چو بلبل باعث شوریده‌گفتاری نمی‌دانم

چو بلبل باعث شوریده‌گفتاری نمی‌دانم چو گل تقریب این آشفته‌دستاری نمی‌دانم مکن عیبم اگر بر حال خود هرگز نپردازم که من میخواره‌ام، آیین غمخواری نمی‌دانم…

چند نالم، دل ز طبع ناله پردازم گرفت

چند نالم، دل ز طبع ناله پردازم گرفت در قفای سرمه از فریاد، آوازم گرفت همچو مرغ رشته بر پا می گذشتم زین چمن هر…

چشم توام ز هوش تهیدست می کند

چشم توام ز هوش تهیدست می کند یک سرمه دان شراب، مرا مست می کند! منعم مکن که گریه ی مستانه را دلم چنان که…

جام می در کف ز کوی او جدایی می‌کنم

جام می در کف ز کوی او جدایی می‌کنم بر سر خود خاک با دست حنایی می‌کنم گر به سامان جهان، وصلش به من سودا…

تا چند کنی خون دل صاحب نظران را

تا چند کنی خون دل صاحب نظران را بر سنگ زنی شیشه ی خونین جگران را از یاری اختر مطلب کام در افلاک با سنگ…

بی‌لب او باده بر طبع ایاغم می‌خورد

بی‌لب او باده بر طبع ایاغم می‌خورد نکهت گل بی‌رخ او بر دماغم می‌خورد در طریق عشقبازی هرکجا پروانه‌ای‌ست سرمهٔ خاموشی از دود چراغم می‌خورد…

بی قراران گر ز کوی او برون گامی نهند

بی قراران گر ز کوی او برون گامی نهند پیش پای خویشتن از نقش پا دامی نهند بیدلان را طاقت بوسیدن معشوق نیست می روند…

به نقش طالع ما چشم قرعه حیران است

به نقش طالع ما چشم قرعه حیران است کتاب همچو گل از فال ما پریشان است به خط رسانده بسی عشق ما نکویان را بیاض…

به غیر کار جفا آسمان نمی‌داند

به غیر کار جفا آسمان نمی‌داند خموش باش که گردون زبان نمی‌داند به تنگنای جهانم ملال و عیش یکی‌ست که مرغ بیضه بهار و خزان…

به چهره خنده به گل‌های باصفا زده‌ای

به چهره خنده به گل‌های باصفا زده‌ای به نغمه طعنه به مرغانِ خوش‌نوا زده‌ای چو لاله چشم سیاه از خمار داری سرخ پیاله تا به…

بس که چین دارد خم ابروی او

بس که چین دارد خم ابروی او زلف دلگیر است در پهلوی او باد را ره نیست پیش او، مگر گل به ما گاهی رساند…

باغبان را چشم لطف از مصلحت بر سوی ماست

باغبان را چشم لطف از مصلحت بر سوی ماست احتیاج زعفران زارش به آب روی ماست قوت رفتار می خواهیم و توفیق طلب کاسهٔ دریوزهٔ…

آیینه را ز چشم تو تاب نگاه نیست

آیینه را ز چشم تو تاب نگاه نیست جز من کسی حریف تو ای کج کلاه نیست ای پادشاه حسن، به جنگ شکستگان تنها بیا،…

ای شعلهٔ حسنت را، جان ها شده پروانه

ای شعلهٔ حسنت را، جان ها شده پروانه در حلقهٔ زلفت دل، مجنون و سیه خانه شب تا به سحر ای شمع از شوق وصال…

ای جرس، سوی سفر هر لحظه آوازم مکن

ای جرس، سوی سفر هر لحظه آوازم مکن بی پر و بالم، عبث تکلیف پروازم مکن چون گره، سررشته ی عمرم به دست بستگی ست…

