عشق اگر یار شود، سود و زیان این همه نیست

عشق اگر یار شود، سود و زیان این همه نیست سر جانانه سلامت، غم جان اینهمه نیست بی محبّت به جوی خرمن ما نستانند حاصل…

طبیب من، حرا از خسته جان خود نمی پرسی؟

طبیب من، حرا از خسته جان خود نمی پرسی؟ توان پرسیدنی، وز ناتوان خود نمی پرسی قلم کی محرم و قاصد کجا درد سخن دارد…

شوری به سر افتاده، رسوای محبت را

شوری به سر افتاده، رسوای محبت را ساکن نتوان کردن، غوغای محبت را هنگامهٔ محشر را، برهم زند از مستی آن دم که به حشر…

شب که در خلوت اندیشه تمنّای تو بود

شب که در خلوت اندیشه تمنّای تو بود گل داغ دل من انجمن آرای تو بود جلوه در آینه ام پرتو رخسار تو داشت سینه…

سر خط تعلیم شد، شیوه استاد را

سر خط تعلیم شد، شیوه استاد را کلک کهن مشق من، تیشهٔ فرهاد را هر سر موی من است، اینکه به میدان عشق سینه به…

سبزه دور از تو، مغیلان به نظر می آید

سبزه دور از تو، مغیلان به نظر می آید غنچه بی روی تو پیکان، به نظر می آید شده رسوایی ما، پردهٔ عریانی ما سینهٔ…

زهد ما با می گلفام چه خواهد بودن؟

زهد ما با می گلفام چه خواهد بودن؟ آبروی خرد خام چه خواهد بودن؟ گر شود نیم نفس فرصت بال افشانی انتقام قفس و دام…

زان لب شکّرفشان شوری به جان داریم ما

زان لب شکّرفشان شوری به جان داریم ما یک نیستان ناله در هر استخوان داریم ما در بغل چون صبح، چاک بی رفویی بیش نیست…

ز سامان سفر با خود دل رنجیده ای دارم

ز سامان سفر با خود دل رنجیده ای دارم به کف چیزی که دارم، دامن برچیده ای دارم نظر پوشیدن از آفاق باشد عین بینایی…

ز چابک دستی دل، در کفم خارا زبون افتد

ز چابک دستی دل، در کفم خارا زبون افتد ز برق تیشهٔ من، آتشی در بیستون افتد عنان برتافتم از کین گردون نالهٔ خود را…

رفتیم و به آن قامت رعنا نرسیدیم

رفتیم و به آن قامت رعنا نرسیدیم ما جلوه پرستان به تماشا نرسیدیم چون موج سرابیم درین وادی خونخوار هر چند تپیدیم به دریا نرسیدیم…

دور از در تو روضه ی رضوان به ما نساخت

دور از در تو روضه ی رضوان به ما نساخت بوی گل و نسیم گلستان به ما نساخت پروانه را در آتش سوزان چه زندگی…

دل هر قطره ای دریای اسرار تو می باشد

دل هر قطره ای دریای اسرار تو می باشد حباب بی سر و پا هم هوادار تو می باشد کجا پروای آه دلخراش بلبلان داری؟…

دل آشفته و دیده خونبار داری

دل آشفته و دیده خونبار داری مگر با محبت سر و کار داری؟ که نشتر فرو برده، در مغز و جانت که رگهای مژگان گهربار…

در غمت ترک گفتگو کردم

در غمت ترک گفتگو کردم دهن زخم را رفو کردم هر چه می گفت از غمت شد راست با تو دل را چو روبه رو…

در خاطر خدنگ قضا هر نهان که هست

در خاطر خدنگ قضا هر نهان که هست کرد آن چنان نگاه تو خاطرنشان که هست یا رب چه آفتی تو که دارد به صد…

دارم از عشق و جنون سلسله جنبانی چند

دارم از عشق و جنون سلسله جنبانی چند در میان تاول آواره بیابانی چند در ره شوق، من و سینه ی نالان جرس عرضه کردیم…

خورشید، درین کلبه شب افروز نباشد

خورشید، درین کلبه شب افروز نباشد خورشید رخی، تا نبود روز نباشد در جعبهٔ مژگان جفاکیش تو جانا یک تیر ندیدیم که دلدوز نباشد هرگز…

خصم آسودگیم، ای غم جانان مددی

خصم آسودگیم، ای غم جانان مددی داغ جمعیتم، ای زلف پریشان مددی عقده ها، پیش ره، از آبلهٔ پا دارم دستم و دامنت، ای خار…

