غزلیات حزین لاهیجی
دلِ شاد، رند می آشام دارد
دلِ شاد، رند می آشام دارد جم دور خوبش است تا جام دارد چو گوهر، دل عارف از لنگر خویش درین بحر پر شورش، آرام…
دستان زن عشرتکده، فریاد نداند
دستان زن عشرتکده، فریاد نداند نالیدن ما، مرغ چمن زاد نداند ترسم که خراشیده شود آن دل نازک آهسته بنالید که صیاد نداند می خندد…
در فتح باب میکده باشد گشاد ما
در فتح باب میکده باشد گشاد ما صرف سبو شود، همه خاک مراد ما دل روشناس مصحف حسن بتان نبود شد روشن از غبار خط…
در دل تنگ بود جلوهٔ جانان ما را
در دل تنگ بود جلوهٔ جانان ما را یوسفی هست درین گوشهٔ زندان ما را صبح رسوایی ما دامن محشر دارد ندهد تن به رفو،…
خیالش گر چنین در خاطرم جاگیر می گردد
خیالش گر چنین در خاطرم جاگیر می گردد پس از مردن غبارم گرده ی تصویر می گردد بود تا می جوان، با او به صد…
خورشید و ماه آینهٔ حسن یار نیست
خورشید و ماه آینهٔ حسن یار نیست عینک حجاب گردد، اگر دیده تار نیست دشتی که شوق آبله پا قطره می زند یک خار، زیر…
خرابی برنتابد محنت آبادی که من دارم
خرابی برنتابد محنت آبادی که من دارم گران سنگ است صبر کوه بنیادی که من دارم خروش من صفیر بلبل تصویر را ماند نواپرداز خاموشی…
حیران لقایی شدم امروزکه دانی
حیران لقایی شدم امروزکه دانی باقی به بقایی شدم امروز که دانی یار آمد و جان گشت فدای قدم او قربان وفایی شدم امروز که…
چون شمع ز خود گرم شتابم به دمی چند
چون شمع ز خود گرم شتابم به دمی چند از قافلهٔ اشک فراتر قدمی چند حیف است تن و جان شود از وصل حجابت تا…
چه حسن است این که مجنون می کند عقل فسونگر را؟
چه حسن است این که مجنون می کند عقل فسونگر را؟ چه رنگ است این که در خون می کشد، دامان محشر را؟ صفایی کز…
جلوهٔ ناز تو ای سرو روان ما را بس
جلوهٔ ناز تو ای سرو روان ما را بس دولت وصل تو از هر دو جهان ما را بس در اسیری شکن زلف تو ما…
تو گر ابر نقاب از روی آتشناک برداری
تو گر ابر نقاب از روی آتشناک برداری چو شبنم، عالم افسرده را از خاک برداری چه کم خواهد شد از گیرایی مژگان چالاکت زکات…
تابی به سر زلف زد و طرّه به خم داد
تابی به سر زلف زد و طرّه به خم داد اسباب پریشانی ما دست به هم داد ناقوس صنم خانهٔ دل ناله برآورد چاک عجبی…
تا تشنه به خون، نرگس مستانه ی یار است
تا تشنه به خون، نرگس مستانه ی یار است اندیشهٔ شیرینی جان، خواب و خمار است در عشق حلال است مرا چاشنی شور زخمم نمکستان…
بیابان مرگ حسرت کرده ای مشت غبارم را
بیابان مرگ حسرت کرده ای مشت غبارم را به باد دامنی روشن نما، شمع مزارم را نمی آید به لب افسانهٔ بخت سیاه من نگاه…
بهل آهنگ سلطانی درین کاخ
بهل آهنگ سلطانی درین کاخ سرآور با پریشانی درین کاخ اگر شیری،که از موری زبونی مزن طبل سلیمانی درین کاخ درخشان می شود مانند خورشید…
به فردا وعده داد امروز جان ناشکیبا را
