بر آتش هجر عمری ار بنشینم

بر آتش هجر عمری ار بنشینم بر خاک در تو هم به دل نگزینم از باد همه نسیم زلفت بویم در آب همه خیال رویت…

با قدر تو آب آسمان ریخته باد

با قدر تو آب آسمان ریخته باد با خاک درت ستاره آمیخته باد گر کم کند از سر تو یک موی فلک خورشید ازو به…

با آنکه دلم در غم هجرت خونست

با آنکه دلم در غم هجرت خونست شادی به غم توام ز غم افزونست اندیشه کنم هر شب و گویم یارب هجرانش چنین است وصالش…

ای گوهر تو خلاصهٔ عالم گل

ای گوهر تو خلاصهٔ عالم گل باد از تو دو قوم را دو معنی حاصل چون آب نکوخواه ترا حکم روان چون لوله بداندیش ترا…

ای شاه زمین دور زمان بی‌تو مباد

ای شاه زمین دور زمان بی‌تو مباد تا حشر سعود را قران بی‌تو مباد آسایش جان ز تست جان بی‌تو مباد مقصود جهان تویی جهان…

ای دل ز فلک چرا نیوشی آزرم

ای دل ز فلک چرا نیوشی آزرم هم بادم سرد ساز و با گریهٔ گرم دلبر ز تو وز ناله کجا گردد نرم آن را…

ای چشم زمانه کرده روشن به جمال

ای چشم زمانه کرده روشن به جمال در گوش تو برده خوشترین لفظ سؤال رایی داری چو آفتاب اول روز عمری بادت چو سایه‌ها بعد…

آن شد که من از عشق تو شبهای دراز

آن شد که من از عشق تو شبهای دراز با مه گله کردمی و با پروین راز جستم ز تو چون کبوتر از چنگل باز…

آمیختم از بهر تو صد رنگ و حیل

آمیختم از بهر تو صد رنگ و حیل هم دست اجل قوی‌تر آمد به جدل گر جان مرا قبول کردی به مثل پیش از اجلش…

آخر غم غور از دلم دور شود

آخر غم غور از دلم دور شود وین ماتم هجر دوستان سور شود لشکرکش گردون چو درآید به حمل فرماندهٔ گیتی به نشابور شود انوری

هرگز دلم از وفای تو فرد مباد

هرگز دلم از وفای تو فرد مباد یک دم ز غم تو بی‌دم سرد مباد گر وصل تو درمان دلم خواهد کرد پس یک نفس…

نه دل ز وصال تو نشانی دارد

نه دل ز وصال تو نشانی دارد نه جان ز فراق تو امانی دارد بیچاره تنم همه جهان داشت به تو واکنون به هزار حیله…

مریخ سلاح چاوشان تو برد

مریخ سلاح چاوشان تو برد گوی تو زحل به پاسبانی سپرد در ملکت تو چه بیش و کم خواهد شد گر چاوش تو به پاسبان…

گفتند که شعر تو ملک داشت به دست

گفتند که شعر تو ملک داشت به دست گفتم عجبا و جای این معنی هست او فرع و چنان دلیر در بحر نشست من اصل…

گر شعر در مراد می‌بگشادی

گر شعر در مراد می‌بگشادی یا کار کسی به شعر نوری دادی آخر به سه چار خدمتم صدر جهان از ملک چنان یک صله بفرستادی…

قومی که در این سفر مرا همراهند

قومی که در این سفر مرا همراهند از تعبیهٔ زمانه کم آگاهند ما می‌کوشیم و آسمان می‌گوید نقش آن باشد که نقشبندان خواهند انوری

شد عمر و زمانه را جوادی نرسید

شد عمر و زمانه را جوادی نرسید وز نامهٔ آرزو سوادی نرسید دستی که به دامن قناعت نزدیم دردا که به دامن مرادی نرسید انوری

سلطان غمت بنده‌نوازی نکند

سلطان غمت بنده‌نوازی نکند تا خواجهٔ هجر ترکتازی نکند از والی وصل تو نشانی باید تا شحنهٔ غم دست‌درازی نکند انوری

زان پس که دل و دیده بر من سپرند

زان پس که دل و دیده بر من سپرند با عشق یکی شوند و آبم ببرند صبرا به تو آیم غم کارم بخوری ای صبر…

راز تو ز بیم خصم پنهان دارم

راز تو ز بیم خصم پنهان دارم ورنه غم و محنت تو چندان دارم گویی که ز دل نداریم دوست همی آری ز دلت ندارم…