حلاوت در مذاقم نیست آب زندگانی را

حلاوت در مذاقم نیست آب زندگانی را نفس باشد رگ تلخی، شراب زندگانی را پر پرواز باشد رنگ و بوی مستعار او وفا نبود گل…

چون شمع ما را هم زبان، گرم سخن خواهد شدن

چون شمع ما را هم زبان، گرم سخن خواهد شدن امشب عجب هنگامه ای در انجمن خواهد شدن گاهی در آن زلف دو تا، افتاده…

چه خوش است با خیال تو نهفته رازکردن

چه خوش است با خیال تو نهفته رازکردن به زبان بی زبانی سر شکوه بازکردن سر راه جلوه ات را به صد آرزوگرفتن نگه نیازمندی،…

جهان را رونق از شادابی گفتار می آرم

جهان را رونق از شادابی گفتار می آرم زکلک این صفحه را آبی به روی کار می آرم به درد آورده ام پیمانهٔ مستانه گویی…

تو و زهد خشک زاهد، من و عشق و می پرستی

تو و زهد خشک زاهد، من و عشق و می پرستی تو و عیش و هوشیاری، من و گریه های مستی سر برهمن ندارد، دل…

تاکی ز جوی هر مژه ام اشک و خون رود

تاکی ز جوی هر مژه ام اشک و خون رود یک ره ز در درآ،که غم از دل برون رود در پیش چشم من نگهت…

تا دل از خود نرود، حال پریشانی هست

تا دل از خود نرود، حال پریشانی هست ذوق وصلی به کمال و شب هجرانی هست چون سر از پیرهن عشق برآرد عاشق؟ نه رقیبی…

بیان روشنی چون شمع دارم خصم جان خود

بیان روشنی چون شمع دارم خصم جان خود من آتش نفس در زیر تیغم از زبان خود شراب غم ندارد جلوه ای در تنگنای دل…

بهار شد که چمن جام ارغوان گیرد

بهار شد که چمن جام ارغوان گیرد ز جوش سبزه زمین رنگ آسمان گیرد به طرف باغ بساط زمردی فکنند ز لاله برهمن خاک، طیلسان…

به قامت شاخ گل را از دمیدن باز می دارد

به قامت شاخ گل را از دمیدن باز می دارد به شوخی جاده را از آرمیدن باز می دارد رهایی کی توان از پنجهٔ گیرای…

به دست آمد مرا تا زلف او، تدبیرها کردم

به دست آمد مرا تا زلف او، تدبیرها کردم ز دوری تا به یادش آمدم شبگیرها کردم به سنگ آمد خدنگ نالهٔ من از دل…

به امّیدی که لعل جرعه نوشی می زند خونم

به امّیدی که لعل جرعه نوشی می زند خونم چو می از آتش خود خام جوشی می زند خونم می منصوریم پیموده پیغام هم آغوشی…

بزمی که مست ناز مرا جلوه گاه بود

بزمی که مست ناز مرا جلوه گاه بود بادام چشم، نقل شراب نگاه بود مأوای حادثات، شبستان زندگی ست فانوس شمع ما نفس صبحگاه بود…

بر سر زدیم لالهٔ داغی به جای گل

بر سر زدیم لالهٔ داغی به جای گل داریم گریه ای که بود خونبهای گل ما و سرود ناله درد آشنای خوبش تا کی رسد…

با یاد نرگست، چو می ناب می زدم

با یاد نرگست، چو می ناب می زدم پیمانه را به گوشهٔ محراب می زدم آن کبک مستم از می مشرب که عمرها در چنگل…

ای نگاه تو پی غارت دلها گستاخ

ای نگاه تو پی غارت دلها گستاخ غمزهٔ شوخ تو، با مومن و ترسا گستاخ شرم حسن تو به حدّی ست که با اینهمه شوق…

ای ساقی صبوح نجات از خمار بخش

ای ساقی صبوح نجات از خمار بخش جامی به طاق ابروی صبح بهار بخش تا کی به قید عالم صورت به سر بریم؟ آیینه را…

اهل نظر، از آن در یکتا چه دیده اند

اهل نظر، از آن در یکتا چه دیده اند با دیدهٔ حباب ز دریا چه دیده اند؟ حسن بتان به ساده دلی ها نمی رسد…

اگر زردشت، دیدی یک نظر برق عتابش را

اگر زردشت، دیدی یک نظر برق عتابش را پرستشگاه می کردی، نگاه شعله تابش را کجا نازش سر پیمانهٔ خون دلم دارد؟ تغافل باده پیما…

ازین دهشت که هجرانی مبادا در کمین باشد

ازین دهشت که هجرانی مبادا در کمین باشد ز حسرت هر نگاه من نگاه واپسین باشد گره سازد زبان شعله شمع انجمن پیرا به هر…