به فردا وعده داد امروز جان ناشکیبا را که شادی مرگ سازد، وعده فردای او ما را غبار خاطر از آه فلک پیما به شور…
به خون هر چند دستی غمرهٔ بیدادگر دارد
به خون هر چند دستی غمرهٔ بیدادگر دارد شهید خنجر مژگان شدن اجر دگر دارد به دور آسمان افتادگان را نیست امّیدی مگر ما را…
به آب از آتش می داده ام خاک مصلّا را
به آب از آتش می داده ام خاک مصلّا را به باد، از نالهٔ نی دادهام، ناموس تقوا را جبین را سجده فرسای در پیر…
بزم وصل است و غم هجر همان است که بود
بزم وصل است و غم هجر همان است که بود دل پر از حسرت دیدار، چنان است که بود نکهت وصل چه حاصل که چمن…
بر سر خود دهدم جا، خم پاکیزه سرشت
بر سر خود دهدم جا، خم پاکیزه سرشت خاکم آن روزکه درمیکده خواهد شد خشت بار دیگر کندش کاتب اقبال، رقم هر چه بر صفحهٔ…
با یار گفتم از غم بسیار، اندکی
با یار گفتم از غم بسیار، اندکی گفتا که هست حوصله درکار، اندکی تاکی به ناز، دیده فروبستهای ز من؟ یکبار دامن مژه بردار، اندکی…
ای نام تو زینت زبانها
ای نام تو زینت زبانها حمد تو طراز داستانها تا دام گشاد، چین زلفت افتاد خراب، آشیانها در رقص بود به گرد شمعت فانوس خیال…
ای روی تو را موج عرق آینه سازی
ای روی تو را موج عرق آینه سازی آیینه ز عکس تو پریخانهٔ نازی در چنگل مژگان تو گردون قویدست گنجشک ضعیفی ست به سر…
آوازه ام از رتبه گفتار بلند است
آوازه ام از رتبه گفتار بلند است نامم چو نی، از کلک شکربار بلند است با جلوهٔ او در چه حساب است وجودم؟ از خار…
اگر دست مرا ساقی به یک رطل گران گیرد
اگر دست مرا ساقی به یک رطل گران گیرد الهی در جهان کام دل از بخت جوان گیرد سعادتمند را باشد گوارا، سختی عالم هما…
آزادی ما از غم کونین کران داشت
آزادی ما از غم کونین کران داشت مستی ز سبکباری ما رطل گران داشت رسوای ازل در غم عشق تو چو صبحم این چاک به…
از شام هجر منّت دیدار می کشم
از شام هجر منّت دیدار می کشم از خواب ناز دولت بیدار می کشم تا کی خورم ز عقل سیه کاسه خون دل؟ مستانه یک…
از آن، سرم به هوای تو مایل افتاده ست
از آن، سرم به هوای تو مایل افتاده ست که آرزوی تو چون شعله در دل افتاده ست چو نور در بصر و روح در…
یاد روزی که تو را میل به اغیار نبود
یاد روزی که تو را میل به اغیار نبود غیر من با دگری عشق تو را کار نبود دل سودازده روزیکه گرفتار تو شد یوسف…
هزار رنگ گل داغ در کنار من است
هزار رنگ گل داغ در کنار من است جنون کجاست که جوش سیه بهار من است؟ ز خاک سوختهٔ خویش، دامن افشانی کمینه سرکشی سرو…
نی می سرود با دل پرشور در سماع
نی می سرود با دل پرشور در سماع افسانه ای که آمد از آن طور در سماع فتوا نویس شرع به خونش ترانه سنج دل…
نگذاشت نی به هوشم، از نالهٔ رسایی
نگذاشت نی به هوشم، از نالهٔ رسایی بیگانه ام ز خود کرد، آواز آشنایی در باغ می سراید، هر مرغ با نوایی دارد دم بهاران،…
نسرین بری گلگون قبا، از جلوه جانم سوخته
