رباعیات انوری ابیوردی
ای شاه نجیب کفشگر دانی کیست
ای شاه نجیب کفشگر دانی کیست آنکس که ازو خزینت از مال تهیست سیمت ز کل حبه طلب ورنه ازو سگ داند و کفشگر که…
ای دل مگذار عمر چون بیخبران
ای دل مگذار عمر چون بیخبران ایمن منشین ز روزگار گذران تو طاق نهای با تو همان خواهد کرد ایام که کرد و میکند با…
ای دل بخریدی دم آن شمع طراز
ای دل بخریدی دم آن شمع طراز وی دیده حدیث گریه کردی آغاز ای عشق کهن ناشده نو کردی دست وی محنت ناگذشته آوردی باز…
آن ماه که ماه نو سزد یارهٔ او
آن ماه که ماه نو سزد یارهٔ او خورشید می نشاط نظارهٔ او چون گیرد عکس از لب میخوارهٔ او سر برزند از مشرق رخسارهٔ…
آن بت که به دست غم گرفتارم ازو
آن بت که به دست غم گرفتارم ازو وز دست همی درگذرد کارم ازو بیزار شدست از من و من زارم ازو دل نی و…
از بهر هلال عید آن مه ناگاه
از بهر هلال عید آن مه ناگاه بر بام دوید و هر طرف کرد نگاه هرکس که بدید گفت سبحانالله خورشید برآمدست و میجوید ماه…
هم توسن چرخ زیر زین را شاید
هم توسن چرخ زیر زین را شاید هم گوهر خورشید نگین را شاید تا ظن نبری که آن و این را شاید پیروز شه طغان…
نه مشکل روزگار حل خواهد شد
نه مشکل روزگار حل خواهد شد نه دور فلک همی بدل خواهد شد زین پس من و عشق و می که این روزی دو تا…
من با تو که عشق جاودانی دارم
من با تو که عشق جاودانی دارم یک مهر و هزار مهربانی دارم با من صنما چو زندگانی نکنی من بیتو بگو چه زندگانی دارم…
گفتی چه شود کار فراقت یکسو
گفتی چه شود کار فراقت یکسو چون اشک چو شمع گرم باشم بیتو آن روز ز روبهای اشکت به کجا وان گرم سریهای چو اشکت…
گر همت من دل به جهان برنهدی
گر همت من دل به جهان برنهدی طبعم به ذخیره گنج گوهر نهدی ور بخت بگویم قدم اندر نهدی جود کف من جهان دیگر نهدی…
کسری که کمان عدل او کرد به زه
کسری که کمان عدل او کرد به زه حاتم که ز کان به جود بگشاد گره رستم که به گرز خود کردی چو زره پیروز…
صدرا چو تو چشم آسمان بیند نی
صدرا چو تو چشم آسمان بیند نی خورشید به پایهٔ تو بنشنید نی آنجا که تو دامن کرم افشانی از خاک بجز ستاره کس چیند…
سیاره به خدمت سپرد خاک درت
سیاره به خدمت سپرد خاک درت خورشید که باشد که بود تاج سرت شد هر دو جهان به بندگی تو مقر چونان که به بندگی…
زان شب که نشستیم به هم با طربی
زان شب که نشستیم به هم با طربی کردیم فراق را به وصلت ادبی بس روز که برخاستهام با تک و تاز در آرزوی چنان…
رای تو که صلح روز ملک انگیزد
رای تو که صلح روز ملک انگیزد در حادثهای چو رنگ قهر آمیزد تعجیل حقیقی از فلک بگریزد آرام طبیعی از زمین برخیزد انوری
دوش از کف وصل آن بت عشوه فروش
دوش از کف وصل آن بت عشوه فروش تا روز می طرب همی کردم نوش امشب من و صد هزار فریاد و خروش تا کی…
دل درخور صحبت دلافروز نبود
دل درخور صحبت دلافروز نبود زان بر من مستمند دلسوز نبود زان شب که برفت و گفت خوشباد شبت هرگز شب محنت مرا روز نبود…
در منزل دل غم تو میآید و بس
در منزل دل غم تو میآید و بس در سکنهٔ جان غم تو میباید و بس تا صبح جمال فتنهزای تو دمید گویی که ز…
در بنده به دیدهٔ دگر مینگری
در بنده به دیدهٔ دگر مینگری با این همه خوش دلم چو درمینگری هر روز سپس ترست کارم با تو در من نه به چشم…
چون روی حیل نبود پایاب جهان
