رباعیات انوری ابیوردی
دل در هوس شراب گلرنگ خوشست
دل در هوس شراب گلرنگ خوشست با بربط و با نای و دف و چنگ خوشست روزی ز کس فراخ نیکو نبود روزی فراخم از…
در ملک چنین که وسعتش میدانی
در ملک چنین که وسعتش میدانی با شعر چنین که روز و شب میخوانی آبم بشد از شکایت بینانی کو مجدالدین بوالحسن عمرانی انوری
داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش
داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش در باقی کن شکایت و قصهٔ خویش تا کی ز پی شکم به درها گردی بنشین و بخور…
چون روز علم زد به حسامت ماند
چون روز علم زد به حسامت ماند چون یک شبه ماه شد به جامت ماند تقدیر به عزم تیزکامت ماند روزی به عطا دادن عامت…
جوهر که ز ایزدش همی نامد یاد
جوهر که ز ایزدش همی نامد یاد وز مرتبه آفتاب را بار نداد از مرگ به یک تپانچه در خاک افتاد احسنت ای مرگ هرگزت…
تا دست طمع بشستم از عالم خاک
تا دست طمع بشستم از عالم خاک از گرد زمانه دامنی دارم پاک امید بقا یکی شد و بیم هلاک چون من ز جهان برفتم…
بینم دل خویش گر دهانت اندیشم
بینم دل خویش گر دهانت اندیشم یابم تن خویش گر میانت اندیشم یادم ناید ز سر به جان و سر تو الا که ز خاک…
بر چرخ رسید از تو دم سرد دلم
بر چرخ رسید از تو دم سرد دلم بر دامن غم فشاندهٔ گرد دلم خون دلم از دیده بپالود دلم دردا دل فارغ تو از…
با گل گفتم ابر چرا میگرید
با گل گفتم ابر چرا میگرید ماتمزده نیست بر کجا میگرید گل گفت اگر راست همی باید گفت بر عمر من و عهد شما میگرید…
با آنکه غم از دلم برون مینشود
با آنکه غم از دلم برون مینشود از تلخی صبر دل زبون مینشود با این همه غصه سخت جانی دارد این دیده که از سرشک…
ای ماه رکاب خسرو گردون رخش
ای ماه رکاب خسرو گردون رخش وی ملکستان سکندر گیتیبخش در ملک خدای ملک چون بلخ تو نیست برگرد و به بنده بخش ویرانهٔ وخش…
ای شاه گر آنچه میتوانی نکنی
ای شاه گر آنچه میتوانی نکنی زین پس بجز از دریغ و آوخ نکنی اندر رمهٔ خدای گرگ آمد گرگ هیهات اگر توشان شبانی بکنی…
ای دل طمعم زان همه سرگردانی
ای دل طمعم زان همه سرگردانی نومیدی و درد بود و بیدرمانی این کار نه بر امید آن میکردم باری تو که در میان کاری…
ای خورده به واجبی چو مردان غم علم
ای خورده به واجبی چو مردان غم علم در تحت تصرف تو بیش و کم علم در عمر دمی نازده الا دم علم هم عالم…
آن کو به من سوخته خرمن نگرد
آن کو به من سوخته خرمن نگرد رحم آرد اگر به چشم دشمن نگرد آنرا که به عشق رغبتی هست کجاست تا رنجه شود نخست…
آن بت که دلم به زلف چون شست گرفت
آن بت که دلم به زلف چون شست گرفت عالم به خمار نرگس مست گرفت بس دل که کنون به قهر در پای آورد زین…
آخر ز تو چون روی به خون تر دارم
آخر ز تو چون روی به خون تر دارم در عشق ز هیچ روی باور دارم بردار ز روی پرده ورنه پس از این من…
هستم شب و روز و روز و شب در تدبیر
هستم شب و روز و روز و شب در تدبیر تا خصم ترا چون کشم ای بدر منیر هان تا ز قصاص من نترسی که…
هجران تو دوش چون به من درنگریست
هجران تو دوش چون به من درنگریست بنشست و به هایهای بر من بگریست گریان بر وصل شد که تدبیرم چیست تا چند به جان…
مسعود قزل مست نهای هشیاری
مسعود قزل مست نهای هشیاری یک دم چه بود که مطربی بگذاری زر بستانی ازارکی برداری ما را گل و باقلی و ریواس آری انوری
گفتی که به هر قطعه مرا هر باری
گفتی که به هر قطعه مرا هر باری از خواجه به تازگی برآید کاری دوران شماست ای برادر آری ما را به سه چار و…
گر شرح نمیدهم که حالم چونست
