشاید به بهار و چمنم چون دلم زمزمه شوق برآرد هر صبح…

من ز بهرت دوست دارم جان عشق‌اندیش را

من ز بهرت دوست دارم جان عشق‌اندیش را کز سگان داغ او کردم دل درویش را وقت را خوش دار بر روی بتان، چون رفتنی…

من اگر دوستت همی دارم

من اگر دوستت همی دارم مکش اکنون برای این کارم من خود از هجر مرده ام، لیکن خویشتن را بدو نمی آرم لاف یاری نمی…

مسلمانان، گرفتارم گرفتار

مسلمانان، گرفتارم گرفتار وزین جال دل افگارم گرفتار نظر بر نیکوان چندان نهادم که شد ناگه دل زارم گرفتار چو خود کردم نظر در روی…

مردمی نرگس او می داند

مردمی نرگس او می داند جادویی غمزه او می خواند زلف او پهلوی خال لب او گویی از شهد مگس می راند کار عاشق که…

مرا در سر هوای نازنینی ست

مرا در سر هوای نازنینی ست کز او تاراج شد هر جا که دینی ست نخواهد رفت مهرش از دل من اگر چه با منش…

مدتی شد که نظر بر رخ یاری دارم

مدتی شد که نظر بر رخ یاری دارم بلبلم، این همه افغان ز بهاری دارم نازنینی ست که بهرش دل و دین می بازم خوبرویی…

ماهرویا، به خون من مشتاب

ماهرویا، به خون من مشتاب کشتن عاشقان که دید صواب چشمت، ار خون من بریخت چه شد ترک با تیغ بود مست و خراب تا…

ما را دل زار مستمند است

ما را دل زار مستمند است و آویخته خم کمند است ای جان کسی، دل رهی را می پرس که نیک دردمند است بدگوی که…

لبت در سخن انگبین ریخته

لبت در سخن انگبین ریخته رخت مشک بر یاسمین ریخته از آن روی و موی دلاویز تست دلم در شب و روز آویخته چو باد…

گهیت از آشنایان یاد ناید

گهیت از آشنایان یاد ناید چنین بیگانه بودن هم نشاید که داد آن بخت خوش روزی که ما را ز در همچون تو خورشیدی در…

گل ز رخساره تو بی آب است

گل ز رخساره تو بی آب است مه ز نظاره تو بیتاب است مژه های کژ دلاویزت کجه های دکان قصاب است با خیال تو…

گرچه در کشتن عشاق زبون می‌آید

گرچه در کشتن عشاق زبون می‌آید باری آن شکل ببینید که چون می‌آید ای صبا، خاک رهش آر و بینداز به چشم که بلاها همه…

گر گذر افتد ترا در کوی جانان، ای نسیم

گر گذر افتد ترا در کوی جانان، ای نسیم خدمت من عرضه کن در خدمت یار قدیم طور هستی را حجاب دیده بینا مساز تا…

گر حسن تو آفاق پر آوازه ندارد

گر حسن تو آفاق پر آوازه ندارد سرهای سران بر در دروازه ندارد بی منت پیرایه چنانی تو به خوبی کت هیچ غم غالیه و…

گر تو رنج من مسکین گدا بشناسی

گر تو رنج من مسکین گدا بشناسی جور از حد نبری، حد جفا بشناسی من جز از تو نشناسم به حق خدمت تو تو نه…

گذشت آن کین دل زارم شکیبا بود یک چندی

گذشت آن کین دل زارم شکیبا بود یک چندی پریشانی زلفش آمد و زد راه خرسندی جز این شیرینی اندر عیش تلخ خود نمی بینم…

کسی که دیدن آن چشم خوابناک رود

کسی که دیدن آن چشم خوابناک رود عجب مدان که به خواب خوشش هلاک رود زمین به یاد لبت بوسه می زنم، لیکن چگونه آرزوی…

کدام دل که تو غمزده زدی فگار نشد؟

کدام دل که تو غمزده زدی فگار نشد؟ کدام کس که ترا دید و بی قرار نشد؟ حرام باد زخاک تو بر در هر چشم…

قمر برید ز من مهر و من خراب قمر

قمر برید ز من مهر و من خراب قمر شبم دراز چو گیسوی نیمتاب قمر خرابه ها همه چون از قمر شود روشن چراست تیره…

فرخ آن عیدی که جان قربانی جانان بود

فرخ آن عیدی که جان قربانی جانان بود خرم آن جانی که پیش نیکوان قربان بود چون نگوید نازنین من مبارک باد عید جان شکر…