انجمن شد ز یار آبادان

انجمن شد ز یار آبادان هست باغ از بهار آبادان شهر از جلوه اش خراب، ولی کوچه ی انتظار آبادان کرد سیرم ز نعمت دیدار…

اضطراب شعله را داغم به گلخن می‌دهد

اضطراب شعله را داغم به گلخن می‌دهد پیچ و تاب رشته را زخمم به سوزن می‌دهد آسمان را سوخت برق آه من، اینش سزاست شعله…

از عیش دل مرا چه رنگ است

از عیش دل مرا چه رنگ است این آینه در طلسم زنگ است کارم چو صبا همه شتاب است کاری که نمی کنم درنگ است…

از خم زلفش دلم با آه و افغان بازگشت

از خم زلفش دلم با آه و افغان بازگشت مدتی در هند بود، آخر پریشان بازگشت از غضب هرگاه زد بر گوشه ی ابرو گره…

آب آتش تلاش یعنی می

آب آتش تلاش یعنی می شعلهٔ خوش‌قماش یعنی می حسن را جلوهٔ ظهور دهد آزر بت‌تراش یعنی می همچو لاله به آبرو دایم می‌کنم من…

یارب این چاک گریبان ز چه باشد گل را

یارب این چاک گریبان ز چه باشد گل را چیست آیا سبب آشفتگی سنبل را خویش را بس که دلیرانه زدم بر دریا لرزه چون…

همچو عنقاست مرا گوشه ای از دنیا بس

همچو عنقاست مرا گوشه ای از دنیا بس لب نانی بود امروز بس و فردا بس هرکسی چاشنی فقر و قناعت دانست همچو گوهر بودش…

هرکه دلتنگ است کی در عشق چون من می‌شود

هرکه دلتنگ است کی در عشق چون من می‌شود کز دلم تا بگذرد پیکان چو سوزن می‌شود بسته راه روشنی بر کلبهٔ تاریک ما گر…

نیستی عیش و طرب، بیگانگی کم یاد گیر

نیستی عیش و طرب، بیگانگی کم یاد گیر رسم آمیزش به اهل عالم از غم یاد گیر از طرب هرکس که خندد، گریه بر خود…

نه در کلاه نمد راحتی، نه در تاج است

نه در کلاه نمد راحتی، نه در تاج است که پادشاه و گدا، هر که هست، محتاج است همه ز کاسه ی سر خیزدم جنون،…

نتوان گفت به رویش سخن آینه را

نتوان گفت به رویش سخن آینه را نسبتی با تن او نیست تن آینه را شوق رویش همه کس را به غریبی دارد سبب این…

می توان رفتن ز کویش، لیک حسرت در قفاست

می توان رفتن ز کویش، لیک حسرت در قفاست خار خار آرزو ما را درین ره خار پاست زینت آشفتگان باشد پریشانی چو زلف این…

من از میانه برون، یار در کنار مرا

من از میانه برون، یار در کنار مرا حجاب عشق چه شد، پرده ای بیار مرا غرور صف شکنی داشتم، چه دانستم شکست می دهد…

مستان تواند خسته ای چند

مستان تواند خسته ای چند چون توبه ی خود، شکسته ای چند در کوی تو همچو مرغ بسمل برخاسته و نشسته ای چند شاید به…

مرا بر حاصل کس نیست امید

مرا بر حاصل کس نیست امید از آنم دل کشد بر سایهٔ بید کریمش چون توان گفتن، لئیم است گنه را هرکه نتوانست بخشید تلاش…

ما به گلزار معانی آب گوهر بسته‌ایم

ما به گلزار معانی آب گوهر بسته‌ایم رنگ گل‌های سخن را رنگ دیگر بسته‌ایم دیده را از رشک پوشیدیم، غیرت بین که غیر با تو…

گلستان را سرو نوخیز قدش آباد کرد

گلستان را سرو نوخیز قدش آباد کرد فتنه را شاگردی مژگان او استاد کرد بس که مرغان چمن از دام او ترسیده اند سرو را…