دوش ارنه وقارت به زمین پیوستی

دوش ارنه وقارت به زمین پیوستی فریاد و دعایت به زمین کی بستی ور حلم تو بر دامن او ننشستی از زلزلهٔ سقف آسمان بشکستی…

دل بر سر عهد استوار خویش است

دل بر سر عهد استوار خویش است جان در غم تو بر سر کار خویش است از دل هوس هر دو جهانم برخاست الا غم…

در کوی تو هیچ کار من ناشده راست

در کوی تو هیچ کار من ناشده راست ایام به کین خواستن من برخاست واخر به دلت گذر کند چون بروم کان دلشده کی رفت…

خوش خوش چو مرا دم تودر دام افکند

خوش خوش چو مرا دم تودر دام افکند در دست فراق و پای ایام افکند ای دوست بدین روز که دشمنت مباد من سوخته دل…

چون حرب کنم هیج محابا نکنم

چون حرب کنم هیج محابا نکنم چون عفو کنم هیچ مدارا نکنم من سایهٔ یزدانم و نیکو نبود گر قدرت و رحمت آشکارا نکنم انوری

جانا لبم از شراب غم خشک مکن

جانا لبم از شراب غم خشک مکن چشمم ز سرشک هیچ دم خشک مکن در عشق گران رکاب صبری داری زنهار نمد زین ستم خشک…

تا حادثه قصد آل عمران کردست

تا حادثه قصد آل عمران کردست کس نیست که او حدیث احسان کردست احسان ز کسان بوالحسن بود مگر کو همچو کسانش روی پنهان کردست…

بوطالب نعمه ای گشاده‌دل و دست

بوطالب نعمه ای گشاده‌دل و دست با دست و دلت بحر و فلک ناقص و پست هر زیور کان خدای بر جد تو بست جز…

بختی نه کزو نصیب جز غم یابم

بختی نه کزو نصیب جز غم یابم روزی نه که در جهان دو همدم یابم شادی مگر از جهان برونست از آنک هرچند که بیش…

با روز رخ تو گرچه ای روت چو ماه

با روز رخ تو گرچه ای روت چو ماه از روز و شب جهان نبودم آگاه بنمود چو چشم بد فروبست این راه شبهای فراق…

این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد

این عمر که سرمایهٔ ملکیست نه خرد چون بی‌خبران همی به سر باید برد وز غبن چنین زنگیی پیش از مرگ روزی به هزار مرگ…

ای لشکر تو روی زمین بگرفته

ای لشکر تو روی زمین بگرفته نام تو دیار کفر و دین بگرفته روزی به بهانهٔ شکاری بینی از روم کمین کرده و چین بگرفته…

ای شاه جهان ملک جهان حسب تراست

ای شاه جهان ملک جهان حسب تراست وز دولت و اقبال شهی کسب تراست امروز به یک حمله هزار اسب بگیر فردا خوارزم و صدهزار…

ای دل ز هزار دیده خون می‌راند

ای دل ز هزار دیده خون می‌راند عشقی که ترا سلسله می‌جنباند خوش خوش به دعای شب میفکن کارت بنشین که به روز محنتت بنشاند…

ای چرخ نفور از جفای تو نفیر

ای چرخ نفور از جفای تو نفیر وی بخت جوان فغان از این عالم پیر ای عمر گریزان ز توام نیست گزیر وی دست اجل…

از مشرق دست گوهر آل نظام

از مشرق دست گوهر آل نظام ده ماه تمام را طلوعست مدام اینک بنگر که آن خداوند کرام بفکند مه نوی ز هر ماه تمام…

آخر دل من به وصل پیروز نشد

آخر دل من به وصل پیروز نشد شایستهٔ صحبت دل‌افروز نشد دردا که به عشوه روز عمرم زغمش شب گشت و شب فراق او روز…

هردم ز تو گر تازه غمی باید هست

هردم ز تو گر تازه غمی باید هست در دور فلک نو ستمی باید هست در عشق تو گرچه ایچ می‌باید هست این بس نبود…

نایی بر من به خانه‌ای شورانگیز

نایی بر من به خانه‌ای شورانگیز وانگه که بیایی به هزاران پرهیز چون بنشینی خوی بدت گوید خیز ناآمده بهتری تو چون دولت تیز انوری

مریخ به خنجر تو جوید فتوی

مریخ به خنجر تو جوید فتوی ناهید به ساغر تو پوید ماوی زانست که می‌کند به عید اضحی از بهر ترا آن حمل این ثور…

