با رای تو صبح ملک بی‌گه خیزست

با رای تو صبح ملک بی‌گه خیزست با عزم تو آب تیغ فتح آمیزست چون خواجه توان گفت کسی را که به حکم جمشید نشان…

این طایفه گر مروت آیین نکنند

این طایفه گر مروت آیین نکنند زیشان نه بس اینکه بخل را دین نکنند رفت آنکه به نظم و شعر احسان کردی امروز همی به…

ای گوهر تو بر آفرینش غالب

ای گوهر تو بر آفرینش غالب چون رحمت ایزد همه خلقت طالب از جملهٔ اولاد نبی چون تو کراست فرزند تو و هر دو علی…

ای سغبهٔ آنانکه نمی‌جویندت

ای سغبهٔ آنانکه نمی‌جویندت شهری و دهی ز دور می‌بویندت نوبت چو به ما رسید توسن گشتی ای آن و از آن بتر که می‌گویندت…

ای دل ز سر نهاد پرواز مکن

ای دل ز سر نهاد پرواز مکن فرجام نگر حدیث آغاز مکن خاک از سر این راز نهان باز مکن خود را و مرا در…

ای جاه تو چون سماک و عالم چو سمک

ای جاه تو چون سماک و عالم چو سمک یک شقه ز نوبتی جاه تو فلک یک چند ترا رکاب بر دست ملوک یک چند…

از وصل تو بر کناره می‌باید زیست

از وصل تو بر کناره می‌باید زیست با سینهٔ پاره پاره می‌باید زیست بی‌دل به هزار حیله می‌باید بود بی‌جان به هزار چاره می‌باید زیست…

آتش به سفال برنهادی ز نخست

آتش به سفال برنهادی ز نخست پس با خاکم به در برون رفتی چست با این همه باد کبر کاندر سر تست از آب سبو…

هرکو به مواظبت بخواند چیزی

هرکو به مواظبت بخواند چیزی با او به همه حال بماند چیزی آخر پس از آن، از آن به چیزی برسد چیزی نبود هر که…

نام تو نویسم ار قلم بردارم

نام تو نویسم ار قلم بردارم کوی تو گذارم چو قدم بردارم جز روی ترا نبینم ای جان جهان در عمر خود ار دیده ز…

محنت‌زده‌ای که کلبه‌ای داشت به دشت

محنت‌زده‌ای که کلبه‌ای داشت به دشت در نعمت و ناز دیدمش برمی‌گشت گفتمش که گنج یافتی گفتا نه بو طالب نعمه دی بر این دشت…

گفتم که گهی چند نپرسم خبرش

گفتم که گهی چند نپرسم خبرش تا بوک برون شد تکبر ز سرش خود هست کرشمه هر زمان بیشترش اکنون من و زاری و شفیعان…

گر دل پی یار گیردی نیکستی

گر دل پی یار گیردی نیکستی یا دامن کار گیردی نیکستی چون عمر همی دهد قرار همه کار گر عمر قرار گیردی نیکستی انوری

عمزاد و عمزاد خریدند بری

عمزاد و عمزاد خریدند بری عمزادگکی قدیمشان اندر پی اینک چو دو نوبهار بین با یک دی عمزاد همی رود دو عمزاد ز پی انوری

شبها ز غمت ستم کشم باید بود

شبها ز غمت ستم کشم باید بود وز محنت تو بر آتشم باید بود پس روز دگر تا پی غم کور کنم با این همه…

زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال

زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال دانی که جهان چه آیدم پیش خیال دشتی آید ز درد دل میلامیل طشتی آید ز خون دل…

روی تو به دلبری جهان می‌گیرد

روی تو به دلبری جهان می‌گیرد زلف تو زره‌گری از آن می‌گیرد جزعت به نظر زبان دل می‌بندد لعلت به شکر طوطی جان می‌گیرد انوری

دی می‌شد و از شکوفه شاخی در دست

دی می‌شد و از شکوفه شاخی در دست گفتم به شکوفه وعده بود این آن هست برگشت و به طعنه گفت ای عشوه‌پرست نشنیدی که…

دلبر چو ز من قوت روان باز افکند

دلبر چو ز من قوت روان باز افکند دل صحبت من بدان جهان باز افکند صبر از پی دل هم شدنی بود ولیک روزی دو…

دستی نه که گستاخ بکوبد در تو

دستی نه که گستاخ بکوبد در تو پایی نه که آزاد بپوید بر تو با ناز تو هر سری ندارد سر تو دانی که کشد…

