غزلیات سلیم تهرانی
دل رمیده ام از خنده ی تو بیزار است
دل رمیده ام از خنده ی تو بیزار است به دیده موج قدح، می گزیده را مار است فزود زردی رخسارم از می گلگون که…
درین ره ای خضر از خار پا نمیمیری
درین ره ای خضر از خار پا نمیمیری ترا گمان که ز آب بقا نمیمیری زمانه راستیام یاد داد و گفت چو خضر به دست…
در کوی عشق نیست ز اهل وفا کسی
در کوی عشق نیست ز اهل وفا کسی هرگز نمی شود به کسی آشنا کسی دنبال آن که دست به وصلش نمی رسد تا کی…
در دیده ندارم دگر ای عهدشکن آب
در دیده ندارم دگر ای عهدشکن آب تا چند به عالم تو زنی آتش و من آب تا کی به تمنای گل روی تو باشم…
در آزار دلم طفلی که از گردون سبق دارد
در آزار دلم طفلی که از گردون سبق دارد ز شرم کشتنم شمشیرش از جوهر عرق دارد ز بس افروخت از تاب می گلرنگ، پنداری…
خوش وقت آنکه خصمی گردون ندیده است
خوش وقت آنکه خصمی گردون ندیده است هر شب ز خیل فتنه شبیخون ندیده است با من مگو که داغ جدایی ندیده ای صدبار بیش…
خوبرویان را سری با عاشقان پیر نیست
خوبرویان را سری با عاشقان پیر نیست ماهیان تشنه را ذوقی ز جوی شیر نیست باعث محرومی ما طالع نااهل ماست ورنه در اهلیت معشوق…
خراب لعل لبت کی شراب میگیرد
خراب لعل لبت کی شراب میگیرد که چشم را نمک او چو خواب میگیرد خروش سیل سرشک مرا علاجی نیست ز سنگ سرمه کی آواز…
حاجت به گل ندارد، آن سر که کج کلاه است
حاجت به گل ندارد، آن سر که کج کلاه است در خواب حیف باشد، چشمی که خوش نگاه است از کوی عشق نتوان غافل گذشت،…
چو مجنون بر زبانم حرف او افسانهٔ لیلیست
چو مجنون بر زبانم حرف او افسانهٔ لیلیست کسی کو آشنای او بود، بیگانهٔ لیلیست عجب دارم که مجنون، تر کند لب از می کوثر…
چو حسن پرده گشا از پی نظاره شود
چو حسن پرده گشا از پی نظاره شود ظهور صورت شیرین ز سنگ خاره شود ز گریه هر نفس ای آفتاب بی تو مرا چو…
چندروزه زندگی بر ما گرانی میکند
چندروزه زندگی بر ما گرانی میکند خضر دایم در جهان چون زندگانی میکند؟ چند بتوان با تپانچه روی خود را سرخ داشت چهره را گلگون…
چشم خویشان را حسد از بس به دولت شور کرد
چشم خویشان را حسد از بس به دولت شور کرد شد چو یوسف پادشاه، اول پدر را کور کرد! هر کجا دیوانه ای برداشت سنگی…
جرعه ای تا می خورد، خون در ایاغم می کند
جرعه ای تا می خورد، خون در ایاغم می کند تا دماغی می رساند، بی دماغم می کند بس که چون دیوانگان آشفته می بیند…
تا مرا تعلیم عشق او نواپرداز کرد
تا مرا تعلیم عشق او نواپرداز کرد هر سر مو کز تنم سر زد، صدای ساز کرد مدعای عندلیب ما نمی دانیم چیست در گلستانی…
پرتوی هردم به دل فیض الهی افکند
پرتوی هردم به دل فیض الهی افکند وقت آن آمد که داغ ما سیاهی افکند سرفرازی از سر عریان بود خورشید را شمع سر در…
بیا که چتر سعادت ز برگ تاک کنیم