گر عاشقی، از گنه چه باک است

گر عاشقی، از گنه چه باک است خورشید به هرچه تافت پاک است داغ دلم از غبار خاطر چون حلقه ی دام، زیر خاک است…

کنم به جام می اوقات عمر چون جم صرف

کنم به جام می اوقات عمر چون جم صرف دماغ کو که کند کس به کار عالم صرف مرو به کعبه که می بایدت خمار…

کاروان اشک هرگه بی توام از دل گذشت

کاروان اشک هرگه بی توام از دل گذشت تا به مژگان از غبار خاطرم در گل گذشت انتقام خویش خون بی گناهان می کشد نیستم…

فغان که موی سفیدم نمود آیینه

فغان که موی سفیدم نمود آیینه غبار غم به دل من فزود آیینه خوش آن زمان که ترحم رهی به دل ها داشت ز شیشه…

عمرها رفت و نشد نام زلیخایی بلند

عمرها رفت و نشد نام زلیخایی بلند یوسفی کو تا شود در مصر غوغایی بلند جان فشانی در هوای سروقد او خوش است خاک اگر…

طالع من شد ضعیف از بس غم افلاک خورد

طالع من شد ضعیف از بس غم افلاک خورد رنگ و روی اخترم زرد است از بس خاک خورد در تمام عمر، زاهد روزه نتوان…

شور عجبی در چمن از بلبل صبح است

شور عجبی در چمن از بلبل صبح است از دست منه جام که فصل گل صبح است از زلف شبم پنجه ی مژگان چه گشاید…

شراب غمزه ی مست تو خون بی گنه است

شراب غمزه ی مست تو خون بی گنه است ز فتنه آنچه به عاشق نمی کند، نگه است چو کاغذی که بر آن مد کشند…

شب ز مستی شور در بزم شراب انداختیم

شب ز مستی شور در بزم شراب انداختیم باده نوشان گل در آب و ما کتاب انداختیم گفتگوی خط و رخساری دگر در خاطر است…

سر از کجاست که چون لاله فکر تاج کنیم

سر از کجاست که چون لاله فکر تاج کنیم دماغ کو که به بوی گلش علاج کنیم به دفع سرکشی آتش، آب می باید کجاست…

ساقی دلگشای ما آمد

ساقی دلگشای ما آمد رفت و بر مدعای ما آمد جلوه گر گشت ختر رز باز کهنه ی باصفای ما آمد شیشه ی باده دید…

زلفت ز من حزین گریزد

زلفت ز من حزین گریزد این خوشه ز خوشه چین گریزد در دست تو گل ز شرم رویت وقت است در آستین گریزد تیر تو…

ز من شکایت آن جورپیشه برعکس است

ز من شکایت آن جورپیشه برعکس است فغان سنگ ز بیداد شیشه برعکس است صدای سنگ کند رخنه در دل فرهاد به بیستون وفا، کار…

ز دیده اشک چکد روز وصل یار عبث

ز دیده اشک چکد روز وصل یار عبث که آب جوی رود موسم بهار عبث کنون که فصل خوشی های روزگار آمد پیاله گیر و…

روی نیکوی ترا تندی خو در کار است

روی نیکوی ترا تندی خو در کار است در چمن ایمنی از خار سر دیوار است تارهای کفنم ریشه ی گل شد در خاک از…

رسیده ایم به بزم تو، مهربانی کن

رسیده ایم به بزم تو، مهربانی کن شکفته شو ز می، از چهره گلفشانی کن به حرف خضر مکن اعتبار در ره عشق سخن بپرس،…

دماغ ساغر می از شراب ما خشک است

دماغ ساغر می از شراب ما خشک است چونان خانه ی درویش، آب ما خشک است مگر به سنگ تواند نسیم بشکندش ز بس چو…

