غزلیات سلیم تهرانی
درین بساط که نقشی به مدعا ننشست
درین بساط که نقشی به مدعا ننشست کسی به پیش نیامد که بر قفا ننشست کدام تخت نشین یک سبق ز عشق تو خواند که…
در قفس از هر نسیمی عیش گلشن میکنم
در قفس از هر نسیمی عیش گلشن میکنم چشم یعقوبم، چراغ از باد روشن میکنم تنگ میآید به چشم من فضای روزگار بر جهان گویی…
در دعوی عشق تو نه آهی، نه فغانی
در دعوی عشق تو نه آهی، نه فغانی چون تیغ درین معرکه ماییم و زبانی می آید و دارد ز پی جان اسیران چین در…
دارم هوس رخصت آهی و دگر هیچ
دارم هوس رخصت آهی و دگر هیچ چون صورت چین از تو نگاهی و دگر هیچ در کشتنم از بس که طلبکار بهانه ست کافی…
خوش آنکه باده ی ناب است مایه ی هوشش
خوش آنکه باده ی ناب است مایه ی هوشش سبوی باده به جای سر است بر دوشش ز گل مپرس که بلبل چه گفتگو دارد…
خطش به تازه باعث ناز و نیاز شد
خطش به تازه باعث ناز و نیاز شد کوتاه کرد زلف و حکایت دراز شد محمود از کجا، سفر هند از کجا این شور و…
خاک راهیم و غبار ما چو آب گوهر است
خاک راهیم و غبار ما چو آب گوهر است نخل مومیم و خزان ما بهار عنبر است از برای کینه ی ما آسمان پیدا شده…
چون گلم از جامه بر تن مانده دامانی و بس
چون گلم از جامه بر تن مانده دامانی و بس همچو تصویرم ز پیراهن گریبانی و بس توشه ای در راه شوق او مرا همراه…
چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد
چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد چو اشک رفت ز چشم من و چو خواب آمد چه احتیاج به قاصد…
چو آیینه خیالش در دلم بسیار میگردد
چو آیینه خیالش در دلم بسیار میگردد تَذَرْوی در میان سبزهٔ زنگار میگردد رهی میباشد از دلها به سوی یکدگر، اما اگر آید غباری در…
چند چون مرغ کسی بادیه پیما باشد؟
چند چون مرغ کسی بادیه پیما باشد؟ زر ماهی ز سفر کردن دریا باشد سایه ی بال هما بستر آسایش نیست ای خوش آن خواب…
چشم پرافسون او سحرآفرینی میکند
چشم پرافسون او سحرآفرینی میکند تیر مژگانش ز شوخی دلنشینی میکند آخر حسن است و کار او به زلف افتاده است داده خرمن را به…
تویی که تیغ چو آب تو کشته آتش را
تویی که تیغ چو آب تو کشته آتش را به زهر چشم، عتاب تو کشته آتش را ز باد، آتش اگرچه همیشه زنده شود نسیم…
تا چند دیر و کعبه، مخوان این فسانه را
تا چند دیر و کعبه، مخوان این فسانه را همچون کمان حلقه، یکی کن دو خانه را معشوق، پاسبانی ما عاشقان کند بلبل ز غنچه…
بینیازی عارفان را کارسازی میکند
بینیازی عارفان را کارسازی میکند سرو از آزادی خود سرفرازی میکند میگزد انگشت از ضعف وجود من هلال شعلهٔ مهر و محبت جانگدازی میکند دوست…
بی توام ذوق کی از بستر راحت باشد
بی توام ذوق کی از بستر راحت باشد شام چون شمع مرا صبح قیامت باشد دل که بی شور جنون است درو ذوقی نیست در…
به هر چمن که دلم با فغان درون آید
به هر چمن که دلم با فغان درون آید ز داغ لاله ی او تا به حشر خون آید به شوق دیدن من سر به…
به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا
به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا ترا کشیده و دست از قلم کشیده خدا چو کرده نقش تو بر صفحهٔ وجود رقم صد آفرین…
به چشم همت من عرصه ی زمین تنگ است
به چشم همت من عرصه ی زمین تنگ است گشاده است مرا دست و آستین تنگ است به جان رسیده ام از محرمان طره ی…
بس که بر من چشم او افسون سودا می دمد
بس که بر من چشم او افسون سودا می دمد جای ناخن، حلقه ی زنجیرم از پا می دمد هرکه را داغی به دل دیدم،…
باغبان خُلد از گلزار ما گل میبرد
باغبان خُلد از گلزار ما گل میبرد همچو تخم گل به تحفه تخم بلبل میبرد موج نگذارد کسی نزدیک این دریا رود ابر اگر آبی…
آیینه را چو نوبت دیدار میرسد
آیینه را چو نوبت دیدار میرسد فصل بهار سبزهٔ زنگار میرسد از بس که گل به باغ ز مستی شکفته است آواز خنده بر سر…
ای سرو همچو سایه دوان در قفای تو
ای سرو همچو سایه دوان در قفای تو حسرت بهار را به خزان حنای تو خوبان به دیده بستر راحت فکنده اند از مخمل دوخوابه…
ای تازه رو، ز زخم خدنگ تو داغ ما
ای تازه رو، ز زخم خدنگ تو داغ ما از روغن کمان تو روشن چراغ ما با نکهت تو صحبت ما درگرفته است ای کاش…
آن گل که توان حرفی ازان زد گل داغ است
آن گل که توان حرفی ازان زد گل داغ است تا کی سخن لاله و گل، این چه دماغ است از داغ دلم فیض رسد…
آفت باد خزان را می توان معذور داشت