در کفر گریزم ار تو ایمان گردی

در کفر گریزم ار تو ایمان گردی با درد بسازم ار تو درمان گردی چون از سر این حدیث برخاست دلم دل برکنم از توگر…

خورشید به روشنی رایت ماند

خورشید به روشنی رایت ماند گردون ز شرف به خاک پایت ماند دوزخ به عتاب جان‌گزایت ماند فردوس به عرصهٔ سرایت ماند انوری

چون پای همی تحفه برد هر جایم

چون پای همی تحفه برد هر جایم وز پای به پای آمدنی می‌آیم دستم شکند فلک من این را شایم آری چو گزیز نیست باری…

جانا بر نور شمع دود آوردی

جانا بر نور شمع دود آوردی یعنی که خط ارچه خوش نبود آوردی گر آتش آه ماست دیرت بگرفت ور خط به خون ماست زود…

تا چند ز جان مستمند اندیشی

تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پر گزند اندیشی آنچ از تو توان شدن همین کالبدست یک مزبله‌گو مباش چند اندیشی…

بوطالب نعمه آن جهانی همه مرد

بوطالب نعمه آن جهانی همه مرد هرگز غم این جهان خونخواره نخورد هر طالب نعمت که بدو روی آورد از نام پدر دامن حرصش پر…

بازیچهٔ دور آسمانم چه کنم

بازیچهٔ دور آسمانم چه کنم سرگشتهٔ گردش جهانم چه کنم از هرچه همی کنم پشیمان گردم آیا چه کنم تا که بدانم چه کنم انوری

با دلبرم از زبان باد سحری

با دلبرم از زبان باد سحری گل گفت نیایی به چمن درنگری گفت آیم اگر تو جامه بر خود ندری چون رنگ آری به خنده…

این دل چو شب جوانی و راحت و تاب

این دل چو شب جوانی و راحت و تاب از روی سپیده‌دم برافکند نقاب بیدار شو این باقی شب را دریاب ای بس که بجویی…

ای گوهر تو اصل طفیل آدم

ای گوهر تو اصل طفیل آدم وی ذات تو معنی و عبارت عالم تا حکم کفت نکرد روزی‌ده خلق وز خلقت آدمی نیاورد شکم انوری

ای سایهٔ آنک ملک او هست قدیم

ای سایهٔ آنک ملک او هست قدیم تا چند از این ملک چو گوزی بدونیم یک رویه کن این کار که سهلست و سلیم ملکست…

ای دل چو نمی‌نهد سپهرت گردن

ای دل چو نمی‌نهد سپهرت گردن نتوان به خروش و زور بخت آوردن بر من چه بود جز که به کف خون خوردن دیگر چه…

ای پیش کفت جود فلک زراقی

ای پیش کفت جود فلک زراقی ابنای ملوک مجلست را ساقی من بنده ز پای می‌درآیم ز نیاز دریاب که جز دمی ندارم باقی انوری

از گردش این هفت مخالف بر هفت

از گردش این هفت مخالف بر هفت هر هفت در افتیم به هفتاد آگفت می ده که چو گل جوانیم در گل خفت تا کی…

یکباره مرا بلایت از پای نشاند

یکباره مرا بلایت از پای نشاند بر یک یک مویم آب رنجوری ماند چون سیم و زرم بر آتش تیز گداخت وان سیم و زری…

هرچند که بر جزو بود کل غالب

هرچند که بر جزو بود کل غالب باشد همه جزو کل خود را طالب جزویست که کل خویش را ماند راست بوطالب نعمه از علی…

می‌سوز تو خرمن شکیبایی من

می‌سوز تو خرمن شکیبایی من تا می‌نهم از غم تو خرمن خرمن دامن به حدیث درد من باز مزن من دانم و اشک لعل دامن…

ماییم و صراحی و شراب روشن

ماییم و صراحی و شراب روشن مرغی دو و نان چند و زیشان دو سه تن وز میوه و ریحان قدری سیب و سمن برخیز…

گفتم که به پایان رسد این درد و عنا

گفتم که به پایان رسد این درد و عنا دستی بزند به شادمانی دل ما دل گفت کدام صبر ما را و چه کام ور…

گر دست غم تو دامن من گیرد

گر دست غم تو دامن من گیرد کمتر غم جان بود که در من گیرد از دوستی تو برنگردانم روی گر روی زمین به جمله…

عمری که تر و خشک من آن بود گذشت

عمری که تر و خشک من آن بود گذشت وان مایه که کردمی بدان سود گذشت افسوس که روز بی‌غمی دیر رسید پس چون شب…