نسرین بری گلگون قبا، از جلوه جانم سوخته سودای مشکین طرّه اش سود و زیانم سوخته برگ سفر روی وطن، دیگر ندارم هیچ یک پرواز…
می گرفتیم به جانان، سر راهی، گاهی
می گرفتیم به جانان، سر راهی، گاهی او هم از لطف نهان داشت نگاهی، گاهی چه عجب گر نگهش داشت سر الفت ما؟ برق را،…
من خراباتیم ای شوخ، مرا یار مگیر
من خراباتیم ای شوخ، مرا یار مگیر نیکنامی تو، ره خانه خمّار مگیر عنبرین طره چه انداخته ای بر سر دوش کافر عشق تو ماییم،…
مرغ اسیری که زخم خار ندارد
مرغ اسیری که زخم خار ندارد هیچ نشانی ز عشق یار ندارد گر ز تو دل برکنم بگو به که بندم؟ هیچکس این چشم پر…
ما دامن وصل یار داربم
ما دامن وصل یار داربم از هر دو جهان کنار داریم ساقی، قدحی می صبوحی از بادهٔ شب خمار داریم شوریدگیی که در سر ماست…
گیرد شرار عبرت، از بی بقایی ما
گیرد شرار عبرت، از بی بقایی ما برق آستین فشاند، بر خودنمایی ما ای عجز همّتی کن، تا بال و پر بریزیم صیاد ما ندارد،…
گرچه در سینه صد آتشکده آتش دارم
گرچه در سینه صد آتشکده آتش دارم لله الحمد که با سوزش دل خوش دارم بار عشقی اکه از آن چرخ به زنهارآمد کوه دردی…
کی راست به میزان وجود و عدم آیم؟
کی راست به میزان وجود و عدم آیم؟ من بیشتر از هستم و از نیست کم آیم درکعبه گر از پرده در آید صنم ما…
کشم چو آه، دل ناتوان بیاساید
کشم چو آه، دل ناتوان بیاساید خدنگ چون سفری شد کمان بیاساید مجال دیده گشودن درین غبارکجاست؟ مگر که از تک و تاز آسمان بیاساید…
فکندم دل به کوثر از زلال لعل نوشینش
فکندم دل به کوثر از زلال لعل نوشینش گرفتم در چمن نظّاره را از حسن رنگینش نگاه ساده، دل را چون غزالان کرده صحرایی سمن…
غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشت
غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشت میان آینه و عکس من صفا نگذاشت خیال جلوه نازش، بهانه می طلبید به سینه شیشهٔ دل را شکست و…
عشق است به دل شور بیابان قیامت
عشق است به دل شور بیابان قیامت بر داغ نگون کرده نمکدان قیامت ناصح، تو به رسوایی ما پرده مپوشان این چاک گذشته ست ز…
طاق میخانهٔ مستان خم ابروی تو بود
طاق میخانهٔ مستان خم ابروی تو بود صاف پیمانهٔ عرفان، رخ نیکوی تو بود خسرویها به هوایت دل مسکینم کرد گنج بادآور من خاک سر…
شور دلها بود ترانه ما
شور دلها بود ترانه ما نمک دیده ها فسانه ی ما دست پروردگان صیادیم قفس ماست، آشیانه ما سر رفعت به عرش می ساید علم…
شب زلف تو در خیالم آمد
شب زلف تو در خیالم آمد از بخت خود انفعالم آمد بی رحم تر است غمزه، امروز گویا رحمش به حالم آمد یاد قد اوست…
سخن از من کشیدی، شعله ورکردی جهانی را
سخن از من کشیدی، شعله ورکردی جهانی را چرا انگشت بر لب می زنی آتش بیانی را؟ کمی نبود خراش سینه ام را ای هلال…
ساقیا رخ بنما تا همه از کار شویم
ساقیا رخ بنما تا همه از کار شویم آنقدر می به قدح ریز که سرشار شویم خبر از وضع جهان مرده دلی می آرد مصلحت…
زندگی در جمع سامان رفت، حیف
