رباعیات انوری ابیوردی
شب رایت مشک رنگ بر کیوان برد
شب رایت مشک رنگ بر کیوان برد تقدیر بدم نامه بر طوفان برد ای روی تو روز وصل تو کشتی نوح انصاف بده بیتو به…
زین جور اگر گذر توان کرد بکن
زین جور اگر گذر توان کرد بکن در حال من ار نظر توان کرد بکن با بنده ز روی مردمی آشتیای یکبار دگر اگر توان…
روزی که به حیلت به شب تیره برم
روزی که به حیلت به شب تیره برم میگویم شکر و باز پس مینگرم بنگر که ز عمر در چه خون جگرم تا روز گذشته…
دی گر بفزود عز دین عدل عمر
دی گر بفزود عز دین عدل عمر وز جور تهی کرد زمین عدل عمر امروز به صد زبان جهان میگوید ای عدل عمر بیا ببین…
دلبر چو دلم به عشوه بربود برفت
دلبر چو دلم به عشوه بربود برفت غمهای مرا به غمزه بفزود برفت بس دیر به دست آمد و بس زود برفت آتش به من…
دست تو که جود در سجود آید ازو
دست تو که جود در سجود آید ازو سرمایهٔ نزهت وجود آید ازو دستارچهای که یک دمش خدمت کرد تا نیست نگشت بوی عود آید…
در دست غمت دلم زبونست این بار
در دست غمت دلم زبونست این بار وین کار ز دست من برونست این بار وین طرفه که با تو نرد جان میبازم دست تو…
خاک قدم تو تاج خورشید ارزد
خاک قدم تو تاج خورشید ارزد یک روزه غمت به عمر جاوید ارزد شکر ایزد را که از تو نومید شدم وین نومیدی هزار امید…
چون با غم عشق تو دلم ساز گرفت
چون با غم عشق تو دلم ساز گرفت چشمم ز طلب خون دل آغاز گرفت تو دست به خون ریختنم رنجه مدار هجران تو این…
جان درد تو یادگار دارد بیتو
جان درد تو یادگار دارد بیتو اندوه تو در کنار دارد بیتو با این همه من ز جان به جان آمدهام جان در تن من…
پیروزشه ای خورده سپهر از تو هراس
پیروزشه ای خورده سپهر از تو هراس هر ساعت و بس کرده زمینبوس و سپاس زیرا که کنی به خنجر چون الماس از هفت فلک…
بفروختمت سزد به جان باز خرم
بفروختمت سزد به جان باز خرم ارزان بفروختم گران باز خرم باری خواهم ز دوستان ای دلبر تا بو که ز دشمنان ترا باز خرم…
باد سحری گذر به کویت دارد
باد سحری گذر به کویت دارد زان بوی بنفشهزار مویت دارد در پیرهن غنچه نمیگنجد گل از شادی آنکه رنگ رویت دارد انوری
با دل گفتم که عشق چون روی نمود
با دل گفتم که عشق چون روی نمود در دامن صبر چنگ محکم کن زود دل گفت مرا که برتو باید بخشود گر معتمد صبر…
ای هجر مگر نهایتی نیست ترا
ای هجر مگر نهایتی نیست ترا وی وعدهٔ وصل غایتی نیست ترا ای عشق مرا به صد هزاران زاری کشتی و جز این کفایتی نیست…
ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت
ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت انگیخته دولت جهان دل شادت ای روز جهان مبارک از دولت تو روز نو و سال نو مبارک…
ای رای تو آفتاب و ای کلک تو تیر
ای رای تو آفتاب و ای کلک تو تیر وی چون تو جوان نبوده در عالم پیر دانی همه علمها مگر غیب خدای داری همه…
ای دل تو بسی که از غمش خون خوردی
ای دل تو بسی که از غمش خون خوردی چندین مخروش و باش تا چون کردی آری شب عشق دیر بازست و سیاه لیکن تو…
آنرا که خرد مصلحتآموز شود
آنرا که خرد مصلحتآموز شود کی در غم عید و بند نوروز شود عیدی شمرد که روز نوروز شود هر شب به عافیت بر او…
آن روز که جان نامهٔ عشق تو بخواند
آن روز که جان نامهٔ عشق تو بخواند دل دست زجان بشست و دامن بفشاند وان صبر که خادمت بدان آسودی آن نیز بقای عمر…
از شعلهٔ لاله جهان نور گرفت
از شعلهٔ لاله جهان نور گرفت وز چهرهٔ گل روی زمین حور گرفت صحرا سلب بزم ملکشه پوشید بستان صفت مجلس دستور گرفت انوری
یک در فلک از امید من نگشاید