چون روی حیل نبود پایاب جهان یکباره ورق بشستم از تاب جهان گفتم چو مقیم نیست اسباب جهان خاکش بر سر که خوش خورد آب…
چرخا زحلت نحسترست یا بهرام
چرخا زحلت نحسترست یا بهرام زهرهت غر و مشتریت مغرور به نام تیرت ز منافقی نه پختهست و نه خام خورشید تو قحبه است و…
تا رای تو از قدح به شمشیر آمد
تا رای تو از قدح به شمشیر آمد گرد سپهت زبر فلک زیر آمد نصرت به زبان تیغ تیزت میگفت تا باز که از ملک…
بیداد فلک پردهٔ رازم بدرید
بیداد فلک پردهٔ رازم بدرید تیمار جهان امیدم از جان ببرید ای دل پس ازین کنارهای گیر و برو کین کار مرا کنارهای نیست پدید…
بر چرخ همیشه همعنان راندهای
بر چرخ همیشه همعنان راندهای بر ماه غبار موکب افشاندهای آدم پدر منست و زو فخرم نیست از تست که تو برادرم خواندهای انوری
با گل گفتم چون به چمن برگذریم
با گل گفتم چون به چمن برگذریم چون از همه باغ آرزوی تو بریم گل گفت مرا چو نیک درمینگریم از روی بقا برابر یکدگریم…
با آنکه غم عشق تو از من جان برد
با آنکه غم عشق تو از من جان برد وان جان به هزار درد بیدرمان برد تا دسترسی بود مرا در غم تو انگشت به…
ای ماه ز سودای تو در آتش تیز
ای ماه ز سودای تو در آتش تیز چون سوخته گشتم آبرویم بمریز چون چرخ ستیزهروی با من مستیز من در تو گریختم تو از…
ای شب چو ز نالهای من بیخبری
ای شب چو ز نالهای من بیخبری بر خیره کنون چند کنم نوحهگری ای روز سپید وقت نامد که مرا از صحبت این شب سیه…
ای دل طمع از وصال جانان بگسل
ای دل طمع از وصال جانان بگسل سررشتهٔ آرزو به دندان بگسل زان پیش که بگسلند جان از تن تو از بهر خدا علایق جان…
ای دست تو در جفا چو زلف تو دراز
ای دست تو در جفا چو زلف تو دراز وی بیسببی گرفته پای از من باز دی دست زاستین برون کرده به عهد وامروز کشیده…
آن نور که ملک یافت از روی تو فرد
آن نور که ملک یافت از روی تو فرد از هیچ فلک به دست نتوان آورد وان سایه که بر زمانه عدلت پوشید خورشید به…
آن چهره که هرکه وصف او بشنیدست
آن چهره که هرکه وصف او بشنیدست بر چهرهٔ آفتاب و مه خندیدست ماه نو عید دیدهام دوش بدو بر ماه تمام کس مه نو…
از آرزوی خیال تو روز دراز
از آرزوی خیال تو روز دراز در بند شبم با دل پر درد و نیاز وز بیخوابی همه شب ای شمع طراز میگویم کی بود…
هم ابر به دست درفشانت ماند
هم ابر به دست درفشانت ماند هم برق به تیغ جان ستانت ماند هم رعد به کوس قهرمانت ماند هم ژاله به باران کمانت ماند…
نه صبر به گوشهای نشاند ما را
نه صبر به گوشهای نشاند ما را نه عقل به کام دل رساند ما را چون یار ز پیش میبراند ما را کو مرگ که…
معشوق مرا عهد من از یاد برفت
معشوق مرا عهد من از یاد برفت وان عهد و وفا به باد برداد و برفت پایم به حیل ببست و آزاد برفت آتش به…
گل روز دو عرض میدهد مایهٔ خویش
گل روز دو عرض میدهد مایهٔ خویش زنهار میفکن تو بر آن سایهٔ خویش او خود چو ببیند پس از آن پایهٔ خویش در پای…
گر من ز فلک شکایت کنمی
گر من ز فلک شکایت کنمی هرچ او کندی جمله حکایت کنمی افسوس که دست من بدو مینرسد ورنه شر او جمله کفایت کنمی انوری
کس نیست غم اندوختهتر زین که منم
کس نیست غم اندوختهتر زین که منم با درد تو آموختهتر زین که منم گفتی که نهای به عشق درپخته هنوز خامی چه کنی سوختهتر…
صد پرده شبی فلک ز من بردارد