از عشق، تن سوخته جانان گله دارد

از عشق، تن سوخته جانان گله دارد زین شعلهٔ بی باک، نیستان گله دارد زندان شده مجنون مرا دامن صحرا در سینه دل از تنگی…

از بس غبار حسرت دیدار داشتم

از بس غبار حسرت دیدار داشتم چشمی به رنگ رخنهٔ دیوار داشتم آتش زدند مغبچگانش به میکده یک خرقه وار، رشتهٔ زنّار داشتم شاید غرور…

یاد آن زمان که بادهٔ عشرت به کام بود

یاد آن زمان که بادهٔ عشرت به کام بود دوری که خوش گذشت به ما، دور جام بود ساقی ز خود شدیم، شرابی به کار…

هرگه به یادش از جگر افغان برآورم

هرگه به یادش از جگر افغان برآورم آتش ز جان گبر و مسلمان برآورم چون سر کنم فسانهٔ شب های هجر را آه از نهاد…

نیست دل را هوس دل شکنی بهتر ازین

نیست دل را هوس دل شکنی بهتر ازین صنمی را نبود برهمنی بهتر ازین طرفه دستی ست غمت را به خراش جگرم تیشه سعی نزد…

نگردد غرق طوفان کشتی بی لنگر عاشق

نگردد غرق طوفان کشتی بی لنگر عاشق بود دریا نمک پرورده ی چشم تر عاشق به گوش جان صلای شهپر جبریل می آید دمی کز…

نسرین به چمن برندمد گر بدن این است

نسرین به چمن برندمد گر بدن این است از غنچه صبا دم نزند گر دهن این است یک دیده جلا یافته از نکهت یوسف صد…

می چون سبو کشید، لب می پرست ما

می چون سبو کشید، لب می پرست ما در کارگاه سعی، نجنبید دست ما ما کرده ایم دانه ی دل در زمین عشق از آسیای…

من در میان نبودم، دل بود و یار هر دو

من در میان نبودم، دل بود و یار هر دو از بیخودی به شکرم وز روزگار هر دو گر پرده سنج عشقی، بگشای گوش و…

مزار فیض بخش ماست گلگشت چمن ما را

مزار فیض بخش ماست گلگشت چمن ما را رگ ابر بهاران است هر تار کفن ما را به خاک آستانی آشنا گردید پیشانی اگر غربت…

مباحث نظری مرد داد می خواهد

مباحث نظری مرد داد می خواهد صفای فطرت و فهم مراد می خواهد تو درک نکتهٔ عشق ار نمی کنی چه عجب؟ خط شکستهٔ حسنش…

گوشی نشنیده ست صفیر از قفس ما

گوشی نشنیده ست صفیر از قفس ما چون شمع، به لب سوخته آید نفس ما با قافلهٔ لاله درین دشت رفیقیم گلبانگ خموشی ست فغان…

گرتو را روی زمین خواهش ماوای خوشی ست

گرتو را روی زمین خواهش ماوای خوشی ست خانه در گوشهٔ دل کن که عجب جای خوشی ست ای که بیماری آسودگیت سنگین است درد…

کی دیده تنها چو دل آغشته به خون است؟

کی دیده تنها چو دل آغشته به خون است؟ سر تا قدم ما چو دل آغشته به خون است ما و حرم عشق، که از…

کرده عشق شعله خو ب بشه درجانم چو شمع

کرده عشق شعله خو ب بشه درجانم چو شمع از زبان آتشین خودگدازانم چو شمع آستین نبود حریف دیده خونبار من کز تف دل آتش…

قدح تا گرفتم بهاری به سر رفت

قدح تا گرفتم بهاری به سر رفت بهاری مگو، روزگاری به سر رفت دراز است چون زلف، مدّ حیاتی که در سایه گلعذاری به سر…

غافل دمی از جذبهٔ صیّاد نگردیم

غافل دمی از جذبهٔ صیّاد نگردیم هر چند قفس بشکند آزاد نگردیم تا رخت به دریا نکشد قافله ما خاموش چو سیلاب ز فریاد نگردیم…

عشق آشنا شد شمع من، طبع هوا خواهش نگر

عشق آشنا شد شمع من، طبع هوا خواهش نگر دارد سری با سوختن، اشکش ببین آهش نگر زلف کدامین مه جبین، دارد گرفتارش چنین؟ بی…

ضمیر جمع روشن، بی صفا هرگز نمی باشد

ضمیر جمع روشن، بی صفا هرگز نمی باشد کدورت در دل بی مدّعا هرگز نمی باشد قیامت آمد و رفت و نیامد وعدهٔ زودش وفا…