دلم به سینه ز ننگ سخنوری خون شد

دلم به سینه ز ننگ سخنوری خون شد نیم غلام کسی، نامم از چه موزون شد؟ چه قسمت است ندانم ز روزگار مرا که تا…

دل بی لب او خراب خفته ست

دل بی لب او خراب خفته ست مستی ز غم شراب خفته ست در خاک، دلم به یاد تیغش چون تشنه به یاد آب خفته…

درین بساط که نقشی به مدعا ننشست

درین بساط که نقشی به مدعا ننشست کسی به پیش نیامد که بر قفا ننشست کدام تخت نشین یک سبق ز عشق تو خواند که…

در قفس از هر نسیمی عیش گلشن می‌کنم

در قفس از هر نسیمی عیش گلشن می‌کنم چشم یعقوبم، چراغ از باد روشن می‌کنم تنگ می‌آید به چشم من فضای روزگار بر جهان گویی…

در دعوی عشق تو نه آهی، نه فغانی

در دعوی عشق تو نه آهی، نه فغانی چون تیغ درین معرکه ماییم و زبانی می آید و دارد ز پی جان اسیران چین در…

دارم هوس رخصت آهی و دگر هیچ

دارم هوس رخصت آهی و دگر هیچ چون صورت چین از تو نگاهی و دگر هیچ در کشتنم از بس که طلبکار بهانه ست کافی…

خوش آنکه باده ی ناب است مایه ی هوشش

خوش آنکه باده ی ناب است مایه ی هوشش سبوی باده به جای سر است بر دوشش ز گل مپرس که بلبل چه گفتگو دارد…

خطش به تازه باعث ناز و نیاز شد

خطش به تازه باعث ناز و نیاز شد کوتاه کرد زلف و حکایت دراز شد محمود از کجا، سفر هند از کجا این شور و…

خاک راهیم و غبار ما چو آب گوهر است

خاک راهیم و غبار ما چو آب گوهر است نخل مومیم و خزان ما بهار عنبر است از برای کینه ی ما آسمان پیدا شده…

چون گلم از جامه بر تن مانده دامانی و بس

چون گلم از جامه بر تن مانده دامانی و بس همچو تصویرم ز پیراهن گریبانی و بس توشه ای در راه شوق او مرا همراه…

چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد

چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد چو اشک رفت ز چشم من و چو خواب آمد چه احتیاج به قاصد…

چو آیینه خیالش در دلم بسیار می‌گردد

چو آیینه خیالش در دلم بسیار می‌گردد تَذَرْوی در میان سبزهٔ زنگار می‌گردد رهی می‌باشد از دل‌ها به سوی یکدگر، اما اگر آید غباری در…

چند چون مرغ کسی بادیه پیما باشد؟

چند چون مرغ کسی بادیه پیما باشد؟ زر ماهی ز سفر کردن دریا باشد سایه ی بال هما بستر آسایش نیست ای خوش آن خواب…

چشم پرافسون او سحرآفرینی می‌کند

چشم پرافسون او سحرآفرینی می‌کند تیر مژگانش ز شوخی دل‌نشینی می‌کند آخر حسن است و کار او به زلف افتاده است داده خرمن را به…

‎تویی که تیغ چو آب تو کشته آتش را

‎تویی که تیغ چو آب تو کشته آتش را به زهر چشم، عتاب تو کشته آتش را ز باد، آتش اگرچه همیشه زنده شود نسیم…

تا چند دیر و کعبه، مخوان این فسانه را

تا چند دیر و کعبه، مخوان این فسانه را همچون کمان حلقه، یکی کن دو خانه را معشوق، پاسبانی ما عاشقان کند بلبل ز غنچه…

بی‌نیازی عارفان را کارسازی می‌کند

بی‌نیازی عارفان را کارسازی می‌کند سرو از آزادی خود سرفرازی می‌کند می‌گزد انگشت از ضعف وجود من هلال شعلهٔ مهر و محبت جانگدازی می‌کند دوست…