صد پرده شبی فلک ز من بردارد تا روز چو شب زپرده بیرون آرد ار دست شب و روز به شب بگریزد هر کس که…
سلطان که جهان به عدل آراست برفت
سلطان که جهان به عدل آراست برفت سرو چمن ملک بپیراست برفت چون کژ رویی بدید از دور فلک کژ را به کژان داد و…
زان شب که به روز بردهام با تو به ناز
زان شب که به روز بردهام با تو به ناز روز و شبم از غمت سیاهست و دراز بس روز چنین بیتو به سر خواهم…
رای تو که آفتاب فضلست و هنر
رای تو که آفتاب فضلست و هنر گر یاد کند نیم شب از نیلوفر ناکرده برو تمام رای تو گذر از آب به خاصیت برافرازد…
دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست
دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست کز من اثری نماند جز باد به دست از شرم بمیرم ار بپرسی فردا کان…
دل در هوس شراب گلرنگ خوشست
دل در هوس شراب گلرنگ خوشست با بربط و با نای و دف و چنگ خوشست روزی ز کس فراخ نیکو نبود روزی فراخم از…
در ملک چنین که وسعتش میدانی
در ملک چنین که وسعتش میدانی با شعر چنین که روز و شب میخوانی آبم بشد از شکایت بینانی کو مجدالدین بوالحسن عمرانی انوری
داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش
داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش در باقی کن شکایت و قصهٔ خویش تا کی ز پی شکم به درها گردی بنشین و بخور…
چون روز علم زد به حسامت ماند
چون روز علم زد به حسامت ماند چون یک شبه ماه شد به جامت ماند تقدیر به عزم تیزکامت ماند روزی به عطا دادن عامت…
جوهر که ز ایزدش همی نامد یاد
جوهر که ز ایزدش همی نامد یاد وز مرتبه آفتاب را بار نداد از مرگ به یک تپانچه در خاک افتاد احسنت ای مرگ هرگزت…
تا دست طمع بشستم از عالم خاک
تا دست طمع بشستم از عالم خاک از گرد زمانه دامنی دارم پاک امید بقا یکی شد و بیم هلاک چون من ز جهان برفتم…
بینم دل خویش گر دهانت اندیشم
بینم دل خویش گر دهانت اندیشم یابم تن خویش گر میانت اندیشم یادم ناید ز سر به جان و سر تو الا که ز خاک…
بر چرخ رسید از تو دم سرد دلم
بر چرخ رسید از تو دم سرد دلم بر دامن غم فشاندهٔ گرد دلم خون دلم از دیده بپالود دلم دردا دل فارغ تو از…
با گل گفتم ابر چرا میگرید
با گل گفتم ابر چرا میگرید ماتمزده نیست بر کجا میگرید گل گفت اگر راست همی باید گفت بر عمر من و عهد شما میگرید…
با آنکه غم از دلم برون مینشود
با آنکه غم از دلم برون مینشود از تلخی صبر دل زبون مینشود با این همه غصه سخت جانی دارد این دیده که از سرشک…
ای ماه رکاب خسرو گردون رخش
ای ماه رکاب خسرو گردون رخش وی ملکستان سکندر گیتیبخش در ملک خدای ملک چون بلخ تو نیست برگرد و به بنده بخش ویرانهٔ وخش…
ای شاه گر آنچه میتوانی نکنی
ای شاه گر آنچه میتوانی نکنی زین پس بجز از دریغ و آوخ نکنی اندر رمهٔ خدای گرگ آمد گرگ هیهات اگر توشان شبانی بکنی…
ای دل طمعم زان همه سرگردانی
ای دل طمعم زان همه سرگردانی نومیدی و درد بود و بیدرمانی این کار نه بر امید آن میکردم باری تو که در میان کاری…
ای خورده به واجبی چو مردان غم علم
ای خورده به واجبی چو مردان غم علم در تحت تصرف تو بیش و کم علم در عمر دمی نازده الا دم علم هم عالم…
آن کو به من سوخته خرمن نگرد
آن کو به من سوخته خرمن نگرد رحم آرد اگر به چشم دشمن نگرد آنرا که به عشق رغبتی هست کجاست تا رنجه شود نخست…