شور سودای تو در کودکی، استادم بود

شور سودای تو در کودکی، استادم بود کوه و صحرا همه جا عرصهٔ فریادم بود سختی هجر، نزد شیشهٔ ناموس به سنگ قاف تا قاف…

شب سودازدگان زلف پریشان تو بس

شب سودازدگان زلف پریشان تو بس صبح صادق نفسان چاک گریبان تو بس زمزم از حاجی و سرچشمه حیوان از خضر لب ما جرعه کش…

سر رشته صبری که ز دل رفت و نهان شد

سر رشته صبری که ز دل رفت و نهان شد ما را رگ جان گشت و تو را موی میان شد اورنگ نشین بوده ام…

سالک، ز سراغ ره مقصود خمش باش

سالک، ز سراغ ره مقصود خمش باش هر سنگ نشان، سنگ ره توست بهش باش با ساقی قسمت نتوان عربده انگیخت چون گل همه دم،…

زهر غم هجر تو به جان کارگر افتاد

زهر غم هجر تو به جان کارگر افتاد امّید وصال تو به عمر دگر افتاد در قلزم دل نیست همانا، نم خونی کز دیده به…

زان شراری که نهان در دل خارا می سوخت

زان شراری که نهان در دل خارا می سوخت شمع در انجمن و لاله به صحرا می سوخت بود از ساقی ما دوش، ز بس…

ز درویشی بقا دارد دل روشن ضمیر من

ز درویشی بقا دارد دل روشن ضمیر من زند پهلو به آب زندگی، موج حصیر من کهن تاریخی عشقم که با داوود مدّتها زبور ناله…

ز بیگانه پرداخت بوم و برم را

ز بیگانه پرداخت بوم و برم را سواری که بر قلب زد لشکرم را به دشتی که می پرورد شور عشقم مگر ناخن شیر، خارد…

رخصت آشتی مده، غمزهٔ غم زدای را

رخصت آشتی مده، غمزهٔ غم زدای را مهر زبان دل مکن، نرگس سرمه سای را چند نگاه تلخ تو، زهر کند به ساغرم چاشنی تبسّمی،…

دو روزی کز قضا بایست با این کاروان باشم

دو روزی کز قضا بایست با این کاروان باشم مرا کم قیمتی نگذاشت بر طبعی گران باشم به قید سخت رویانم، ملایم طینتی دارم چو…

دلِ شاد، رند می آشام دارد

دلِ شاد، رند می آشام دارد جم دور خوبش است تا جام دارد چو گوهر، دل عارف از لنگر خویش درین بحر پر شورش، آرام…

دستان زن عشرتکده، فریاد نداند

دستان زن عشرتکده، فریاد نداند نالیدن ما، مرغ چمن زاد نداند ترسم که خراشیده شود آن دل نازک آهسته بنالید که صیاد نداند می خندد…

در فتح باب میکده باشد گشاد ما

در فتح باب میکده باشد گشاد ما صرف سبو شود، همه خاک مراد ما دل روشناس مصحف حسن بتان نبود شد روشن از غبار خط…

در دل تنگ بود جلوهٔ جانان ما را

در دل تنگ بود جلوهٔ جانان ما را یوسفی هست درین گوشهٔ زندان ما را صبح رسوایی ما دامن محشر دارد ندهد تن به رفو،…

خیالش گر چنین در خاطرم جاگیر می گردد

خیالش گر چنین در خاطرم جاگیر می گردد پس از مردن غبارم گرده ی تصویر می گردد بود تا می جوان، با او به صد…

خورشید و ماه آینهٔ حسن یار نیست

خورشید و ماه آینهٔ حسن یار نیست عینک حجاب گردد، اگر دیده تار نیست دشتی که شوق آبله پا قطره می زند یک خار، زیر…

خرابی برنتابد محنت آبادی که من دارم

خرابی برنتابد محنت آبادی که من دارم گران سنگ است صبر کوه بنیادی که من دارم خروش من صفیر بلبل تصویر را ماند نواپرداز خاموشی…

حیران لقایی شدم امروزکه دانی

حیران لقایی شدم امروزکه دانی باقی به بقایی شدم امروز که دانی یار آمد و جان گشت فدای قدم او قربان وفایی شدم امروز که…

چون شمع ز خود گرم شتابم به دمی چند

چون شمع ز خود گرم شتابم به دمی چند از قافلهٔ اشک فراتر قدمی چند حیف است تن و جان شود از وصل حجابت تا…