بی توام ذوق کی از بستر راحت باشد

بی توام ذوق کی از بستر راحت باشد شام چون شمع مرا صبح قیامت باشد دل که بی شور جنون است درو ذوقی نیست در…

به هر چمن که دلم با فغان درون آید

به هر چمن که دلم با فغان درون آید ز داغ لاله ی او تا به حشر خون آید به شوق دیدن من سر به…

به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا

به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا ترا کشیده و دست از قلم کشیده خدا چو کرده نقش تو بر صفحهٔ وجود رقم صد آفرین…

به چشم همت من عرصه ی زمین تنگ است

به چشم همت من عرصه ی زمین تنگ است گشاده است مرا دست و آستین تنگ است به جان رسیده ام از محرمان طره ی…

بس که بر من چشم او افسون سودا می دمد

بس که بر من چشم او افسون سودا می دمد جای ناخن، حلقه ی زنجیرم از پا می دمد هرکه را داغی به دل دیدم،…

باغبان خُلد از گلزار ما گل می‌برد

باغبان خُلد از گلزار ما گل می‌برد همچو تخم گل به تحفه تخم بلبل می‌برد موج نگذارد کسی نزدیک این دریا رود ابر اگر آبی…

آیینه را چو نوبت دیدار می‌رسد

آیینه را چو نوبت دیدار می‌رسد فصل بهار سبزهٔ زنگار می‌رسد از بس که گل به باغ ز مستی شکفته است آواز خنده بر سر…

ای سرو همچو سایه دوان در قفای تو

ای سرو همچو سایه دوان در قفای تو حسرت بهار را به خزان حنای تو خوبان به دیده بستر راحت فکنده اند از مخمل دوخوابه…

ای تازه رو، ز زخم خدنگ تو داغ ما

ای تازه رو، ز زخم خدنگ تو داغ ما از روغن کمان تو روشن چراغ ما با نکهت تو صحبت ما درگرفته است ای کاش…

آن گل که توان حرفی ازان زد گل داغ است

آن گل که توان حرفی ازان زد گل داغ است تا کی سخن لاله و گل، این چه دماغ است از داغ دلم فیض رسد…

آفت باد خزان را می توان معذور داشت

آفت باد خزان را می توان معذور داشت در گلستانی که هر بادام، چشم شور داشت صفحه ی رنگین خوان خود سلیمان جلوه داد از…

از عشق حکایت مکن افسانه بزرگ است

از عشق حکایت مکن افسانه بزرگ است هشدار که کم ظرفی و پیمانه بزرگ است بگذر ز سر عشق [و] تمنای دگر کن ای مور،…

از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختم

از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختم تا بیابان بود، ذوق انجمن نشناختم از سفر از بس چو عنقا بازگشتم دیر شد هیچ کس را از…

می دو ساله به لب های یار من نرسد

می دو ساله به لب های یار من نرسد گل پیاده به گرد سوار من نرسد چها نوشته ام از بیخودی به نامه ی شوق…

یاد ایامی که دامی همچو بلبل داشتیم

یاد ایامی که دامی همچو بلبل داشتیم گاه با گل دستبازی، گه به سنبل داشتیم با جهان سودای ما نازکدلان صورت نبست او چو آتش…

همچو مرغان قفس ما را ز گل بویی بس است

همچو مرغان قفس ما را ز گل بویی بس است بوسه ای ما تشنگان را از لب جویی بس است آن گروهی را که رو…

هرکه را ساز بود زمزمه ی زنجیرش

هرکه را ساز بود زمزمه ی زنجیرش می کند ناله ی مرغان چمن دلگیرش خضر آید به ره قاتل ما تا بیند صورت حال خود…

نیست ممکن جرعه ی آبی نباشد با نصیب

نیست ممکن جرعه ی آبی نباشد با نصیب تشنگان یاخضر می گویند و عارف یانصیب بر سر یک خوان، جهانی روزی خود می خورد می…

