زان شب که به روز برده‌ام با تو به ناز

زان شب که به روز برده‌ام با تو به ناز روز و شبم از غمت سیاهست و دراز بس روز چنین بی‌تو به سر خواهم…

Continue Reading...

رای تو که آفتاب فضلست و هنر

رای تو که آفتاب فضلست و هنر گر یاد کند نیم شب از نیلوفر ناکرده برو تمام رای تو گذر از آب به خاصیت برافرازد…

Continue Reading...

دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست

دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست کز من اثری نماند جز باد به دست از شرم بمیرم ار بپرسی فردا کان…

Continue Reading...

دل در هوس شراب گلرنگ خوشست

دل در هوس شراب گلرنگ خوشست با بربط و با نای و دف و چنگ خوشست روزی ز کس فراخ نیکو نبود روزی فراخم از…

Continue Reading...

در ملک چنین که وسعتش می‌دانی

در ملک چنین که وسعتش می‌دانی با شعر چنین که روز و شب می‌خوانی آبم بشد از شکایت بی‌نانی کو مجدالدین بوالحسن عمرانی انوری

Continue Reading...

داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش

داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش در باقی کن شکایت و قصهٔ خویش تا کی ز پی شکم به درها گردی بنشین و بخور…

Continue Reading...

چون روز علم زد به حسامت ماند

چون روز علم زد به حسامت ماند چون یک شبه ماه شد به جامت ماند تقدیر به عزم تیزکامت ماند روزی به عطا دادن عامت…

Continue Reading...

جوهر که ز ایزدش همی نامد یاد

جوهر که ز ایزدش همی نامد یاد وز مرتبه آفتاب را بار نداد از مرگ به یک تپانچه در خاک افتاد احسنت ای مرگ هرگزت…

Continue Reading...

تا دست طمع بشستم از عالم خاک

تا دست طمع بشستم از عالم خاک از گرد زمانه دامنی دارم پاک امید بقا یکی شد و بیم هلاک چون من ز جهان برفتم…

Continue Reading...

بینم دل خویش گر دهانت اندیشم

بینم دل خویش گر دهانت اندیشم یابم تن خویش گر میانت اندیشم یادم ناید ز سر به جان و سر تو الا که ز خاک…

Continue Reading...