گفتم که نثار جان کنم گر آیی

گفتم که نثار جان کنم گر آیی گفتا به رخم که باد می‌پیمایی تو زنده به جان دگران می‌باشی از کیسهٔ خویش چون فقع بگشایی…

گر دوست مرا به کام دشمن دارد

گر دوست مرا به کام دشمن دارد یا خسته دل و سوخته خرمن دارد گو دار کزین جفا فراوان بیش است آن منت غم که…

عیشی که نمودم از جوانی همه رفت

عیشی که نمودم از جوانی همه رفت عهدی که خریدم از جهان دمدمه رفت هین ای بز لنگ آفرینش بشتاب وین سبزهٔ عاریت رها کن…

شخصی دارم زنده به جان دگران

شخصی دارم زنده به جان دگران عمری به هزار درد و محنت گذران جان بر لب و دل بر اثر او نگران دور از لب…

سبحان‌الله غمی به پایان نبریم

سبحان‌الله غمی به پایان نبریم الا که ازو در دگری می‌نگریم آن شد که ستاره می‌شمردیم به روز اکنون همه روز و شب نفس می‌شمریم…

روی تو که شمع لاله زو درگیرد

روی تو که شمع لاله زو درگیرد گل پرده ز روی با تو چون درگیرد برخیز و به عزم گلستان موزه بخواه تا چادر غنچه…

دیروز که در سرای عالی بودی

دیروز که در سرای عالی بودی رمزی گفتی اشارتی فرمودی گر هست بده ورنه در آن بند مباش انگار که از من این سخن نشنودی…

دلبر ز وفا و مهر یکسر بگذشت

دلبر ز وفا و مهر یکسر بگذشت تا کار دلم ز دست دلبر بگذشت چون دید کزو قدم بر آتش دارم بگذاشت مرا و آبم…

دل باز چو بر دام غم عشق آویخت

دل باز چو بر دام غم عشق آویخت صبر آمد و گفت خون غم خواهم ریخت بس برنامد که دامن اندر دندان از دست غم…

در کوی غمت هزار منزل دارم

در کوی غمت هزار منزل دارم وز دست تو پای صبر در گل دارم در راه تو کار سخت مشکل دارم دل نیست پدید و…

خورشید ز رای مقتفی دارد نور

خورشید ز رای مقتفی دارد نور وز دولت سنجریست گیتی معمور وز رایت این رایت دین شد منصور احسنت زهی خلیفه سلطان دستور انوری

چون چنگ خودم به عمری ار بنوازی

چون چنگ خودم به عمری ار بنوازی هم در ساعت پردهٔ خواری سازی آن را که چو زیر کرد گویا غم تو چون زیر گسسته‌اش…

جانا به تن شکسته و عزم درست

جانا به تن شکسته و عزم درست عمریست که دل در طلب صحبت تست وامروز که نومید شد از وصل تو چست در صبر زد…

تا چند طلب کنم وفای تو که نیست

تا چند طلب کنم وفای تو که نیست تا کی گیرم کسی به جای تو که نیست گفتی که ترا جان و جهان جز من…

بوطالب نعمه ای سپهرت طالب

بوطالب نعمه ای سپهرت طالب بر تابش آفتاب رایت غالب در دور زمانه یادگاری نگذاشت بهتر ز تو گوهری علی بوطالب انوری

باغیست چو نوبهار از رنگ خزان

باغیست چو نوبهار از رنگ خزان عیشی که به عمرها توان گفت از آن یاران همه انگشت زنان گرد رزان من در غم تو نشسته…

با رای تو صبح ملک بی‌گه خیزست

با رای تو صبح ملک بی‌گه خیزست با عزم تو آب تیغ فتح آمیزست چون خواجه توان گفت کسی را که به حکم جمشید نشان…

این طایفه گر مروت آیین نکنند

این طایفه گر مروت آیین نکنند زیشان نه بس اینکه بخل را دین نکنند رفت آنکه به نظم و شعر احسان کردی امروز همی به…

ای گوهر تو بر آفرینش غالب

ای گوهر تو بر آفرینش غالب چون رحمت ایزد همه خلقت طالب از جملهٔ اولاد نبی چون تو کراست فرزند تو و هر دو علی…

ای سغبهٔ آنانکه نمی‌جویندت

ای سغبهٔ آنانکه نمی‌جویندت شهری و دهی ز دور می‌بویندت نوبت چو به ما رسید توسن گشتی ای آن و از آن بتر که می‌گویندت…

