بوطالب نعمت ای همه دولت و دین

بوطالب نعمت ای همه دولت و دین در خود نگر و جمله جهان نیک ببین کز همت و جود آفتابی و سحاب وز رفعت و…

بازار قبول گل چو شد خوش خوش تیز

بازار قبول گل چو شد خوش خوش تیز گفتم که به باغ در شو ای دلبر خیز گل گفت که آب قدمش خیره مریز ما…

با دل گفتم گرد بلا می‌گردی

با دل گفتم گرد بلا می‌گردی مغرور شدی به صبر و پی گم کردی من نیز بدان رسن فروچاه شدم دیدی که تو خوردی و…

آیا گهر وصل تو یارم سفتن

آیا گهر وصل تو یارم سفتن راه تو امیدوار یارم رفتن می‌روشن و حجره خالی و موسم گل ای گلبن نو شکفته یارم گفتن انوری

ای گنده دهان چو شیر و چون گرگ حرون

ای گنده دهان چو شیر و چون گرگ حرون چون خرس کریه شخص و چون خوک نگون چون بوزنه سخره و چو کفتار زبون چون…

ای ساخته گشته از تو کار دگران

ای ساخته گشته از تو کار دگران من یار غم تو و تو یار دگران من کرده کنار پر ز خون دیده از بهر تو…

ای دل چو غم نوت دهد چرخ کهن

ای دل چو غم نوت دهد چرخ کهن چون کار ندیدگان مشو بی‌سر و بن یا عشوهٔ کودکانه می‌خر به سخن یا تن زن و…

ای امر تو ملک را عنان بگرفته

ای امر تو ملک را عنان بگرفته فتراک تو دست آسمان بگرفته روزی بینی سپاه تازندهٔ تو پیروز شد و ملک جهان بگرفته انوری

از عشق تو درجهان سمر خواهم شد

از عشق تو درجهان سمر خواهم شد وز دست غمت زیر و زبر خواهم شد وانگه زپس هزار شب بی‌خوابی گریان گریان به خواب درخواهم…

یک نیم دمم از جهان به دست آمده بود

یک نیم دمم از جهان به دست آمده بود وصلش به بهای جان به دست آمده بود ارزانش ز دست من برون کرد فلک افسوس…

هرچ از چو تویی نزیبد ای دوست مکن

هرچ از چو تویی نزیبد ای دوست مکن وین خیره‌کشی گرچه ترا خوست مکن گفتی ببرم جان تو و باکی نیست جانا نه ز بهر…

می‌آمد و از دیدهٔ ما می‌نگریست

می‌آمد و از دیدهٔ ما می‌نگریست می‌رفت و دگرباره قفا می‌نگریست با جلوهٔ خویشتن خوشش می‌آمد یا از سر مرحمت به ما می‌نگریست انوری

ماییم و دو شیشکک می روشن و خوش

ماییم و دو شیشکک می روشن و خوش یک حوضک نقل و یک تنورک آتش باقلیککی و نانکی پنج از شش گر فرمایی جمال ده…

گفتم ز فراق یاسمن می‌گرید

گفتم ز فراق یاسمن می‌گرید این ابر که زار بر چمن می‌گرید گل گفت به پای خویشتن برشکنم بر خندهٔ یک هفتهٔ من می‌گرید انوری

گر درخور قدر همتم سیمی نیست

گر درخور قدر همتم سیمی نیست چون من به هنر کس اندر اقلیمی نیست عیبی نبود گر فلکم سیم نداد چونان که ز نان استدنم…

عمری بادت کزو به رشک آید نوح

عمری بادت کزو به رشک آید نوح راحی به کفت کزو خجل گردد روح شام همه شبهات به صبح آبستن صبح همه روزهات ضامن به…

شبها چو ز روز وصل او یاد کنم

شبها چو ز روز وصل او یاد کنم تا روز هزار گونه فریاد کنم ترسم که شب اجل امانم ندهد تا باز به روز وصل…

زلفت به رسنهاش برآورد کشان

زلفت به رسنهاش برآورد کشان هر جان و دلی که داشت در شهر نشان زان پیش که دستار نگه نتوان داشت ورز دو سه در…

روزی که خرد سرشک رنگین ریزد

روزی که خرد سرشک رنگین ریزد اندیشه چگونه رنگ شعر آمیزد نور از رخ آفتاب هم بگریزد چون سایهٔ ایزد از جهان برخیزد انوری

