رباعیات انوری ابیوردی
زان شب که به روز بردهام با تو به ناز
زان شب که به روز بردهام با تو به ناز روز و شبم از غمت سیاهست و دراز بس روز چنین بیتو به سر خواهم…
رای تو که آفتاب فضلست و هنر
رای تو که آفتاب فضلست و هنر گر یاد کند نیم شب از نیلوفر ناکرده برو تمام رای تو گذر از آب به خاصیت برافرازد…
دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست
دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست کز من اثری نماند جز باد به دست از شرم بمیرم ار بپرسی فردا کان…
دل در هوس شراب گلرنگ خوشست
دل در هوس شراب گلرنگ خوشست با بربط و با نای و دف و چنگ خوشست روزی ز کس فراخ نیکو نبود روزی فراخم از…
در ملک چنین که وسعتش میدانی
در ملک چنین که وسعتش میدانی با شعر چنین که روز و شب میخوانی آبم بشد از شکایت بینانی کو مجدالدین بوالحسن عمرانی انوری
داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش
داری ز جهان زیاده از حصهٔ خویش در باقی کن شکایت و قصهٔ خویش تا کی ز پی شکم به درها گردی بنشین و بخور…
چون روز علم زد به حسامت ماند
چون روز علم زد به حسامت ماند چون یک شبه ماه شد به جامت ماند تقدیر به عزم تیزکامت ماند روزی به عطا دادن عامت…
جوهر که ز ایزدش همی نامد یاد
جوهر که ز ایزدش همی نامد یاد وز مرتبه آفتاب را بار نداد از مرگ به یک تپانچه در خاک افتاد احسنت ای مرگ هرگزت…
تا دست طمع بشستم از عالم خاک
تا دست طمع بشستم از عالم خاک از گرد زمانه دامنی دارم پاک امید بقا یکی شد و بیم هلاک چون من ز جهان برفتم…
بینم دل خویش گر دهانت اندیشم
بینم دل خویش گر دهانت اندیشم یابم تن خویش گر میانت اندیشم یادم ناید ز سر به جان و سر تو الا که ز خاک…