آن بت که دلم به زلف چون شست گرفت
آن بت که دلم به زلف چون شست گرفت عالم به خمار نرگس مست گرفت بس دل که کنون به قهر در پای آورد زین…
آخر ز تو چون روی به خون تر دارم
آخر ز تو چون روی به خون تر دارم در عشق ز هیچ روی باور دارم بردار ز روی پرده ورنه پس از این من…
هستم شب و روز و روز و شب در تدبیر
هستم شب و روز و روز و شب در تدبیر تا خصم ترا چون کشم ای بدر منیر هان تا ز قصاص من نترسی که…
هجران تو دوش چون به من درنگریست
هجران تو دوش چون به من درنگریست بنشست و به هایهای بر من بگریست گریان بر وصل شد که تدبیرم چیست تا چند به جان…
مسعود قزل مست نهای هشیاری
مسعود قزل مست نهای هشیاری یک دم چه بود که مطربی بگذاری زر بستانی ازارکی برداری ما را گل و باقلی و ریواس آری انوری
گفتی که به هر قطعه مرا هر باری
گفتی که به هر قطعه مرا هر باری از خواجه به تازگی برآید کاری دوران شماست ای برادر آری ما را به سه چار و…
گر شرح نمیدهم که حالم چونست
گر شرح نمیدهم که حالم چونست یا از تو مرا چه درد روزافزونست پیداست چو روز نزد هرکس که مرا با این لب خندان چه…
کار تنم از دست دلم رفت ز دست
کار تنم از دست دلم رفت ز دست بیچاره دلم به ماتم جان بنشست جان دل ز جهان بربد و رخت اندر بست سازم همه…
شمشیر تو با خصم تو پیمان نکند
شمشیر تو با خصم تو پیمان نکند تا ملک عراق چون خراسان نکند اسب تو ز تاختن فرو ناساید تا پیش در خلیفه جولان نکند…
سلطان که جهان جواد ازو بیش نیافت
سلطان که جهان جواد ازو بیش نیافت آن کیست کزو فراغت خویش نیافت در دولت او عامل اموال زکات صد باره جهان بگشت و درویش…
زان روی که روز وصل آن در خوشاب
زان روی که روز وصل آن در خوشاب در خواب شبی بر آتشم ریزد آب با دل همه روزم این سؤالست و جواب کاخر شبی…
رای تو به هیچ رای خرسند نشد
رای تو به هیچ رای خرسند نشد تا بر همه خسروان خداوند نشد رایات تو از پایفلک بنشیند تا ملک خراسان چو سمرقند نشد انوری
دوشم ز فراق تو همه شیون بود
دوشم ز فراق تو همه شیون بود چشمم چو پر از خون شده پرویزن بود بر هر مژه خونی که مرا درتن بود چون دانهٔ…
دل در خم آن زلف معنبر بنشست
دل در خم آن زلف معنبر بنشست جان گفت که دل رفت وزین غمکده رست من هم پی دل روم به هر حال که هست…
در مستی اگر ببرد خوابم شاید
در مستی اگر ببرد خوابم شاید می دیده ببندد ارچه دل بگشاید بیدار ز مادران چو تو کم زاید بخت تو نیم که هیچ خوابم…
دادم به امید روزگاری بر باد
دادم به امید روزگاری بر باد نابوده ز روزگار خود روزی شاد زان میترسم که روزگارم نبود چونان که ز روزگار بستانم داد انوری
چون دیده فرو ریخت به رخ بینایی
چون دیده فرو ریخت به رخ بینایی وز دل اثری نماند جز رسوایی ای جان تو چه میکنی کرا میپایی نیکو سر و کاریست تو…
جز بنده رفیق و عاشق و یار مگیر
جز بنده رفیق و عاشق و یار مگیر غمخوار توام عمر مرا خوار مگیر در کار تو کارم ار به جان یابد دست تو پای…
تا خرمن آز را دلت پیمانهست
تا خرمن آز را دلت پیمانهست نزدیک تو جز حدیث نان افسانهست خوشباش که یک نیمه مرا در خانهست در سنبلهٔ سپهر اگر یک دانهست…
بیننده که چشم عاقبتبین دارد
بیننده که چشم عاقبتبین دارد می خوردن و مست خفتن آیین دارد تا جان دارم به دست برخواهم داشت تلخی که مزاج جان شیرین دارد…