یک در فلک از امید من نگشاید یک کار من از زمانه میبرناید جان میکاهد غم تو میافزاید در محنت من دگرچه میدرباید انوری
هر کو نه به خدمت تو خرسند شود
هر کو نه به خدمت تو خرسند شود آفاق برو حبس و زمین بند شود وان را که به بندگی پذیری یک روز شب را…
موری که به چاه شست بازی گذرد
موری که به چاه شست بازی گذرد بیتو شب من بدان درازی گذرد وان شب که مرا با تو به بازی گذرد گویی که همی…
ماییم درین گنبد دیرینه اساس
ماییم درین گنبد دیرینه اساس جویندهٔ رخنهای چو مور اندر طاس آگاه نه از منزل امید و هراس سرگشته و چشم بسته چون گاو خراس…
گرمابه به کام انوری بود امروز
گرمابه به کام انوری بود امروز کانجا صنمی چو مشتری بود امروز گویند به گرمابه همین دیو بود ما دیو ندیدیم پری بود امروز انوری
گر در همه عمر یک نکویی بکنی
گر در همه عمر یک نکویی بکنی صد گونه جفا و زشتخویی بکنی گویی که برغم تو چنین خواهم کرد داری سر آنکه هرچه گویی…
عشقی که همه عمر بماند این است
عشقی که همه عمر بماند این است دردی که ز من جان بستاند این است کاری که کسش چاره نداند این است وان شب که…
شاها ز خزانهٔ تو ریحان و سمین
شاها ز خزانهٔ تو ریحان و سمین دارند نهان ذخیره درهای ثمین کو زر که همین بر سر گنج است و همان کو سر که…
زلف تو مصاف عنبر تر شکند
زلف تو مصاف عنبر تر شکند لعل تو نهال شهد و شکر شکند گل کیست که با رخ تودر باغ آید وانگه دو سه روز…
رو رو که تو یار چو منی کم بینی
رو رو که تو یار چو منی کم بینی وین پس همه مرد جلد محکم بینی من با تو وفا کردم از آن غم دیدم…
دی قهر تو گفتی که اجل میزاید
دی قهر تو گفتی که اجل میزاید وامروز بقا به عدل میافزاید آن قهر جهانگیر چنان میبایست وان عدل جهاندار چنین میباید انوری
دل هرچه ز بد دید پسندید از تو
دل هرچه ز بد دید پسندید از تو وز جمله جهان برید و نبرید از تو گفتی که نبیند دلت از من غم هجر دیدی…
دردا که فرو شد لب شادی را غم
دردا که فرو شد لب شادی را غم پر گشت و نگون گشت پیمانهٔ غم دشواری بیش گشت و آسانی کم واین ماند ز عالم…
در راه فرید کاتب فرزانه
در راه فرید کاتب فرزانه بگشاد شبی در تناسل خانه آورده به صحرای جهان مردانه خوارزمیکی باره و دندانه انوری
حسن تو مرا ز نیکوان شاهی داد
حسن تو مرا ز نیکوان شاهی داد عشق تو مرا به خیره گمراهی داد از راستیام نخواهی آگاهی داد تا چند مرا پردهٔ کژ خواهی…
چون آتش سودای تو جز دود نداشت
چون آتش سودای تو جز دود نداشت مسکین دل من امید بهبود نداشت در جستن وصل تو بسی کوشیدم چون بخت نبود کوششم سود نداشت…
تشریف هوای تو به هر جان نرسد
تشریف هوای تو به هر جان نرسد ملک غم تو به هر سلیمان نرسد درمان طلبان ز درد تو محرومند کان درد به طالبان درمان…
پست افکندم غم تو ای سرو بلند
پست افکندم غم تو ای سرو بلند شادم که مرا غمت بدین روز افکند داد من و بیداد تو آخر تا کی عذر من و…
بس راه که پای همتم پیماید
بس راه که پای همتم پیماید تا مشکل یک راز فلک بگشاید بس روز سیه که از غلط پیش آید تا از شب شک صبح…
با یار مرا زور و ستم درنگرفت
با یار مرا زور و ستم درنگرفت زاری و فغان و لابه هم درنگرفت از شعر ترم چو سنگ نم درنگرفت تدبیر درم کنم که…
با دل گفتم که آن بتم دوش نهفت
با دل گفتم که آن بتم دوش نهفت جان خواست ز من چون گل وصلش بشکفت دل گفت مضایقت مکن زود بده با او به…
ای نسبت تو هم به نبی هم به علی
ای نسبت تو هم به نبی هم به علی عمر ابدی بادت و عز ازلی باقی به وجود تو پس از پانصد سال هم گوهر…