بیا که چتر سعادت ز برگ تاک کنیم چو صبح، جیب فلک را ز غصه چاک کنیم بیار باده که در دل اگر غباری هست…
بهار است و چمن چون روی محبوب
بهار است و چمن چون روی محبوب چو قد یار، هر سروی دل آشوب دل از موج و دم ماهی گشاید صفای خانه از آب…
به غیر میکده زاهد بود شراب کجا
به غیر میکده زاهد بود شراب کجا کجا روم دگر ای خان و مان خراب کجا اشاره ای ست که از باده سیر نتوان شد…
به خاک هند مرا تاب زیستن ز کجاست
به خاک هند مرا تاب زیستن ز کجاست که چون حباب مرا زندگی به آب و هواست چنان مدار معاشم ز پهلوی خویش است که…
بعد مرگ از خاک ما مست تغافل نگذری
بعد مرگ از خاک ما مست تغافل نگذری سرگران از کشتگان بی تحمل نگذری می توان کردن نگاهی بر اسیران چمن لاله را خود داغ…
بخت بد با اخترم هر شب به جنگ افتاده است
بخت بد با اخترم هر شب به جنگ افتاده است این سیاهی گویی از داغ پلنگ افتاده است یاد این صحرا ز بازیگاه طفلان می…
با تو گل را سر و سامان خودآرایی نیست
با تو گل را سر و سامان خودآرایی نیست سرو را پیش تو سرمایه ی رعنایی نیست مرو ای شمع و مرا بر سر فریاد…
ای شوق رخت سوخته مغز قلم شمع
ای شوق رخت سوخته مغز قلم شمع نزدیک به مردن ز غمت دم به دم شمع بر یاد تو چون صورت فانوس خیالند عالم همه…
ای خامه حرف زن که پس از ما کلام ما
ای خامه حرف زن که پس از ما کلام ما شاید به اهل راز رساند سلام ما آن صید پیشه ایم که تا بگذرد همای…
آنکه در پیری می عشرت به ساغر میکند
آنکه در پیری می عشرت به ساغر میکند در کنار بام، مستی چون کبوتر میکند گفتگوی مردم دیوانه دارد تازگی تا سخن سر میکند، صد…
افروخت رخ از باده و بگداخته بودم
افروخت رخ از باده و بگداخته بودم خود را ز تماشای رخش باخته بودم بر دست من این شیشه که از چرخ سپردند از حمله…
از غم هرکسی این سوخته تن می لرزد
از غم هرکسی این سوخته تن می لرزد تیشه بر کوه زنی، خانه ی من می لرزد دلم از ناله ی مرغان چمن می لرزد…
از خون خویش می به ایاغ تو می کنند
از خون خویش می به ایاغ تو می کنند گل ها شکفتگی به دماغ تو می کنند چون زلف عنبرین بتان، ماه و آفتاب مشاطگی…
آتش به باغ زد ز خزان روزگار حیف
آتش به باغ زد ز خزان روزگار حیف داغ چمن نه ایم، ز بلبل هزار حیف تأثیر نیست در دل ما فیض عشق را بر…
یک نفس چون لاله جام از کف ز هشیاری منه
یک نفس چون لاله جام از کف ز هشیاری منه چون گل از سر افسر آشفته دستاری منه همچو شاخ گل ز کف مگذار جام…
همنشین از گریهٔ من کاشکی دامان کشد
همنشین از گریهٔ من کاشکی دامان کشد خویش را بر گوشهای چون موج ازین طوفان کشد از سموم آه، این ویرانه از بس گرم شد…
هرکه سرگرم کند شوق تو چون خورشیدش
هرکه سرگرم کند شوق تو چون خورشیدش بی نیاز از نمد است آینه ی تجریدش در وجودم ز تمنای گلی افتاده ست خارخاری که به…
هر انگشت من از داغ جدایی