شب نیست دلا که از غمش خون نشوی

شب نیست دلا که از غمش خون نشوی وز دیده به جای اشک بیرون نشوی چون نیست امید آنکه بر گردد کار ای دل پس…

زین رنگ برآوردن بر فور فلک

زین رنگ برآوردن بر فور فلک خون شد دلم و نیافتم غور فلک در جمله گزیر نیست از جور فلک تا رخت برون نبردی از…

روزی که کنم هجر ترا بر دل خوش

روزی که کنم هجر ترا بر دل خوش گویم چه کنم تن زنم اندر آتش چون راست که در پای کشم دامن صبر عشق تو…

دی یک دو قدح شراب صافی خوردیم

دی یک دو قدح شراب صافی خوردیم با همنفسی شبی به روز آوردیم امروز چنان شد که به ناچار دو دست در گردن درد و…

دورم ز قرار و خواب از دوری تو

دورم ز قرار و خواب از دوری تو وز پرده برون شدم به مستوری تو گویی که کراست برگ مهجوری من انگشت به خود کشم…

دستم که به گوهر قناعت پیوست

دستم که به گوهر قناعت پیوست پر بود و نبود آز را بر وی دست با دست طمع مگر شبی عهدی بست روز دگرش غیرت…

در کار تو هر روز گرفتارترم

در کار تو هر روز گرفتارترم غمهای ترا به جان خریدارترم هر روز به چشم من نکو روی‌تری هرچند که بیش بینمت زارترم انوری

خود عهد کسی کسی چنین بگذارد

خود عهد کسی کسی چنین بگذارد کاندر بد و نیک هیچ یادش نارد جانا ز وفا روی مگردان که هنوز خاک در تو نشان رویم…

چون بندگی شهت نمی‌آید خوش

چون بندگی شهت نمی‌آید خوش با ملک چو آب و دولت چون آتش برخیز و بسیج آن جهان کن خوش خوش اینجا علف گلخن دوزخ…

جانا غم تو به هر عطایی ارزد

جانا غم تو به هر عطایی ارزد وصلت به کشیدن بلایی ارزد در تهمت تو اگر بریزندم خون این تهمت تو به خون بهایی ارزد…

پیوسته حدیث من به گوشت بادا

پیوسته حدیث من به گوشت بادا قوتم ز لب شکر فروشت بادا بی‌من چو شراب ناب گیری در دست شرمت بادا ولیک نوشت بادا انوری

بوطالب نعمت ای همه دولت و دین

بوطالب نعمت ای همه دولت و دین در خود نگر و جمله جهان نیک ببین کز همت و جود آفتابی و سحاب وز رفعت و…

بازار قبول گل چو شد خوش خوش تیز

بازار قبول گل چو شد خوش خوش تیز گفتم که به باغ در شو ای دلبر خیز گل گفت که آب قدمش خیره مریز ما…

با دل گفتم گرد بلا می‌گردی

با دل گفتم گرد بلا می‌گردی مغرور شدی به صبر و پی گم کردی من نیز بدان رسن فروچاه شدم دیدی که تو خوردی و…

آیا گهر وصل تو یارم سفتن

آیا گهر وصل تو یارم سفتن راه تو امیدوار یارم رفتن می‌روشن و حجره خالی و موسم گل ای گلبن نو شکفته یارم گفتن انوری

ای گنده دهان چو شیر و چون گرگ حرون

ای گنده دهان چو شیر و چون گرگ حرون چون خرس کریه شخص و چون خوک نگون چون بوزنه سخره و چو کفتار زبون چون…

ای ساخته گشته از تو کار دگران

ای ساخته گشته از تو کار دگران من یار غم تو و تو یار دگران من کرده کنار پر ز خون دیده از بهر تو…

ای دل چو غم نوت دهد چرخ کهن

ای دل چو غم نوت دهد چرخ کهن چون کار ندیدگان مشو بی‌سر و بن یا عشوهٔ کودکانه می‌خر به سخن یا تن زن و…

ای امر تو ملک را عنان بگرفته

ای امر تو ملک را عنان بگرفته فتراک تو دست آسمان بگرفته روزی بینی سپاه تازندهٔ تو پیروز شد و ملک جهان بگرفته انوری

از عشق تو درجهان سمر خواهم شد

از عشق تو درجهان سمر خواهم شد وز دست غمت زیر و زبر خواهم شد وانگه زپس هزار شب بی‌خوابی گریان گریان به خواب درخواهم…