دی ما و می و عیش خوش و روی نگار

دی ما و می و عیش خوش و روی نگار وامروز غم جدایی و فرقت یار ای گردش ایام ترا هر دو یکیست جان بر…

دلدار دل مرا ز من باز افکند

دلدار دل مرا ز من باز افکند وز زلف کمانم به سخن دور افکند امروز که پی به چین زلفش بردم برد از پس گوش…

دستت به سخا چون ید بیضا بنمود

دستت به سخا چون ید بیضا بنمود از جود تو در جهان جهانی بفزود کس چون تو سخی نه هست نه خواهد بود گو قافیه…

در عرصهٔ ملکی که کمی نپذیرد

در عرصهٔ ملکی که کمی نپذیرد با چند هنر کز چو منی نگزیرد خورشید فراغتم فرو می‌میرد بوطالب نعمه کو که دستم گیرد انوری

خوار و خجلم خوار و خجل باد دلم

خوار و خجلم خوار و خجل باد دلم آسیمه‌سر و پای به گل باد دلم در دست غمم اسیری از دست دلست چونان که منم،…

چون باز کنی ز زلف پرتاب گره

چون باز کنی ز زلف پرتاب گره احسنت کند چرخ و فلک گوید زه بر چشم جهانیان نگارا که و مه هر روز نکوتری و…

جان یک نفس از درد تو می‌ناساید

جان یک نفس از درد تو می‌ناساید وز دل نفسی بی‌تو همی برناید یکبار دگر وصل تو درمی‌باید وانگه پس از آن اگر نمانم شاید…

پیراهن گل دریده شد بر تن گل

پیراهن گل دریده شد بر تن گل شلوار تو بینما چو پیراهن گل ای خرمن کون تو به از خرمن گل جایی که بود کون…

بس شب که به روز بردم اندر طلبت

بس شب که به روز بردم اندر طلبت بس روز طرب که دیدم از وصل لبت رفتی و کنون روز و شب این می‌گویم کای…

باری بنگر که چشم من چون گرید

باری بنگر که چشم من چون گرید هر شب ز شب گذشته افزون گرید از چشم ستاره بار خون افشانم گر چشم بود ستاره را…

با دل گفتم گرد بلا می‌پویی

با دل گفتم گرد بلا می‌پویی بنشین که نه مرد عشق آن مه‌رویی دل گفت ز خواب دیر بیدار شدی خر جست و رسن برد…

آیا که مرا تو دست گیری یا نه

آیا که مرا تو دست گیری یا نه فریادرسی در این اسیری یا نه گفتی که ترا به بندگی بپذیرم خدمت کردم اگر پذیری یا…

ای گل گهر ژاله چو در گوش کنی

ای گل گهر ژاله چو در گوش کنی وز سایهٔ ابر ترک شب‌پوش کنی آن کت ز چمن پار برون کرد اینجاست امسال چه خویشتن…

ای زیر همای همتت چرخ مدام

ای زیر همای همتت چرخ مدام کبک از نظرت گرفته با باز آرام اقبال تو شاهین و کبوتر ایام سیمرغ نظیر خسرو طوطی نام انوری

ای دل چه کنی به عشوه خود را خرسند

ای دل چه کنی به عشوه خود را خرسند پای تو فرو گلست و این پایه بلند بالغ شده‌ای ببر زباطل پیوند چون طفل زانگشت…

آورد زری عماد رازی بچه را

آورد زری عماد رازی بچه را تا بنماید عمود رازی بچه را رازی بچه هر شبی عمادالدین را بردار کند چنان که غازی بچه را…

آن دل که تو دیده‌ای فکارست هنوز

آن دل که تو دیده‌ای فکارست هنوز وز عشق تو با نالهٔ زارست هنوز وان آتش دل بر سر کارست هنوز وان آب دو دیده…

از غم صدف دو دیده پر در دارم

از غم صدف دو دیده پر در دارم وز حادثه پوستین به گازر دارم دردا که تهی دامنم از زر درست وز دست شکسته آستین…

یک شب مه گردون به رخت می‌نگرید

یک شب مه گردون به رخت می‌نگرید وز اشک ز دیده خون دل می‌بارید یک قطره از آن بر رخ زیبات چکید وان خال بدان…

هر مرحله‌ای که رخت برداشته‌ام

هر مرحله‌ای که رخت برداشته‌ام از خون جگر مرحله تر داشته‌ام از تو خبر وصل مبادم هرگز گر بی‌تو ز خویشتن خبر داشته‌ام انوری