بر جان منت نیست دمی دلسوزی
بر جان منت نیست دمی دلسوزی بر وصل توام نیست شبی پیروزی در عشق کسی بود بدین بد روزی وای من مستمند هجران روزی انوری
با روی تو از عافیت افسانه بماند
با روی تو از عافیت افسانه بماند وز چشم تو عقل شوخ و دیوانه بماند ایام زفتنهٔتو در گوشه نشست خورشید ز سایهٔ تو در…
با آنکه زمانه جز بدی نسگالد
با آنکه زمانه جز بدی نسگالد وز جور توام زمان زمان مینالد از خوردن آن زهر نمینالد دل ازمنت تریاک خسان مینالد انوری
ای ماه تمام برنیایی آخر
ای ماه تمام برنیایی آخر جانی که همی رخ ننمایی آخر چون جان به لطافت و چو ماهی به جمال جان من و ماه من…
ای شاه ز قدرتی که در بازوی تست
ای شاه ز قدرتی که در بازوی تست تیر تو به ناوک قضا ماند چست ورنه که نشاند این چنین چابک و چست پیکان دوم…
ای دل ز وصال تو نشانی دارم
ای دل ز وصال تو نشانی دارم وی جان ز فراق تو امانی دارم بیچاره تنم همه جهان داشت به تو واکنون به هزار حیله…
ای چرخ جز آیت بلا خوانی نی
ای چرخ جز آیت بلا خوانی نی بر کس قلمی ز عافیت رانی نی چیزی ندهی که باز نستانی نی ای کوژ کبود خود جز…
آن صبر که حامی منست از غم تو
آن صبر که حامی منست از غم تو مویی نبرد ز عهد نامحکم تو وین وصل که قبلهایست در عالم عشق از گمشدگان یکیست در…
آن بت که به انصاف نکو بود برفت
آن بت که به انصاف نکو بود برفت حورا صفت و فرشتهخو بود برفت آسایش عمرم همه او داشت ببرد آرایش جانم همه او بود…
آخر شب دوش بیتو ای شمع چگل
آخر شب دوش بیتو ای شمع چگل بگذشت و گذاشت در غمم خوار و خجل تو فارغ و من به وعده تا روز سپید در…
هستم ز تو دلشکستهای عهد شکن
هستم ز تو دلشکستهای عهد شکن وز دوستی تو با جهانی دشمن گیرم نبود دست من و دامن تو بتوان کردن دست من و دامن…
نه در غم عشق یار یاری دارم
نه در غم عشق یار یاری دارم نه همنفسی نه غمگساری دارم بس خسته نهان و آشکاری دارم یارب چه شکسته بسته کاری دارم انوری
مسعود سعادت جهان بود نماند
مسعود سعادت جهان بود نماند فهرست سعود آسمان بود نماند گو خواه بمان جهان کنون خواه ممان چون آنکه ازو خلاصه آن بود نماند انوری
گفتند که گل چمن به یکبار آراست
گفتند که گل چمن به یکبار آراست برخاست و کلید باغ و کاشانه بخواست گل گفت که با او نبود کارم راست دانی چه گلابخانه…
گر عقل عزیز را به فرمان شومی
گر عقل عزیز را به فرمان شومی ناریخته آبم از پی نان شومی زین قصهٔ دیرباز چون البقره هم با سر درس آل عمران شومی…
فرمان تو بر جهان قضای دگرست
فرمان تو بر جهان قضای دگرست کلک تو گرهگشای بند قدرست هر نامه که در نظم امور بشرست توقیع برو ابوالمعالی عمرست انوری
شکر ایزد را که خسرو هفت اقلیم
شکر ایزد را که خسرو هفت اقلیم آن شاه مبارک قدم آن ذات کریم از آتش فتنه بر کران شد چو خلیل وز آب خطر…
سودای تو بیرون شده یکسر ز سرم
سودای تو بیرون شده یکسر ز سرم وز کوی تو ببرید خرد رهگذرم دست طلب تو باز در کوفت درم تا با سر کار برد…
زان پس که وصال روی در پرده کشید
زان پس که وصال روی در پرده کشید واندوه فراق پرده بر من بدرید گفتم که مگر توانمش دید به خواب خود خواب همی به…
دیدار تو در جهان جهانی دگرست
دیدار تو در جهان جهانی دگرست رخسار تو ماه آسمانی دگرست گر جان بشود رواست اندر غم تو ما را غم تو به نقد جانی…