یک نیم دمم از جهان به دست آمده بود

یک نیم دمم از جهان به دست آمده بود وصلش به بهای جان به دست آمده بود ارزانش ز دست من برون کرد فلک افسوس…

هرچ از چو تویی نزیبد ای دوست مکن

هرچ از چو تویی نزیبد ای دوست مکن وین خیره‌کشی گرچه ترا خوست مکن گفتی ببرم جان تو و باکی نیست جانا نه ز بهر…

می‌آمد و از دیدهٔ ما می‌نگریست

می‌آمد و از دیدهٔ ما می‌نگریست می‌رفت و دگرباره قفا می‌نگریست با جلوهٔ خویشتن خوشش می‌آمد یا از سر مرحمت به ما می‌نگریست انوری

ماییم و دو شیشکک می روشن و خوش

ماییم و دو شیشکک می روشن و خوش یک حوضک نقل و یک تنورک آتش باقلیککی و نانکی پنج از شش گر فرمایی جمال ده…

گفتم ز فراق یاسمن می‌گرید

گفتم ز فراق یاسمن می‌گرید این ابر که زار بر چمن می‌گرید گل گفت به پای خویشتن برشکنم بر خندهٔ یک هفتهٔ من می‌گرید انوری

گر درخور قدر همتم سیمی نیست

گر درخور قدر همتم سیمی نیست چون من به هنر کس اندر اقلیمی نیست عیبی نبود گر فلکم سیم نداد چونان که ز نان استدنم…

عمری بادت کزو به رشک آید نوح

عمری بادت کزو به رشک آید نوح راحی به کفت کزو خجل گردد روح شام همه شبهات به صبح آبستن صبح همه روزهات ضامن به…

شبها چو ز روز وصل او یاد کنم

شبها چو ز روز وصل او یاد کنم تا روز هزار گونه فریاد کنم ترسم که شب اجل امانم ندهد تا باز به روز وصل…

زلفت به رسنهاش برآورد کشان

زلفت به رسنهاش برآورد کشان هر جان و دلی که داشت در شهر نشان زان پیش که دستار نگه نتوان داشت ورز دو سه در…

روزی که خرد سرشک رنگین ریزد

روزی که خرد سرشک رنگین ریزد اندیشه چگونه رنگ شعر آمیزد نور از رخ آفتاب هم بگریزد چون سایهٔ ایزد از جهان برخیزد انوری

دی ما و می و عیش خوش و روی نگار

دی ما و می و عیش خوش و روی نگار وامروز غم جدایی و فرقت یار ای گردش ایام ترا هر دو یکیست جان بر…

دلدار دل مرا ز من باز افکند

دلدار دل مرا ز من باز افکند وز زلف کمانم به سخن دور افکند امروز که پی به چین زلفش بردم برد از پس گوش…

دستت به سخا چون ید بیضا بنمود

دستت به سخا چون ید بیضا بنمود از جود تو در جهان جهانی بفزود کس چون تو سخی نه هست نه خواهد بود گو قافیه…

در عرصهٔ ملکی که کمی نپذیرد

در عرصهٔ ملکی که کمی نپذیرد با چند هنر کز چو منی نگزیرد خورشید فراغتم فرو می‌میرد بوطالب نعمه کو که دستم گیرد انوری

خوار و خجلم خوار و خجل باد دلم

خوار و خجلم خوار و خجل باد دلم آسیمه‌سر و پای به گل باد دلم در دست غمم اسیری از دست دلست چونان که منم،…

چون باز کنی ز زلف پرتاب گره

چون باز کنی ز زلف پرتاب گره احسنت کند چرخ و فلک گوید زه بر چشم جهانیان نگارا که و مه هر روز نکوتری و…

جان یک نفس از درد تو می‌ناساید

جان یک نفس از درد تو می‌ناساید وز دل نفسی بی‌تو همی برناید یکبار دگر وصل تو درمی‌باید وانگه پس از آن اگر نمانم شاید…

پیراهن گل دریده شد بر تن گل

پیراهن گل دریده شد بر تن گل شلوار تو بینما چو پیراهن گل ای خرمن کون تو به از خرمن گل جایی که بود کون…

بس شب که به روز بردم اندر طلبت

بس شب که به روز بردم اندر طلبت بس روز طرب که دیدم از وصل لبت رفتی و کنون روز و شب این می‌گویم کای…

باری بنگر که چشم من چون گرید

باری بنگر که چشم من چون گرید هر شب ز شب گذشته افزون گرید از چشم ستاره بار خون افشانم گر چشم بود ستاره را…