آفت باد خزان را می توان معذور داشت در گلستانی که هر بادام، چشم شور داشت صفحه ی رنگین خوان خود سلیمان جلوه داد از…
از عشق حکایت مکن افسانه بزرگ است
از عشق حکایت مکن افسانه بزرگ است هشدار که کم ظرفی و پیمانه بزرگ است بگذر ز سر عشق [و] تمنای دگر کن ای مور،…
از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختم
از جنون عاشقی هرگز وطن نشناختم تا بیابان بود، ذوق انجمن نشناختم از سفر از بس چو عنقا بازگشتم دیر شد هیچ کس را از…
می دو ساله به لب های یار من نرسد
می دو ساله به لب های یار من نرسد گل پیاده به گرد سوار من نرسد چها نوشته ام از بیخودی به نامه ی شوق…
یارب این چاک گریبان ز چه باشد گل را
یارب این چاک گریبان ز چه باشد گل را چیست آیا سبب آشفتگی سنبل را خویش را بس که دلیرانه زدم بر دریا لرزه چون…
همچو عنقاست مرا گوشه ای از دنیا بس
همچو عنقاست مرا گوشه ای از دنیا بس لب نانی بود امروز بس و فردا بس هرکسی چاشنی فقر و قناعت دانست همچو گوهر بودش…
هرکه دلتنگ است کی در عشق چون من میشود
هرکه دلتنگ است کی در عشق چون من میشود کز دلم تا بگذرد پیکان چو سوزن میشود بسته راه روشنی بر کلبهٔ تاریک ما گر…
نیستی عیش و طرب، بیگانگی کم یاد گیر
نیستی عیش و طرب، بیگانگی کم یاد گیر رسم آمیزش به اهل عالم از غم یاد گیر از طرب هرکس که خندد، گریه بر خود…
نه در کلاه نمد راحتی، نه در تاج است
نه در کلاه نمد راحتی، نه در تاج است که پادشاه و گدا، هر که هست، محتاج است همه ز کاسه ی سر خیزدم جنون،…
نتوان گفت به رویش سخن آینه را
نتوان گفت به رویش سخن آینه را نسبتی با تن او نیست تن آینه را شوق رویش همه کس را به غریبی دارد سبب این…
می توان رفتن ز کویش، لیک حسرت در قفاست
می توان رفتن ز کویش، لیک حسرت در قفاست خار خار آرزو ما را درین ره خار پاست زینت آشفتگان باشد پریشانی چو زلف این…
من از میانه برون، یار در کنار مرا
من از میانه برون، یار در کنار مرا حجاب عشق چه شد، پرده ای بیار مرا غرور صف شکنی داشتم، چه دانستم شکست می دهد…
مستان تواند خسته ای چند
مستان تواند خسته ای چند چون توبه ی خود، شکسته ای چند در کوی تو همچو مرغ بسمل برخاسته و نشسته ای چند شاید به…
مرا بر حاصل کس نیست امید
مرا بر حاصل کس نیست امید از آنم دل کشد بر سایهٔ بید کریمش چون توان گفتن، لئیم است گنه را هرکه نتوانست بخشید تلاش…
ما به گلزار معانی آب گوهر بستهایم
ما به گلزار معانی آب گوهر بستهایم رنگ گلهای سخن را رنگ دیگر بستهایم دیده را از رشک پوشیدیم، غیرت بین که غیر با تو…
گلستان را سرو نوخیز قدش آباد کرد
گلستان را سرو نوخیز قدش آباد کرد فتنه را شاگردی مژگان او استاد کرد بس که مرغان چمن از دام او ترسیده اند سرو را…
گر عاشقی، از گنه چه باک است
گر عاشقی، از گنه چه باک است خورشید به هرچه تافت پاک است داغ دلم از غبار خاطر چون حلقه ی دام، زیر خاک است…
کنم به جام می اوقات عمر چون جم صرف
کنم به جام می اوقات عمر چون جم صرف دماغ کو که کند کس به کار عالم صرف مرو به کعبه که می بایدت خمار…
کاروان اشک هرگه بی توام از دل گذشت
کاروان اشک هرگه بی توام از دل گذشت تا به مژگان از غبار خاطرم در گل گذشت انتقام خویش خون بی گناهان می کشد نیستم…
فغان که موی سفیدم نمود آیینه
فغان که موی سفیدم نمود آیینه غبار غم به دل من فزود آیینه خوش آن زمان که ترحم رهی به دل ها داشت ز شیشه…
عمرها رفت و نشد نام زلیخایی بلند
عمرها رفت و نشد نام زلیخایی بلند یوسفی کو تا شود در مصر غوغایی بلند جان فشانی در هوای سروقد او خوش است خاک اگر…
طالع من شد ضعیف از بس غم افلاک خورد
طالع من شد ضعیف از بس غم افلاک خورد رنگ و روی اخترم زرد است از بس خاک خورد در تمام عمر، زاهد روزه نتوان…
شور عجبی در چمن از بلبل صبح است
شور عجبی در چمن از بلبل صبح است از دست منه جام که فصل گل صبح است از زلف شبم پنجه ی مژگان چه گشاید…
شراب غمزه ی مست تو خون بی گنه است
شراب غمزه ی مست تو خون بی گنه است ز فتنه آنچه به عاشق نمی کند، نگه است چو کاغذی که بر آن مد کشند…
شب ز مستی شور در بزم شراب انداختیم
شب ز مستی شور در بزم شراب انداختیم باده نوشان گل در آب و ما کتاب انداختیم گفتگوی خط و رخساری دگر در خاطر است…
سر از کجاست که چون لاله فکر تاج کنیم
سر از کجاست که چون لاله فکر تاج کنیم دماغ کو که به بوی گلش علاج کنیم به دفع سرکشی آتش، آب می باید کجاست…