می نوش کنم ولیک مستی نکنم

می نوش کنم ولیک مستی نکنم الا به قدح درازدستی نکنم دانی غرضم ز می‌پرستی چه بود؟ تا همچو تو خویشتن پرستی نکنم انوری

ما را بجز از نیاز هیچ چیز نماند

ما را بجز از نیاز هیچ چیز نماند در کیسهٔ عقل نقد تمییز نماند گه گاه به آب دیده دل‌خوش شدمی چندان بگریستم که آن…

گردون چو نشست و خاست تو می‌بیند

گردون چو نشست و خاست تو می‌بیند با خلق همان شیوه چرا نگزیند چون بنشینی باد سخا برخیزد چون برخیزی گرد ستم بنشیند انوری

گر در طلب صحبتم ای شمع طراز

گر در طلب صحبتم ای شمع طراز دوش آبله کرد پایت از راه دراز امشب بر من بیای تا بانگ نماز چون آبله بردست همی…

عمری جگرم خورد ز بدخویی چرخ

عمری جگرم خورد ز بدخویی چرخ یک روز نرفت راه دلجویی چرخ آورد و به دست جور مریخم داد با زهره گرفتست مرا گویی چرخ…

شب رایت مشک رنگ بر کیوان برد

شب رایت مشک رنگ بر کیوان برد تقدیر بدم نامه بر طوفان برد ای روی تو روز وصل تو کشتی نوح انصاف بده بی‌تو به…

زین جور اگر گذر توان کرد بکن

زین جور اگر گذر توان کرد بکن در حال من ار نظر توان کرد بکن با بنده ز روی مردمی آشتی‌ای یکبار دگر اگر توان…

روزی که به حیلت به شب تیره برم

روزی که به حیلت به شب تیره برم می‌گویم شکر و باز پس می‌نگرم بنگر که ز عمر در چه خون جگرم تا روز گذشته…

دی گر بفزود عز دین عدل عمر

دی گر بفزود عز دین عدل عمر وز جور تهی کرد زمین عدل عمر امروز به صد زبان جهان می‌گوید ای عدل عمر بیا ببین…

دلبر چو دلم به عشوه بربود برفت

دلبر چو دلم به عشوه بربود برفت غمهای مرا به غمزه بفزود برفت بس دیر به دست آمد و بس زود برفت آتش به من…

دست تو که جود در سجود آید ازو

دست تو که جود در سجود آید ازو سرمایهٔ نزهت وجود آید ازو دستارچه‌ای که یک دمش خدمت کرد تا نیست نگشت بوی عود آید…

در دست غمت دلم زبونست این بار

در دست غمت دلم زبونست این بار وین کار ز دست من برونست این بار وین طرفه که با تو نرد جان می‌بازم دست تو…

خاک قدم تو تاج خورشید ارزد

خاک قدم تو تاج خورشید ارزد یک روزه غمت به عمر جاوید ارزد شکر ایزد را که از تو نومید شدم وین نومیدی هزار امید…

چون با غم عشق تو دلم ساز گرفت

چون با غم عشق تو دلم ساز گرفت چشمم ز طلب خون دل آغاز گرفت تو دست به خون ریختنم رنجه مدار هجران تو این…

جان درد تو یادگار دارد بی‌تو

جان درد تو یادگار دارد بی‌تو اندوه تو در کنار دارد بی‌تو با این همه من ز جان به جان آمده‌ام جان در تن من…

پیروزشه ای خورده سپهر از تو هراس

پیروزشه ای خورده سپهر از تو هراس هر ساعت و بس کرده زمین‌بوس و سپاس زیرا که کنی به خنجر چون الماس از هفت فلک…

بفروختمت سزد به جان باز خرم

بفروختمت سزد به جان باز خرم ارزان بفروختم گران باز خرم باری خواهم ز دوستان ای دلبر تا بو که ز دشمنان ترا باز خرم…

باد سحری گذر به کویت دارد

باد سحری گذر به کویت دارد زان بوی بنفشه‌زار مویت دارد در پیرهن غنچه نمی‌گنجد گل از شادی آنکه رنگ رویت دارد انوری

با دل گفتم که عشق چون روی نمود

با دل گفتم که عشق چون روی نمود در دامن صبر چنگ محکم کن زود دل گفت مرا که برتو باید بخشود گر معتمد صبر…

ای هجر مگر نهایتی نیست ترا

ای هجر مگر نهایتی نیست ترا وی وعدهٔ وصل غایتی نیست ترا ای عشق مرا به صد هزاران زاری کشتی و جز این کفایتی نیست…