با دل گفتم گرد بلا می‌پویی

با دل گفتم گرد بلا می‌پویی بنشین که نه مرد عشق آن مه‌رویی دل گفت ز خواب دیر بیدار شدی خر جست و رسن برد…

آیا که مرا تو دست گیری یا نه

آیا که مرا تو دست گیری یا نه فریادرسی در این اسیری یا نه گفتی که ترا به بندگی بپذیرم خدمت کردم اگر پذیری یا…

ای گل گهر ژاله چو در گوش کنی

ای گل گهر ژاله چو در گوش کنی وز سایهٔ ابر ترک شب‌پوش کنی آن کت ز چمن پار برون کرد اینجاست امسال چه خویشتن…

ای زیر همای همتت چرخ مدام

ای زیر همای همتت چرخ مدام کبک از نظرت گرفته با باز آرام اقبال تو شاهین و کبوتر ایام سیمرغ نظیر خسرو طوطی نام انوری

ای دل چه کنی به عشوه خود را خرسند

ای دل چه کنی به عشوه خود را خرسند پای تو فرو گلست و این پایه بلند بالغ شده‌ای ببر زباطل پیوند چون طفل زانگشت…

آورد زری عماد رازی بچه را

آورد زری عماد رازی بچه را تا بنماید عمود رازی بچه را رازی بچه هر شبی عمادالدین را بردار کند چنان که غازی بچه را…

آن دل که تو دیده‌ای فکارست هنوز

آن دل که تو دیده‌ای فکارست هنوز وز عشق تو با نالهٔ زارست هنوز وان آتش دل بر سر کارست هنوز وان آب دو دیده…

از غم صدف دو دیده پر در دارم

از غم صدف دو دیده پر در دارم وز حادثه پوستین به گازر دارم دردا که تهی دامنم از زر درست وز دست شکسته آستین…

یک شب مه گردون به رخت می‌نگرید

یک شب مه گردون به رخت می‌نگرید وز اشک ز دیده خون دل می‌بارید یک قطره از آن بر رخ زیبات چکید وان خال بدان…

هر مرحله‌ای که رخت برداشته‌ام

هر مرحله‌ای که رخت برداشته‌ام از خون جگر مرحله تر داشته‌ام از تو خبر وصل مبادم هرگز گر بی‌تو ز خویشتن خبر داشته‌ام انوری

می نوش کنم ولیک مستی نکنم

می نوش کنم ولیک مستی نکنم الا به قدح درازدستی نکنم دانی غرضم ز می‌پرستی چه بود؟ تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم انوری

ما را بجز از نیاز هیچ چیز نماند

ما را بجز از نیاز هیچ چیز نماند در کیسهٔ عقل نقد تمییز نماند گه گاه به آب دیده دل‌خوش شدمی چندان بگریستم که آن…

گردون چو نشست و خاست تو می‌بیند

گردون چو نشست و خاست تو می‌بیند با خلق همان شیوه چرا نگزیند چون بنشینی باد سخا برخیزد چون برخیزی گرد ستم بنشیند انوری

گر در طلب صحبتم ای شمع طراز

گر در طلب صحبتم ای شمع طراز دوش آبله کرد پایت از راه دراز امشب بر من بیای تا بانگ نماز چون آبله بردست همی…

عمری جگرم خورد ز بدخویی چرخ

عمری جگرم خورد ز بدخویی چرخ یک روز نرفت راه دلجویی چرخ آورد و به دست جور مریخم داد با زهره گرفتست مرا گویی چرخ…

شب رایت مشک رنگ بر کیوان برد

شب رایت مشک رنگ بر کیوان برد تقدیر بدم نامه بر طوفان برد ای روی تو روز وصل تو کشتی نوح انصاف بده بی‌تو به…

زین جور اگر گذر توان کرد بکن

زین جور اگر گذر توان کرد بکن در حال من ار نظر توان کرد بکن با بنده ز روی مردمی آشتی‌ای یکبار دگر اگر توان…

روزی که به حیلت به شب تیره برم

روزی که به حیلت به شب تیره برم می‌گویم شکر و باز پس می‌نگرم بنگر که ز عمر در چه خون جگرم تا روز گذشته…

دی گر بفزود عز دین عدل عمر

دی گر بفزود عز دین عدل عمر وز جور تهی کرد زمین عدل عمر امروز به صد زبان جهان می‌گوید ای عدل عمر بیا ببین…