غبار مشک می خیزد، ندانم تا چه باد است این؟

غبار مشک می خیزد، ندانم تا چه باد است این؟ سوار مست می آید، فساد است و فساد است این به زلفش صد دل مظلوم…

عشق تو هر لحظه فزون می‌شود

عشق تو هر لحظه فزون می‌شود دل ز غمت قطره خون می‌شود در هوس سلسله زلف تو عقل مبدل به جنون می‌شود روی تو نادیده…

عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند

عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند سلطان ننهد بنده محنت زده را بند ای یار عزیز، انده دوری تو چه دانی؟ من دانم و…

عارض همچون نگارستان تو

عارض همچون نگارستان تو شاهد حال است بر دستان تو شب جهانی کشته ای و آنگه هنوز بوی خون می آید از پیکان تو عذر…

صبح است و دهر از خرمی چون روضه رضوان نگر

صبح است و دهر از خرمی چون روضه رضوان نگر جنبیدن باد صبا جلوه گر بستان نگر خندید خورشید فلک چون سرخ گل در بوستان…

شهسوارانی که فتح قلعه دین کرده‌اند

شهسوارانی که فتح قلعه دین کرده‌اند التماس همت از دل‌های مسکین کرده‌اند پاکبازان سر کوی خرابات فنا در مقام سرفرازی خشت بالین کرده‌اند سنگسار لعنت…

شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست

شربت وصلت نجویم کار من خون خوردن ست من خوشم تو مرهم آنجاها رسان کازردنست جان من از مایه غمهای تو پرورده شد خلق غم…

شبهای عاشق را گهی صبح طرب کمتر دمد

شبهای عاشق را گهی صبح طرب کمتر دمد کز ناوک غمزه زنان پیکانش در بستر دمد شیرین نباتی خاسته گرد لب شکر فشانش شیرین چرا…

شب رسید آن شمع کو عمری درون سینه بود

شب رسید آن شمع کو عمری درون سینه بود شعله می زد هر چه در دل آتش دیرینه بود پیش آن محراب ابرو جان خلقی…

سوی من بین که ز هجرت به گداز آمده‌ام

سوی من بین که ز هجرت به گداز آمده‌ام روی بنمای که پیشت به نیاز آمده‌ام به سر زلف درازت کششی داشتمی زان کشش به…

سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمی

سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمی همه بتانت که محراب چشم هر صنمی در آب و آینه بینی همیشه صورت خویش که آفتاب پرستی…

سر زلف تو تا بجنبیده‌ست

سر زلف تو تا بجنبیده‌ست بوی مشک ختا بجنبیده‌ست بوی خون آمد از صبا ماناک عاشقی را هوا بجنبیده‌ست تا بجنبید زلف او از باد…

سبزه‌ها می‌دمد و آب روان می‌آید

سبزه‌ها می‌دمد و آب روان می‌آید ابر چون دیده من گریه‌کنان می‌آید از پس گشتن صحرا و لب جوی و چمن هوسی در دل هر…

زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی

زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی مردن هم از گیسوی خود بر خلق مشکل می کنی هم جان و تن…

زمانی نیست کز دست تو جان من نمی‌سوزد

زمانی نیست کز دست تو جان من نمی‌سوزد کدامین سینه را کان غمزه پرفن نمی‌سوزد مگر ترکیب فانوس است، جانا، استخوان من درون می‌سوزدم، چون…

زلف تو زان گره سخت که بر جانم زد

زلف تو زان گره سخت که بر جانم زد دم باقی دو سه پیمانه که بتوانم زد در دلم گشت همان لحظه کز او جان…

ز من به خاطر آن نازنین که یاد دهد؟

ز من به خاطر آن نازنین که یاد دهد؟ ز جور او به که نالم، مرا که داد دهد؟ جوان و مست و فراموش کار…

ز دلها لشکری دارد سخن با تاجداران گو

ز دلها لشکری دارد سخن با تاجداران گو قرار لشکر خود ده به ترک بی قراران گو ترا دو چشم جادوکش، من از دوری به…

روی خوبت دلبری را پایه ای است

روی خوبت دلبری را پایه ای است آرزو را خوبتر پیرایه ایست چرخ با چندان ستم حسن تراست که ز مادر مهربانتر دایه ای است…

رو، ای صبا و سلامم به دلنواز رسان

رو، ای صبا و سلامم به دلنواز رسان نیاز بنده بدان شوخ عشوه ساز رسان بمردم و نگشادم غمش، چو جان بدهم ببر حکایت و…