ای دل ز سر نهاد پرواز مکن

ای دل ز سر نهاد پرواز مکن فرجام نگر حدیث آغاز مکن خاک از سر این راز نهان باز مکن خود را و مرا در…

ای جاه تو چون سماک و عالم چو سمک

ای جاه تو چون سماک و عالم چو سمک یک شقه ز نوبتی جاه تو فلک یک چند ترا رکاب بر دست ملوک یک چند…

از وصل تو بر کناره می‌باید زیست

از وصل تو بر کناره می‌باید زیست با سینهٔ پاره پاره می‌باید زیست بی‌دل به هزار حیله می‌باید بود بی‌جان به هزار چاره می‌باید زیست…

آتش به سفال برنهادی ز نخست

آتش به سفال برنهادی ز نخست پس با خاکم به در برون رفتی چست با این همه باد کبر کاندر سر تست از آب سبو…

هرکو به مواظبت بخواند چیزی

هرکو به مواظبت بخواند چیزی با او به همه حال بماند چیزی آخر پس از آن، از آن به چیزی برسد چیزی نبود هر که…

نام تو نویسم ار قلم بردارم

نام تو نویسم ار قلم بردارم کوی تو گذارم چو قدم بردارم جز روی ترا نبینم ای جان جهان در عمر خود ار دیده ز…

محنت‌زده‌ای که کلبه‌ای داشت به دشت

محنت‌زده‌ای که کلبه‌ای داشت به دشت در نعمت و ناز دیدمش برمی‌گشت گفتمش که گنج یافتی گفتا نه بو طالب نعمه دی بر این دشت…

گفتم که گهی چند نپرسم خبرش

گفتم که گهی چند نپرسم خبرش تا بوک برون شد تکبر ز سرش خود هست کرشمه هر زمان بیشترش اکنون من و زاری و شفیعان…

گر دل پی یار گیردی نیکستی

گر دل پی یار گیردی نیکستی یا دامن کار گیردی نیکستی چون عمر همی دهد قرار همه کار گر عمر قرار گیردی نیکستی انوری

عمزاد و عمزاد خریدند بری

عمزاد و عمزاد خریدند بری عمزادگکی قدیمشان اندر پی اینک چو دو نوبهار بین با یک دی عمزاد همی رود دو عمزاد ز پی انوری

شبها ز غمت ستم کشم باید بود

شبها ز غمت ستم کشم باید بود وز محنت تو بر آتشم باید بود پس روز دگر تا پی غم کور کنم با این همه…

زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال

زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال دانی که جهان چه آیدم پیش خیال دشتی آید ز درد دل میلامیل طشتی آید ز خون دل…

روی تو به دلبری جهان می‌گیرد

روی تو به دلبری جهان می‌گیرد زلف تو زره‌گری از آن می‌گیرد جزعت به نظر زبان دل می‌بندد لعلت به شکر طوطی جان می‌گیرد انوری

دی می‌شد و از شکوفه شاخی در دست

دی می‌شد و از شکوفه شاخی در دست گفتم به شکوفه وعده بود این آن هست برگشت و به طعنه گفت ای عشوه‌پرست نشنیدی که…

دلبر چو ز من قوت روان باز افکند

دلبر چو ز من قوت روان باز افکند دل صحبت من بدان جهان باز افکند صبر از پی دل هم شدنی بود ولیک روزی دو…

دستی نه که گستاخ بکوبد در تو

دستی نه که گستاخ بکوبد در تو پایی نه که آزاد بپوید بر تو با ناز تو هر سری ندارد سر تو دانی که کشد…

در کفر گریزم ار تو ایمان گردی

در کفر گریزم ار تو ایمان گردی با درد بسازم ار تو درمان گردی چون از سر این حدیث برخاست دلم دل برکنم از توگر…

خورشید به روشنی رایت ماند

خورشید به روشنی رایت ماند گردون ز شرف به خاک پایت ماند دوزخ به عتاب جان‌گزایت ماند فردوس به عرصهٔ سرایت ماند انوری

چون پای همی تحفه برد هر جایم

چون پای همی تحفه برد هر جایم وز پای به پای آمدنی می‌آیم دستم شکند فلک من این را شایم آری چو گزیز نیست باری…