نه جا در باغ و بستانی، نه ره در گلشنی دارند

نه جا در باغ و بستانی، نه ره در گلشنی دارند بنازم خرقه پوشان را که پرگل دامنی دارند به درد عشق غمخواری ندارم، خرم…

نخورند در گلستان، گل و لاله آب بی‌تو

نخورند در گلستان، گل و لاله آب بی‌تو به گلوی شیشهٔ می، نرود شراب بی‌تو چو دو یار مهربانی که ز هم جدا نگردند به…

می بی منت اگر میل کنی، حیرانی ست

می بی منت اگر میل کنی، حیرانی ست جامه ی مفت اگر می طلبی، عریانی ست قصه ی افسر کیخسرو و تاج جمشید به سر…

مگر افتد گذارش سوی آن گل

مگر افتد گذارش سوی آن گل ببندم نامه ای بر بال بلبل ترا هرگاه بیند در گلستان پریشانی رود از یاد سنبل نگه: پیکان تیر…

مشاطه خم گیسوی جانانه نسازد

مشاطه خم گیسوی جانانه نسازد از پنجه ی خورشید اگر شانه نسازد روشن نشود دلبری شمع، کسی را تا سرمه ز خاکستر پروانه نسازد با…

مدعی کو تا چراغ محفلم بیند ترا

مدعی کو تا چراغ محفلم بیند ترا غافل از راه آید و در منزلم بیند ترا از ترحم سنگ را دل خون شود هر گه…

لطف ساقی، خار از پهلوی آتش می کشد

لطف ساقی، خار از پهلوی آتش می کشد شیشه ی می آب را بر روی آتش می کشد بلبل ما آشیان در گلشنی دارد که…

گلی به رنگ رخش گلستان ندارد هیچ

گلی به رنگ رخش گلستان ندارد هیچ بهار گلشن حسنش خزان ندارد هیچ چه دست بر کمرش بردن و چه خمیازه که چون میان دو…

گر زمین از جا رود، آزادگان را باک نیست

گر زمین از جا رود، آزادگان را باک نیست همچو نخل موم، ما را ریشه‌ای در خاک نیست نیست حرف آرزو بر گفتگوی ما سوار…

کند به راه تو پامال، آسمان ما را

کند به راه تو پامال، آسمان ما را حباب آبله ی پاست موج دریا را هوای کعبه ی کوی تو مضطرب دارد چو خیل مور…

کاروانی دگر از مصر هوس می آید

کاروانی دگر از مصر هوس می آید مژده ی یوسفی از بانگ جرس می آید طالع شهرت پروانه بلا شد در عشق ورنه بی تابی…

فغان که سوخت جهان بهانه گیر مرا

فغان که سوخت جهان بهانه گیر مرا چو صبح کرد به فصل شباب، پیر مرا ز موج خیزی دریای عشق، پنداری که مورم و گذر…

عشق کو تا مژه در خون جگر غوطه دهم

عشق کو تا مژه در خون جگر غوطه دهم دل خود را کشم از خون و دگر غوطه دهم سخن من به مذاق تو بود…

صوفیان را شده ز آهنگم

صوفیان را شده ز آهنگم تار تسبیح، رشته ی چنگم از گل و لاله فیض نتوان برد غیر می نیست از کسی رنگم شد بهار…

شورش مغز جنون نالهٔ مستانهٔ ماست

شورش مغز جنون نالهٔ مستانهٔ ماست شانهٔ طرهٔ آشفتگی افسانهٔ ماست بال و پر نیست که خود را برساند جایی گریهٔ شمع به نومیدی پروانهٔ…

شراب نقل نخواهد، بگیر ساغر را

شراب نقل نخواهد، بگیر ساغر را که احتیاج شکر نیست شیر مادر را درین محیط، قناعت به آب تلخی کن همان به جام صدف ریز…