زندگی در جمع سامان رفت، حیف صبح در خواب پریشان رفت، حیف دانه اشکی نیفشاندیم ما عمر چون سیل بهاران رفت، حیف نور جان در…
ز نقش خط که به رخسار ارغوان زده ای
ز نقش خط که به رخسار ارغوان زده ای رقم به خون من ای نازنین جوان زده ای کنون نهی ز قفس منتم به آزادی…
ز رخ چون آتش موسی نمودی، سینه سینا کن
ز رخ چون آتش موسی نمودی، سینه سینا کن لبت را چون دم عیسی ست، این دل مرده احیا کن چو نگذاری به عقلم، رهنمون…
ز بس راز تو را پنهان ازین نامحرمان دارم
ز بس راز تو را پنهان ازین نامحرمان دارم به جای مغز، مکتوب تو را در استخوان دارم ره شوقم ندارد تا به منزل مانع…
رسوا شدهٔ عشق تو را چاره نکو نیست
رسوا شدهٔ عشق تو را چاره نکو نیست چاک جگر صبح سزاوار رفو نیست الوان نعم مائدهٔ عشق کشیده ست آن زهر کدام است که…
دو خصم داده به هم دست و این فگار یکی
دو خصم داده به هم دست و این فگار یکی یکی تو دشمن جانیّ و روزگار یکی به خون من دو زبردست، هم زبان شده…
دل را به نهانخانهٔ دیدار فرستیم
دل را به نهانخانهٔ دیدار فرستیم این نامهٔ سربسته به دلدار فرستیم یک سجدهٔ مستانهٔ که سر جوش نیاز است از دور به آن سایهٔ…
دست بر دل کی درین وحشت سرا می داشتم؟
دست بر دل کی درین وحشت سرا می داشتم؟ برق می گشتم اگر نیروی پا می داشتم درد را یاران به منّت بر دل ما…
در صیدگاه ناز تو بسمل به خون تپد
در صیدگاه ناز تو بسمل به خون تپد در خون تپد ولیک نه چون دل به خون تپد در شیشه خانهٔ دل هر کس، پری…
در پی دلشدگان غمزه ی طنازی هست
در پی دلشدگان غمزه ی طنازی هست با خرابی زدگان، خانه براندازی هست گرچه ما سبزهٔ خوابیدهٔ این گلزاریم سر ما در قدم سرو سرافرازی…
دارد سر ما شورش سودایی اگر هست
دارد سر ما شورش سودایی اگر هست باشد دل ما، عاشق شیدایی اگر هست در دایرهٔ عشق پریشان نظر اوست آیینه صفت چشم تماشایی اگر…
خورشید به حسن یار من نیست
خورشید به حسن یار من نیست مه را نمک نگار من نیست محروم بود همیشه عاشق این است که در کنار من نیست نومیدی عاشقان…
خرابم از ادای شیوهٔ مستانهٔ چشمی
خرابم از ادای شیوهٔ مستانهٔ چشمی خمارآلوده ام، از گردش پیمانهٔ چشمی شراب شوق هر کس جلوه در پیمانه ای دارد که مجنون محو لیلی…
حریفان هر که را دیدیم در دل کلفتی دارد
حریفان هر که را دیدیم در دل کلفتی دارد بنازم شیشهٔ می را که صافی طینتی دارد عبث بر دوش آزادی کشیدم رخت هستی را…
چون شاخ گل از باد سحر، بار فشاندم
چون شاخ گل از باد سحر، بار فشاندم در دامن مطرب، سر و دستار فشاندم بنیاد هوس ریخت، ز پا کوفتن دل بر هر دو…
چه پروا توشهٔ واماندگی چون در کمر دارم
چه پروا توشهٔ واماندگی چون در کمر دارم به جایی می رسم اکنون که سامان سفر دارم خرد در عاشقی بر من عبث افسانه می…
جلوه اش دامن نازی به دل ریش کشید
جلوه اش دامن نازی به دل ریش کشید پادشه رخت به ویرانهٔ درویش کشید سر به جیب دل آتشکده بردم گفتم که چها ناوک آن…