هر انگشت من از داغ جدایی همی نالد چو نی در دست نایی هر آهی کز دلم سوی فلک رفت ز ره برگشت چون تیر…
نه ذوق باغ به دل، نه هوای پروازی
نه ذوق باغ به دل، نه هوای پروازی قفس کجاست که دارم به خاطر، اندازی به باغ می شنوم از درای غنچه صدا ز بس…
نشان هستی من چون حباب پیرهن است
نشان هستی من چون حباب پیرهن است ز ضعف، بند قبای من آستین من است مکن ز سایه ی دیوار خویش ما را دور که…
میان عافیت و روزگار ما جنگ است
میان عافیت و روزگار ما جنگ است مدار شیشهٔ ما همچو آب بر سنگ است ز رازداری ما جمع دار خاطر را ز گوش تا…
من کیستم درین دشت، آوارهٔ حزینی
من کیستم درین دشت، آوارهٔ حزینی صدخار رفته در پا، از هر گل زمینی از شوق سجده کردن بر آستانهٔ دوست هر عضو از تن…
مشکل که یاد ما به قدح نوشی آورد
مشکل که یاد ما به قدح نوشی آورد دوری ست نشأه ای که فراموشی آورد رازی ست راز عشق که با هم دو گوش را…
مرا ز آتش تب مغز استخوان خنک است
مرا ز آتش تب مغز استخوان خنک است قبای شعله چو پیراهن کتان خنک است چو شعله سرکشی گلرخان همه گرمی ست به مشرب دل…
ما خس و خار از ره خوبان به دامن میکشیم
ما خس و خار از ره خوبان به دامن میکشیم منت تیغ شهادت را به گردن میکشیم از تهیدستی، چو خواهد خرقهٔ ما بخیهای رشتهٔ…
گه مستم و گاه در خمارم
گه مستم و گاه در خمارم این است تمام عمر کارم از پاره ی دل، سرشک چون گل آیینه شکسته در کنارم چندم ببرد به…
گریه طوفان می کند از نکهت محبوب ما
گریه طوفان می کند از نکهت محبوب ما همچو دریا باد باشد باعث آشوب ما کو جنونی تا همه عالم ز ما چینند گل باغبان…
کوی عشق است و سعادت را در اینجا کارهاست
کوی عشق است و سعادت را در اینجا کارهاست سایه ی بال هما با طره ی دستارهاست پرتو صبح جبین او شود هرجا بلند شام…
کدام دل که ز تاب حسد گداخته نیست
کدام دل که ز تاب حسد گداخته نیست که عندلیب بجز در شکست فاخته نیست نوای تازه ز مرغان این چمن مطلب که هیچ نغمه…
فلک دایم به قصد مردم وارسته میگردد
فلک دایم به قصد مردم وارسته میگردد چو صیادی که در دنبال صید خسته میگردد درین گلشن مرا بر سادهلوحی خنده میآید که دارد مشت…
غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شد
غبار غم ز ابر نوبهاری در جهان گم شد قدح را بر زمین مگذار ساقی کآسمان گم شد در آن زلف از ضعیفی می دهد…
عاشقم، از ناله نتوانم زمانی تن زنم
عاشقم، از ناله نتوانم زمانی تن زنم گر کنند از ناله منعم، بر در شیون زنم در ره این دوستان، صد خار در پایم شکست…
شوق بیحد شد و رسوایی دل نزدیک است
شوق بیحد شد و رسوایی دل نزدیک است جامهام بس که دراز است، به گل نزدیک است داغ من هر که ببیند، جگرش میسوزد آتش…
شعله ی شوقم و از شرم زبانم لال است
شعله ی شوقم و از شرم زبانم لال است صد شکایت به لبم از گره تبخال است نشود دور سرم از قدم جلوه ی او…