چه حسن است این که مجنون می کند عقل فسونگر را؟

چه حسن است این که مجنون می کند عقل فسونگر را؟ چه رنگ است این که در خون می کشد، دامان محشر را؟ صفایی کز…

جلوهٔ ناز تو ای سرو روان ما را بس

جلوهٔ ناز تو ای سرو روان ما را بس دولت وصل تو از هر دو جهان ما را بس در اسیری شکن زلف تو ما…

تو گر ابر نقاب از روی آتشناک برداری

تو گر ابر نقاب از روی آتشناک برداری چو شبنم، عالم افسرده را از خاک برداری چه کم خواهد شد از گیرایی مژگان چالاکت زکات…

تابی به سر زلف زد و طرّه به خم داد

تابی به سر زلف زد و طرّه به خم داد اسباب پریشانی ما دست به هم داد ناقوس صنم خانهٔ دل ناله برآورد چاک عجبی…

تا تشنه به خون، نرگس مستانه ی یار است

تا تشنه به خون، نرگس مستانه ی یار است اندیشهٔ شیرینی جان، خواب و خمار است در عشق حلال است مرا چاشنی شور زخمم نمکستان…

بیابان مرگ حسرت کرده ای مشت غبارم را

بیابان مرگ حسرت کرده ای مشت غبارم را به باد دامنی روشن نما، شمع مزارم را نمی آید به لب افسانهٔ بخت سیاه من نگاه…

بهل آهنگ سلطانی درین کاخ

بهل آهنگ سلطانی درین کاخ سرآور با پریشانی درین کاخ اگر شیری،که از موری زبونی مزن طبل سلیمانی درین کاخ درخشان می شود مانند خورشید…

به فردا وعده داد امروز جان ناشکیبا را

به فردا وعده داد امروز جان ناشکیبا را که شادی مرگ سازد، وعده فردای او ما را غبار خاطر از آه فلک پیما به شور…

به خون هر چند دستی غمرهٔ بیدادگر دارد

به خون هر چند دستی غمرهٔ بیدادگر دارد شهید خنجر مژگان شدن اجر دگر دارد به دور آسمان افتادگان را نیست امّیدی مگر ما را…

به آب از آتش می داده ام خاک مصلّا را

به آب از آتش می داده ام خاک مصلّا را به باد، از نالهٔ نی دادهام، ناموس تقوا را جبین را سجده فرسای در پیر…

بزم وصل است و غم هجر همان است که بود

بزم وصل است و غم هجر همان است که بود دل پر از حسرت دیدار، چنان است که بود نکهت وصل چه حاصل که چمن…

بر سر خود دهدم جا، خم پاکیزه سرشت

بر سر خود دهدم جا، خم پاکیزه سرشت خاکم آن روزکه درمیکده خواهد شد خشت بار دیگر کندش کاتب اقبال، رقم هر چه بر صفحهٔ…

با یار گفتم از غم بسیار، اندکی

با یار گفتم از غم بسیار، اندکی گفتا که هست حوصله درکار، اندکی تاکی به ناز، دیده فروبستهای ز من؟ یکبار دامن مژه بردار، اندکی…

ای نام تو زینت زبانها

ای نام تو زینت زبانها حمد تو طراز داستانها تا دام گشاد، چین زلفت افتاد خراب، آشیانها در رقص بود به گرد شمعت فانوس خیال…

ای روی تو را موج عرق آینه سازی

ای روی تو را موج عرق آینه سازی آیینه ز عکس تو پریخانهٔ نازی در چنگل مژگان تو گردون قویدست گنجشک ضعیفی ست به سر…

آوازه ام از رتبه گفتار بلند است

آوازه ام از رتبه گفتار بلند است نامم چو نی، از کلک شکربار بلند است با جلوهٔ او در چه حساب است وجودم؟ از خار…

اگر دست مرا ساقی به یک رطل گران گیرد

اگر دست مرا ساقی به یک رطل گران گیرد الهی در جهان کام دل از بخت جوان گیرد سعادتمند را باشد گوارا، سختی عالم هما…

آزادی ما از غم کونین کران داشت

آزادی ما از غم کونین کران داشت مستی ز سبکباری ما رطل گران داشت رسوای ازل در غم عشق تو چو صبحم این چاک به…

از شام هجر منّت دیدار می کشم

از شام هجر منّت دیدار می کشم از خواب ناز دولت بیدار می کشم تا کی خورم ز عقل سیه کاسه خون دل؟ مستانه یک…

از آن، سرم به هوای تو مایل افتاده ست

از آن، سرم به هوای تو مایل افتاده ست که آرزوی تو چون شعله در دل افتاده ست چو نور در بصر و روح در…