تو را چه غم که به درد تو مبتلایی هست؟
تو را چه غم که به درد تو مبتلایی هست؟ مراست غم که ندانسته ای وفایی هست به آفتاب چرا تیغ مطلعم نکشد مرا که…
تا نقش خط آن آینه رخسار کشیده ست
تا نقش خط آن آینه رخسار کشیده ست آیینه به رخ پردهٔ زنگار کشیده ست از بس شب افسانهٔ آن زلف دراز است شمع سحر،…
پیمانه، گرد کلفت صد ساله می برد
پیمانه، گرد کلفت صد ساله می برد آلودگی، ثلاثهٔ غسّاله می برد پیداست حال عشرت گلگشت روزگار از داغ حسرتیکه به دل لاله می برد…
بیا مستانه چاک پیرهن پیش صبا بگشا
بیا مستانه چاک پیرهن پیش صبا بگشا در فیضی به روی دیده های آشنا بگشا ز ترک التفاتت، کام زهر آلوده ای دارم به دلجویی…
بهار اسباب شورم را به سامان کرده می آید
بهار اسباب شورم را به سامان کرده می آید شلایین جلوه و سنبل پریشان کرده می آید حلالم باد مستیها، مبارک سینه چاکیها قدح پیموده…
به غیر از گریه عاشق در جهان کاری نمی دارد
به غیر از گریه عاشق در جهان کاری نمی دارد بلی ویرانه جز سیلاب معماری نمی دارد به کف چیزی ندارم تا نثار مقدمت سازم…
به خون خود چو گل آغشته دامن تا گریبانم
به خون خود چو گل آغشته دامن تا گریبانم به چشم طفل طبعان گرچه از رنگین لباسانم کسی جز شانه خار از پای من بیرون…
به آب خضر مفروش آبروی پارسایی را
به آب خضر مفروش آبروی پارسایی را مغانی باده باید کاسه کشکول گدایی را شکست قدرم از سنجیدگی هموار می گردد ز مغز خویش دارد…
برهمن مذهبان زنار بندانند از مویت
برهمن مذهبان زنار بندانند از مویت مغان آتش پرستی می کنند از دیدن رویت ز دیر و کعبه فارغ ساخت ما را طاعت عشقت سجود…
بر آن سرم که غم تازه در کنار کشم
بر آن سرم که غم تازه در کنار کشم ز داغ عشق به دل طرح لاله زار کشم بسی کشیدم از آسودگی خمار بس است…
با مستی غمت به شراب احتیاج نیست
با مستی غمت به شراب احتیاج نیست با این دل برشته کباب احتیاج نیست کو دیده ای که تاب جمال تو آورد؟ خورشید حشر را…
ای ناله، خوشا بخت رسایی که تو داری
ای ناله، خوشا بخت رسایی که تو داری ما را نبود راه به جایی که تو داری خواهی شدن ای دل، می صافی به خرابات…
ای دل، سپند آتش سودای کیستی؟
ای دل، سپند آتش سودای کیستی؟ خرمن به باد داده و رسوای کیستی؟ در محفلی که موج پریزاد می زند آیینه دار حسن دلارای کیستی؟…
اهل قلم فراغت دنیا نمی کنند
اهل قلم فراغت دنیا نمی کنند کاری که دست می کند اعضا نمی کنند تیغ برهنه است کسی کز طمع برید آزادگان به خلق مدارا…
اگر خورشید را در زیر دامان می توان کردن
اگر خورشید را در زیر دامان می توان کردن گلِ داغ تو را در سینه پنهان می توان کردن نمی دارد سحر، هر چند می…
از یاد شکّر خنده اش، تلخی هجران شد لذیذ
از یاد شکّر خنده اش، تلخی هجران شد لذیذ زان لب به کام زخم ما، شور نمکدان شد لذیذ شد خوشگوار از جلوه اش نقد…
از سوز ناله ام، دل جانان خبر نداشت