شد بناگوش، چو صبحم همه یکبار سفید
شد بناگوش، چو صبحم همه یکبار سفید موی سر بر سر من گشت چو دستار سفید عجبی نیست درین دور که خط خوبان در ته…
سرم از داغ سودا، باغ زاغان
سرم از داغ سودا، باغ زاغان دلم درهم چو کار بی دماغان خورم می از سفالین ساغر خود به طاق ابروی زرین ایاغان مپرس از…
سامان شادمانی و برگ طرب کجاست
سامان شادمانی و برگ طرب کجاست دارم دلی که پاکتر از خانه ی خداست گر صد بهار آمده، بیرون نمی رود فصل خزان به گلشن…
زهی ز نرگس تو آهوی ختن مجنون
زهی ز نرگس تو آهوی ختن مجنون ز شوق سرو قدت بید در چمن مجنون به نامه ام نتوان یافت جز پریشانی قلم ز شوق…
ز می ملاحظه زاهد مکن که این عیب است
ز می ملاحظه زاهد مکن که این عیب است چو غنچه دست تو در قید آستین عیب است هوس ز وصل تو طرفی نمی تواند…
ز شوق وصل چو پروانه در سراغ مسوز
ز شوق وصل چو پروانه در سراغ مسوز برای سوختن خود عبث دماغ مسوز غم زمانه مخور، عشق آفت تو بس است چو آتشی همه…
ز تاب گل ز بس افروخت آشیانهٔ مرغ
ز تاب گل ز بس افروخت آشیانهٔ مرغ سمندر از پی آتش رود به خانهٔ مرغ تو فکر روزی خود را به آسمان بگذار بود…
رفت آن شمع و ز حسرت شد لب پیمانه خشک
رفت آن شمع و ز حسرت شد لب پیمانه خشک برگ گل شد در چمن همچون پر پروانه خشک از وصال او مرا آبی به…
دهد مرغ دلم را عزم پرواز
دهد مرغ دلم را عزم پرواز درای ناقه همچون زنگ شهباز دلم وقت تپیدن های شوقت دهد همچون جرس از سینه آواز مجو ناسازی از…
دلم به عشق هلاک است کینه خواهی را
دلم به عشق هلاک است کینه خواهی را که دام عیش بود موج بحر ماهی را کسی که باخته نقد شباب را، داند که گریه…
دل درین بادیه سویی دود و من سویی
دل درین بادیه سویی دود و من سویی خضر شاید که ز یک سوی نماید رویی هست سررشته ای از عشق هنوزم در دست مانده…
درین ره کعبه سنگ راه باشد
درین ره کعبه سنگ راه باشد همان به راهرو آگاه باشد بگو توفیق را ای خواجه ی خضر که با ما یک قدم همراه باشد…
در کوی تو دیوانه مرا نام نهادند
در کوی تو دیوانه مرا نام نهادند طفلان چه بزرگانه مرا نام نهادند در پای خمم ناف به طفلی چو بریدند دردی کش میخانه مرا…
در دلم بگذشت و چشمم اشک بیتابانه ریخت
در دلم بگذشت و چشمم اشک بیتابانه ریخت زاهدی را گویی از کف سبحهٔ صد دانه ریخت خانه ام با سوختن خو کرده، گویا روزگار…
دامان طرب بهار افشاند
دامان طرب بهار افشاند گل بر سر روزگار افشاند داغ از دل من نسیم برچید بر دامن لاله زار افشاند گردید عبیر جامه ی حور…
خوش نیست به اهل طلب ایام لئیم است
خوش نیست به اهل طلب ایام لئیم است هرگاه که امیدی ازو نیست چه بیم است زان شعله که از طور دلم کرد تجلی یک…
خنده ی شوخ تو فرصت به تغافل ندهد
خنده ی شوخ تو فرصت به تغافل ندهد زلف در بردن دل صرفه به کاکل ندهد هر کجا زلف پریشان تو باشد، چه عجب باغبان…