گر شرح نمیدهم که حالم چونست یا از تو مرا چه درد روزافزونست پیداست چو روز نزد هرکس که مرا با این لب خندان چه…
کار تنم از دست دلم رفت ز دست
کار تنم از دست دلم رفت ز دست بیچاره دلم به ماتم جان بنشست جان دل ز جهان بربد و رخت اندر بست سازم همه…
شمشیر تو با خصم تو پیمان نکند
شمشیر تو با خصم تو پیمان نکند تا ملک عراق چون خراسان نکند اسب تو ز تاختن فرو ناساید تا پیش در خلیفه جولان نکند…
سلطان که جهان جواد ازو بیش نیافت
سلطان که جهان جواد ازو بیش نیافت آن کیست کزو فراغت خویش نیافت در دولت او عامل اموال زکات صد باره جهان بگشت و درویش…
زان روی که روز وصل آن در خوشاب
زان روی که روز وصل آن در خوشاب در خواب شبی بر آتشم ریزد آب با دل همه روزم این سؤالست و جواب کاخر شبی…
رای تو به هیچ رای خرسند نشد
رای تو به هیچ رای خرسند نشد تا بر همه خسروان خداوند نشد رایات تو از پایفلک بنشیند تا ملک خراسان چو سمرقند نشد انوری
دوشم ز فراق تو همه شیون بود
دوشم ز فراق تو همه شیون بود چشمم چو پر از خون شده پرویزن بود بر هر مژه خونی که مرا درتن بود چون دانهٔ…
دل در خم آن زلف معنبر بنشست
دل در خم آن زلف معنبر بنشست جان گفت که دل رفت وزین غمکده رست من هم پی دل روم به هر حال که هست…
در مستی اگر ببرد خوابم شاید
در مستی اگر ببرد خوابم شاید می دیده ببندد ارچه دل بگشاید بیدار ز مادران چو تو کم زاید بخت تو نیم که هیچ خوابم…
دادم به امید روزگاری بر باد
دادم به امید روزگاری بر باد نابوده ز روزگار خود روزی شاد زان میترسم که روزگارم نبود چونان که ز روزگار بستانم داد انوری
چون دیده فرو ریخت به رخ بینایی
چون دیده فرو ریخت به رخ بینایی وز دل اثری نماند جز رسوایی ای جان تو چه میکنی کرا میپایی نیکو سر و کاریست تو…
جز بنده رفیق و عاشق و یار مگیر
جز بنده رفیق و عاشق و یار مگیر غمخوار توام عمر مرا خوار مگیر در کار تو کارم ار به جان یابد دست تو پای…
تا خرمن آز را دلت پیمانهست
تا خرمن آز را دلت پیمانهست نزدیک تو جز حدیث نان افسانهست خوشباش که یک نیمه مرا در خانهست در سنبلهٔ سپهر اگر یک دانهست…
بیننده که چشم عاقبتبین دارد
بیننده که چشم عاقبتبین دارد می خوردن و مست خفتن آیین دارد تا جان دارم به دست برخواهم داشت تلخی که مزاج جان شیرین دارد…
بر جان منت نیست دمی دلسوزی
بر جان منت نیست دمی دلسوزی بر وصل توام نیست شبی پیروزی در عشق کسی بود بدین بد روزی وای من مستمند هجران روزی انوری
با روی تو از عافیت افسانه بماند
با روی تو از عافیت افسانه بماند وز چشم تو عقل شوخ و دیوانه بماند ایام زفتنهٔتو در گوشه نشست خورشید ز سایهٔ تو در…
با آنکه زمانه جز بدی نسگالد
با آنکه زمانه جز بدی نسگالد وز جور توام زمان زمان مینالد از خوردن آن زهر نمینالد دل ازمنت تریاک خسان مینالد انوری
ای ماه تمام برنیایی آخر
ای ماه تمام برنیایی آخر جانی که همی رخ ننمایی آخر چون جان به لطافت و چو ماهی به جمال جان من و ماه من…
ای شاه ز قدرتی که در بازوی تست
ای شاه ز قدرتی که در بازوی تست تیر تو به ناوک قضا ماند چست ورنه که نشاند این چنین چابک و چست پیکان دوم…
ای دل ز وصال تو نشانی دارم
ای دل ز وصال تو نشانی دارم وی جان ز فراق تو امانی دارم بیچاره تنم همه جهان داشت به تو واکنون به هزار حیله…
ای چرخ جز آیت بلا خوانی نی
ای چرخ جز آیت بلا خوانی نی بر کس قلمی ز عافیت رانی نی چیزی ندهی که باز نستانی نی ای کوژ کبود خود جز…
آن صبر که حامی منست از غم تو
آن صبر که حامی منست از غم تو مویی نبرد ز عهد نامحکم تو وین وصل که قبلهایست در عالم عشق از گمشدگان یکیست در…