از سوز ناله ام، دل جانان خبر نداشت آن شاخ گل، ز مرغ خوش الحان خبر نداشت بیهوده سینه بر در و بام قفس زدیم…
از اشک لاله رنگ گلی در کنار کن
از اشک لاله رنگ گلی در کنار کن شاخ خزان رسیدهٔ خود را بهار کن مگذار رزق خاک شود مشت خون من ای شوخ سرگران،…
یاد وصلی که دل از هجر خبردار نبود
یاد وصلی که دل از هجر خبردار نبود در میان این تن ویران شده دیوار نبود حسن درپیرهن عشق تجلّی می کرد پردهٔ دیده حجاب…
هرگل که پر از لخت جگر نیست کنارش
هرگل که پر از لخت جگر نیست کنارش بر سر نتواند زدن از شرم، بهارش از پرتو رخسار جهانسوز تو دارم آن شعله به دل،…
نوشیده چمن دردی جام طربش را
نوشیده چمن دردی جام طربش را با دامن گل پاک نموده ست، لبش را خوش کرده ام ای دیده به پیوند دل خویش از سلسله…
نگاهی کن به حالم، دل به یغما دادهٔ عشقم
نگاهی کن به حالم، دل به یغما دادهٔ عشقم نمی خیزد غبار من ز جا، افتاده ی عشقم سر از احوال من عقل گران جان…
نخواهد برد از ما صرفهای خصم عنید ما
نخواهد برد از ما صرفهای خصم عنید ما جبین از خون قاتل سرخ می سازد شهید ما به گوش نغمه سنجان چمن بیگانه می آید…
می عشق است که عالم همه میخانهٔ اوست
می عشق است که عالم همه میخانهٔ اوست خرد پیر، خراباتی دیوانهٔ اوست همه جا جلوه گه لیلی صحرایی ماست هر کجا چشم غزالیست سیه…
من آن غارتگر جان می پرستم
من آن غارتگر جان می پرستم غم جان نیست، جانان می پرستم ز دیر هستی من گرد برخاست هنوز آن نامسلمان می پرستم دمید از…
مردان نظر از نرگس فتّان تو یابند
مردان نظر از نرگس فتّان تو یابند فیض سحر از چاک گریبان تو یابند عشّاق جگر سوخته، جمعیّت دل را در سلسلهٔ زلف پریشان تو…
ما را تن ضعیف به زندان عالم است
ما را تن ضعیف به زندان عالم است این هم که زنده ایم ز دستان عالم است از شورش جهان سر زلف حواس من آشفته…
گنجی ست راز عشق، که دل ها خراب اوست
گنجی ست راز عشق، که دل ها خراب اوست پیمانه لفظ و معنی رنگین، شراب اوست دنبال شوخ چشم غزالی فتاده ام چون آهوی رمیده،…
گران افتاده لنگر، کوه درد سینه فرسا را
گران افتاده لنگر، کوه درد سینه فرسا را خدا صبری دهد دلهای از جا رفتهٔ ما را به مجنون تنگ شد دشت جنون، از شور…
کون و مکان به زیر نگین قناعت است
کون و مکان به زیر نگین قناعت است مور مرا به ملک سلیمان چه حاجت است جوش گل است و شارع میخانه بسته نیست صوفی،…
کدامین آتشین رخسار گرم خودنمایی شد؟
کدامین آتشین رخسار گرم خودنمایی شد؟ که اخلاص مغانی ملّتم، در جبهه سایی شد به چشم از بس خیال آن کف پا نقش می بندم…
فکندم چاکها در جیب جان بی تابی خود را
فکندم چاکها در جیب جان بی تابی خود را کشیدم شانه ای زلف پریشان خوابی خود را ز کشتن نیست باکم، لیک می ترسم که…
عهد پیرانه سری، عشق جوان افتاده ست
عهد پیرانه سری، عشق جوان افتاده ست جوش ایّام بهارم، به خزان افتاده ست در فضایی که زند موج طلب، حیرت ما کعبه، سرگشته تر…