خدایا رهنما شو بر دل ما رهنمایی را
خدایا رهنما شو بر دل ما رهنمایی را که بنماید به ما خوشتر ازین گلزار، جایی را دگر از بیم هرگز چشم نگذارد به هم…
چیست دانی داغ دل، جام شراب زندگی
چیست دانی داغ دل، جام شراب زندگی عشق عالمسوز، تیغ آفتاب زندگی خضر از سرچشمهٔ خم بیخبر افتاده است جوهر می آتش مرگ است و…
چو ماه شعشعه ی ماست برق خرمن ما
چو ماه شعشعه ی ماست برق خرمن ما چو خوشه هیکل عمر است داس گردن ما ز دست و پنجه ی خورشید بر نمی آید…
چو جای در صف طفلان کنم، ندیم شوم
چو جای در صف طفلان کنم، ندیم شوم وگر به بزم بزرگان رسم، حکیم شوم شوند لاله و گل چون چراغ روگردان ز من، به…
چه ذوق در شب وصل از نظارهٔ صبح است؟
چه ذوق در شب وصل از نظارهٔ صبح است؟ که همچو غنچه دلم پارهپارهٔ صبح است شب وصالی اگر روز کردهای، دانی که آفتاب قیامت…
چشم خود بگشا حدیث خوش نگاهی میرود
چشم خود بگشا حدیث خوش نگاهی میرود گردنی برکش که حرف کجکلاهی میرود در دلش از من غباری هست، پنداری که باز آب چشمم از…
جان فراوان است اگر جانانهای پیدا شود
جان فراوان است اگر جانانهای پیدا شود خانه بسیار است اگر همخانهای پیدا شود در طواف کعبه و مسجد نشد پیدا، مگر آنکه میجوییم در…
تجلی بر نمی تابی، ز بی تابی چه سود اینجا
تجلی بر نمی تابی، ز بی تابی چه سود اینجا که موسی هم تمنا کرد و خود را آزمود اینجا درین مجلس چه طرفی کس…
پر شکوه مکن، خاطر آن ماه نگه دار
پر شکوه مکن، خاطر آن ماه نگه دار آیینه به دست است ترا آه نگه دار شرمنده شو ای دل، گله تا کی کنی از…
بیا که بی لب لعل تو بس که پیر شده ست
بیا که بی لب لعل تو بس که پیر شده ست شراب کهنه به ساغر به رنگ شیر شده ست وجود من به جراحت سرشته…
به یاد زلفت از هر سینه بوی مشک میآید
به یاد زلفت از هر سینه بوی مشک میآید ز خاک کشتهٔ دیرینه بوی مشک میآید خیال زلف او را در دلم هرگه گذار افتد…
به عشق، کار جز از دست من نمی آید
به عشق، کار جز از دست من نمی آید بیار تیشه که از کوهکن نمی آید فغان که هرکه قدم در حریم عشق نهاد چو…
به خون خود کنم آلوده، ای صبا کاغذ
به خون خود کنم آلوده، ای صبا کاغذ چو آن کسی که کند رنگ با حنا کاغذ کند بهار به برگ شکوفه یاد ترا چو…
بسته کمر کینم، از قبضه کمان او
بسته کمر کینم، از قبضه کمان او در کشتن من تیغش، افتاده به یک پهلو چون سرو سوی مسجد آمد به نماز، اما می خورده…
بجز نسیم که آن زلف تابدار شکست
بجز نسیم که آن زلف تابدار شکست نخورده است سپاهی ز یک سوار، شکست نمی شود به شکست کسی دلم راضی شکست رنگ به رویم،…
آیینه کجا دیده ست، رخسار چو ماهش را
آیینه کجا دیده ست، رخسار چو ماهش را با سرمه چه آمیزش، مژگان سیاهش را گاهی نظری از لطف می کرد به سوی من بخت…
ای شبنم وجود مرا آفتاب گرم
ای شبنم وجود مرا آفتاب گرم چشمت گرسنه است و دل من کباب گرم هرچه زیان ماست، به ما سود می دهد آتش برای داغ…
