رباعیات انوری ابیوردی
دوش از سر درد نیستی در مستی
دوش از سر درد نیستی در مستی گفتم فلکا نیست شدم گر هستی گفت این چه علی لاست که بر ما بستی بوطالب نعمه بر…
دل در غم تو گر به مثل جان نبرد
دل در غم تو گر به مثل جان نبرد سر در نارد به صبر و فرمان نبرد زان میترسم که عمر کوتاه دلم این درد…
در مرتبه از سپهر پیش آمدهای
در مرتبه از سپهر پیش آمدهای وز آدم در وجود بیش آمدهای نشکفت که سلطان لقبت داد ملک تو خود ملک از مادر خویش آمدهای…
خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند
خوی تو ز دوستی چو دامن بفشاند ننشست که تا به روز هجرم ننشاند گویی که اگر چنین بمانی چه کنم دل ماتم جان نداشت…
چون حسن تو رنج من به عالم سمرست
چون حسن تو رنج من به عالم سمرست کارم چو سر زلف تو زیر و زبرست دیدم ز غمت بسی جفاها لیکن نادیدن تو ز…
جدت ورق زمانه از جور بشست
جدت ورق زمانه از جور بشست عدل پدرت سلسلها کرد درست ای بر تو قبای جاهشان آمد چست هان تا چه کنی که نوبت دولت…
تا دست امید ما شکستیم ز دوست
تا دست امید ما شکستیم ز دوست زیر لگد فراق پستیم ز دوست دشمن به دعای شب چرا برخیزد چون ما به چنین روز نشستیم…
بوطالب نعمه طالب نعمت نیست
بوطالب نعمه طالب نعمت نیست زان در کرمش تکلف و منت نیست در همت او هر دو جهان مختصرست جز وی ز پیمبریست آن همت…
بر آتش هجر عمری ار بنشینم
بر آتش هجر عمری ار بنشینم بر خاک در تو هم به دل نگزینم از باد همه نسیم زلفت بویم در آب همه خیال رویت…
با قدر تو آب آسمان ریخته باد
با قدر تو آب آسمان ریخته باد با خاک درت ستاره آمیخته باد گر کم کند از سر تو یک موی فلک خورشید ازو به…
با آنکه دلم در غم هجرت خونست
با آنکه دلم در غم هجرت خونست شادی به غم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم یارب هجرانش چنین است وصالش…
ای گوهر تو خلاصهٔ عالم گل
ای گوهر تو خلاصهٔ عالم گل باد از تو دو قوم را دو معنی حاصل چون آب نکوخواه ترا حکم روان چون لوله بداندیش ترا…
ای شاه زمین دور زمان بیتو مباد
ای شاه زمین دور زمان بیتو مباد تا حشر سعود را قران بیتو مباد آسایش جان ز تست جان بیتو مباد مقصود جهان تویی جهان…
ای دل ز فلک چرا نیوشی آزرم
ای دل ز فلک چرا نیوشی آزرم هم بادم سرد ساز و با گریهٔ گرم دلبر ز تو وز ناله کجا گردد نرم آن را…
ای چشم زمانه کرده روشن به جمال
ای چشم زمانه کرده روشن به جمال در گوش تو برده خوشترین لفظ سؤال رایی داری چو آفتاب اول روز عمری بادت چو سایهها بعد…
آن شد که من از عشق تو شبهای دراز
آن شد که من از عشق تو شبهای دراز با مه گله کردمی و با پروین راز جستم ز تو چون کبوتر از چنگل باز…
آمیختم از بهر تو صد رنگ و حیل
آمیختم از بهر تو صد رنگ و حیل هم دست اجل قویتر آمد به جدل گر جان مرا قبول کردی به مثل پیش از اجلش…
آخر غم غور از دلم دور شود
آخر غم غور از دلم دور شود وین ماتم هجر دوستان سور شود لشکرکش گردون چو درآید به حمل فرماندهٔ گیتی به نشابور شود انوری
هرگز دلم از وفای تو فرد مباد
هرگز دلم از وفای تو فرد مباد یک دم ز غم تو بیدم سرد مباد گر وصل تو درمان دلم خواهد کرد پس یک نفس…
نه دل ز وصال تو نشانی دارد
نه دل ز وصال تو نشانی دارد نه جان ز فراق تو امانی دارد بیچاره تنم همه جهان داشت به تو واکنون به هزار حیله…
مریخ سلاح چاوشان تو برد
مریخ سلاح چاوشان تو برد گوی تو زحل به پاسبانی سپرد در ملکت تو چه بیش و کم خواهد شد گر چاوش تو به پاسبان…
گفتند که شعر تو ملک داشت به دست
گفتند که شعر تو ملک داشت به دست گفتم عجبا و جای این معنی هست او فرع و چنان دلیر در بحر نشست من اصل…