ای فتنهٔ روزگار شب‌پوش منه

ای فتنهٔ روزگار شب‌پوش منه و ابدالان را غاشیه بر دوش منه زلفی که هزار جان ازو در خطرست از چشم بدان بترس و برگوش…

ای روزی خصم پیش خورد حشمت

ای روزی خصم پیش خورد حشمت جزویست قیامت از نبرد حشمت اندیشهٔ پل مکن که جیحون شاها انباشته شد جمله ز گرد حشمت انوری

ای دل چو به غمهای جهان درمانم

ای دل چو به غمهای جهان درمانم از دیده سرشکهای خونین رانم خود را چه دهم عشوه یقین می‌دانم کاندر سر دل شود به آخر…

آنی که کفت ضامن ارزاق آمد

آنی که کفت ضامن ارزاق آمد آنی که درت قبلهٔ آفاق آمد مقصود جهان تو بودی آخر به وجود اول حسن علی اسحق آمد انوری

آن روز که جان نامهٔ عشق تو بخواند

آن روز که جان نامهٔ عشق تو بخواند دل دست زجان بشست و دامن بفشاند وان صبر که خادمت بدان آسودی آن نیز بقای عمر…

از شعلهٔ لاله جهان نور گرفت

از شعلهٔ لاله جهان نور گرفت وز چهرهٔ گل روی زمین حور گرفت صحرا سلب بزم ملکشه پوشید بستان صفت مجلس دستور گرفت انوری

یک در فلک از امید من نگشاید

یک در فلک از امید من نگشاید یک کار من از زمانه می‌برناید جان می‌کاهد غم تو می‌افزاید در محنت من دگرچه می‌درباید انوری

هر کو نه به خدمت تو خرسند شود

هر کو نه به خدمت تو خرسند شود آفاق برو حبس و زمین بند شود وان را که به بندگی پذیری یک روز شب را…

موری که به چاه شست بازی گذرد

موری که به چاه شست بازی گذرد بی‌تو شب من بدان درازی گذرد وان شب که مرا با تو به بازی گذرد گویی که همی…

ماییم درین گنبد دیرینه اساس

ماییم درین گنبد دیرینه اساس جویندهٔ رخنه‌ای چو مور اندر طاس آگاه نه از منزل امید و هراس سرگشته و چشم بسته چون گاو خراس…

گرمابه به کام انوری بود امروز

گرمابه به کام انوری بود امروز کانجا صنمی چو مشتری بود امروز گویند به گرمابه همین دیو بود ما دیو ندیدیم پری بود امروز انوری

گر در همه عمر یک نکویی بکنی

گر در همه عمر یک نکویی بکنی صد گونه جفا و زشت‌خویی بکنی گویی که برغم تو چنین خواهم کرد داری سر آنکه هرچه گویی…

عشقی که همه عمر بماند این است

عشقی که همه عمر بماند این است دردی که ز من جان بستاند این است کاری که کسش چاره نداند این است وان شب که…

شاها ز خزانهٔ تو ریحان و سمین

شاها ز خزانهٔ تو ریحان و سمین دارند نهان ذخیره درهای ثمین کو زر که همین بر سر گنج است و همان کو سر که…

زلف تو مصاف عنبر تر شکند

زلف تو مصاف عنبر تر شکند لعل تو نهال شهد و شکر شکند گل کیست که با رخ تودر باغ آید وانگه دو سه روز…

رو رو که تو یار چو منی کم بینی

رو رو که تو یار چو منی کم بینی وین پس همه مرد جلد محکم بینی من با تو وفا کردم از آن غم دیدم…

دی قهر تو گفتی که اجل می‌زاید

دی قهر تو گفتی که اجل می‌زاید وامروز بقا به عدل می‌افزاید آن قهر جهانگیر چنان می‌بایست وان عدل جهان‌دار چنین می‌باید انوری

دل هرچه ز بد دید پسندید از تو

دل هرچه ز بد دید پسندید از تو وز جمله جهان برید و نبرید از تو گفتی که نبیند دلت از من غم هجر دیدی…

دردا که فرو شد لب شادی را غم

دردا که فرو شد لب شادی را غم پر گشت و نگون گشت پیمانهٔ غم دشواری بیش گشت و آسانی کم واین ماند ز عالم…

در راه فرید کاتب فرزانه

در راه فرید کاتب فرزانه بگشاد شبی در تناسل خانه آورده به صحرای جهان مردانه خوارزمیکی باره و دندانه انوری