ای چو برگ غنچه در عهدت پر از جان آستین
ای چو برگ غنچه در عهدت پر از جان آستین جان اگر بر تو فشانم، برمیفشان آستین آب چشمم هرکجا بیند، به خون رنگین کند…
آنکه پیغامی به سوی او برد از ما، دل است
آنکه پیغامی به سوی او برد از ما، دل است نامهٔ بیطاقتان بر بال مرغ بسمل است بر کمر دامن زدم بر عزم رفتن همچو…
افروخت از تبسم مینا ایاغ ما
افروخت از تبسم مینا ایاغ ما تر شد ز خنده های صراحی دماغ ما تا جام می به دست رسیده ست سرخوشیم از آستین رهی…
از فروغ چهره، گلخن را چو گلشن میکند
از فروغ چهره، گلخن را چو گلشن میکند از نگاه گرم، شمع کشته روشن میکند گر به دامانم غباری نیست از خاک رهش این همه…
از چشم من خیال تو بیرون نمیرود
از چشم من خیال تو بیرون نمیرود لیلی ز پیش دیدهٔ مجنون نمیرود از بس دلم به تیر تو الفت گرفته است از خانهٔ کمان…
ابر چشمم چون به عزم گریه دامان بشکند
ابر چشمم چون به عزم گریه دامان بشکند خنده در زیر لب گل های خندان بشکند خانه زاد عشقم، از آشوب دورانم چه باک موج…
یک شب از بخت زبون شمعی نشد همدوش ما
یک شب از بخت زبون شمعی نشد همدوش ما برنخیزد صبح جز خمیازه از آغوش ما در محبت تا حدیث پندگویان نشنود مغز سر چون…
همچو مرغ از دست من پیمانهٔ مل میپرد
همچو مرغ از دست من پیمانهٔ مل میپرد دامن گل از کفم چون بال بلبل میپرد سیر و پروازش اگر آشفته باشد دور نیست عندلیب…
هرکه میخواهد ترا، سامان نمیدارد نگاه
هرکه میخواهد ترا، سامان نمیدارد نگاه دست گلچین در رهت دامان نمیدارد نگاه از هنر من تیغ جوهردار ایامم، ولی تیغ را دایم کسی عریان…
نیم بلبل که فصل گل به گلشن آشیان گیرم
نیم بلبل که فصل گل به گلشن آشیان گیرم دهم صدگل که همچون شمع یک برگ خزان گیرم خوش آن مستی که چون گل در…
نه می به جام و نه معشوق در کنار، چه حظ
نه می به جام و نه معشوق در کنار، چه حظ اگر چنین گذرد دور روزگار چه حظ نه سیر دشت و نه گلگشت باغ،…
نسیم صبحدم از موسمی نوید دهد
نسیم صبحدم از موسمی نوید دهد که سرو رعشه ز سرما به یاد بید دهد ز برگ بید که در آب ریخت باد خزان حباب…
می حرام محتسب بادا که بیما میخورد!
می حرام محتسب بادا که بیما میخورد! دارد آب زندگی چون خضر و تنها میخورد گر نسیمی بر بساط عشرت ما بگذرد شیشهها بر یکدگر…
من راز جهانم، بود افسانه به از من
من راز جهانم، بود افسانه به از من معموره ام و گوشه ی ویرانه به از من هرگز نتوانم که سر از خاک برآرم آن…
مشرق خورشید را فیض گریبان تو نیست
مشرق خورشید را فیض گریبان تو نیست دامن گل پاک اگر باشد، چو دامان تو نیست هر کسی را در طریق دلنشینی پایه ای ست…
مدعی گر نکند بحث سخن دلگیر است
مدعی گر نکند بحث سخن دلگیر است در جدل گوش و زبانش سپر و شمشیر است باغبان گو مشو از صحبت ایشان غافل گل جوان…