جانا بر نور شمع دود آوردی

جانا بر نور شمع دود آوردی یعنی که خط ارچه خوش نبود آوردی گر آتش آه ماست دیرت بگرفت ور خط به خون ماست زود…

تا چند ز جان مستمند اندیشی

تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پر گزند اندیشی آنچ از تو توان شدن همین کالبدست یک مزبله‌گو مباش چند اندیشی…

بوطالب نعمه آن جهانی همه مرد

بوطالب نعمه آن جهانی همه مرد هرگز غم این جهان خونخواره نخورد هر طالب نعمت که بدو روی آورد از نام پدر دامن حرصش پر…

بازیچهٔ دور آسمانم چه کنم

بازیچهٔ دور آسمانم چه کنم سرگشتهٔ گردش جهانم چه کنم از هرچه همی کنم پشیمان گردم آیا چه کنم تا که بدانم چه کنم انوری

با دلبرم از زبان باد سحری

با دلبرم از زبان باد سحری گل گفت نیایی به چمن درنگری گفت آیم اگر تو جامه بر خود ندری چون رنگ آری به خنده…

این دل چو شب جوانی و راحت و تاب

این دل چو شب جوانی و راحت و تاب از روی سپیده‌دم برافکند نقاب بیدار شو این باقی شب را دریاب ای بس که بجویی…

ای گوهر تو اصل طفیل آدم

ای گوهر تو اصل طفیل آدم وی ذات تو معنی و عبارت عالم تا حکم کفت نکرد روزی‌ده خلق وز خلقت آدمی نیاورد شکم انوری

ای سایهٔ آنک ملک او هست قدیم

ای سایهٔ آنک ملک او هست قدیم تا چند از این ملک چو گوزی بدونیم یک رویه کن این کار که سهلست و سلیم ملکست…

ای دل چو نمی‌نهد سپهرت گردن

ای دل چو نمی‌نهد سپهرت گردن نتوان به خروش و زور بخت آوردن بر من چه بود جز که به کف خون خوردن دیگر چه…

ای پیش کفت جود فلک زراقی

ای پیش کفت جود فلک زراقی ابنای ملوک مجلست را ساقی من بنده ز پای می‌درآیم ز نیاز دریاب که جز دمی ندارم باقی انوری

از گردش این هفت مخالف بر هفت

از گردش این هفت مخالف بر هفت هر هفت در افتیم به هفتاد آگفت می ده که چو گل جوانیم در گل خفت تا کی…

یکباره مرا بلایت از پای نشاند

یکباره مرا بلایت از پای نشاند بر یک یک مویم آب رنجوری ماند چون سیم و زرم بر آتش تیز گداخت وان سیم و زری…

هرچند که بر جزو بود کل غالب

هرچند که بر جزو بود کل غالب باشد همه جزو کل خود را طالب جزویست که کل خویش را ماند راست بوطالب نعمه از علی…

می‌سوز تو خرمن شکیبایی من

می‌سوز تو خرمن شکیبایی من تا می‌نهم از غم تو خرمن خرمن دامن به حدیث درد من باز مزن من دانم و اشک لعل دامن…

ماییم و صراحی و شراب روشن

ماییم و صراحی و شراب روشن مرغی دو و نان چند و زیشان دو سه تن وز میوه و ریحان قدری سیب و سمن برخیز…

گفتم که به پایان رسد این درد و عنا

گفتم که به پایان رسد این درد و عنا دستی بزند به شادمانی دل ما دل گفت کدام صبر ما را و چه کام ور…

گر دست غم تو دامن من گیرد

گر دست غم تو دامن من گیرد کمتر غم جان بود که در من گیرد از دوستی تو برنگردانم روی گر روی زمین به جمله…

عمری که تر و خشک من آن بود گذشت

عمری که تر و خشک من آن بود گذشت وان مایه که کردمی بدان سود گذشت افسوس که روز بی‌غمی دیر رسید پس چون شب…

شب نیست دلا که از غمش خون نشوی

شب نیست دلا که از غمش خون نشوی وز دیده به جای اشک بیرون نشوی چون نیست امید آنکه بر گردد کار ای دل پس…

زین رنگ برآوردن بر فور فلک

زین رنگ برآوردن بر فور فلک خون شد دلم و نیافتم غور فلک در جمله گزیر نیست از جور فلک تا رخت برون نبردی از…

روزی که کنم هجر ترا بر دل خوش

روزی که کنم هجر ترا بر دل خوش گویم چه کنم تن زنم اندر آتش چون راست که در پای کشم دامن صبر عشق تو…