حسن تو مرا ز نیکوان شاهی داد

حسن تو مرا ز نیکوان شاهی داد عشق تو مرا به خیره گمراهی داد از راستی‌ام نخواهی آگاهی داد تا چند مرا پردهٔ کژ خواهی…

چون آتش سودای تو جز دود نداشت

چون آتش سودای تو جز دود نداشت مسکین دل من امید بهبود نداشت در جستن وصل تو بسی کوشیدم چون بخت نبود کوششم سود نداشت…

تشریف هوای تو به هر جان نرسد

تشریف هوای تو به هر جان نرسد ملک غم تو به هر سلیمان نرسد درمان طلبان ز درد تو محرومند کان درد به طالبان درمان…

پست افکندم غم تو ای سرو بلند

پست افکندم غم تو ای سرو بلند شادم که مرا غمت بدین روز افکند داد من و بیداد تو آخر تا کی عذر من و…

بس راه که پای همتم پیماید

بس راه که پای همتم پیماید تا مشکل یک راز فلک بگشاید بس روز سیه که از غلط پیش آید تا از شب شک صبح…

با یار مرا زور و ستم درنگرفت

با یار مرا زور و ستم درنگرفت زاری و فغان و لابه هم درنگرفت از شعر ترم چو سنگ نم درنگرفت تدبیر درم کنم که…

با دل گفتم که آن بتم دوش نهفت

با دل گفتم که آن بتم دوش نهفت جان خواست ز من چون گل وصلش بشکفت دل گفت مضایقت مکن زود بده با او به…

ای نسبت تو هم به نبی هم به علی

ای نسبت تو هم به نبی هم به علی عمر ابدی بادت و عز ازلی باقی به وجود تو پس از پانصد سال هم گوهر…

ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت

ای گشته ضمیر چون بهشت از یادت انگیخته دولت جهان دل شادت ای روز جهان مبارک از دولت تو روز نو و سال نو مبارک…

ای رای تو آفتاب و ای کلک تو تیر

ای رای تو آفتاب و ای کلک تو تیر وی چون تو جوان نبوده در عالم پیر دانی همه علمها مگر غیب خدای داری همه…

ای دل تو بسی که از غمش خون خوردی

ای دل تو بسی که از غمش خون خوردی چندین مخروش و باش تا چون کردی آری شب عشق دیر بازست و سیاه لیکن تو…

آنرا که خرد مصلحت‌آموز شود

آنرا که خرد مصلحت‌آموز شود کی در غم عید و بند نوروز شود عیدی شمرد که روز نوروز شود هر شب به عافیت بر او…

آن دل که نشان نیست مرا در بر ازو

آن دل که نشان نیست مرا در بر ازو جز درد و به درد می‌زنم بر سر ازو بازآمد و محنتی درافکنده چو دود هرگز…

از خاک درت ساخته‌ام مفرش خویش

از خاک درت ساخته‌ام مفرش خویش بر خیره به باد داده عیش خوش خویش بنمای به من تو آن رخ مهوش خویش هان تا نبرم…

یک چند نهان از دل بی‌حاصل خویش

یک چند نهان از دل بی‌حاصل خویش با صبر پناه کردم از مشکل خویش کام دلم آن بود که سرگشته شوم گردان گردان شدم به…

هر شب بت من به وقت باد سحری

هر شب بت من به وقت باد سحری دل باز فرستدم به صاحب خبری دل با همه بی‌رحمی و بیدادگری آید بر من نشیند و…

منصوریه هر گزت درآمد به ضمیر

منصوریه هر گزت درآمد به ضمیر کاین به درت موکب میمون وزیر هین کو لب غنچه گو بیادست ببوس کو دست چنار گو بیا دست…

ما با این همه غم با که گساریم آخر

ما با این همه غم با که گساریم آخر وین غصه دمی با که برآریم آخر کس نیست که با او نفسی بتوان زد تنها…

گفت آنکه مرا ره سلامت بنمود

گفت آنکه مرا ره سلامت بنمود کان بت نکند وفا و برگردد زود دی آن همه گفتها یقین گشت و نبود وامروز نداردم پشیمانی سود…

گر بنده ز آب می‌بترسد شاید

گر بنده ز آب می‌بترسد شاید مکتوب تو هم دلیریی ننماید آخر دو سه خدمتم از آن سو آمد باید که یکی جواب از این…

عدل تو زمانه را نگهدار بس است

عدل تو زمانه را نگهدار بس است تایید تو دین و ملک را یار بس است چون کار جهان کلک تو می‌دارد راست تا هست…