گر شعر در مراد میبگشادی
گر شعر در مراد میبگشادی یا کار کسی به شعر نوری دادی آخر به سه چار خدمتم صدر جهان از ملک چنان یک صله بفرستادی…
قومی که در این سفر مرا همراهند
قومی که در این سفر مرا همراهند از تعبیهٔ زمانه کم آگاهند ما میکوشیم و آسمان میگوید نقش آن باشد که نقشبندان خواهند انوری
شد عمر و زمانه را جوادی نرسید
شد عمر و زمانه را جوادی نرسید وز نامهٔ آرزو سوادی نرسید دستی که به دامن قناعت نزدیم دردا که به دامن مرادی نرسید انوری
سلطان غمت بندهنوازی نکند
سلطان غمت بندهنوازی نکند تا خواجهٔ هجر ترکتازی نکند از والی وصل تو نشانی باید تا شحنهٔ غم دستدرازی نکند انوری
زان پس که دل و دیده بر من سپرند
زان پس که دل و دیده بر من سپرند با عشق یکی شوند و آبم ببرند صبرا به تو آیم غم کارم بخوری ای صبر…
راز تو ز بیم خصم پنهان دارم
راز تو ز بیم خصم پنهان دارم ورنه غم و محنت تو چندان دارم گویی که ز دل نداریم دوست همی آری ز دلت ندارم…
دوش ارنه وقارت به زمین پیوستی
دوش ارنه وقارت به زمین پیوستی فریاد و دعایت به زمین کی بستی ور حلم تو بر دامن او ننشستی از زلزلهٔ سقف آسمان بشکستی…
دل بر سر عهد استوار خویش است
دل بر سر عهد استوار خویش است جان در غم تو بر سر کار خویش است از دل هوس هر دو جهانم برخاست الا غم…
در کوی تو هیچ کار من ناشده راست
در کوی تو هیچ کار من ناشده راست ایام به کین خواستن من برخاست واخر به دلت گذر کند چون بروم کان دلشده کی رفت…
خوش خوش چو مرا دم تودر دام افکند
خوش خوش چو مرا دم تودر دام افکند در دست فراق و پای ایام افکند ای دوست بدین روز که دشمنت مباد من سوخته دل…
چون حرب کنم هیج محابا نکنم
چون حرب کنم هیج محابا نکنم چون عفو کنم هیچ مدارا نکنم من سایهٔ یزدانم و نیکو نبود گر قدرت و رحمت آشکارا نکنم انوری
جانا لبم از شراب غم خشک مکن
جانا لبم از شراب غم خشک مکن چشمم ز سرشک هیچ دم خشک مکن در عشق گران رکاب صبری داری زنهار نمد زین ستم خشک…
تا حادثه قصد آل عمران کردست
تا حادثه قصد آل عمران کردست کس نیست که او حدیث احسان کردست احسان ز کسان بوالحسن بود مگر کو همچو کسانش روی پنهان کردست…
بوطالب نعمه ای گشادهدل و دست
بوطالب نعمه ای گشادهدل و دست با دست و دلت بحر و فلک ناقص و پست هر زیور کان خدای بر جد تو بست جز…
بختی نه کزو نصیب جز غم یابم
بختی نه کزو نصیب جز غم یابم روزی نه که در جهان دو همدم یابم شادی مگر از جهان برونست از آنک هرچند که بیش…
با روز رخ تو گرچه ای روت چو ماه
با روز رخ تو گرچه ای روت چو ماه از روز و شب جهان نبودم آگاه بنمود چو چشم بد فروبست این راه شبهای فراق…
این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد
این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد چون بیخبران همی به سر باید برد وز غبن چنین زنگیی پیش از مرگ روزی به هزار مرگ…
ای لشکر تو روی زمین بگرفته
ای لشکر تو روی زمین بگرفته نام تو دیار کفر و دین بگرفته روزی به بهانهٔ شکاری بینی از روم کمین کرده و چین بگرفته…
ای شاه جهان ملک جهان حسب تراست
ای شاه جهان ملک جهان حسب تراست وز دولت و اقبال شهی کسب تراست امروز به یک حمله هزار اسب بگیر فردا خوارزم و صدهزار…
ای دل ز هزار دیده خون میراند
ای دل ز هزار دیده خون میراند عشقی که ترا سلسله میجنباند خوش خوش به دعای شب میفکن کارت بنشین که به روز محنتت بنشاند…
ای چرخ نفور از جفای تو نفیر
ای چرخ نفور از جفای تو نفیر وی بخت جوان فغان از این عالم پیر ای عمر گریزان ز توام نیست گزیر وی دست اجل…





